۱۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۹ ثبت شده است

نقدانیمه سرودقلب+چندتا گزارش از دنیای انیمه❤

نقد انیمه ی سرود قلب:
این انیمه عشق قبلی من بود و با آشناشدن با وایولت اورگاردن کلا علاقمو بهش فراموش کردم!😂
موضوع انیمه بسیار بکر وکم نظیره(کمتر بهش توجه شده)ومفهومی که میخواد برسونه تاثیر وقدرت کلمات روی انسانهاست.واینکه چقققققدر باید مواظب کلماتمون باشیم.وبخوبی هم ازپس نشون دادن این منظور براومده.یه ویژگی خیلی خوب انیمه ها پرداختن به موضوعات خاص و واقعا کاربردی وزاویه دید متفاوت بهشونه.
داستان پردازی انیمه کامل وسر راسته ونمره ی قابل قبولی روازمن میگیره.
شخصیت پردازی ها نسبتا خوب هستن مخصوصا ناروسه ی عزیز وتاساکی واقعا شخصیت های جالبی بودن.البته ساده ن بدون پیچیدگی های خاصی ولی دوست داشتنی ان‌.
انیمه حس خوب محبت وهمکاری ودوستی روبهتون میده.چیزی که توی خیلی از آثار جای خالیش حس میشه وهمش دعوا ودشمنی موج میزنه وشخصیتها بدون کوچکترین تغییری..اما اینجا اینطور نیست وحتی شخصیت های قلدر مدرسه هم انسانیت دارن ویکی از زیباییهای انیمه همینه.
موزیکال بودن انیمه ازنقاط قوتشه ودر زیباتروبه یادموندنی تر کردنش تاثیر خوبی داره.
انیمه درمنتقل کردن یک مفهوم ویک درس کمتر توجه شده بسیار خوب عمل میکنه وبزرگترین وشگفت آور ترین نقطه ی مثبتش ازنظر من پایان بندی غیرکلیشه ای وغافلگیر کننده شه^^اگردنبال یه عشق آتشین هستین سراغ این نیاین چون خیلی روندش خاصه وطبق میل شما کار نمیکنه.اما برای من جزو عالیترین پایانبندی هاست.راجبه پایانش فکرکنید.نه بطور احساسی.پایانش به شدت زیباست!این پایان به من نشون میده که افسانه ی مسخره ورنگارنگ شاهزاده سواربر اسب سفیدچیزی به جزیک رویای پوچ نیست.ودنیا زندگی توی قصرهای بالای ابرها نیست.پس کاملا منطقی وبی نظیر بود اگر آخرش ساکاگامی به ناروسه گفت نه!
چقدر من عاشق این قسمتی بودم که ساکاگامی گفت ممنونم ولی من یه نفرو دیگه رودوست دارم؟
همه ی تصوراتمون فرو ریخت!نویسنده میخواست خیلی محکم بهمون بگه حقیقت دنیا با اون چیزی که همیشه تو قصه هامیخونیم فرق میکنه.زندگی فیلم موزیکال عاشقانه نیست.زندگی انیمیشن دیزنی نیست.که همیشه قرارنیست به آرزوهامون برسیم.که همیشه همه نباید بی نقص باشن.که اصلامیشه شاهزاده خوشتیپ ما عاشق شخصیت فرعی داستان ماباشه(👌👌👌👌احسنت!)که شاید اونی که به درد مامیخوره یه نفردیگه باشه.کسی که هیچ شباهتی به شاهزاده هانداره.اما آدم واقعیه.به هیچ وجه بی نقص وکامل نیست ولی سعی میکنه ومیخواد که آدم خوبی باشه.
 پایانبندی این انیمه انقدر باشکوه وسبک من بود که نمیدونم چی بگم!عالی.تاباشه ازاین پایانبندی ها.البته که زیاد دلخواه ومورد پسندهمه ی مخاطبین نیست!
این انیمه قبلا برای من تودسته ی فوق العاده ها بود اما بعدازآشناشدن با انیمه های خوش ساخت تردیگه ... الان برام جایگاه یه انیمه ی خیلی خوب وکامل روداره که میتونه ارزش چندباردیدن روداشته باشه.
نمره:7از10
***

  • ۳
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • دوشنبه ۲۰ بهمن ۹۹

    دونگی نوشت💙

    اولین باری که دونگی رودیدم،۱۰سالم بود.اون موقع ها،شاید دونگی روبخاطر اینکه یه دختر شیطون وشجاع وبانمکه دوست داشتم. شاید چون یه سریال جذاب بود.. شاید... 
    اما،چرا هرچی میگذشت ،من بزرگتر میشدم،عاقلتر،باتغییرات بیشتر،عقایدجدیدتر،تجربه های بیشتر،علاقه ی من به دونگی تغییر نمیکرد؟
    اینو با بار ها وبارها دیدنش،بالاخره متوجه شدم!
    شاید اینکه سریال روخیلی دوست داشتم،وباعث شد هربار پخش میشه ببینمش،بهم کمک کرد تا اون جادوی اسرار آمیز درونیشو،کشف کنم!
    من سریال های کره ای دیگه ای روهم وقتی بچه بودم دوست داشتم. افسانه خورشید وماه،وجواهری درقصر.اما درحین بزرگ شدنم،فقط علاقه ی من به یکیشون بود که تغییری نکرد!دونگی!
    خیلی طول کشید تا بفهمم چرا.چرا دونگی آرومم میکنه!چرا حس امنیت بهم میده! چرا برای منی که بابیشتر چیزهای این دنیا احساس بیگانگی دارم،احساس خونه داره! چرا...وقتی ازهمه چیز این دنیا بدم میاد ،دونگی وجودی هستن که بهم احساس پاکی وزلالی خالص میدن.چیزی که باهمهههه ی این رنگهای تند،ریا ونیرنگ وخیانت متفاوته.
    وحالا میفهمم.دونگی ،عقایدمنه.پایه ی ساختار روحی وشخصیتی من.اعتقاد اون چیزی نیست که برات ترسیمش کنن وتو بخوای قبولش کنی.اعتقاد چیزیه که ازاول باگوشت وخون وپوست واستخون من آمیخته شده وتغییر نمی کنه.یعنی من برپایه اون ساخته شده م.
    پس بخاطرهمینه که حرفهاش رومی فهمم.ببینید،دونگی شخصیتی نیست که شبیه من باشه.کسی نیست که ازعلاقه ی من به دونگی وجودی بی خبر باشه ولی من هیچ وقت اونا رو جزو دسته ی شخصیت هایی که باهاشون همزات پنداری عمیق دارم نمیگذارم(مثل جودی ابوت وبل)من مثل اون دوتا نیستم ازهمه نظری،اما قبولشون دارم.بیشترازهرکسی درکشون می کنم وعاشقشونم.
    من بعضی وقتا از دست دونگی به شدت حرص می خورم.جزو اون دسته کارکترای کیوتی نیست که هیچ مورد رواعصابی برای من ندارن:(((اما...بطور کلی تمام کارهاشو قبول دارم.
    خیلیاسرملکه نشدن دونگی یاوقتی ازقصررفت بیرون ازبس حرص خوردن کبودشدن😅یکیشونم خودم.من واقعادوست داشتم دونگی یه بارطعم ملکه شدنوبچشه ولباسی که کاملابرازنده ش هست روبپوشه.مقامی که  بیشترازهمه ی ملکه هایی که بخاطراصالتشون یاموقعیت مناسبی که براشون جورشده بودیاازروی خرشانسی یاباحرص وطمع اونوبه دست اورده بودن شایستگیش روداشت❤ولی خب...به خودم گفتم یکمی فکرکن،تودونگی روبخاطرهمین متفاوت بودنش دوست داری مگه نه؟این که به تمام قوانین دنیامیگه:نـــــه!اگه دونگی ملکه میشدخب آخرش که چی؟میشدیه هپی اندینگ مسخره.دونگی زحمت کشیدوبالاخره پرنسس شدوتاآخرعمرش.‌‌..
    اینجوری سریال ازهدف اصلیش هم خارج میشد.اونوقت،انقدربه تومیچسبید؟
    دونگی ملکه نشدتایه نه ی بزرگ باشه به همه ی کلیشه ها.دونگی هیچ وقت هدفش پست ومقام نبود،پس این بی معنی بودکه ملکه بشه.منم اولین باراصلادرکش نمیکردم.چون اون موقع بچه بودم ومغزم قدگل کلم بود.شایدیه پایان به این خوشی ویه زندگی راحت وشادبرای دونگی خیلی بهم می چسبیدوخوشحالم میکرد.ولی اینطوری دونگی فقط فیلم موردعلاقه بچگیهام میبود ودرحال حاضردیگه نمیتونست برای من باارزش باشه.ولی الان...به جرئت میگم دونگی بهترین کاردنیاروکردوثابت کردخودش روگم نکرده.البته که دلایل سیاستمندانه ای هم داشت وخودش هم به این موضوع اشاره کرد(برای حفظ جون ولیعهد)
    واین که ازقصرخارج شد.میگن خب چی میشددونگی حالاکه ملکه نشدلااقل توقصرمیموندوراحت زندگیشومیکرد.امادونگی حــامی رعیتهابود.بایدمیرفت توی شهر،تاکناررعیتهازندگی کنه ودرد دلشون روبشنوه.هیچ وقت پادشاهی که روتخت پادشاهیش باآسایش نشسته باشه نمیتونه دردمردم رودرک کنه.هیچ وقت.دونگی دنبال پول ومقام وخوشگذرونی نبود.دونگی حوصله سیاست هاودردسرهای هرروزه قصرروهم نداشت.دونگی یه زندگی آروم میخواست درکنارمردم.به علاوه هدف سیاسی ش هم این بودکه گئوم ملکه کیم رومادرخودش بدونـه.میخواست پسرش قوی بشه،تابرای امپراطوری،شایسته باشه.دونگی یه روح آزاده،چطوری میتونه حبس بشه توی قصر؟خودمنم خیلی از وقتایی که توقصر زندگی میکرد خوشم نمیومد(البته این دفعه که دیدمش همه جاعاشقش بودم وبیشتر ازدفعات قبل حتی کارهاشو درک می کردم،اما بازهم،کیه که اون دونگی خوش خنده ی دردسر ساز شیطون رو به این دونگی بارفتارباوقار خانمانه ترجیح نده؟)
    همین کارش ازجنس منـه.به تجملات بگو...نـــــه!به مــادیـات بگو...نـــــه!به قیدوبندهایی که توروحبس میکنه،روحتو تیره میکنه وتورو ازخود واقعیت دور میکنه نه بگو!
    دونگی به من یاد میده حتی اگه همه باهات مخالف باشن توهیچ وقت ازعقایدت دست نکش!!!تومتفاوت باش باهمه ی قانون های بشری! این چیزیه که به روح من حس خوبی میده.آرامش وامنیت!
    این عقاید منه.چیزیه که من بهش بـاور دارم! وهـرگز،ازش عقب نمی نشینم! حتی اگه،بهم ظلم بشه و بخوام بد بشم(طبق قسمت شرور وغیر قابل تحمل وجودم)اما هیچ وقت این اعتقاد رو یادم نمی ره.دونگی من!حتی اگه تمام دنیا باعقیده م مخالف باشن وبهم بگن احمق(درست عین جانگ مویول) ولی من توی قلبم نگهش میدارم.چون تنهاچیزیه که میتونه زنده نگهم داره.چون اون منی که الان هستمو تشکیل داده !
    قسمت آخر دونگی ،یکی از قشنگترین نـوع پایانبندی هاییه که تو زندگیم دیدم! میخوام قسمت آخرشو درآغوش بگیرم❤این سریال یه نکته ی فوق العاده داره که واقعا خوشحالم میکنه از اینکه یه سریال تاریخی کره ای،انقدر خوب تونسته به هدفش وفادار بمونه،وتوجاده خاکی نزنه ویه اثر محکم تحویلم بده^_^ روند کلی سریال واقعا عالیه.پایان سریال همونیه که از اول هم باید میبود.دونگی ای که،خود اصلیش رو فراموش نکرده.من رعیت بودم،چرا باید همنوعانم روفراموش کنم؟دونگی بین سریال هایی که در دفاع از رعیت هاساخته شدن،ازهمه عملکرد بهتری داره بنظر من.بدون دیدیکطرفانه،بدون قصدوغرض،باکلام صادقانه،وهدفی که تا آخرگم نمیشه.وبنظرم تک تک سکانس های سریال باهدف بودن،تامارو به این پایان زیبا راهنمایی کنن،هرچند که معمولا مردم پایانای موردعلاقه ی منو دوست ندارن😅
    چندتاسکانس خیلی دوست داشتنی پشت سرهم داره توقسمت آخردونگی،که واقعا هنرمندانه ست!
    وقتی که رعیت هابرای دونگی آلاچیق درست میکنن،ومیگن:وقتی ازشون خواستم خودشون داوطلبانه قبول کردن این کاروبکنن*__*
    بانوبونگ به دونگی میگه:بانوی من،این هدیه رودیگه نمیتونید رد کنید!
    دونگی:درسته!چطور میتونم همچین هدیه ی ارزشمندی رودرک کنم؟
    دونگی تصور دیگه ای از ارزش ها داره!درست همون تصور من!
    وهمون موقع بودکه استادوون هاک به گئوم گفت:میبینی جناب گئوم؟چیزی که میبینی روهرگزفراموش نکن.درس امروزماباارزش ترازهرکتاب یاگفتارخردمندانه ست.
    سکانس بعدی،وقتی که دونگی،پاشو دوباره میذاره روکمر امپراطور...😂
    وبعد از اون،وقتی که گئوم بالاخره پادشاه میشه.این یه احساس شکوهمند به من میده!نگاه کن،پسر همون شمشیر زنان مبارزی که یه روزی اینطوری سربه نیستشون کردن،حالاپادشاه مردم شده.چوی هیو وون،زحماتت بی نتیجه نبود...اون تفکر زیبایی که داشتی بالاخره یه روزی نتیجه داد.کل این رو متحول کرد ..
    بچه ها ،شاید دونگی،زیادی افسانه ای باشه.ولی بنظر من ،ما اگه بخوایم واقعا میتونیم.من خودم موافقم دنیابه روشنایی دنیای دونگی اینا نیست واین اتفاقها فقط توسرزمین قصه هامی تونه بیفته.ولی این دلیل نمیشه که این چیزا درست نیست ومانباید ازشون درس بگیریم.دونگی به من یاد میده اگه هدف والایی داشته باشی،وگمش نکنی،بالاخره،یه روزی،یه جایی،اون هدفت نتیجه میده.حتی اگه تونباشی که ببینیش.به عقیده ی من،آدمها میتونن تحت هرشرایطی خوب بمونن.درسته که هرکسی اشتباه میکنه،ولی همه،به سمت قسمت تاریکی کشیده نمیشن.یادتون رفته که قدرت خوبی ها بیشتره؟ همه چیز به انتخاب مابستگی داره!
    و سکانس بعدی،وقتی که اون دختره،درست عین بچگیای دونگی،با اسم دونگی سروکلش پیدامیشه.اون دختره تناسخ شده ی دونگی نیست،معنیش همون امیدواریه!هنوزم پیدامیشن آدمهای دیگه ای که راه دونگی روادامه بدن.البته این اسمش راه دونگی نیست.راه خوشحال بودنه.راه روشنایی.
    دونگی برخلاف بیشتر داستان ها،ازجنس نور،امیدواری وروشناییه.وهمینه که به من حس خوبی میده.دلم میخواد ازتمام عوامل ومخصوصا کارگردان ونویسنده ی این سریال بخاطر جسارت،هدفمندی وخلق این اثر آرمانگرا تشکر کنم❤
    ممنونم. چطوری میتونم حسی که من بهتون دارمو توصیف کنم؟نه نه!اصلا توصیف ناپذیرهههههه!امیدوارم که هیچ وقت تا آخر عمرم،ازدستتون ندم.من باهاتون زندگی کردم وبهترین چیزهارو ازتون یادگرفتم.
    این جمع از بهترینااااست^__^


    ***
    عالی جناب،ازمن می پرسید چطور می تونم همه چیزو رها کنم وبرم؟
    درواقع من هیچیو ازدست نمیدم. چون قلبی دارم که داره ازمحبت منفجر می شه!
    درواقع من بیش از ظرفیتم لبریز ازمحبتم!
    پس بذارید برم وبا این قلب سرشاراز محبتم زندگی شادیو داشته باشم.
    (من چیزی نمی گم.ولی تک تک واژه هاشوخودم باپوست واستخونم لمس وتجربه کردم!)
    من میخوام پسرم یه زندگی خوب داشته باشه. یه زندگی پرازچیزای ارزشمند،همه چیز داشته باشه بجز قدرت! میخوام پسرم،چیزهایی بسیار ارزشمند تر ازقدرت داشته باشه!»
    فرمانده سئو ودیالوگ های دیوانه کننده اش:
    «بانوی من الان وقت این نیست که بگید،آیامن میتونم؟
    بلکه باید بگیدبله!من می تونم!»
    «باید شجاعت نجنگیدنو داشته باشی وبتونی صبرکنی»
    «بهت میگم فرق پایان من باتوچیه.توسزای خیانتتو داری می بینی.منم پاداش وفاداریمو می بینم.فرق پایان من باتو اینه!»
    «خـون،چیز بی معناییه،این قلب آدمه که اهمیت داره!»چوی هیو وون💘
    آدمهای بزرگ که از اولش اینطوری به دنیا نیومدن(می بینید؟برخلاف اون چیزی که تو بیشتر داستانهاشاهدشیم،اگه میخوای قهرمان باشی باید قهرمان بدنیا بیای درغیر این صورت هیچ شانسی نداری!دونگی میگه همه ی ایناچرنده!)برای اینکه شخص بزرگی بشی باید روح بزرگی داشته باشی.یه رعیت باافکاروروح بزرگ ،میتونه برای خودش یه ارباب باشه!
    ***
    حالابریم سراغ یکم سرگرمی باکارکترا.اول بذارین احساسمو درباره ی کاراکترا(قول میدم توی چندخط کوتاه)بنویسم.همراه باتیپ شخصیتیmbtiشون^^البته برای بعضیارو بلدنیستم دیگه.
    خب:


    دونگی:
    خاص ترین من.نمیدونم چی بگم.دونگی کسیه که همیشه خودشه.وبرای توصیفش،تمام توصیفاتی که امپراطور یابقیه شخصیتا درموردش به کار می برن حرف دل منه. رومخ وحرص درآر هست ولی تک تک این خصوصیاتش اونو خواستنی ودوست داشتنی میکنه. با روحیه با انگیزه وبا اعتماد به نفس.در ضمن یه موقعهایی یه اشتباهات وخطاهایی هم داره واین جوری نیست که الگوی زندگی ،اسطوره یانمیدونم چی چی باشه ها.دونگی هم مثل ما آدمه.من فقط روششو دوست دارم.دیوانه وار!بهترینه‌.درکنارجودی.
    ودرمورد کسایی که توتایپ شخصیتی شن،میدونینenfpهاچه عشقایین؟بذارین براتون بگم چندتا:
    جودی (اینکه قشنگ معلوم بود)عشققققققققم سانیا💜(اگه نمیشناسیدش،پیج اینستاش:sania_riazi کانال یوتیوپش:sania day dreamer.کلا باهاش آشنانشید نصف عمرتون برفناست.مثل جودی و دونگی حس خوب وحس آزادی وحس رهایی وحس رنگین کمونی داره)شارلوت(شخصیت خودم!اگه یادتون باشه.خانم کیوت ومتشخص خیلی دوست داشتنی ^^)الن دی جنرس(عشق دیگرم! مجری برنامه الن شو.نمیدونم میشناسیدش یانه اگرم نمی شناسیدعشقای خودم توبرنامه شون بودن روبراتون میذارم باهاش آشناشید؛

    کایرانایتلی درشوی الن

    بیلی آیلیش دربرنامه الن

    جانی دپ دربرنامه الن
    خب بگذریم.خیلیای دیگه هم هستن که زیاد میشن دیگه!)


    شین وون تائک:
    ازاون دسته شخصیتا که وقتی میان من فقط دستمومیزنم زیرچونه م وهمه حرکاتشونو زیرنظر میگیرم!انقققققدر که خوب وبانمکن اینا. کسی که دیگه از دونگی هم بیخیال تر وحرص درآر وتر ونترس تره.دیگه قبلا درباره ش توضیح دادم.عععااااشققققشم خنگ خودمه.
    این تیپ شخصیتی خیلی پرانرژی ونترسن وهوش تحلیلی خیلی خوبی دارن درست عین خودتائک!
    چوی هیو وون:
    عالیه!عاشقشم.حرفا وعقایدش!همونطورکه بهتون گفتم،ایشون پدر مادمدمی هاهستن!
    امپراطور:
    امپراطور دوست داشتنی خودمونه.مگه میشه دوستش نداشت؟ولی بهرحال خیلی خیلی رواعصابمه.مخصوصا چند زنه بودنش یا همش مظلوم نمایی کردنش یا اینکه باحرف خام میشه روانییییی.من ازامپراطور ها انتظار دارم یه مقدار محکم تروباصلابت ترباشن.بهرحال،اینکه بانوجانگو داره ولی هی میره سراغ دونگی چیزیه که نمیتووونم تحمل کنم!ولی اونم نمیشه از نویسنده یاکارگردانش ایراد گرفت ها.چون ازدواج با بانوجانگ یه ازدواج سیاسی بود ولی دونگی عشق واقعیش بود که ...خب دیگه.
    ملکه این هیون:
    راستشوبخواید من اصلا دوستش ندارم.چون خیلی خنثی ست ویه جوریه.جذابیت یک کاراکتر رونداره واقعا.برخلاف دونگی یابانوجانگ.


    فرمانده سئو:
    عاشقشم اصلا.خیلی خیلی عاقل وبادرایته.من عاشق آدمای متشخص وسرسنگین ام.و واقعا تصمیم گیری هاش ونکته سنجی هاشو خیلی دوست دارم.دیالوگاشو هم کههههه نگممممم.خیلی خوبه اصلا.


    چانسو:
    بسیار بسیار دوست داشتنیه. خب چون چانسو پرطرفدار ترین شخصیت دونگیه طبق نظرسنجی هایی که شده ،وبرطبق قانون طبیعت نباید شخصیت موردعلاقه ی من باشه.ولی میدونید که این موضوع اصلنم قانون نیست،من میتونم پرطرفدار ترین هارو دوست داشته باشم درصورتی که دلیل خودمو داشته باشم.نه دلیل مردمو.آخه مگه میشه این بشرو دوست نداشت؟من چانسورو نه بخاطر خوش قیافه بودنش نه بخاطر مظلوم بودنش ونه بخاطرشجاع بودنشه که دوست دارم.بلکه بخاطر اینه که مرد واقعیه.
    مردبرای من چه معنایی میده؟یعنی قوی بودن!ازنظر روحی نه جسمی.مردیعنی قوی باشه وحامی وپشتیبان نه اینکه زورگو وسرور.مرد دوست داشتنی یعنی اون کسی که اهل تلاش کردن وسختی کشیدن وتسلیم نشدن باشه.یکی عین چانسو.آره آقا مردای ایده آل من این شکلی ان.اهل تلاشن وغرنمی زنن.مدافعن وبه این میگن مردواقعی.کسایی که همه ی فکروذکرشون هوس بازی ورسیدن به خواسته های خودشون نیست که اکثرا خیلیم کم پیدامیشه همچین آدمی.چانسوخیلی خوبه خیلی+_____+
    جانگ هیجائه:
    خیلی بامزه ست!😅 و باوجودهمه ی بد بودنش،اون وفاداریش به بانوجانگ ستودنیه*--*دوستش دارم.میشه دوستش نداشت؟


    بانوجانگ:
    توی دسته ی کارکترهای منفی موردعلاقه م نمیتونه قراربگیره.ولی ازاینم خوشم میاد.جذابه،وخیلی وقتا قابل درک.ومظلومم هست.البته نمیشه انکار کرد که خیلی چیزها هک تقصیرخودش بود.مثلا هم خدارومیخواست هم خرما.این یه نکته ایه که رواعصابه.ولی بهرحال کارکترجذابی داره که باکمک بازیگرش خیلی بهترهم شده!وقابل تامله.این اعتمادبه نفس وهوشش وکاریزماش روتحسین میکنم.


    یونگ دال وجوشیک:
    عشقن که اینا اصلاااااااااااااا😍😍😍عاشققققشووونم تمااااام.نمیشه باهاشون نخندم کلانمیشه.چطورمی تونن انقدر خوب باااشن؟
    باکدوم شخصیتای دونگی هم ماهین؟
    فروردین:ولیعهد
    اردیبهشت:دونگی^_^
    خرداد:گئوم
    تیر:ملکه اینهیون
    مرداد:جانگ هیجائه
    شهریور:امپراطور
    مهر:فرمانده سئو
    آبان:بانوجانگ
    آذر:ملکه کیم
    دی:اوه یون،بانوسولهی
    بهمن:چانسو
    اسفند:شین وون تائک💙
    اگه شخصیتهای دونگی توی هاگوارتز بودن😅👇
    دونگی: گریفندور
    شین وون تائک:ریونکلا(هم گروهیییییییی)
    بانوجانگ: اسلیترین💚
    چانسو:هافلپاف
    امپراطور:هافلپاف
    فرمانده سئو: گریفندور
    بانوان اداره تحقیقات:ریونکلا وهافلپاف
    ملکه اینهیون:هافلپاف
    وزیرسوم جنگ:ریونکلا😐
    اوه یون:ریونکلا😍
    جانگ هیجائه:والا نمیدونم😐کدوم؟بهتره اسلیترینی باشه دیگه. اسلیترینی خنگم داریم😂
    گئوم:ریونکلا
    چوی هیو وون:گریفندور
    ملکه کیم:آمممم ...فکر کنم...ریونکلا!
    خب.برای خوندن دونگی نوشت ها برین ادامه ی مطلب ^_^

    خبردارید دونگی داره شبکه امید پخش میشه؟(بایه حالت ملوس وکیوتی دارم میگم ولی خبر ندارید درونم چه آتشفشانیه!!)

    دونگی واقعا واقعا ،یه چیز استثنایی برای منه.یه موقه هایی این مسئله فکرمو مشغول میکنه که...اگه بهش بی حس شده باشم چی؟ وقتی که شنیدم دونگی دوباره داره پخش میشه همین مسئله به فکرم رسید. اما دیشب دوباره قلبم مطمئن شد به معجزه ی دونگی❤انقدری که سرش هیجانزده شده بودم^^
    میدونم که خیلیها نمیتونن این حسومنو به جودی ودونگی درک کنن.حسی که بهشون دارم واقعا غیرقابل توصیفه وازمنظر خیلیها دیوانه وار واحمقانه بنظر میاد.برام مهم نیست کسی چی فکر میکنه چون من عاشق این حالتمم ودقیقا جودی ودونگین که خودمو بهم یاد آوری میکنن^^حتی اگه من خیلی وقتها خودمو گم کنم.
    دونگی حسی داره که تواوج تنش واضطراب ودغدغه ونگرانی...اونچنان آرامش خاطر واحساس قدرت واعتماد به نفسی بهم میده که دیگه هیچ چیزی نمیتونه منو نگران کنه.همونطور که میدونید من عاشق سادگیهام.عاشق عاشقشونم. دونگی ساده ست.ساده وشیرین وپاک.مثل یه دمنوش قدرتبخش اول صبحیه.موقعی که از کار ومسائل روز مره ودنیایی خسته شدی وبشینی پای تلوزیون وعشق خاطره انگیز وقدیمیتو ببینی. کارکترهایی که کسی درک نمیکنه ولی دقیقا اعضای خونواده ت شدن.چطوری میشه حس من به دونگیو توی چارچوب های عقل ومنطق جاداد؟حسش خیلی خیلی آزاد ورهاست...
    انقدر این سریال واسم خاطره انگیزه که هرتیکه شو میبینم یه خاطره میاد توذهنم.عهههه...همون قسمتی که خونه خاله سوسن شام دعوت بودیممم...حتی مزه ی غذاشو هم یادم میاد.قرمه سبزی مخصوص خاله سوسن باسس غلیظ وتندوشیرین سالادش.که بس که خوشمزه بود نشد نخورمش ولی بعدا تلافیشم سرم دراوورد اما من که دیگه عادت کردم😐😂💛
    شخصیت دونگی،کسیه که باوجودهمه ی رومخ بودنش کاملا قبولش دارم وحالا شاید یه سری جاها استثنا باشه ولی همه ی کارای رواعصابشو که همه بخاطرش سرزنشش میکنن من معتقدم اگر جودی وخودم هم جاش بودیم همون کارارومیکردیم(خواهران دمدمی.سه تاییم.منو جودی ودونگی^^❤💙)فقط تنها مسئله یی که تا اینجا توی دونگی رومخمه اینه که چرا انقدر الکی الکی میخنده😐لبخنداش که خیلی شیرینن ولی بعضی جاها واقعا دلیلی نمیبینم واسش!یکم حالت جلفی پیدا میکنه آدم!منم رو بچه هام حساسم نمیخوام همچین وجهه ای پیدا کنن.البته میدونم دلیلش اینه که دونگی الان خامه هرچی تجربه ش بیشتر بشه 
    رفتارش هم سنگین تر وباوقارتر میشه(میبینید ازهمون اولش فرشته نیست؟خوبیش اینه که طی مسیر رشد میکنه!)آه خداااااا...چقدر حرف دارم در مورد دونگیییییی...خیلی زیادن!
    دلم میخواد ازالان تا آخر سریال بشینم یه مقاله ی دونگی نوشت بنویسم.وریز ریز جرئیاتو ببرم زیر ذره بین.از رفتارهای دونگی گرفته تا حس وحال وهرچیز خودسریال.وای چقدر ایده ی جذابیه.حتما انجامش میدم. راه حل خوبیم هست برای اینکه جلوی منو بگیره که هی نیام اینجا وازدونگی وراجی کنم بقیه منزجر بشن!
    بچه هایه قراری میذاریم.اونایی که دونگی رو دنبال میکنن.همین پستو میکنیم پست دونگی نوشت ودرست مثل گزارشای روزمره،بعد هرقسمت دونگی اگه حرفی چیزی داشتم راجبش میام این پایین مینویسم!^^★٭★٭★٭★ایوللللللل.مطمئن باشید اون بین از جودی هم حرف میزنم الان میخوام برم همزمان بادونگی ازجلد اول جودی روشروع کنم تا آخرررر💚
    ویژگی خاص دیگه ی سریال دونگی که باعث میشه بی نهایت باهاش انس گرفته باشم،عقایدشونه که خیلی شبیه عقاید منه.اصلا کاملا شبیهه مونمیزنه.سریالای کره ای معمولایه پیشگو دارن ویه سرنوشت مشخص. سرنوشت چیزیه که برای من واقعا غیر قابل قبوله ومن اصلا نمیتونم تحملش کنم. بخاطرهمینم هست که از قهرمانهای داستانها بدم میاد.چون متوجه نمیشم اینا چه فرقی با بقیه شخصیت هادارن وچرا اینا باید تافته جدابافته باشن و واقعا به چه دلیل منطقی...این باید دنیارو نجات بده؟ از شخصیت هایی که سرنوشتشونه یه کارمهم انجام بدن بدم میاد.هیچ تلاشی براش نکردن وازهمون روز اول متفاوت با شخصیت های منفی یا فرعی داستانن. خب این که عادلانه نیست!من میرم طرفدار شخصیت منفی میشم😐چون تقصیر اون نیست که کسی بهش توجهی نمیکنه! بنظر من آویزون شدن به ایده ی سرنوشت نا توانی نویسنده رومیرسونه. که از روش دیگه ای نمیتونسته اتفاقات داستانش روتوجیه کنه دست به دامن سرنوشت شده!😐اما من ازمبحث سرنوشت متنفرم.برای من کلیشه ای وغیرقابل قبوله وتو دنیای واقعی هم اصلا به سرنوشت اعتقادی ندارم.
    توی دونگی اما ،ما اوایل سریال همین رومیبینم.سرنوشت. پیشگوهه به بانوجانگ میگه شما سایه اون هستید وازاین حرفا.خیلیا براشون سوال پیش میاد.که دونگی درست مخالف تمام قوانین ومعیارهای منه چرا باید انقدر دوسش داشته باشم.دونگی بچه مثبته ومن ازمثبت ها متنفرم.دونگی بی هیچ دلیل ومنطق موجهی ازبانوجانگ برتره وقرار کارهای بزرگی انجام بده. و و و. واقعا شخصیتی مثل این پتانسیل کامل اینو داره که من ازش متنفــــر بشم!😐
    اماااااا نکته اینجاست که دونگی،همین قضیه سرنوشتو نقض میکنه وداستان دونگی هم مثل من کلا به این عنصر اعتقاد نداره.
    منو تو این مورد یاد انیمه سرود قلب میندازه.میدونید یکی از اهداف  این انیمه که طی روند داستان مشخص شد،این بود که مخالفتشو با داستان احمقانه ی شاهزاده سوار اسب سفیدی که میاد مارونجات بده ابراز کنه و بگه دنیا انیمیشن دیزنی نیست.دنیا فیلم عاشقانه ی فانتزی نیست وشاهزاده سوار بر اسب سفید بیشتر از یه افسانه نیست.دنیا واقعیتر،منطقی ترو بی رحم تر ازاین حرفهاست(نقد این انیمه رونوشتم بعدا منتشر میکنم بیشتر توضیح دادم توش)اما انیمه از اول شروعش عقیده وحرف خودشو توصورتمون نمیکوبه واتفاقا کاملا برعکس،ما فکر میکنیم که اههههه...این انیمه هم داره همون کلیشه مسخره شاهزاده سواربر اسب سفیدو ایندفعه به صورت مدرنش دنبال میکنه کهههه.ولی رفته رفته متوجه میشیم حرف انیمه این بوده که اینو نقد کنه.
    دونگیم همینطوره.اوایل سریال بنظر میرسه همین قوانین مسخره ی سرنوشت رودنبال میکنه.سرنوشتی که ازقبل مشخص شده ونمیشه تغییرش داد.اما طی روند سریال مامتوجه میشیم دونگی ابدا به این مبحث عقیده نداره ومیخواسته نقضش کنه. دونگی میگه سرنوشت ما روخودمون میسازیم وکسی به جزخودمون مقصر وبانی هر اتفاقی که برامون افتاده نیست.بانوجانگ اون پیشگویی روباور کرد وباور کرد سرنوشتش اینه که سایه باشه ودونگی نور. دونگی آخرش گفت که بانوی من یادتونه اولین باری که همدیگه رودیدیم بهم چی گفتید؟ گفتید مقدر شده یکی از مانور باشه ودیگری سایه.شما اشتباه میکردید بانوی من چیزی به اسم سرنوشت وجود نداره. کسی که سرنوشت شمارو میسازه خودشما هستید پس نمیتونید سیاست،قصر وسرنوشت روسرزنش کنید(دیگه آب پاکی رو ریخت😂چقدر رک حرف میزنه!)اگر شما راه دیگه ای رو انتخاب میکردید هرگزاین اتفاقات نمی افتاد..!
    تا سر حدمررررررگ این حرفشو قبول دارم. و واقعا هم همینطوره..!دونگی بخاطر سرنوشتی که براش مقدر شده بود نبود که کارهای بزرگی انجام داد. دونگی بخاطرش تلاش کرد و*خواست*وهدفش رو گم نکرد ودر آخر موفق شد. دونگی به من درس محکم بودن میده. پونگسان روهم که میشنوم اصلا نگم براتون چی میشم! توضیحات بیشتر درباره ی رفتار های دیگه ی دونگی روهم شبهای بعدی ان شالله ادامه ی مطلب همین پست اضافه میکنم^^

  • ۲
  • نظرات [ ۳ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • دوشنبه ۲۰ بهمن ۹۹

    آقای آفتاب

    بچه هاسلام!باورتون میشه من توی این۱۶روزه یه سریال کره ای۲۴قسمته(خیلی خاص و ویژه)رودیدم؟

    آخه منو که میشناسید هرسریالو حدود۳ماه طولش میدم دیدنشو!
    سریالی که داریم ازش صحبت میکنیم مستر سانشاینه!
    این سریال یکی ازبهترین هاودرواقع افتخارات کیدراماست.دلیل خاصی برای انتخابش داشتم.من کلا برای رفتن سراغ هر فیلم وسریال برای خودم یه دلیل قانع کننده دارم.ودلیلم برای شروع این هم،این بود که واقععععا دلم میخواست توی لیستم سریال های قوی وپخته ی بیشتری از کی دراما داشته باشم.چون واقعا بین تمام گزینه ها کی دراماتعداد قویهاشون توی لیستم ازهمه کمتره.واین یکم ناجوره.
    بهترین سریالهای کره ای که تابه اینجادیدم،وقتی هواخوبه،گابلین،نورچشمانت وملکه هفت روزه هستن.
    بخاطرهمین هم رفتم سراغ این سریال که تعریفهای خیلی زیادی ازش میشد.نویسنده وکارگردان این سریال هردو نویسنده وکارگردان سریال دوست داشتنی گوبلین هستن^^
    پس مشخصااین سریال هم خیلی شمارو یاد اون میندازه.البته ژانرشون متفاوته.
    و واقعا اعتراف میکنم (وازبابتش هم بسی خوشحالم)که این سریال نظرمنو درمورد کره ایها تغییر داد وتاحدی هم امیدوارم کرد..
    درمورد شاهکار توضیحات مفصل دادم قبلا.ویکی ازویژگیهاش این بودکه زمان میبره متوجهش بشم.درحال حاضر هم هنوز مطمئن نیستم که این سریال میتونه توجایگاه شاهکار های من قرار بگیره یانه.اما میدونم شاهکارهم نباشه فاصله ی زیادی باهاش نداره بهش نزدیکه.ازاین نظر که به شدتتتت جزئیاتش نمادگرا،شاعرانه وعمیقه ودربیشتر زمینه هاتقریبا قوی عملکرده.وسریالیه که باید حتمایکبار دیگه هم ببینمش تابتونم بیشتر درکش کنم.هرچندمیگم همچنان مرددم که این میتونه توی تمام۷فیگورشاهکارمن جابشه یانه چونکه هرچقدرم خوش ساخت وزیبا باشه اون ته مایه ی اصلیشه که مشخص میکنه اثر لایق عنوان شاهکار هست یاخیر.

    اسم سریال:آقای آفتاب،مستر سانشاین
    ژانر:تاریخی،عاشقانه،سیاسی
    سال تولید2018(من کلا این سال روخیلی دوست دارم چون شاهکار وایولت هم همون سال خلق شده👌😅💖بگذریم که این درام یه شباهتهای ریز وجالبی باوایولت داشت وهمینش قندتودلم آب میکرد.درادامه شاید بهشون اشاره کنم.ولی واقعا هم برام جالبه توی 2018که خودش سال فوق العاده خاصی برای من بوده این دوتا اثرشگفت انگیزهم ساخته شدن!‌)
    ماجرای سریال:پسرکوچولوی برده ای به اسم چویی یوجین که مادر وپدرش درست جلوی چشمش بطرز وحشتناکی کشته میشن موفق میشه که فرارکنه،وازچوسان به آمریکامیره وبعداز۳۰سال به عنوان کاپیتان نیروی دریایی آمریکا دوباره به وطنش چوسان اعزام میشه و...
    خب.این سریال یه درام تاریخی دردناک وتلخه.ژانر های سریال هم ممکنه گریزان کننده باشن😂اما بهتون میگم منم ازهمینش فراری بودم.فکرمیکردم چیزی که قراره تواین سریال ببینم ترکیبیه ازسیاست وجنگ باچاشنی یه عشق تلخ😐
    اما وقتی سریال روشروع کردم،دیدم چه آرامشی داره فضاش.چه پختگی وحالت عجیب ودلنشینی.چه فضای دلربایی.سریال بسیار بسیار خوش ساخت وباکیفیته.ونوع فیلمبرداری ونورپردازی وطراحی صحنه ولوکیشن هاانقققدر زیبان که هرقسمت برای خودش یک سینماییه.
    من باقسمت دوم،جذب پختگی ودلنشینی فضا،وآرامش سریال شدم.حس میکردم وارد یه رمان کلاسیک شدم.سریال داستان آروم وخیلی جذابی داشت که در تاروپود فضاش تنیده شده بود.درست عین سکانسی که یوجین واشین توی قایق بودن،منو به آرومی به سمت جلو هل میداد.به قول یک دوستی:فوق العاده، شاعرانه، تلخ، مفرح و غم انگیز...
    ودومین جذابیت پررنگ سریال که توروداخل خودش میکشه،بازیگراش هستن.ازهمون اول،دوتا بازیگر نقش اصلی عجیب چشممو گرفتن😳لی بیونگ هان وکیم ته ری.هنوز چیزی راجبه شخصیت هاشون نمیدونستم.اماچیزی که چشممو گرفت پختگی وسطح بالا بودنشون بود.عمق بازیشون ازهمون دقیقه اول قابل لمس بود.لی بیونگهان،ایشون نقش موردعلاقه ترین کارکترم توی این سریال روبازی میکرد ولی خب یادمه که همون اول که چیزی از شخصیتش نمیدونستم.پس جذب چی شده بودم؟ابهتش،عظمتش و اون وقار وسرسنگینی ای که روی شخصیت آرومش نشسته بود.به علاوه ی بازی به شدت روون وقویش.کم پیش میادبازیگری تو همون دقایق اول توجهمو جلب کنه.هرچند من اونموقع نمیدونستم این آقای سرتاپا عظمت چقدر هم دراون ته ته های وجودش خنگوله😂
    واما کیم ته ری.اصلا درنگاه اول توی چهره ی شیرینش پختگی وجذابیت میدیدم.وتوی حرکاتش وقار وشکوه وغرور.واولین چیزی که حس خوبی نسبت به سریال درمن به وجود اورد،حتی قبل ازلی بیونگ هان همین کیم ته ری بود.
    سریال درکنار اینها،یه طنز خاص وملیحی داشت.نه چیزی که بشه اسمشو گذاشت کمدی وباصدای بلند باهاش خندید.فقط یه سری شخصیت های بامزه بودن که دورتا دور سریال ریخته بودن.وطعم سریال روگس وملس میکردن.طنز جالبی که منوخیلی یاد گوبلین انداخت.چون توبستر یه محیط غم انگیز وتلخ،ب خوبی جاگرفته بود.ومن همیشه عاشق همین نوع طنزم نه هیچ جوردیگه ش.
    بیاین بریم ادامه مطلب چون معلومه قراره طولانی بشه!

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • يكشنبه ۱۹ بهمن ۹۹

    حس خوب بعدازدیدن یک شاهکار

    های❤
    اهم اهم خب باید بگم ک من چندروز پیش سینمایی وایولت اورگاردن رودیدم بالاخره و وای که چقدمن تباه بودم زودتر نرفته بودم دنبالش:(((آخهههه چقدکیوت بوووود*_*اولش خیلی استرس داشتم ونگران بودم که نکنه باسریالش زمین تا آسمون تفاوت داشته باشه وبخواد گندبزنه به اعصابم اما وقتی صدای همیشگی وآشنای«وایولت»روشنیدم خاطراتم زنده شدن و امیدوارشدم!***وخیلی خیلی زود،فهمیدم که این ازجنس همون سریاله بدون تفاوت.
    دوباره حس میکردم دارم به پوچ گرایی نزدیک میشم با نبود کتاب و وجود فیلمهای بی ارزش.اما وایولت دوباره کمکم کرد بایه داستان عاااالی،روحم برای یه مدت تغذیه بشه.
    قبل از رفتن سراغ صحبت کردن ازش،بذارید یه نکته روبگم.شاید برداشت هرکس از*شاهکار*با بقیه فرق داشته باشه.ومعنی شاهکاربرای من خیلی خیلی با ارزشه واینطورنیست که تا تحت تاثیر هرچیزی قرار میگیرم وجوگیرش میشم بهش بگم شاهکار(وبعد یه مدت هم بیفته از سرم نخیر.شاهکارچیزیه که تکرارشدنی نیست.که خیره کننده ومسحورکننده ست،و نمیشه توصیفش کرد).نمادشاهکارهم همیشه برای من فیلم سوئینی تادبوده.شاهکار برای من چیزیه که ازهمه نظر،حتی ازدرجه ی فوق العاده هم بالاترباشه.وچیزی که هیچ وقت نتونم درست توصیفش کنم.آره،توصیف یه شاهکار به هیچ وجه کارمن نیست.ومن به جرئت میتونم این انیمه(چه سریال چه سینماییش)روشاهکار 
    خطاب کنم.
    شاهکاریعنی چی؟اگه منوخوب بشناسیدمیدونیدک من خیلی سختگیرو سخت پسندم،وخیلی خیلی کمالگرام.داستان پردازی این انیمه،اینقدر کامل وبی نقص وزیباست،که هرچقدربه خودم فشار میارم نمیتونم ضعفی توش پیداکنم.سراسراحساس توش موج میزنه ولی این فقط احساسی نیست که آدمو تحت تاثیرقرار بده وتهش کاملا پوچ وبی معنی باشه.داستان پردازی زیبا وهنرمندانه ای نیست که بدون مغز باشه و فقط بدردتحت تاثیرقراردادن آدمهای احساسی که راحت اشکشون درمیاد بخوره.من هیچ وقت آدم احساسی ای نیستم گفته بودم قبلا.چیزی که باهاش تحت تاثیرقرارمیگیرم خلق کردن فضای شاعرانه ورمانتیک به تنهایی نیست.معنای عمیقه که با آمیخته شدن با زیبایی هاوداستان گویی ماهرانه،منو تحت تاثیرخودش قرارمیده.
    درسته که نمیتونم اشکای قلمبه قلمبه ای مثل شخصیتای انیمه بریزم موقع دیدن..اماهمین که چشمام خیس ومرطوب میشه،یعنی منِ بی احساس تحت تاثیرقرارگرفتم واین خودش خیلی حرفه.انیمه نرم وملایم شروع میشه وبه همون خاصیت قبلش یعنی تکامل وفادارمونده.هرچی جلوترمیره زیباتروجذابتر میشه.من واقعا شیفته ی این نویسنده شدم.مهارت این نویسنده توخلق داستان های فوق جذاب،گیرا وعمیق ستودنیه‌.اون میتونه خیلی راحت ماروجذاب داستان هاش بکنه باشخصیتهای کیوت وجذابش وغمی کنجکاو کننده ودرگیرکننده که پشت ماجراست(ای کاش منم بتونم یه روزی مثلش بشم)همه ی شخصیتهاش تقریبا،شاید اولش بداخلاق ونچسب بنظر برسن اما به زودی میفهمیم اوناچقدرخوبن و چه غم بزرگی روقلبشون سنگینی میکنه که نمیذاره خوشحال باشن وسرزنده.واین ایمی/ایزابلا هم همینطوربود.آخ که چقدر دوست داشتنی بودTTچقدر نامردیه که یه دختر شجاع،محکم،جسور،پردل وجرئت وعالی رو که حتی به سختی میشه باور کرد بااین تیپ وقیافه ش دخترباشه روتبدیل به یه خانم باوقار ومتشخص وبانوی یه خونه بکنن.همینقدر ظالمانه وپست ونفرت انگیز..


    این وایولت هم چقدخوشگل وکاواییه عشقممممممم😍دلم میخواداستخدامش کنم.خودش همیشه میگه هرجاکه مشتری احظارمون کنه سفرمیکنیم😭خب پس باید بتونه به بیرون ازدنیای قصه هاوبه دنیای زشت وخسته کننده ی ماهم سفرکنه...
    میدونیدچیه شاهکاربه این انیمه میگن.من حسم به شخصیت وایولت مثل یه رباته.ازآدمهای بی نقص وهمه چیزتموم هم متنفرم.با اینکه گاهی وقتااصلا درکش نمیکنم،ولی عاشق شخصیتشم😍😭این شخصیت پردازیه یه شاهکاره که وادارم میکنه عاشقش باشم.حس میکردم شخصیتش پخته ترشده بود.عاشق این حس کامل شدن توی انیمه م.همه سیر سعودی دارن.وایولت یکی ازخاصترین شخصیت های عمرمه:)))چقدر شخصیت متواضع وقشنگی داره*_*
    همه شون اول ازوایولت بدشون میاد امابعدکم کم جوری بهش وابسته میشن که نمیتونن جدابشن.راستی آیریسم چقد تغییر کرده بود.هیچ وقتم ازاون یکی دختره همراه آیریس خوشم نیومده.هرچی آیریس پر شروشور وشیطون اون یکی نمیدونم شبیه چیه اصلا خیلی ساکت وبی روحه.از اون زن قرمزه هم اصلا خوشم نمیاد.غیرازاینا بابقیه شخصیتا مشکلی ندارم.
    انیمه ش یکم منویاد داستانای خودم میندازه.شاید بخاطرهمینه که انقدر دوستش دارم وباهاش ارتباط برقرارکردم ... اینونمیگم ک مثلا بگم من خیلی داستانام حرفه ایه نه.منظورم موضوعات وغم عالیشه.احساسات ومهرومحبتیه که توانیمه ست.اینا توسبک منه.یکمی منویاد داستان غمگین اون برادرها،کسایی که بچشونو ازدست دادن،و و و میندازه.خیلیم بانمکه.مثلا اون بچه کوچولو(تـیـلـور) منویاد بچه های بامزه وشیطون توی داستانای خودم مینداخت.میدونید چیه،من عاشق بچه های کوچولو وکیوت وبانمکی هستم که میان توزندگی یه آدم بدبخت وافسرده،وباعث میشن دیدش به زندگی بهتربشه.اونا روح میبخشن به زندگی آدم.وازاین بچه ها توداستانای من زیادهست‌.این قشنگ ترین ترکیب دنیاست.مثل کارآگاهaوجولیا،برادر بزرگتر کارگاهaوبچه هاش،جسیکا ودخترش،اون دوست باحال ودیوونه بابچه ی فوق کیوتش(که ایده ش ازرو بچه خانمgگرفته شده)یه مدیر بسیار جدی وسختگیر که عاشق بچه ست وهیچ وقت بچه دارنشده وبا بچه ی کارمندش دوست میشه و...چقدر زیباست...بندیکت فکرمیکردشغلش(پستچی بودن)خیلی خسته کننده ست واون دختر کیوت ویکم رواعصاب(که خیلی منو یاداون دختره که مامانش قراربود بمیره مینداختT_Tوای بهش فکرمیکنم قلبم دردمیگیره!)اومد وباسادگی کودکانه ش بهش نشون دادشغلش چقدر ارزشمنده.پستچی هاهمراه خودشون شادی میارن... شخصیت بندیکت هم که توی سریال اصلا درست وحسابی بهش پرداخته نشده بود ومن کاملانسبت بهش بی تفاوت بودم اینجا نقش تقریبا مهمی روداشت وهمین باعث شد با شخصیت اونهم بتونیم ارتباط برقرارکنیم ومن ازش خوشم اومد:))


    من همیشه ی خدا ازوقتی یادم میاد،هدفم ازنوشتن این بوده که باعث بشم مردم مشکلاتشون وزشتی های دنیارو برای دقایقی فراموش کنن ولبخند بزنن.بزرگترین هدفم‌.داستانای من به هیچ وجه همیشه خوش خوشون وپرنسس طوری نیستن.اتفاقا همونطورکه خودم عاشق درام وچیزهای غم انگیزم اونهاهم غمگینن.اما بایه سبک طنزومحیط دوست داشتنی وپرازحس خوب که خودم یکیوهمیشه خوشحال میکنن.شادی های کوچیک ومحبت وصمیمت وطنزهای دلنشین.غم های داستان هامم ازاون عجیب غریب هاش که فقط توقصه هاپیدا میشه نیست.همه ی بدبختی هابریزه روسر یه نفر و...نخیر.واقعین وتوازن دارن.واینکه وقتی مشکلی پیش میاد،همیشه دوستای خوبی هستن که به آدم کمک کنن وکنارش باشن،حتی اگرپدرومادرهم نداشته باشی(آخ این یکی ازغم انگیزترین داستانهامه داستان اون برادرا)اما پدرومادر های دوستانت تورو مثل بچه ی خودشون میدونن.که حتی اگرهمه ی دنیاهم متحدبشن برعلیه تو هیچی توانایی ایستادن جلوی قدرت دوستی رونداره.و‌...ایناهمش حس خوب وآرامش میده به آدم❤
    من طنزخالص دوست ندارم(همه میدونن که از ژانرکمدی بیزارم).چون اولا اگرطنز های مزخرف،سبک،احمقانه وبدترازاون مبتذل وچندش آورنباشن حتی،بازهم تهش میگم که چی خب؟باید یه معنی داشته باشه؟حتی اگه لذت ببرم ازش هم هیچ وقت برای من خاص نمیشه.چون تاثیرعمیقی روم نذاشته.
    وغم خالص روهم دوست ندارم.چون بیش ازاندازه تلخ وافسرده کننده وسرده.
    پس چی دوست دارم؟درونمایه ی غمگین وپرمفهوم وعمیق با روکش ملیح وطنز(ازنوع سالم وزیباش)باچاشنی مهربونی وانسانیت واحساس.این سبک موردعلاقه ی منه.
    این دیالوگ روخیلی دوست داشتم:
    «من اهمیتی به اسم های خونوادگی نمیدم.فقط میخوام باخود واقعیت صحبت کنم»
    ***
    اما راستش یه انتقادی نسبت به پایان انیمه دارم.واقعا یعنی چی؟منودق دادن آخرش‌.چرا این دوتاخواهر همدیگه روندیدن؟چرا؟😭چرا میخوان بیننده روبکشن؟دلم میخواست تیلورو بگیرم کتک بزنم!چرانخواست باخواهرش حرف بزنه اصلا درکش نکردم.فرق من با نویسنده ی این انیمه اینه که فکرکنم ایشون دیگه زیادی به غم وناامیدی اعتقاد دارن.ولی من همیشه توی تمام داستان هام حتی غمگین ترین هاش یه روزنه ی امیدی بازمیذارم...همیشه امید وخوشحالی هست.خلاصه که با این پایان ماروحسرت به دل گذاشتن وصادقانه بگم من زیاد دوستش نداشتم.
    ای کاش تموم نمی شد...حقیقتش،من وقتی یه چیز بی نظیرمیبینم،هم به شدت مشتاقم زودتر تا آخرش ببینمش،وهم دلم نمیخواد اصلا تموم شه.چون میدونم بعدازاون دوباره من میمونمو یه دنیا فیلم وسریال وانیمه ی پوچ وتباه وباید چققققدر صبر کنم تاشاید بازهم یه چیز فوق العاده به تورم بخوره.ای کاش وایولت هیچ وقت تموم نمیشد..حالاچقدباید صبرکنم تاسینمایی دومش بیاد؟اما خداییش خیلی خیلی خوب بودTT💜اگه بخوام نمره ای بهش بدم،به غیراز«9»نمیتونم بهش بدم.وبه همه پیشنهادش میکنم.نبینید واقعا چیزفوق العاده ایو ازدست دادید:)))باید دیگه دست به کارنوشتن نقدش بشم.
    پ‌ن:بازخوانی دشمن عزیز تموم شد^__-دوباره هم لذت بردم ازخوندش وعالی بود.فرازوفرودهای زندگی سالی خیلی شبیه من بود.باید بعدا درباره ش بنویسم.باعث شدیکم به فکرفرو برم شاید تابستون پارسال که برای اولین بارمیخوندمش زیاد تواین وادی هانبودم که بخوام بهش فکرکنم ولی الان...هرچندهمیشه گفتم بازم میگم من باسالی مخالفم وشبیه جودیم بیشتر پس چه خوب که زندگی منم شبیه جودی وآقاجرویس دوست داشتنی بشه نه سالی ودشمن عزیز!😐
    پ.ن۲:بچه ها این اپلیکیشن طاقچه چققققدرخوبهههه...برید حتماتوطاقچه بینهایتش عضو شید...حالاشاید تنوع کتابهای زیادی نداشته باشه یا اونایی که من میخوامونداشته باشه اما اولاهمین که باکتابای جدیدتری آشنامیشین خیلی خیلی خوبه ودوما اینکه میتونی باکاربرای کتابخون زیادی آشنابشی ونظرات اونارو راجبه هرکتابی بخونی وازتجربیات اونا استفاده کنی وتقریبا ازهمه سنی هم اونجاهست من بیشتر علاقه دارم ازنظرات افرادبزرگسال ترو باتجربه تراستفاده کنم.یه بخش کتابگردی هم داره و...تا حالا به این چیزاش دقت نکرده بودم‌.خیلی خوبه خلاصه.من عضویت یه ماهه گرفتم یه ماه فقط فرصت دارم خودمو باکتاب خفه کنم:|😐دارم کتاب پنجره مخفیو میخونم ببینم واقعاتهش چی شد.چون فیلم بدردنمیخوره.تا الان که اولاشم کلییییی چیزابرام بازشدکه اصلانفهمیده بودمشون‌خیلی لذت بخشه باید بزنم توکار آثار استیون کینگ.
    پ.ن۳:چقدخوبه که یه نفر روداشته باشی که انقدر دوستش داشته باشی...که وقتی کتابی که اون بهت معرفی کرده رومیخونی لبریز ازدلخوشی باشی*_*دارم تورومیگم سانیای عزیـز ودوستداشتنی من💛توپرررر ازحسای خوب وشیرینی...چقدمهربونی آخه تو!❤بچه هاکتاب«آنهایی که عاشقشان بودیم»روبخونید حتما!
    پ.ن۴:ومن وعشق همیشگیم ودیگرهیچ!...💜💛💚💙💗

  • ۱
  • نظرات [ ۱ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • يكشنبه ۱۹ بهمن ۹۹

    پساکتاب😐💙

    سلام سلام وسلام💞
    اول ازهمه بگم جریان اون گزارش های روزمره هنوز سرجاشه وهنوزم به اون پست اضافه میشه اگه دوست دارید وازخوندنشون خسته نمیشید بهشون سربزنید اما دوست هم نداریدشون اصلامهم نیست ولی من برای خودم مینویسمشون تاموقعی که خسته بشم.
    خب الان بایه لیست پروپیمون اومدم یه چنتاکتاب که اخیراخوندمشون بهتون معرفی کنم وتمام احساساتمو به قول غزل جان اینجا خالی کنم که تحملش دیگه سخت شده😂.همه ی این کتاباتوطاقچه موجودن.بازم کتاب هست که باید بخونم وازاونا هم بعداپست میذارم.
    خب:

    💙ساراکورو(شاهزاده خانم کوچک):خییییییلیییی قشنگ بود*__*اولش فکرمیکردم ازاون کتابای کلاسیک خسته کننده ست وبابی میلی شروعش کردم.امابعدکم کم جذب جریانش شدم ودیدم پرازچیزای محبوب وموردپسند منه.شاهزاده خانم کوچک قصه ی شاه پریان وزندگی کردن توی قصرهای طلایی نیست که منتظر شاهزاده ش باشه.قصه ی سختی وفقره وایستادگی.قصه ی آدم های بی رحم ومادی پرست ودرمقابلش آدمهایی باقلب بزرگ ومهرومحبتی وصف نشدنی.شخصیت ساراخیلی برام دلنشین بود.باید سعی کنم ازش یادبگیرم.کتاب داستان زندگی روی کاخ های بالای ابرهاوبی خبربودن ازبدبختی ها نبود امادرکنار تلخی هاونشون دادن حقایق دنیا،لحظات شیرین،آروم ودوست داشتنی ای داشت.قدرت خیالپردازی.نشون میدادکه میشه توسختترین شرایط هم عشق ورزید.هیچ وقت مثل بقیه ی آدمها سرد وبی رحم نشدوهمیشه میشه گرمای وجود روحفظ کرد(قابل توجه خودبنده)وچقدر زیبا نشون داد رویا پردازی و وزندگی توی دنیای شیرین خیال میتونه سختی های دنیارو قابل تحمل ترکنه وکمک کنه که همیشه قوی ومحکم باقی بمونیم.پایان شیرینی داشت امامثل پایان های قصه های پریان نبود.اصلا مثل سایر کتابای کلاسیک اغراق های مسخره نداشت قلم روون وساده باداستان زیبایی که درس های زیادی درخودش داشت وبه همه خوندنش روپیشنهاد میکنم.جملاتی داشت ک خیلی به دلم مینشست.
    چنتاشومینویسم:
    *آدمهای مهربان دوست دارندبدانند چقدرمردم راخوشحال کردند،این ازتشکر مردم برایشان مهمتر است...
    دقیقا❤😭
    یه جایه نفر به ساراگفت:ساراتوخیلی عجیبی.خیلی عجیب وخیلی خوب.
    ساراهم گفت:متشکرم.میدونم که عجیبم وامیدوارم ک خوب باشم.
    دیگه نیاز به توضیح بیشترنیست که من چقدر با این جمله هاهمزات پنداری میکنم؟
    کتابش مزه ی کیک داغ توی زمستون سردوبرفیومیدادپشت پنجره.بابوی قهوه یی که بخارموجی شکل ازش بلنده...حتما پیشنهادمیشه.
    ***
    پنجره مخفی:خب میدونید که اخیرا فیلمشو بخاطر عشقم جانی دپ دیده بودم وبعدش تصمیم گرفتم برم کتابشو بخونم.چون خیلی گیج کننده بود ومیخواستم دقیق متوجه بشم اصل جریان چیه.فقط میتونم بگم وااااو.دهنم بازمونده. شوکه کننده وعجیب غریب وکمی هم ترسناک کلمات خوبی برای توصیفش بنظرمیان.اما ازنظر من تایه حدی هم احمقانه ست.
    اول ازهمه بگم که؛این فیلم تایه جاهایی به داستان کتاب وفادار مونده ولی بعدازیه جایی به بعد ورداشته کل داستانوتغییرداده😐خدایی نفهمیدم فازشون چی بود ولی خب داستان کتاب یه چیزدیگه ست کلا.دلم میخوادباکارگردانش بشینم صحبت کنم ببینم هدفش از تحریف این اثرادبی چی بوده(سبک حرف زدن شخصیتای کتاب رومنم اثرگذاشته😁) باخوندن کتاب یه سری چیزا برام بازشدکه فکرکنم اینکه توفیلم نتونسته بودم بفهممشون برمیگرده به سانسورهای دوبله ی فیلم واینکه کلافیلمها نمیتونن به اندازه ی کتاب به جزئیات بپردازن مخصوصا این فیلم که اصلا به کتابش وفادار هم نبوده.لا اقل فهمیدم انگیزه مورت برای این کار های احمقانه ای که ازش سرمیزدچی بودوحالا به بدبخت حق میدم ومیتونم مثل بقیه ی کارکترهای قاتل جانی(قاتلِ جانی خیلی ترکیب خنده داریه😂)با اینم بی رحم بشم وبگم ای جان محکم تررررررر...😁خخخخخ.


    اماخب،شخصیتش هم توکتاب بافیلم خیلی فرق داشت.ترسو بودخیلی.زیادی بدبخت وبی عرضه ودرمونده(دلم براش می سوخت یه جورایی منویاد یکی ازشخصیتای قبلیم مینداخت که قبل ازاینکه کارآگاهaبیاد روکار اون شخصیت اصلی من بود.هنوزم خیلی دوستش دارم.البته اون ترسو نبود وبهترین ویژگیش هم باعرضه بودن وقوی بودنش بوداماخب اونم خیانت ازطرف عشقش وخیلیم تنهابود..😢).حالانمیخوام داستانو موشکافی کنم فقط اینکه هیچی دیگه.من اگه قبلش فیلمشو ندیده بودم ممکن بود اینقدرنسبت به مورت رینی احساس علاقه نمیکردم.با اینکه قلبا زیاد ازشخصیتش خوشم نمیومدولی چون جانی نقششو بازی کرده بودمنم حس میکردم جانیه و بخاطرهمین خیلی شخصیتش برام اهمیت پیداکرده بود ودلم نمیخواست بلایی سرش بیاد(همون غیرت داشتن همیشگی روی جانی)وخلاصه دوستش داشتم...مطمئنم اگه بدون دیدن فیلم کتابو میخوندم اصلا ازطرف خوشم نمیومد ولی الان خب...بخاطرهمین حس دوست داشتن ناخواسته که به این شخصیت داشتم وهمشم تقصیرجانیه،پایان کتاب برام خیلی ضدحال بود وچون پایان فیلم باوجود عجیب بودنش برای مورت رینی خوب بود،من پایان فیلمو ترجیح میدم اما اگه بخوام منطقی باشم این پایان اصلی که مال کتابه خیلی خیلی،پشم ریزون تر وشوکه کننده تربود با این وجود این الان دلیل نمیشه که عالی وخفن بود.
    من نمیدونم خوندنشوپیشنهادکنم یانه آدم روانی میشه باهاش وآخرشم همه چیز یه جور معماباقی میمونه با این وجوداگرژانرموردعلاقه تون معماییه(مثل من)وازشکنجه کردن خودتون هم لذت میبریدبخونیدش اما خیلی درگیر کننده ست وچون شخصیت اصلیش یه روانی واقعیه شماهم واقعا حس میکنید دارید باهاش روانی میشید.
    نقدی که بهش دارم اینه که پایان داستان یه جوریه که انگارنویسنده میخواسته از زیر بارتوضیح دادن و اووردن یه دلیل منطقی برای رفتارهای شخصیتش فرارکنه.وبرعکس داستان های جنایی خیلی خفنی که دیدم وخوندم،این یکی اونقدری ریزبینانه وهوشمندانه نیست فقط خیلی عجیبه.
    تصمیم دارم برم حداقل یکی دیگه ازآثار استیون کینگ روبخونم تاببینم بقیه آثارش هم اینطور عجیب هستن یانه.بهر حال کارش تحسین برانگیزه قلمش درعین سادگی خیلی قویه که میتونه این جوری مخاطب رودرگیرکنه وروش تاثیر بذاره.ولی بازم میگم این دلیل برعالی بودن نیست.درکل این داستان ایده ی آنچنان خاصی نداره ولی روند پرداختن بهش جالبه.واینکه اگه دقت کنیم یه شاخ وبرگ هایی ازمبحث روانشناختی هم تو کتاب وجود داره.ولی اگه بخواید بین فیلم وکتابش یکیو انتخاب کنید،نظرشخصی من اینه که فیلمو انتخاب کنید.فیلم متوسطیه و اثر فوق العاده ای نیست اما بهرحال برای لذت بردن بسیار مناسبه ودیوونتون نمیکنه وخط داستانیش هم نسبت به کتاب خیلی واقعگرایانه ترو معقول تره.اگرم میخواید هردوشونوامتحان کنیداول کتابو بخونید بعد برید سراغ فیلم.
    باخوندن کتاب به چندتا نکته درمورد فیلم هم پی بردم:
    1_بازی استادانه،هنرمندانه،وتحسین برانگیزجانی دپ.بعدازخوندن کتابش متوجه شدم که جانی چقققققدررر(باوجودهمه ی تفاوت ها)مورت رینی بود.من با اینکه همه جوره به شگفت انگیزبودن واستعداد های این بشر ایمان دارم ولی بازم هردفعه شگفت زده وغافلگیرم میکنه.ازچی ساخته شده این موجود؟
    2_انتخاب بازیگر نقش شوتـر،فوق العاده بود.به شدت به کاراکترش شباهت داشت.واونهم مثل جانی به خوبی ازپس نقشش براومده بود.ازشخصیتش خوشم میاد آدم خاص وخیلی رواعصاب وجردادنی ایه😂بدجنس بودن دیگه چقدر؟
    (اینجارونخونیداسپویله البته همچین اسپویل خاصیم نیست)
    ولی این مورت هم عجب آدم احمقیه!وقتی اون زنیکه ی بی لیاقت بهش خیانت کرده نباید دیگه حتی اندازه ی نخودبهش توجه کنهههه.من که اگه بودم همین کارومیکردم.یعنی این درست ترین کاره.یارو رفته بهش خیانت کرده بعدم طوری رفتارمیکنه که انگار همه چی مثل قبله!اونم همینطور!آخ،چقدر خیانت زشت وکثیفه😑بمیرم برات بچم.شریک زندگیت هرچقدرم که بد باشه،میتونی انقدر وجدان وشخصیت داشته باشی که اول با اون کات کنی کلا،بعد بری بایکی دیگه رابطه تشکیل بدی:///
    یارو واقعا دیوونه ست. مدام داره باخودش فکرمیکنه به حدی که فکرمیکنم داره حرف میزنه امابعدکه حرف میزنه میبینیم یه چیزدیگه گفت کلا.
    بعد تواوج مشکلات وبدبختی وبیچارگی هی به یه چیزخنده دارتوجهش جلب میشه ودلش میخواد باصدای بلندبخنده😐روانی نیست؟
    هی بیخیال بابا.من هیچ سازگاری با این جوردیوونه هاندارم.فقط دیوونه های تیم برتون😍😂کی تاحالا دیوونه ای به کیوتی ومهربونی ودوست داشتنی ای کلاهدوز دیوونه دیده مثلا؟
    ***
    ۱۳دلیل برای...؟:
    فکرنکنم نیاز باشه داستانشو توضیح بدم همه دیگه شنیدن احتمالا.خب من پارسال میخواستم کتاب شو بخونم ولی چون گیرنیوردم سریالشودیدم.البته به دلیل اینکه با فیلم های تینجری ومدرسه ایوکلا هرچیزی که به نوجوون هاربطی داشته باشه نمیسازم(نمیدونم چرا واقعا.ازهمسن وسال خودم و مشکلات شون وخامی نوجوونی خوشم نمیاد.رواعصابمن چون مشکلات  من یه درصدم شبیه اونانیست.ومخصوصا با بازیگرای نوجوون مشکل دارم)،سریالو هم کامل ندیدم اما انصافا خیلی خوب ساخته بودنش.ازکتابش واقعا بهتربود.
    مدرسه ای خوبه اگرطبق معمول فضاش خوب باشه.نه این شکلی.بعد که دیدم توطاقچه هستش گفتم بذار اینوهم یه امتحانی بکنیم.ضرری نداره که.متن اونقدراجذابیت خاصی نداشت اما به قدری روون بودکه تورو باخودش بکشه جلو.وخب رفتم جلوی همین طور. خوشحالم که اول سریالو دیدم چون اگه سریالو ندیده کتابو میخوندم خیلی گیج میشدم با این وضع.نه شخصیتا رومیشناختم نه هیچیو اما الان یه شناختی روشخصیتا وکل ماجراداشتم لا اقل.آخه متن کتاب که هی ازهانا میپرید به کلی وازکلی به هانا واقعااااا بدون دیدن سریال خیلی سخت واذیت کننده میشدونمیتونستم بفهمم چی به چیه.به شماهم توصیه میکنم قبل ازخوندن کتاب لا اقل سه چهارقسمت ازسریالش روببینید.
    درکل منظورکتاب این بود که یه حرف کوچیک ویه کارخیلی خیلی کوچیک وبی اهمیت مامیتونه چققققدر رویه یه نفر تاثیر بذاره ومنجر به چه فاجعه هایی باشه که ماتوشون به شدت مسئول هستیم.خیلی موافقم باحرفش.واقعا میتونستم حس هانا روخیلی خوب درک کنم واصلا برام چیزعجیب ودوری نبود‌.اتفاقا ی مشابهش برای من خیلی پیش اومده.
    من زیاد ازاین رفتارهای مردم تاحالا آسیب دیدم بارها وبارهااااا اماهیچ وقت به فکرخودکشی نیفتادم😐😐😐هروقت اینجوری میشه سعی میکنم بهش توجه نکنم وساکت موندنو به هرچیزدیگه ای ترجیح میدم و بعد هم که تنهامیشم به خودم میگم اوناروهیچی حساب نکن وهمین باعث میشه خیلی خیلی آرامش داشته باشم بعدش.یکی ازمزیت های درونگرا بودن!اهمیتی نمیدی توی اجتماع بپذیرنت یانه چون به هرحال ازتوچشم بودن ودیده شدن متنفری.من درسته که خیلی دلم میخواد یه نفر بهم اهمیت بده وبفهمه منو اما هیچ وقت به اندازه ی هانا نیاز به دیده شدن وپذیرفته شدن احساس نکردم توخودم.همین خوبه.
    واینکه من خیلی دلم میخواد برم باخانم مدیرمون مفصل صحبت کنم راجبه چندتا موضوع.که یکیش به آینده م خیلی مربوط میشه.چون اون روانشناسیه که حرفاشو به شدت قبول دارم وبنظرم کاملا منطقی.امانمیتونم.نمیتونم.نمیتونم.میگم شاید اگه یکم بزرگتر بشم(حس میکنم الان کسی تحویلم نمیگیره هرچندمیدونم دیدگاهم اشتباهه وخانم مدیرمون این طوری نیست ولی چه کنم درحقیقتش خودمم که برای خودم ارزش قایل نیستم وفکرمیکنم بزرگترشم بهترمیشه.بهر حال بیخیال این بحث ها اصلا)
    تهشم که به شدت افسرده کننده واعصاب خردکن بود:||خلاصه،من این کتابوزیاد پیشنهادنمیکنم ولی خودمم ازخوندنش پشیمون نیستم.
    هیچ طعم وعطر ورنگ خاصی نداشت کتابش:|
    ***
    مادربزرگ سلام می رساند ومیگویدمتاسف است:شاید باورتون نشه ولی...اولین کتابی بودکه ازفردریک بکمن میخوندم.وباید بگم نظرموزیاد جلب نکرد.موضوعش چرا،ولی بیانش نه.بایدبرم مردی به نام اوه روبخونم.
    اماچققققدر من این ایده رودوست دارم.برای فرار ازمشکلات زندگی،به دنیای خیال پناه ببر.
    من ازموضوع«مرگ»متنفرم!!!نکنید بامن اینکارو.نکنیددددد😭😢
    یکم عجیب بودورواعصابم میرفت.گذاشتمش برای موقعی که دیگه هیچ کتابی ندارم بشینم سرش.
    ***
    یکی برای خانواده ی مورفی:واقعا ازخوندنش لذت بردم.قبل ازاین هم یه کتاب ازاین نویسنده خونده بودم به اسم«ماهی بالای درخت»واونم دوست داشتم.کلاموضوع کاراش مشکلات بچه هاست.بچه های مشکل دار.ودوست داشتنی،خلاقانه وبامزه بهشون میپردازه.فضای صمیمی وروایت دلچسب.اینجاهم مثل تواون یکی کتاب یه معلم خیلی باحال وجود داشت(من عاشق کاراکترهای معلم،وخاص وبامزه هستم.معلمهای متفاوت.یه جورایی شبیه معلمای خودم)وتوصیف های زیبایی ازاحساسات زیبا،مثل عشق وامیدوزندگی.خیلی سرشار بود.با اینکه تهش تلخ وشیرین بود.ولی حتماپیشنهادمیکنم.
    رنگش بنفش بودوبوی تمشک وکاغذهای کاهی نو ومزه ی عاااام،یه شربت خنک میداد زیرکولر💜
    ***
    کلاف پرگره:عالـی بود!💚چون قبلایه کتاب خیلی معمولی ازنویسنده ش خونده بودم نمیخواستم سراغ این برم ولی واقعا تصمیم خوبی گرفتم که یه فرصت بهش بدم وگرنه یه چیزخیلی جذاب وشیرینو ازدست میدادم^^طعم کیکهای مختلف وخوشمزه رومیداد.پرازشخصیتای متفاوت وجالب که همشون بطرزعجیب وشگفت انگیزی بهم متصل بودن😳شخصیت موردعلاقه من هم کدی بود.چون خیلی حس خوبی بهم میدادبا اون کیکای خوشمزه ش(منویادژولیت بینوش توفیلم شکلات مینداخت ک میتونست شکلات های موردعلاقه مردموحدس بزنه)خیلی دلم میخواست بدونم چه کیکی مخصوص من درست میکنه.
    خلاصه یه داستان به شدت جالب وقشنگ باشخصیتای رنگی رنگی ومختلف.حالانه داستانش اونطورعالی بودنه شخصیت پردازی هاش به اون شدت قوی بودن درکل اثرمتوسطی بود ولی کلیییییییی حس خوب وقشنگ داشت پس حتماحتماپیشنهادمیشه.ماجرای یه آدم غمگین ویه دخترکوچولوهم توش وجود داشت(همون جریانی که من خیلی خیلی ازش خوشم میاد^^)
    طعم کیک،رنگ زردوبوی گل یاس^^منویاد مخاطب خاصم مینداخت.خیلی.
    ***
    درون ذهن من:خیلی قشنگ وخیلی خیلی دردناک وتلخ!
    راجبه یه دختریه که یه بیماری نمیدونم اسمشوداره(مثل استفن هاوکینگ) یعنی هییییییچ کاری نمیتونه بکنه نه تکون بخوره ونه حرف بزنه.واین فوق العاده وحشتناکه.فکرکن،دوتا ازبزرگترین موهبتهام.حرف زدن(نوشتن)وتکون خوردن(راه رفتن ودویدن و...)اگه نداشتمشون چی میشد؟به ملودی حق میدادم که گاهی دیوونه میشد.من که انقدر سالمم هم هرازچندگاهیی همینطور میشم.چه برسه ...نویسنده خیلی عالی کارکرده بود.کاملاخودشوجای اینجورآدماگذاشته بودوهمه ی احساساتشونودرک کرده بود.اعتراف میکنم به جرئت من نمیتونستم سرخوندنش جلوی اشکاموبگیرم-___-شخصیتهای دوست داشتنی زیادی داشت.نمونه ش بابای ملودی(عالی بود+___+)خانمV،کاترین واون معلم خوباشون.اولش از رز خوشم میومد ولی بعدنه:/دختره ی مسخره ی بادی به هرجهت:||||
    این کتاب باپردازش خوب وداستان روون،بهمون کمک میکنه قدرنعمت های بزرگی که خدابهمون داده ‌وکاملا ازشون غافلیم روبیشتربدونیم.ویه تجربه ی جالب وآموزنده ست که خوندنش به هیچ وجه خالی ازلطف نیست‌.
    نقطه ضعف داستان روند یکم تکراری ش بود.تواین سبک کتاب شگفتی شدیدا پیشنهادمیشهه😍
    طعم...تلخ،رنگ آبی.بوی خاصیم نداشت.
    ***
    آبنبات پسته ای:این نسبت به کتاب اولی جالبترهم بود.محض سرگرمی وهواخوری میچسبه^_^اماهمچنان بایه سری چیزاش مشکل دارم وحل نشده توداستان:|||همین.
    شخصیت دوست داشتنی ای که بخوادموردعلاقم بشه ندارم همه شون یه جورایی دلزده کننده ن(همون چیزی که باعث میشه از ژانر طنزمتنفرباشم)ولی ازدایی اکبرخوشم میاد چون باعث میشه بخندم😂
    ***
    بام نشینان:خیلی ماجراجویانه،دلپذیروجسورانـه باقلمی زیباوشخصیت پردازی ماهرانه.به شدت دلنشین بودکلا.حس رهایی میدادبه آدم‌.رهایی ازهرقیدوبندی.شخصیت پردازی هاخیلی قوی وزیبابودن.سوفی،یه دخترجسور وماجراجـو.ومادرش،فکرکن شخصیتی که اصلا توی داستان نبود.ولی تومیتونستی کاملاحسش کنی ودرکش کنی.فقط تنهانقطه ضعفش پایانش بود.خیلی چیزا پرونده شون بسته نشد.البته من مشکل عمیقی با این قضیه ندارم.روحیه نویسنده همین بوده دیگه.خیلی قشنگ وجذاب‌ بود وبرای هرکس که مثل من یه روحیه ی ماجراجو وبی قید وبند داره،قلقلک دهنده ست واین روحیه رونوازش میکنه.پیشنهادمیشودفقط به مخاطبان خاصش^__^
    دیالوگ:
    زندگی سختترین چیزدنیاست!اینو باید همیشه یادمون باشه!
    آدما وقتی بزرگ میشن بیشترشون سرسخت وخشک میشن.اونامعمولاهیچیو باورنمیکنن مگراینکه زشت یاخسته کننده باشه:|
    ***
    پیش ازآنکه بمیرم:
    اگه فیلم روز مرگت مبارکو دیده باشین،داستان این کتاب عین همونه.دختری که روزی که توش میمیره مدام براش تکرارمیشه وهربار بایه روش مختلف سعی میکنه راز مرگش روکشف کنه.توی کتاب ایده ی جالبی بنظرم نمیومدولی نویسنده خیلی خوب تونسته بودازپس نوشتنش بربیاد.اولش اصلاااااا دل ودماغ شروع کردنشو نداشتم.فکرمیکردم یه کتاب تینجری آمریکایی عاشقانه وچرت واعصاب خردکن وجلف واحساسی والکی وآبکیه:||| اما از زوربیکاری وکنجکاوی گفتم حالا یه نگاهیی بهش بندازم.اوایلش همون چیزی که فکرمیکردم بود.چندش آوربود طبق چیزی که انتظارشوهم داشتم.بی بندوباری وپوچی شخصیتاو...
    امابعد کم کم ایناکمترشد.جذب قلـم جذاب ومهارت داستانگویی نویسنده شدم والان هم تحسینش میکنم چون واقعا داستان سیرسعودی داشت وهرچی جلـوترمیرفت پرکشش تروجذابتر میشد.یکی ازچیزایی که واقععععا دوست داشتم توصیف های بی نظیر وباتماااام احساس نویسنده بود.خودتون باید بخونید تامتوجه بشید.داستانش کلیت شبیه به روزمرگت مبارکه ولی ازاون خیلی معنادار تروکاملـتره روز مرگت مبارک صرفا یه سرگرمی جذاب بود برای من اما این یکی فراترازاینحرفها بود وکلی معنی داشت.نمیتونم بگم همه شونو.میدونیدکتابش واقعا یه حسی رودرمن زنده میکرد که اصلا اصلا اصلا نمیدونم اسمش چیه وچجورحسیه.الان که دارم اینومینویسم تازه خوندنشو تموم کردم وبشدت تحت تاثیرشم.عاشق شخصیت جولیت بودم.توصیف ش کارمن نیست.شخصیت بشدت عجیبیه و هیچ کلمه ای که بتونه توصیفش کنه به ذهنم نمیرسه.فقط احساس خیلی عجیبی نسبت بهش داشتم.وقتی قسمتای مربوط به اون رومیخوندم دلم میخواست بزنم زیرگریه.دلم میخواست سامانتا درآغوشش بگیره.دلم میخواست بجای سامانتا بغلش کنم.دلم میخواست یه جوری بهش کمک کنم.دلم میخواست محکم بغلش کنم وباصدای بلندبزنم زیرگریه وبه اونم بگم یکم گریه کن لعنتی..
    کنت هم واقعا شخصیت عجیبی بود ویجورایی حس خوبی به آدم میداد.اما به هیچ وجه به اندازه جولیت عاشقش نبودم.کنت پسره ومن به پسرا یه حس یه جوری دارم:/نمیدونم چرا.آه جولـیت...قلبم دردمیکنه...
    روی جلدکتاب یه جمله از جی اشـر(نویسنده ۱۳دلیل برای اینکه...)چاپ شده به این مضمون که:هیچ چاره ی دیگری ندارید بجزاینکه درجای جای این کتاب گریه کنید.
    ولی من فقط باپایانش گریه کردم واحساسات عجیبی داشتم.
    وقتی هنوز کتابو شروع نکرده بودم واکنشم به این جمله کاملا بی تفاوت بود.بنده نظرجی اشر روقبول ندارم.
    اوایل کتاب وحتی وسطاشم که بودم اینو باورنداشتم وهربارکه میدیدمش یه پوزخندمسخره میزدم وردمیشدم.
    امادقیقا فصل آخربودکه به معنای این جمله پی بردم وفهمیدم دست کمش گرفتم.داستانی بودکه بشدت تحت تاثیرم قرارداد.بشدت حس های مختلفی رودرمن زنده کردکه اسمی نمیتونم براشون بذارم.خیلی خاص بودبرام و واقعا فکرنمیکردم اینجوری بشه.خودتون میدونیدکه من بی خودی ازچیزی تعریف نمیکنم.مخصوصا با اون پایان باشکوه وغافلگیرکننده ش،من همیشه بی احساسم ونمیتونم اشک بریزم ولی مطمئن باشید توی دلم دارم هق هق میکنم براش.حتما بخونیدش.بخونیدش.من که واقعا خوشحالم ازخوندش و خب خیلی وقت بودکتابی انقدر منوغرق حس های مختلف نکرده بود.شاید ازهمه ی کتابهای بالابهترنباشه،ولی خاصتربود.اینایی که میگم دلیل براین نیست که خودتونو برای خوندن یه شاهکـارآمـاده کنید.نه قطعا شاهکارنیست.حتی کلمه فوق العاده هم براش بکارنمیبرم.من باچیزی که تحت تاثیرم قراربده اغراق آمیزبرخورد نمیکنم که بگم بی نظیره وعالیه و...
    فقط خاص بودواین خاص بودنشوخیلی دوست داشتم.ترجیح میدم بذارمش تودسته ی خیلی خوب تافوق العاده ها.
    نقطه ضعفی که میتونم بهش بگیرم،شخصیت پردازی خیلی ضعیف الی والودی بودکه من اصلا هیچ نظری راجبه این دوتا ندارم واگه بهم بگن فرقشون باهم چیه هم نمیدونم چی بگم.اصلا شخصیت هاشون بازنشده بودوخیلی ضعیف بودشخصیت پردازیشون برعکس شخصیت عالـی جولیت،وبعدازاون سامانتا،کنت ولیندزی(که باوجودی که اوایل ازش متنفررر بودم ولی بعدکم کم حسم بهش خنثی شدودیگه متنفرنبودم).حتی شخصیت آناکارتولو هم باوجودفرعی بودنش شخصیت پردازی خیلی خوبی داشت اما به این دوتاشخصیت اصلا نپرداخته بود وکلابعضی شخصیتا روانگارالکی وارد داستان کرده بود.
    ومشکل بعدی هم اینه که،تو روند این داستان کلی میشه سوتی پیداکرد(که البته طبیعیه)ولی من نادیده ش میگیرم ولذت خوندن یه کتاب خوب وعمیق و ...و ...و...متفاوت رو با این چیزاازخودم نمیگیرم.
    عجیبه ولی این اولین کتابیه که به شدت مشتاق دیدن فیلم ش هستم وامیدوارم فیلمش خوب باشه وگندنزنه به احساسات وتصوراتم.وگرنه خیلی عصبانی میشم.اگه بخشای خوب داستانوحذف کرده باشن،اگه بازیگرایی که برای نقشهاشون انتخاب میکنن باتصورات من تفاوت داشته باشن(علی الخصوص بازیگرنقش جولیت)واگه فیلم ضعیفی باشه واقعا اعصابم خوردمیشه.حالابهتره قبل ازدیدنش برم  یه سر نظرمنتقدا روبخونم بعدتصمیم بگیرم
    ***
    حس خوبی دارم‌.تصورمی کنم نشستم توی کتابفروشی ساکت وآروم خودم ودارم کتاب می خونم‌.صاحب کتابفروشی هم همینطور(کارآگاه نیست چون اون فقط شبهاکتاب می خونه)هیچ صدایی نمیاد‌.به جز صدای دوست داشتنی کولـر(عاشقشم😿)وگهگاهی صدای ورق خوردن کتابها.مشتری هم زیاد نمیادتو،که مزاحممون بشه.چون،میدونید دیگه،کتابفروشی هامشتری زیادی ندارن!
    وقتی کتاب روتموم کنم می تونم بعداراجبش باکتابفروش صحبت کنم.همه شونوخونده.
    راجبه این شخصیت کتابخونم یکم صحبت کنم(همـون کاراگاهaهستش).وای این خیلی به من حس خوب می ده*___*کلا آدم جالبیه.خب چندشب پیش قراربود بره بیمارستان پیش یه نفربخوابه،باخودش کلی چیزبرده بودازجمله آدامس(اکشن که بیدارش نگه داره:||) وقهوه ساز ویدونه کتاب!(مگه میشه شبش بدون کتابخوندن بگذره؟)هیچی دیگه کلاخوش میگذره وقتی قرار باشه *اون* ازتومراقبت کنه.بـراش کتاب خوند وازاین حرفا.وقتی منم کتاب میخونم اگه حس کنم این کتابیه که اون خونده،وبراش رویا پردازی کنم که کی وتوچه موقعیتی خوندتش و...کتاب خوندن هم برام شیرین ترمیشه.کلا این دوتاشخصیت کتابخونمو خیلی خیلی دوستدارم.کلا کتاب خوندن تاثیرمیذاره رو رفتار آدم ومن عااااااشق طرز رفتارشم کلا شخصیت خیلی خاصیه.میدونیدشخصیتای من همه شون متفاوتن ومن دوست دارم باهاشون کلـیشه های احمقانه روبشکنم.مثل دخترای قوی،وآدمای کتابخون اجتماعی.برعکس کلیشه ای که همه فکرمیکنن(کتابخوناآدمای درونگرایی هستن که تودنیای واقعی زندگی نمیکنن وبه جزکتاب خوندن کاردیگه ای ندارن:|)به شدت اجتماعیه وهمین کتاب خوندن کمک زیادی توی ارتباط برقرارکردن با دیگران بهش میکنه.تواون تست هم که شد89%برونگرا.
    با اینکه آدم زیاد سطح بالایی نیست اما...همین که خونش باکتاب هاوقصه هاپیوند خورده،دلیل کافیه برای دوست داشتنی کردنش برای من.دومین دلیل،اینکه،اخلاقیات خاصی داره.سوم،این نمادیه ازگذشته برای من.تازه کشف کردم که ایشونو من توی تابستون دوسال پیش خلقش کردم وهمون موقع هابودکه بایداون یکی شخصیت قبلیمو که یه مدت بدجوری باهاش خوگرفته بودمو ول میکردم وایشونو میاووردم روی کار(همه ی اینا ناخود آگاه اتفاق میفته)و شخصیت ایشون بتدریج شکل گرفت در زمان های خاصی.توی اون روزای خاص وهمون موقع گلش سفت شدپس دیگه از ریشه برمیگرده به اون دوران وهرچقدرم همراه من تغییر کنه ذاتش عوض نمیشه.ذات سرخوشی که من قبلاداشتم.اون دوران که باکلمات قابل توصیف نیست ومن اون زمان تحت تاثیر هرچیزی بودم وفکرم مشغول هرچیزی که بود ناخود آگاه روی این شخصیتمم تاثیرمیذاشت وهمین باعث شکل گرفتن شخصیت ش شدوحالا دوستش دارم چون اون برای من نماد پاکی گذشته هاست و ویژگی های همون شخصیت هایی روداره که من اون زمان جذبشون میشدم والانم خیلی دوستشون دارم وبهم حس خوبی میدن.پرانرژی وشاداب وشیرین وماجراجو.کسایی مثل ای سوک که همیشه میگفتم شبیهشه یا مثلاپاک هاو...
    دیوونه ترازمن ندیدید نه؟
    من این دیوونگیو دوست دارم.زندگی باشخصیتهامو دوست دارم.
    قبلا یکی میگفت پایان برای من اهمیت اونچنانی نداره چون من توسیر داستان زندگی کردم
     وازش لذت بردم پس نمیشه گفت یه پایان آب بندی اهمیت چندانی داشته باشه.
    نمیدونم.خب هرکس یه نظری داره امامن مخالفم ودلیلم؟خب من اینهمه راه داستانو دنبال میکنم که چی؟که آخرش برسم به جمعبندی.بفهمم اینکه اینهمه وقت باارزشمو گذاشتم،تهش چی شد؟واگه اب بندی والکی باشه حس میکنم به شعورم برخورده.
    من داستانـو با پایانش بطورکلی قضاوت میکنم.درسته که هیچ وقت زیبایی های حین داستانو نادیده نمیگیرم ونقاط قوتشو هم میگم حتما،اما بهرحال فکرکنید مثلا یه داستان فوق جذاب وپرکشش بایه قلم روون وزیبا،شماروبدجوری شیفته ی خودش کنه ودرآخربرسید به یه پایان چرت وبی معنی...توذوقتون نمیخوره؟حس میکنید بهتون توهین شده اصلا.یا لا اقل من که اینطور فکرمیکنم.
    شروع هم مهمه.اماخب اگرضعفی هم داشته باشه شاید ادامه ی داستان بتونه ضعفهای آغازش روبپوشونه اما اوج،و پایان،ازهمه چیزمهمترن.
    امیدوارم بهتون کمک کرده باشم وموفق باشید^^

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • شنبه ۱۸ بهمن ۹۹

    تولدم مبارک

    سلاااااامممم به همه😍

    امروزتولدمه^^

    چیزخاصی نیست ولی الکی شادم روزخوشیه!البته دیگه اون حال وحوصله ی پارسالوندارم😅ولی ممنون ازهمه ی عزیزایی که به یادم بودن^^

    بریدادامه.

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • شنبه ۱۸ بهمن ۹۹

    هیمن طوری

    و‌همچنان بهار...😍❤

    لامصب چقدرنگرانم اگه تموم شی چه کنم؟😭

    ازوقتی سریال یک روز زیبارودیدم مردم هی میان بهم میگن عع پس بروفلان سریالوببین فلانی توش هست!

    برای مثال بایدبخاطرسئوکانگ جون توهم انسانی ببینم(انصافاتوی توهم انسانی تنهاچیزی که ازش خوشم اومدشخصیت ربات سئوکانگ جون بودکه خیلی بانمک بودش وگرنه هیچ چیز سریاله جذبم نکرد نه داستانش نه محیطش نه شروعش موسیقی هاشم خیلی رومخم بودن نمیدونم چرا😐ازدختره اولش خیلی خوشم نیومدقیافه ش رومخ بوداماهمیشه میگم وقتی بازی خوب باشه قیافه هیچ اهمیتی برام نداره بعدکم کم خوشم اومدازش.بهرحال که قصدندارم این سریالوادامه بدم صرفابخاطرسنجیدن سطح بازیگری سئوکانگ جون رفتم تستش کنم.وخب تااینجاکه بنظرم بازیگر با استعدادیه تا الان سه نقش متفاوت ازش دیدم هرسه تاشونوخیلی خوب بازی کرده بود یون سوب که عالی رباته هم بامزه ست وخیلی خوب تونسته هم یه ربات دوست داشتنی روبهمون نشون بده هم ربات بودنشوبه بیننده همش یادآوری کنه به هیچ وجه کسی فکرنمیکنه که این انسانه.اون نقش بداخلاقش هم راستیاتش کارخاصی نمیکنه فقط یه قیافه تخس وعبوس به خودش گرفته یکمم گریم شده قیافه ش نچسب شده وگرنه این کاراکترنقش خاصی توداستان نداره بیشترمانورشون رو رباته ست.اماخب بدجورقیافه ش دادمیزنه نزدیک این بشرنیایدکه خیلی نچسبه😂
    اماسریالش خداوکیلی خیلی غیرمنطقیه فانتزیم بایدمنطقی پیش بره مگه من بیننده یه بچه ی دوساله م که نویسنده شعورمنودراون حدفرض کرده باشه؟آخه یعنی چی که یه ربات بزرگ شه،غدابخوره وغیره؟تازه این سریال فانتزی هم که نیست علمی تخیلیه نبایدیکم معقول باشه؟خدایی کی بایه ربات ازدواج میکنه😐😑؟میشه این رباتوبه عنوان یه عروسک بامزه نگهش داشت وخیلی زیادم دوستش داشت اما واقعا به عنوان همدم...😐؟مرد زندگی؟خداوکیلی این چه جورشه!!!!
    وباتوجه به این مواردواینکه من خیلی معیارام بالاست وفیلم وسریال روخیلی باوسواس انتخاب میکنم قطعا این سریال جایی تولیست دیدن های من نداره.
    دومین سریال سریال توفوق العاده ایه که میگن بخاطرلی جه ووک(همون لی جانگ ووی گوگولی لعنتی دوست داشتنی که عشقش مزه ی ملیک شیک میداد وعاشق اون شلیله شده بودT_T)بروببینش.راستش تعریف این سریالوزیادشنیدم ولی اصلاعلاقه ای ندارم برم سراغش.یعنی هیچ جوره ترغیبم نمیکنه.بعدشم دلم میخوادلی جه ووک برای من فقط وفقط همون جانگ ووی حبه قندپسرک درسخون بچه مثبت یه شهروندعالی و وظیفه شناس وساده وبانمک بمونه نمیخوام کاراکتردیگه ای ازش ببینم.عکسشم دیدم اصلا ازقیافه ش خوشم نیومدتواون جا.تازه بچه ی بدیه اونجا پس کلامنتفی‌.من با اینکه ازبچه مثبتا زیادخوشم نمیادولی آخه خدایااین پسرچقدرخوب بودیون شیل میگفت من قبلناجذب پسرای بدمیشدم!بعدفکرکن بچه مثبت ودرسخون مدرسه عاشقش شده!چقدراون سکانسی که بهش اعتراف کردوبدضایع شدبنده خدا رودوست داشتم‌.اصلاها اینقدری این زوج ملیک شیکی عسل وعشق بودن من هرچی بخوام ازشون حرف بزنم میفتم به روده درازی بیخیال‌.ولی واقعا آخه خیلی گل بودن چراT_T)
    سومین سریال هم بی خانمانه که خاله شیم میونگ یوتوش بازی میکنه وتا اونجایی که میگن ومن شنیدم درست وغلطشودرجریان نیستم میگن یه نقش منفی خیلی جذاب و(کاملا ایمان دارم به جذابیت این خانم من😍😎)خفن وخطرناک که اسمشم جسیکاهست(چراهمه ی جسیکاها اینجورین؟)ومن مطمئنم عاشقش میشم چون هم ازاینجورشخصیتاخوشم میادخیلی وهم به این خانم اعتماد دارم.چقدخوب بازی میکنه لامصب چقدرباجذبه ست!
    اما اونم نمیخوام برم ببینم هیچی درباره ش نمیدونم ولی خب نمیرم‌ دیگه.حالاشایدمثل توهم انسانی یه پاتک بهش زدم امامن باخودم عهدمیبندم هیچ کدوم ازاین سریالهارونبینم‌.وخب من اگه به عهدایی که باخودم میبندم عمل نکنم مجازات میکنم خودمو.اما واقعا این سریالاوسوسه کننده هم نیستن اصلا😂
    میدونیدچیه من مثلاوقتی ازبازی یه بازیگرتویه سریال یافیلمی خوشم میاد،تصمیم میگیرم برم چندتا ازکارهاش روببینم تاببینم بازیگریش درچه حده.بعداگه اون فیلما والبته بازی اون بازیگرهمه جاقابل قبول وموردپسندم شدکم کم اون بازیگربه لیست بازیگرای موردعلاقه م اضافه میشه(البته کم پیش میاد)درموردپارک مین یانگم همین طورشدتوملکه هفت روزه هرچندنقشش زیادنظرموجلب نکردامابازیش به دلم نشست چون من اکثرا ازبازیگرای توسن وسال اون بشر خوشم نمیاد!بعدرفتم چندتاچیزدیگه ازش دیدم سرشکارچی شهردیگه عاشقش شدم!😅بازیش بنظرم نسبت به همسن وسالاش جا افتاده وپخته تره نقش های متفاوتوهم خوب اجرامیکنه امانمیدونم خدایی چرا انقدرنقش دخترایی روبازی میکنه که به یه مردتکیه میکنن خیلی ازاین موضوع بدم میادبخاطرهمینه که ازبین کاراکتراش فقط باکیم نانا ارتباط خوبی برقرارکردم!تواین سریالشهم درسته دخترقوی وخیلیم نازی بوداما ازوقتی یون سوبو پیداکردیکسره چسبیدبه یون سوب یعنی چی خب؟یون سوب هرچقدرم خوب باشه بازم پسره واصلااااا خوشم نمیاد دختریکسره بچسبه به یه پسرودیگه همه چیزوهمه کاره ش بشه اون پسر-__-همش اینجورمواقع شارلوت میادتوذهنم*---*چقد دخترم گله آخه؟
    چندتا نکته درباره این سریال یادم رفت بگم اولش شخصیت مادرهه وون بودش که خب اولاچقدر دخترنقش بچگیشودوست داشتم آقاچقدخوشگل بودمن که دخترم هم دلم رفت براش چه برسه پسرا😅اماخب...این شخصیت هم ازاون شخصیتاییه که همه،فکرمیکنن عجب آدم بی احساس وسردونچسبی‌.آخه به توهم میگن مادر؟هه وون خودش مادرشواینجوری توصیف میکردکه اون اصلاآدم خونواده دوستی نیست.امابعدا دیدیم که همین خانم،چه کاری کرد(درگذشته)بخاطرخواهرش؟اصلاکارکمی نبودها!!!بخاطرحفظ جون خواهرش وهمین که نمیخواست ازشوهرش طلاق بگیره همین نشون میدادکه اتفاقاچقققدرهم آدم خانواده دوستیه.خلاصه که شخصیتشودوست داشتم چون اونم یه جورایی درونگرابوداما واقعابنظرم کارش احمقانه بود وقتی زیرخشونت خانگیه به هیچ وجه نمیتونم قبول کنم چه بخاطرشوهرش چه دخترش بخاطراینکه زندگیشون ازهم نپاشه چیزی نگه!خب آخرش که بدترشدکه!هرچنداصلاهم باورم نمیشه این آدم با اینهمه ابهتوکی جرئت میکنه بزنه😐🤔یکم عجیب بوداین بخشهاش وبایدبازترمیشدبنظرم.
    راستی یه چیزخنده دار درباره یون سوب بگم صبح درحال قهوه خوردن،ظهردرحال قهوه خوردن،عصردرحال قهوه خوردن،شب درحال قهوه خوردن!
    بازهم ایم یون سوب:مشکل بی خوابی دارم!😂
    درباره ی سریال هی بای ماما قول دادم بنویسم.
    راستش سریال دوست داشتنی وملوسیه امامتاسفانه نمیتونه نمره ی بالایی ازمن بگیره.مهمترین چیزی که تواین سریال توجه منوبه خودش خیلی جلب کردو واقعاشگفت زده م کرده بودعشق مادروفرزندی به جای عشق  یک زوج جوان دلباخته بود.این ویژگی منوخیلی مجذوب کرداصلابخاطرهمین خواستم برم امتحانش کنم.من ازعشق متنفرم وتاحالایه سریال کره ای بدون یک ذره عشق وعاشقی هم ندیده بودم.احسنت که نویسنده ی این سریال تونست نشون بده عشق واقعی اون چیزی که توعرف جامعه جا افتاده نیست.چقدرعشق مادروفرزندی روزیبابه تصویرکشیده بودن درکنارش حتی یه عاشقانه ی ریزکوچولوی دیگه هم نبودکه این واقعا عالی بود.کمدی سریال خوب بود.راستش نه درحدعالی،متوسط بودوکمدیش ازحجم تلخیش کم میکرد.من اون آقای دکتر دوست کانگ هواروخیلی دوست داشتم. بنظرم خیلی توطنزعالی بودویک دیوانه ی واقعی بود😂بااینکه خودش دکترمغزواعصاب بود!اصلاقیافه ش خودش طنزبود!زنشم خیلی دوست داشتم خیلی خوشگل وبداخلاق بود!😅
    بخش روح هاروهم تقریبادوست داشتم ولی بعضی وقتازیادی مسخره میشد.امابیشترین چیزی که این سریالوبرای من لذتبخش میکردبازی دوست داشتنی کیم تائه هی وشخصیت یوری بود!😍
    قبلاتوسریال زندگی برای عشق دیده بودمش ولی اونجابازیش زیادتوجهموجلب نکرد.اینجاکه دیدمش هم اولش واقعاخوشم نیومدازش.امابعدش کم کم ناخواسته عاشقش شدم.نمیگم بازی فوق العاده ای داشت،نه به شخصه بنظرم توسکانس های احساسی یکم ضعیف بودوجای کارداشت اماخیلی بانمک وکیوت بود.عشق مادرانه روخیلی واقعی ازآب درش اورده بود(خودشم تازه مادرشده😍)توی طنزخیلی دلنشین بودمخصوصاوقتی شروع میکردبه شکایت کردن!😁وقتی سرپسرخانم می دونگ دادزدخیلی کیف کردم خیلی باجذبه وکیوت شده بود!خلاصه شایدبازی همه چیزتموم ومعرکه ای نداشته باشه،امامن خیلی باهاش کیف کردم!چون خودشم خیلی خوشگل ونازه دیگه برای این نقش بهترین انتخاب بود(خب من عاشق مامانای خوشگل ونازم😂)
    درموردکوبوگایئول(دخترسرد ومنزوی خودم)همه ازعلاقه ی من به این دخترباخبرن فکرکنم!😂اصلافکرنمیکردم بتونه نقش یه مادروبازی کنه چون خیلی بچه به نظرمیاد!اماواقعاتونقشش جا افتاده بود.بنظرم بازیش نسبت به قبل پیشرفت کرده بوداماکاراکترش اونقدرابرام دلچسب نبود.بااینکه نامادری خیلی مهربونی بوداماخب یخورده...چی بگممم بعدازمیونگ هه ونقشش توی گوبلین این کاراکترش برای من در رده ی سومه.اینجازیادراضی نبودم ازش!
    بقیه ی بازیگراهم بازی های متوسطی داشتن وقابل قبول بودن.نمیدونم چرا ازبازیگرکانگ هواخوشم نمیومدکلابازیش مصنوعی بودبنظرم.البته زیاد بدم نمیادازش.
    ولی برعکسش عاشق سو ووشدم وای که عجب دختربانمکی بودخنده هاش خیلی شیرین بود*----*به این نتیجه رسیدم بچه های کره ای تمامابازیاشون معرکه ست!
    یکی دیگه ازنکات مثبت وجذابیتهای خیلی قشنگ سریال،مفاهیمی بودکه راجع به مرگ وزندگی گفته میشد.تواین سریال میتونستیم زندگی ارواحوببینیم.باهاش یادمیگرفتیم که زندگی کردن چه نعمت بزرگیه،که آدمایی که مردن حسرت چه چیزهایی رومیخورن که ما چقدرساده ازکنارشون ردمیشیم،یادمیگرفتیم شایدمرگ دردوقدمی ماباشه،ازموقعیتمون لذت ببریم،وقت بیشتری روباعزیزانمون بگذرونیم...وبدتـرازاون عشق مــادربود...😢💔
    این دیالوگ روخیلی دوست داشتم.خانم می دونگ به یوری گفت دلیل اینکه برگشتی به دنیا آرزوی مادرت بوده که گفت میخوام فقط یه باردیگه دخترموببینم!
    یوری:اونوقت من همش به فکرسو ووبودم(به فکردخترش بوده نه مادرش)
    خانم می دونگ:تقصیرتونیست.همه همینطورن.من این کار(روح گیری)روقبول کردم چون اگه قبول نمیکردم پسرم مجبوربوداین کاروبکنه.اما اون نمیذاشت من بچه شوببینم چون فکرمیکردازمن میترسه.من خودمم بامادرم همین طوربودم🙁😢😭
    رنگارنگ بودن سریال هم جزونکات مثبتش بودوچشم بیننده روبازمیکرد.
    گاهیی اوقات این سریال فان وبانمک به قدری تلخ میشدکه واقعا قلب آدموتحت فشارقرارمیداد.غمی که واقعالمس کردنی بودوهمه ی مامیتونستیم باهاش همزادپنداری کنیم ودرکشون کنیم.یه غم عجیب غریب وبزرگ وغیرعادی نبود.غم مادر وپدری که دلشون برای بچه شون تنگ شده،غم مادری که درحسرت درآغوش گرفتن فرزندش داره می سوزه ونمیتونه براش مادری کنه،وقتی سو وو به نامادریش میگفت مامان واقعا دلم برای یوری می سوخت😭اصلاعادلانه نبود!
    امانکات ضعفی که شدیدارومخ من بودیکیش غیرمنطقی بودن سریال بودکه اصلادرکش نکردم.درسته که سریال فانتزی وماوراییه،ولی واقعابایدباعقل ومنطق آدم جوردربیاد.مگه میشه یه مرده بعدچهارسال زنده شه وبرگرده پیش خونواده ش وهمه شون خیلی راحت با این قضیه کناربیان؟من بودم تایه مدت بایدمیرفتم پیش روانپزشک😐🙏اینواصلانمیفهمیدم کلابه این نتیجه رسیدم فانتزی کره ای خیلی اغراق شده وغیرمنطقین وبه من نمیسازن من دیگه کی دراماباژانرفانتزی نمیبینم اصلا. ودومی روند فیلمنامه ی سریال بود.اولاکه زیادکشش نداشت من فقط بخاطرکیم تائه هی عزیزوطنزهای بامزه ش مشتاق ادامه دادنش میشدم وگرنه هرقسمت کشش سریال کمترمیشدنمیدونم چرا.دومین دلیلم برای ادامه دادن این بودکه بفهمم نویسنده واقعاچه جوری میخواداین داستانشوجمع کنه:/من انتظارداشتم یوری آخرسردرآرامش بمیره ولی این که هی یکی یکی داشت اعضای خانواده شومیدیدخب...ازقسمت۹دیگه سریالو ول کردم وبنظرم اینم ازنیمه افت کردیه راست رفتم سرقسمت آخرتاپایانوببینم.
    پایانش همونی بودکه میخواستم وکاملامنطقی بودامابخاطر روندغیرمنطقی خودسریال پایان هم برام خیلی دلنشین نبودش!بنظرم اگه میخواستن یوری آخرش بمیره چرابایدهی یکی یکی اعضای خونواده شوببینه هی امیدواهی والکی بدن به بیننده، خونواده ش دیگه کم کم داشتن بامرگش کنارمیومدن این چه معنی داشت که دوباره سروکلش پیدابشه وداغشون تازه بشه آخرشم که میخواست بذاره وبره!؟
    من آدمی نیستم که سرفیلم وسریال زیادگریه کنم امابعضی وقتاسرساده ترین چیزهابدجورگریه میکنم مثل همین سریال.چون بعضی چیزای ساده خط قرمزای منن مثل عشق مادروفرزندی.قسمت آخرسریال انقدرگریه کردم ک خدابدونه!هروقت به پایان قسمت آخرفکرمیکنم بازم دلم میخوادگریه کنم.چقدسو ووبزرگ شدهم خوشگل شد!
    این سریال با این ایده واین موضوع بی نظیرواقععععاجای کاربیشتری داشت وراضی نبودم ازش درنتیجه بهش نمره ی6از10رومیدم!(با اینکه۶ازنظرمن نمره ی کاملی هست امانمیتونستم۵/یعنی دارای نقطه ضعف های زیادروبهش بدم چون بنظرم درحق مفاهیم عمیقش کم لطفی میشه)درآخرمیگم که،گول کمدی هاورنگارنگ بودن این سریال رونخوریدوبه هوای طنزش سراغش نریـدکه درآخراشکهایی ازتون میکشه که پشیمون میشید.فقط میتونم بگم...خوشحالم که این داستان حقیقت نداره😭وپیشنهادش نمیکنم!
    اگه این سوژه تبدیل به انیمه میشدخیلی چیزفوق العاده ای ازاب درمیومدمطمعنم!😅
    امادرباره ی کتابهایی که این چندوقت خوندم:
    پنج قدم فاصله:
    خیلی خوشحال شدم که پیداش کردم وتونستم بخونمش وبنظرم ازبین همه ی این کتابای این چندوقت این یکی بهتربود.همونطورکه حدس میزدم عاشق استلاشدم!چه دخترخوبی بود.ویلـم هیییی بدک نبود.داستانش جالب بودولی خدایانویسنده ش بیماری بدبخت کردن شخصیتاروداشت یاچی آخه چقدربلاومصیبت میتونه این دخترتحمل کنه وقتی پومرد دیگه نابودشدم!اصلاازآخراش خوشم نیومد.خییییییلی تلخ بودچجورمیتونه امیدبخش باشه؟این دختردیگه چجوری میتونه زندگی کنه؟من که بودم نابودمیشدم.خب پایانش غمگین نبودهرچندکه اگه چندسال بیشتربگذره مطمئنم یکیشون میمیره ودراین موردپایان خطای ستارگان بخت ماروبیشترمیپسندم(شایدبایدبرم یه باردیگه اونوبخونم نظرم درموردش تغییرکنه شاید.امامنویادتابستون افتضاحم میندازهههههT_T).اما ایده ش خیلی خیلی جالب ترازخطای ستارگان بخت مابود.فیلمشم که کلابیخیال فکرنکنم ارزش دیدن داشته باشه برای من مخصوصا که داستانشم میدونم دیگه.
    مزایای منزوی بودن:
    فقط بخاطراسمش انتخابش کردم یکمی منویادبابالنگ درازانداخت چون همه ش نامه نگاری بود.قلمش روون وخوب بوداما خدایی اصلابه منزوی بودن ربطی نداشت ازشخصیت اصلی هم کلاخوشم نیومدشخصیت پاتریک وسم خیلی جالب بودن وچیزی که خیلی رومخم بوداین بودک همه ش مشروب،سیگار،پارتی و...این مسئله خیلی چندش بود.کلاچیزشاخی نبود!
    آب نبات هل دار:
    راستش داستانش قشنگ بود وآدموترغیب میکردبرای خوندن ادامه ش ویکمی هم طنزداشت اماخب من یه دلایل شخصی دارم که ازش خوشم نیومده ونمیتونم بگمشون متاسفانه.ولی خب بدنبود.
    پروفسوروخدمتکار:
    این تولیستم بودبالاخره پیداش کردم برای آشتی کردن با ریاضی اماوقتی درباره ریاضی حرف میزدن همه ش میزدم جلو فکرکنم نصف کتابوزدم جلوتقریبا😂اماقلمش خیلی قوی بوداولین کتاب ژاپنی ای بودکه میخوندم ومتوجه شدم کتابهاشونم مثل انیمه هاشون خیلی خفنن^^شخصیت روتوخیلی دوست داشتم.
    النوروپارک از رینبوراول:
    خب داستان خاصی نداشت صرفا روزمرگی بودولی بانمک بودمن کلا ازقلم این نویسنده خوشم میاد.همه شون ریتم آرومی دارن واصلاهیجان ندارن امادرعین حال متفاوت وجالبن.تاحالاچندتا ازکتاباشوخوندم همه شون خوب بودن فقط فنگرلش مونده😭ازشخصیت ریچی متنفرم آخ اون مامانشون حیف شد=__=
    چترتابستان:
    خیلی کوتاه وساده بودش من ازشخصیت خانم فینچ خیلی خوشم اومدخیلی مرموزوباحال بوداماچیزی که تواین کتاب خیلی خوشم اومدازش موضوع مرگ بودولی مرگ توی داستان اتفاق نیفتادبلکه قبل ازشروع داستان اتفاق افتاده بودواین جالب بود.لازم نبودحجم بالایی ازغم روتحمل کنیم‌.مانورداستان رواین بودکه چطوربامرگ عزیزانمون کناربیاییم وبخاطرهمین برای من خیلی مناسب بود هرچندبازهم کمک چندانی به من نکرد!🙄
    زایـو:
    راستش همه درباره این کتاب میگن یه داستان ایرانی به سبک هالیوودی و...بخاطرهمین خیلی تحسینش میکنن اما من زیادنویسنده های ایرانی میشناسم که قلمشون فوق العاده هیجان انگیزه نمونه ش(اسمشویادم نمیاد)نویسنده ی پارسیان ومن یعنی چقدرجذاب وهیجان انگیزنوشته شده بوداون کتاب ودرباره ی افسانه هاواسطوره های ایرانی بودو واقعادرحدخودهری پاترهیجان داشت(البته تفاوتش این بودکه فضاش انقدرسردواذیت کننده بودکه فقط میتونی یه باربخونیش.با اینحال ارزش یه بارخوندنوداره واقعا)اما این یکی واقعا اصلاهیجانی که بایدوشاید رونداشت باتوجه به تعریفایی که ازش شنیده بودم انتظاربالاتری ازش داشتم البته ایده وداستانش خیلی جالب بوداماجای کاربیشتری داشت بنظرم و واقعامنونمیکشید.برای کسایی که به ژانرعلمی تخیلی علاقه دارن کتاب خوبیه.ولی من اصلا این ژانرودوست ندارم.تازه به قول آیریس جان ایناکه همشون پسربودن یه شخصیت دخترنبودکه من بتونم باهاش همزادپنداری کنم؟اگه داستانی دخترنداشته باشه سخت میتونم باهاش ارتباط برقرارکنم😂
    با اینهمه کتاب فکرکنم دیگه دارم رقیب خوبی برای کارآگاهaمیشم!اصلاعادلانه نیست اون یه دوست کتابفروش داره که کتاباروهمه روبهش رایگان میدههههT--Tبروبمیییرخببب!
    اما اینا اصلاکتابای تولیستم نبودن اونارومیخوام!😞
    راستی،ببینیدناستاکاجان چی کشیده!😍هانارو(هانای خودم^^)


    خیلی خیلی خیلی قشنگهههههه واقعا.البته دوتاتفاوت باهاناداره یکی اینکه هاناموهاش کوتاهه😁دوم اینکه هاناچشماش سیاهه سیاه مثل شب.اماخب بازم مهم نیست.بعدشم هاناوقتی جوون تربودموهاش بلندبودازوقتی مامان شدکوتاهشون کرد!
    خلاصه عالیه مرسی عزیزم*---*آدرس وب نقاش:http://apparition77.mihanblog.com/
    وحرف آخـر:شهادت امیرالمومنین روتسلیت عرض میکنم وتواین شبای قدرالتماس دعادارم ازهمگیتون.اولین شب قدرخیلی خوب بود.تاحالاتوعمرم اینطوری گریه نکرده بودم!خدایاممنون.واقعاحس سبکی میکنم الان.آرامش ژرف.واقعاباورم نمیشه احمقایی هستن که میگن روضه افسردگی میاره.بیخیالشون اوناهیچی نمیفهمن!اصلا اهل بیت آرامـشن^_^❤اشک هم واقعایه نعمته.خدایامرسی که گریه روآفریدی.نمادپاکی رو...
    پ‌.ن:منبع عکس اول پست،پیج=sania_riaziاین بشرهم یکی ازعشقامه^^💚

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • شنبه ۱۸ بهمن ۹۹

    شخصیت هام

    بیاییدمعرفی شخصیتهامو اوردم*---*خیلی سعی کردم نقاشیاشونو بکشم ولی نشد:/حالانقاشی چنتاشونوکشیدم مدیونیدبخوایدتودلتون به این نقاشیابخندیدباخون دل کشیده شدن😓

    ادامه برید🙏

  • ۲
  • نظرات [ ۰ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • شنبه ۱۸ بهمن ۹۹

    اولین روز اردیبهشت

    تلخ ترین اتفاقی که هرسال توی اردیبهشت ماه میفته،تموم شدنشه:(((

    .

    .
    خب اردیبهشت شروع شد!ماه خودم😍وبالاخره فروردین تموم شد.درسته که روزشماری میکردم تموم شه تا اردیبهشت شروع شه😂ولی خوب نیست انقدر زودبگذره!.چقد خوشحالم که امسالو باموفقیت شروع کردم.با همون آرامشی که دنبالش بودم.وبرای همتون همین آرامـشو آرزومیکنم چون واقعا تاتجربه ش نکنید نمیفهمید چه حس دلپذیرودوست داشتنی ایه..
    جدا این که میگن بعدهرسختی آسونیه حقیقت محضه ومن باتمام وجودتجربه ش کردم!
    سال۹۹.توباید سال خوبی باشی...بایدمعرکه باشی❤من نمیدونم دیگه.بایدباشی.اولین ماهت که پرازموفقیت وحس رنگی رنگی بودبدون درد،بدون سیاهی،بدون حماقت،البته یه کوچولو وسطش یه اتفاقی ازجنس سال۹۸افتاد اماخیلی زود جبران شد^^خیلی خوشحالم که یاد گرفتم با آدمهای عوضی زندگیم چطور رفتارکنم!
    اصلا چرا تولدمن باید۳۰اردیبهشت باشه😒چرا انقدر ته آخه؟
    الان کلی حس خوب دارم دقیقاعین پارسال^_^مطمئنم این روزا قراره بعدابرای من خیلی خاطره انگیزبشن وخودم دارم تلاش میکنم تاهرچه خاطره انگیزترشون کنم.
    دارم یه سریال فوق العاده کیوت وآرامش بخش ازپارک مین یانگ(یکی ازبازیگرای موردعلاقه م^_^)میبینم به اسم«یک روز زیبا پیدایت میکنم»نمیدونم چی شد تصمیم گرفتم ببینمش واقعا نمیدونم چون اصلاااا قصد دیدنشو نداشتم ولی یهو یه حس شیطنت آمیزی ازناکجا آباد پیداش شدکه هی تومغزم وول میخوردومیگفت:بروببینش...برو ببینش...بروخیلی خوبه...
    و الحق که مچکرم ازش منم رفتم قسمت اولشو امتحانی ببینم همون قسمت اول عاشقش شدم که رفت...
    این سریال تم ملایم وآروم زمستونی داره ترکیبی ازکتاب،قهوه،شب،برف و...
    یه کتابفروشی هست که خیلی منویاد کتاب فروشی داستانای خودم میندازه اسمشم کتاب فروشی شب خوبه😄خیلی اسم کیوتیه مگه نه؟منم اسم کتابفروشی خودموگذاشتم شب خوب چون قبلا اسم نداشت اصلا.هرچندبهش نمیاد کتابفروشی من تم تابستونی وشاد داره اما این اسم باروحیات صاحب کتابفروشی همخونی داره.
    ویه پسره ای صاحب کتابفروشیه که عجیبه اصلا ازش بدم نمیاد تازه خیلیم داره خوشم میاد ازش!فکرنمیکردم سئوکانگ جون اینقدرخوب باشه البته شاید فقط اینجا اینطوریه چون چیزدیگه ای ازش ندیدم.ازاون پسرای کله شق ومسخره ورومخ نیست منویادهمون شخصیت کتابفروش باحالم میندازه البته خب چندین سال جوونتر😁درونگراو آروم وعاشق ولی احساساتشو بروزنمیده وهمین برای من جذابش میکنه وعاشق کتاب،وبلاگ نویس و...باورم نمیشه چطورممکنه همچین آدمی یه همچین خواهر شر ورواعصابی داشته باشه وای خواهرش بدجوری رومخمه😑
    به علاوه اینکه اون شخصیت کتابفروشم برخلاف کارآگاهaکه خیلی پولداره(البته خودش ازیه خانواده فقیره وتوفقرهم بزرگ شده)وضع مالیش اصلاخوب نیست.اونم بخاطراینکه کتابفروشی ها اکثرامشتری ندارن وفروشگاهی که واقعا طرفدار نداره.چون مردم کتاب نمیخونن.این پسره هم اینجابه همین موضوع اشاره کردوکتابفروشیش مثل کتابفروشی من خلوت وبدون مشتریه.یه واقعیت تلخ!
    میدونید چیه سریالش حال وهوای دوتاشخصیت خودم(کارآگاهaودوست کتابفروشش)روداره بخاطرهمین عجیب به دلم نشسته این سریال خیلی خوشحالم بخاطرش چون حس ششمم میگه اگه ذهنم داره میره سمت تاریکیها دوباره واگه دوباره حالم بد بشه واقعا حالمو خوب میکنه.
    اصلابهم حس طراوت وسرزندگی میده باورم نمیشه دارم ازیه سریال کره ای اینجوری تعریف میکنم😅البته این سریال واقعامخاطب خاص داره ونمیشه به هرکسی پیشنهادش کرد!ولی من که عاشقش شدم امیدوارم تا آخرش خوب بمونه وگندنزنه به حال خوشم*--*🙏ریتمش کنده ولی منه بی حوصله ی همیشه خسته رو اصلا کسل نمیکنه وتازه همشو هم یکسره میبینم.اینا شبا یه دورهمی کتاب دارن که ازهمه نوع سنی توش شرکت میکنه.پیروجوون ونوجوون وبچه😂وخیلی جوشون دوستانه ست.تازه طنزشم به سبک خودش ملایم ولی خیلی قویه.
    یه سریال دیگه ام دارم درکنارش میبینم به اسم های بای ماما.این سریال یه کمدی تلخ خانوادگی ورنگی رنگیه بدون عشق یه زوج جوون بلکه دارای عشق مادرانه.درباره یه مادری که قبل ازبه دنیا اومدن بچه ش میمیره ولی روحش نمیتونه ازبچه ش دل بکنه وبین مرگ وزندگی معلقه ومیخوادکناربچش بمونه...
    خب سریالی که بامحوریت یه موضوع تلخ تلخه ولی درعین حال یه کمدی عالیه(گفته بودم ازکمدی بدم میادامااین کمدی ش بی هدف ومسخره بازی ومبتذل نیست بخاطرهمین خیلی لذت بخشه)باهاش میخندید ودرعین حال گریه میکنیدازهمون درام هاییه که من میخوام اون دختره توملکه هفت روزه که من عاشقشم هم توش هست ونقش یه نامادری مهربون ولی مثل همیشه سرد ودرونگراومرموز روبازی میکنه(چقداینجورنقشا به این دخترمیاد😍!)خلاصه یه درام کمدی،فانتزی،خانوادگی وباهدف.اینم امیدوارم وسطاش گندنزنه به حالم چون سریالای کره ای معمولا اوج خیلی ضعیف وضدحالی دارن اماباتوجه  به اینکه این دوتاسریال مال سال2020هستن به خودمون امیدواری میدیم که ان شا الله پیشرفت کردن حتما😂
    هرچی راجبه کی دراما گفتم درست اما این دوتا سریال رونمیشه با بقیه سریالای کی دراما مقایسه کرد اخیرا کی دراما که میدیدم دائم درحال جویدن لبهام ازشدت حرص خوردن بودم وفقط اعصابموبهم میریختن(یکی نبودبگه مریضی مگه چرامیبینی خب؟)واقعا خاطره بد دارم ازکی دراما ولی این دوتا سریال دارن مرهم میذارن رو دردام وفکرکنم بیشترحس خوب این روزام ازاین دوتاسریاله!دلم میخواد زودترتمومشون کنم یه پست ازشون بذارم!
    راستی،دلم میخواد چالش۱۰۰روزخوشحالی روهم برای خودم انجام بدم.البته من مطمئنم تا۱۰۰روزنمیتونم ادامه بدم ولی به هرحال تاروزتولدم که۳۰روزدیگه ست باید حتما انجامش بدم(چالش اینجوریه که توی هر روز حتی اگه روزمون هرچقدرم بد باشه یه چیزخوشحال کننده ازتوش پیداکنیم.این باعث میشه همیشه دنبال خوبی هابریم وباگذشت زمان مثبت بین تربشیم.خیلی جالبه حتما انجامش بدیدشماهم)
    خب خوشحالی روزاول:جانی بعدازسالهابالاخره اومداینستا وپیج رسمیش رو راه اندازی کردمنم ازخوشحالی قلبم اومده بودتودهنم😅❤کلیم ازدست آیدا(یکی ازدپهدای خفن)خندیدم!
    روزدوم:سریال یک روز زیبا پیدایت میکنم باعث شد کلی شادوباطراوت بشم بعدشم ناهارماکارونی شکل دار داشتیم داشتیم شامم سالادالویه💫
    روز سوم:خانمgنازم یه بارمیگفت کارخوب کارخوب به دنبال خودش میاره اگه صبحتونو باچیزهای خوب شروع کنید میکشتتون که بازم کارخوب انجام بدید.خوشحالی اینکه شبش زودخوابم برده بودوبه ساعت دو وسه نکشید!بعدنمازصبح تصمیم گرفتم دعای عهدوزیارت آل یاسینو بخونم بعدش دیگه خوابم نمیومداصلا رفتم چایی رودم کردم وبعدشم یکم سریال مینی رودیدم تا اینکه خواب اومد سراغم وگرفتم خوابیدم.بعدساعت۱۱پاشدم شرلوک دیدم بازم خندیدم😂شبم یه غذای مضرولی خیلی خوشمزه داشتیم وتامام!
    فکرمیکنم واقعا حقمه بعدازاونهمه روزای سخت این آرامش واتفاقات قشنگ❤البته که بیشترشم به رفتارخودم بستگی داره.
    راستی چقد ذوق مرگ شبکه نمایش داره شرلوکونشون میده اون قسمت که دکترواتسونو سرکارگذاشت مثل همیشه کلییییی خندیدم لعنتی بندیکت چقدخوبی تو بعد اینجاش منویادعموروح الـ...تو داستانای خودم انداخت که همیشه حقه های شدیدا حرص درآرمیزنه و همه تشنه ی خونشن.اسمش میادمیگن همون روح اللهی که هیچکس ازش دل خوشی نداره😂؟یه بارتورستوران بودن کاسه ی سوپوخالی کرد روسرگارسون چون سوپ ماهی بودوبچه ش به ماهی حساسیت داره😅
    کتاب دشمن عزیزم دارم بازخوانی میکنم بالاخره و لعنتی چرا انقدر خوبه توپیجم هم دیالوگای خوشگل سالیو استوری میکنم.
    راستی میخوام یه پست بذارم وشخصیتامومعرفی کنم ولی هنوز اعتمادبنفسشو به دست نیاورم خب نظرشما چیه به نظرتون بذارمش؟البته احتمالش زیاده که بذارم.
    امیدوارم همتون روزای محشریو بگذرونید تابعد💚

  • ۱
  • نظرات [ ۱ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • شنبه ۱۸ بهمن ۹۹

    چالش۱۰۰چیز که خوشحالتون میکنن

    سلام^_^
    نیلوفرجون منو به این چالش دعوت کرده.چون من دارم سعی میکنم خودموبشناسم این چالش خیلی به دردم میخوره.تازه این خیلی شبیه لیست«چیزهایی که بهم حس خوب میدن»خودمه😂خیلیاشوازرواون لیست تقلب کردم.
    چالش:۱۰۰تا ازچیزهایی که حتی فکرکردن بهشون باعث خوشحالیتون میشه همراه۱۰۰چیزکه ازش متنفرید.
    خب(حتماقرا نیست به ترتیب اولویت باشه هرچی به ذهنم رسیدو نوشتم)
    ۱_خانواده م.
    ۲_اصفهان واصفهان واصفهان😅😍*____*+اصفهان گردی.لهجه اصفانی ودیگرهیچ...
    ۳_دوستای گلم مخصوصا فاطمهhکه واقعا دلم براش تنگ شده😭💕تا الان بهترین دوستیه که من داشتم.
    ۴_مدرسه م.اکیپ باحالا.دلم میخواد دنیا توی یکی ازجشن هایی که تومدرسمون میگیریم متوقف شه.مخصوصا اینکه این جشنا حال وهوای معنوی دارن وهمراه یه مشت آدم فرشته مانندکلا آدمو به درجه ی بالایی ازحس های خوب میرسونن*__*😂
    ۵_کلاس خانمgوخانمR.
    ۶_رها.
    ۷_مسافرت وجهانگردی
    ۸_هرچیزی که به امام حسین مربوط باشه...💕
    ۹_کتاب خوندن^__^
    ۱۰_قدم زدن توی کتاب فروشی ونگاه کردن به کتاب های رنگارنگ ودلبر😭اصلابهش فکرمیکنم ازشدت ذوق مرگی بی حال میشم وبه آب قندنیازپیدامیکنم.دلم میخوادزمان توی کتاب فروشی وکتابخونه هم متوقف بشه(البته من باید۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰میلیاردی پول داشته باشم تاهرکتابی که میخوامو بخرم باخیال راحت)
    ۱۱_نوشتن ازهرچیزی.مخصوصاداستان نوشتن.
    ۱۲_رویاپردازی*________*مخصوصا وقتایی که باشخصیت خودم میریم توکتابفروشی واون کلی کتاب خونده که من نخوندم😭😫لب دریا...ماجراجویی...نازنین،...مصطفی...بقیه بچه ها...معماحل کردنا وماجراجوییا وقطار وبوستان یخ وکلی چرت وپرت رنگارنگ دیگه...😍
    ۱۳_تابستون۹۷❤💕😍💘
    ۱۴_شهربازی.
    ۱۵_استخر.
    ۱۶_دریا
    ۱۷_هاوایی
    ۱۸_ونیز
    ۱۹_سفربه دوردنیا.
    ۲۰_جودی خوندن(نمیدونم چرا اینو زودترننوشتم:|😑😐)
    ۲۱_صبح زود،وقتی آفتاب تازه داره طلوع میکنه،هوای عالیش که حس سرزندگی میده به آدم واونموقع کتاب خوندن!
    ۲۲_دونگی دیدن وبیخیال دنیاشدن😁
    ۲۳_بستنی،چیپس وپفک،هله هوله،و...(کلا بنظرمن برای رفع استرس بهترین درمان خوردن هله هوله ست.برای رفع غم وغصه هم همینطور.من برا خودم چیپس وپفک تجویزمیکنم)
    ۲۴_ماه رمضون،تاسحربیدارموندن،دعای سحر،زولبیا وبامیه،اون دلدرد بعدازافطارباهمه ی بدبودنش خییییلی میچسبع😂اون موقع که بی حالم میشی فیلم دیدن حال میده!
    ۲۵_ماه اردیبهشت.تولدم.با اینکه هیچ وقت یه تولدمفصل نداشتم ولی همیشه حس خوبی دارم توش.
    ۲۶_بچه کوچولوها(نه همشون😑)مخصوصا بچه های استادامون😅❤
    ۲۷_دیدن مهربونی وانسانیت آدما.
    ۲۸_طبیعت.گلخونه!😃
    ۲۹_آدمایی که مثل فرشته هان وعشق ورزیدن بهشون که اصلا بهم انگیزه برای ادامه زندگی میده.
    ۳۰_اینکه یه نفروپیداکنم مثل خودم باشه و ویژگی های مشترک باهاش داشته باشم.
    ۳۱_خندیدن ازته دل.چیزای کوچیکِ بامزه^^
    ۳۲_نقاشی کشیدن(با اینکه گندمیزنم ولی بازم لذت بخشه)
    ۳۳_قدم زدن توپیج مهتاب وسانیا*---*وحرف زدن باهاشون^----^
    ۳۴_جانی دپ وفیلمهاش😍
    ۳۵_ویلی وانکای نفس❤💚💜💛💙
    ۳۶_بارون
    ۳۷_شب های پرستاره.رویاپردازی درباره جرینگ جرینگ کردن ستاره هاوپیرمردخوابها.
    ۳۸_کریسمس.
    ۳۹_همه چیزای موردعلاقه م(خیلی کلی بودخخخ😅)
    ۴۰_عروسک ها(نه البته اون عروسکای دخترونه لوس سفت منظورم حیوونای پشمالوعههههه‌.من حتی اگه اجازه بدن باهاشون میخوابم/اولا که عروسک ندارم ودوما چون خونواده م مسخره م میکنن حتی داشتمم اینکارونمیکردم.ولی محمدامین یه خرگوش پشمالوی خیلی گنده دارع ک عاشقشم^_^)
    ۴۱_لاک زدن
    ۴۲_حیوونامخصوصاجوجه،خرگوش،سگ.
    ۴۳_چت کردن بادوستام^__^
    ۴۴_آشناشدن بانویسنده های کیوت*_*
    ۴۵_وبلاگم.و وقتی رفقای عزیزم پست میذارن.مخصوصا وب هایی که عاشقشونم*__*من حدی جدی ذوق میکنم شمانمیفهمید.
    ۴۶_بوی خاک بارون خورده.هوای صاف وآفتابی بعدازیه بارش حسابی.
    ۴۷_کاراته وسوارکاری😂
    وخلاصه مهربونی وعشق وهمه چیزای خوب...

    خب حالا بریم سرچیزای منفی.با اینکه همیشه میگم متنفرم ازاینکه راجع به چیزای بد بنویسم چون بیشترحالموبدمیکنن،اما الان میخوام برای یه بارم که شده نفرتمو به تک تکشون ابرازکنم:
    ۱_فک وفامیل
    ۲_خجالتی بودن
    ۳_مهمونی
    ۴_درک نشدن مخصوصا ازطرف پدرومادرم.حالا بقیه برن گمشن.
    ۵_اینکه کسی قضاوتم کنه ازهرنظر.فقط وقتی جای من باشید میتونید درمورد زندگی من نظربدید.
    ۶_حرفای چرت وخاله زنکی.چشم وهم چشمی وتجملات ولوس بازیا ی زنونه ودخترونه(وبدترازاون اینکه انتظاردارن همه دختراوزن ها این شکلی باید باشن)
    ۷_کسایی که هرمسئله ای روجنسیتی میکنن واقعا متنفرم ازشون:/
    ۸_رسم ورسومات مسخره وخرافات.
    ۹_ازدواج و وراجی کردن راجع بهش.من قبول دارم که این یه امر مهمه ولی به وقتش و اینکه همه ی هدف آدما ازبه وجوداومدن ازدواج کردن نیست به خدانیست😑
    ۱۰_آدمای ازخودراضی.آدمایی که میرن رومخ.آدمایی که فکرمیکنن همه باید مثل خودشون باشن.افرادمتعصب.آدمای زبون نفهم.آدمای لوس...وای،چراهرچی میکشیم ازاین آدماست؟😭
    ۱۱_اینکه عشق ومحبتتو بریزی پای یه مشت بی لیاقت عوضی.
    ۱۲_مرگ عزیزان وفکرکردن بع کسایی که ازدنیارفتن و وقتایی که دلت بدجوری براشون تنگ میشه وهیچ کاری نمیتونی بکنی😭(وحشتناکترین چیزدنیاست)
    ۱۳_وقتی پدرومادرم باهم جروبحث میکنن😣😭
    ۱۴_داداشم:|خب چی کارکنم بلای جونه.من اسمشو گذاشتم حلزون  داخل ساندویچ کاهوی زندگی(بعدا میگم یعنی چی😂)
    ۱۵_آدمای لوس وکسایی که زودقهرمیکنن یازود بهشون برمیخوره:/
    ۱۶_درررررررردکشیدن😭مریضی اونم وقتی که بی موقع باشه:/
    ۱۷_سیاست.مسائل سیاسی.حرف زدن درباره ش.اصلا مسائل دنیایی که برام قابل درک نیستن.
    ۱۸_شهرت وتوچشم بودن.
    ۱۹_آدمای مادی پرست وظاهربین وتجمل گرا وپول پرست وحریص وبدبخت وکسایی که همش دنبال چشم وهم چشمی ان.اینا چه هدفی از زندگی دارن؟برن بمیرن راحت شیم خب!
    ۲۰_کسایی که دائماغرمیزنن وفکرمیکنن خیلی بدبختن😭
    ۲۱_جمع های شلوغ.گیرافتادن باغریبه ها.
    ۲۲_تنهایی
    ۲۳_کسایی که برای موفقیت هیچ تلاشی نمیکنن وبعدشم به خداوشانس واقبال واین چیزا بدوبیراه میگن وبه آدمای موفق هیت میدن!دلم میخوادجرشون بدم.
    ۲۴_کسایی که شوریه چیزی رودرمیارن و ول نمیکنن(واقعادرکشون نمیکنم😐)
    ۲۵_کسایی که روی من کراش دارن(حالا دونفربیشترنیستن ولی رومخن به هرحال)
    ۲۶_آدمای رمانتیک وکسایی که نمیتونن احساساتشونومخفی کنن.دست خودم نیست نا خودآگاه ازشون متنفرم😑
    ۲۷_کسایی که نمیخوان تفاوت های منو قبول کنن.
    ۲۸_تابستون۹۸
    ۲۹_کلاسال۹۸
    ۳۰_بزرگ شدن.
    ۳۱_قوانین مسخره ی دنیای ما.
    ۳۲_افرادی که تغییرمیکنن ویه شبه ازاین روبه اون رومیشن😭
    ۳۳_کسایی که رویا پردازبودن رومسخره میکنن.
    ۳۷_کسایی که روهرخری کراش میزنن یا دم به دیقه کراشاشونو عوض میکنن:/
    ۳۸_وقتی همه چیز ناعادلانه میشه.
    ۳۹_وقتایی که حس میکنم دیگه نمیتونم نفس بکشم ومیخوام ازاین دنیا فرارکنم هرجوری که شده.وقتی که خسته میشم ازاینکه همشو باید تنهایی تحمل کنم وهمه فکرکنن خیلی شادوراحتم!
    ۴۰_سخنرانی جلوی جمع(واینکه محبورت کنن😭)
    ۴۱_استرس گرفتن های بیخودی واینکه نمیتونی کنترلش کنی.
    ۴۲_هیجان زده شدن های الکی
    ۴۳_کمبوداعتماد به نفس
    ۴۴_فکرکردن به اینکه اکیپ باحالا ازمدرسمون برن😭(دیوونه هم خودتونید)
    ۴۵_دخترای فامیل(😑)
    ۴۶_کسایی که فیکن،ادا درمیارن وخودشون نیستن،دنبال جلب توجهن ومیخوان خودشونو همرنگ جماعت کنن وفکرمیکنن خیلی باحال وشاخن🙄
    ۴۷_همیشه جدی ومنطقی بودن!
    ۴۸_کسایی که فکرمیکنن فرشته هستن:/
    ۴۹_وقت تلف کردن های الکی.
    ۵۰_آدمایی که حرفشونوعوض میکنن وپای حرفشون نمیمونن.
    ۵۱_بچه خرخون کلاسمون-__-

    ۵۲_فیلم عاشقانه وکمدی،فیلم وسریال ایرانی وترکی😐😑
    دیگه داره واقعا اعصابم خوردمیشه بهتره همینجاتمومش کنم😂شماهم نظرخودتونوبگید.
    پ.ن:واقعاخودمم نمیدونم چرا یهویی از۳۳پریدم به۳۷😐

    ​​​​​​هرکی دوست داشت شرکت کنه حس خوبیه(البته اگه منفی هاروننویسید:/)

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • شنبه ۱۸ بهمن ۹۹
    بعضیا توکل زندگی شون نگرانیاشونو درمیون نمی ذارن.
    مثلابگن خیلی سخته...
    یازیادی دردناکه..
    هیچ وقت همچین چیزایی نمی گن وتوخودشون می ریزن.
    شاید...تاروز مرگشون..
    کلبه شون روداخل قلبشون می سازن...وتوکل زندگی شون ازکلبه شون بیرون نمی یان.
    حتی وقتی احساس تنهایی می کنن،هیچ وقت بهش اعتراف نمی کنن.درواقع،ترجیح میدن توتنهاییشون زندگی کنن.
    بیشترازخونواده شون دوستش دارن...
    ...
    آدم ها این حقیقت رافراموش کرده اند اما تونباید فراموشش کنی ...توتاوقتی زنده هستی نسبت به آنکه اهلی کرده ای مسئولی ...

    ..
    درد های بشری من رو میخکوب میکنن ولی زیبایی،اشک به چشمانم میاره..💚~