characters

هااای!

خب،عارضم به خدمتتون که،یه سری از فکت های مهم واساسی از کارکترها که جا مونده بودن،بالاخره اضافه شدن. اگر علاقه مند به دونستنشون هستید،با رنگ گوجه فرنگی میتونید پیداشون کنید😅

خب جریان اینه که من تو نوت گوشیم یه قسمت دارم مربوط به فکت های رندوم از شخصیتامه،چیزایی که یهویی به ذهنم می اومدن،ایده های کوچولویی که اون چنان شاید توی داستان جایی نیست برای نوشتنشون،یا حتی نکاتی که دوست داشتم درموردشون حتما یه جا ثبت کنم،همشونم بعدا به درد می خورن یه روزی‌.اینارواون جا می نوشتم.
بعد گفتم خوبه این جا هم باشه(این تا همیشه می تونه ویرایش بشه)چون حالا که تقریبا پر شده،شبیه یه معرفی ازشون شده.
کسایی که علاقه مندن بچه هامو بیشتر بشناسنم می تونن باهاشون این جا آشنا تر شن^^
می دونین شخصیت های من بهم کمک کردن دیدگاه های مختلفو بتونم ببینم. یعنی وقتی میخوای یه شخصیتو بنویسی باید بری بشینی کنارشون و دنیا رو از لنز اونا،از زاویه دید اونا ببینی،واین باعث شده من کلیییی دیدگاه مختلف رو بتونم درک کنم. قرارهم نیست همشون با هم مخالف ومتضاد باشن . فقط هر کدوم یه قسمت خاص رو می بینن‌.واین خیلی خیلی جالبه.
منو یه خانم گزارشگر تصور کنید که بعد از کلیییییی وقت گذروندن تو دنیای قصه ها اطلاعات زیادی درمورد کارکترا براتون جمع آوری کرده اورده^^

 

_چرا مردم می نویسن؟؟

_چون توی داستانشون،می تونن کسایی که همیشه میخواستن ملاقات کننو ببینن:))-

poe-bungo stry dogs

 

 

  • ۷
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • جمعه ۴ شهریور ۰۱

    .

    خوشحال می‌شم اگه دوست داشتین،عضو چنل تلگرامم بشین:))

    اینجا^^
    البته معنی‌ش این نیست که قراره این‌ جارو ول کنم چون خب،نمیتونم. ولی حرفایی که نمیتونم اینجا بزنمو اونجا می‌زنم. راستش با اینجا خیلی حس غریبگی دارم. حالا ببینیم اون ور چجوریه.
    ولی به امید خدا اینجا هم همچنان زنده وپابرجاست😅فقط اگه خدا یه لطفی کنه وحس غریبگی‌م رو محو کنه✨
    بهرحال اگه خواستین اون ور بخونینم در خدمتم.
    ***
    +‌لوسی مونتگمری میگه من درباره ی روز هام نمینویسم مگر دست کم آب وهوای اون روز ارزش توصیف کردن رو داشته باشه.
    وچه بسا من روز هایی داشتم که فقط آب وهواش؛لیاقت صفحه ها توصیف شدن رو داشتن وتنها شاهدشون نویسنده ی مسخره ای بود که حتی بلد نیست چطور قلم رو دستش بگیره..!
    واگر برحسب اتفاق کسی نوشته هایی از منو که ازقضا کمی خوب از آب در اومدن بخونه وخیال کنه مثل اون نویسنده هاییم که خود کم بینی دارن وفقط نمیتونن خوبی کارشونو بدونن،قسم میخورم که از شدت عصبانیت ودرماندگی گریه سر خواهم داد..!
    +ولی وقتی اینطوری مینویسم حس نمی کنم خودمم😔😂حس میکنم یه پیرمرد با ریش وموهای بلند وبرفی رنگ وعینک ته استکانی،فرزانه وخردمند،با صورتی پر چین وچروکم که به قول کاپیتان جیم،انقدر شعر خونده حرف زدن عادی یادش رفته..

  • ۳
  • نظرات [ ۴ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • جمعه ۴ آذر ۰۱

    روزنه..

    همیشه یکی از سرگرمی‌های مورد علاقه‌م فهرست نویسی بود. الآن هم می‌شینم وشروع می‌کنم. وقتی همه ی آدمهای رنگی رنگی مهربون زندگیم رو،دونه دونه کنارهم می‌چینم، قلبم کم کم مثل قوری روی سماور شروع می‌کنه به گرم شدن وقل قل زدن ومثل همون گل رزی که با نوازش دستهای گرم ومادرانه ی آفتاب از خواب بیدار شده،احساس سبکی می‌کنم. می‌بینی؟دوباره داره می‌تپه.

  • ۸
  • نظرات [ ۴ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • چهارشنبه ۲۵ آبان ۰۱

    وزش باد میان درخت بید مجنون~🍃

    بدون حرف اضافه ای،ادامه ی کتاب نوشته ها اضافه شدن.❤
    پ.ن:سیاست واین کوفت وزهرمارا که پیشکش بزرگان..اما درباب این جریان زندگی مسالمت آمیز..خواستم بگم،دیروز بیرون بودیم ویه خانم بدون حجاب،به خواهر من که چادریه یه لبخند خیلی بزرگ زد وبراش دست تکون داد. واین قشنگترین چیزی بود که تو این چند روز دیده بودم. ="))))) (حقیقتش یجوری بود که انگار می‌شناستش ورفیق چندساله‌شو دیده‌!)
    راستشو بخواید، من خودم باوجودیکه یکی دوتا دوست غیر محجبه هم قبلا داشتم،ولی معمولا از این افراد می‌ترسیدم یه‌جورایی. وقتی از کنار هم رد می‌شدیم همش حس می‌کردم،اینا از من متنفرن ودارن با بیزاری نگاهم می‌کنن. ولی خب این چند روز،حس می‌کنم انگار همون‌طور که محجبه ها سعی دارن بگن،به ولله ما باهاتون مشکلی نداریم،دوستتون داریم وبهتون احترام میذاریم،متقابلا غیر محجبه ها هم سعی دارن همینو بگن واین خیلی قشنگه^^ در جریان راست ودروغِ چادر کشیدن از سر خانم ها واینا اصلا نیستم. اما تجربه به من نشون داده که همون‌طور که توی قشر محجبه خوب وبد هست،غیر محجبه هم همینطوره. تاحالا برخوردم به غیر محجبه هایی که بهم توهین کنن. که البته من واقعا درکشون می‌کنم. می‌فهممشون که این رفتار از کجا میاد. همون احساس ترسی که من نسبت به اونا داشتم اونا هم نسبت به من دارن واین غم انگیزه. اما به غیر محجبه هایی هم برخوردم که واقعا بهم احترام گذاشتن وخیلیم باهم اوقات خوش وزیبایی گذروندیم.
    پس چقدر خوب می‌شه که،وقتی یه رفتاری از یه نفر می‌بینیم،تعمیمش ندیم به همه. نه همه ی محجبه ها مثل گشت ارشاد وحشی‌ن،نه همه ی غیر محجبه ها مثل یکی دونفر مجهول الحالی که به خانم های چادری تعرض کردن هستن. نمی‌دونم کسایی که اون‌کارو کردن با چه منظوری کردن وکی بودن اصلا،ولی هرچی که بود،الان هدفشون نتیجه ی عکس داده ورابطه ی ما دو گروه داره به سمت وسوی قشنگ‌تری می‌ره.❤ من این چند روزی که از خونه بیرون رفتم برخلاف انتظارم،نسبت به قبل حس امنیت بیشتری داشتم. لااقل فهمیدم که دوستانم بیشتر از چیزین که فکر می‌کنم ودشمنانم هم کمتر..
    بیاین گول بازی های کثیف سیاسی رو نخوریم. 

    "کلمات، همیشه این قدرت را ندارند که آدمهای خیلی خوشحال یا خیلی غمناک را راضی کنند زیرا انتهای خوشحالیِ زیاد یا غصّه ی زیاد، سکوت است! "
    -آنتوان چخوف-

    +عنوان پست برگرفته از قسمت اول سریال "وقتی هواخوبه پیدات میکنم"

    ​​​​​​

  • ۷
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • شنبه ۲۳ مهر ۰۱

    ...

    این‌روزا اصلا دست ودلم به نوشتن نمی‌ره. (البته اگه اون دفترچه ی روزانه نویسی رو حساب نکنیم) یعنی راستش به هیچ‌کاری. ولی خب. بالاخره.

    اومدم نشستم تو سالن اجتماعات مدرسه. دلم چققققققدر براش تنگ شده بود مادر چققققدررر! دارم همه‌جاشو مثل یه غریبِ به وطن برگشته دیدمی‌زنم. این طرف،کلاس خانمR برگزار می‌شد،اون طرف،سن،بالای سرم کتابخونه در تاریکی خفته وقسمت شمالیش از نور پشت پرده ها سایه روشنِ پرتقالی داره که بسی دلبره. فقط دونفر از سال پایینیا اینجان ونشستن دارن باهم راجبه لباس وعطر ومارک فلان بیسال حرف می‌زنن.(اسکلن خیلی‌خیلی ولی حتی اینا رو هم دوسشون دارم)
    دعای عهد که تموم شد با خودم گفتم پس این فاطمه کجاست؟ برگشتم دیدم پشت سرمه:))))))^^ 
    رفتیم کلاس یکی یکی با همه تجدید دیدار کردیم حتی لیلی هم اومد که انتظارشو نداشتیم بیاد. حانیه گفت:اینو چرا اخراجش نمی‌کنن؟
    من:خدا نکنه بعد کیه دیگه بخندونتمون؟
    حانیه:آخه دیگه کلاس خانمm. که نیست که بشه خندید.
    من:خانم m. وغیر خانمm.نداره که. اون هرجا باشه میخندونتمون.
    راستش یادم رفت بگم مدرسه تنها جاییه که از خندیدن توش عذاب وجدان نمی‌گیرم. شاید بخاطر این‌که اونجا بخشی از این دنیا نیست ودیگه خندیدن کار شرم آوری نیست.
    بعد شاه کراشان اومد. خانمR. بعد از پنج ماه دوباره دیدنش چه حالی داشت..دیگه این آخرا به زور جزئیات چهره شو تو ذهنم نگه داشته بودم ک یادم نره..😂 مثل قرص خورشید،با یه آلبالویی چشم نواززز وخیره کننده وارد شد. بیشتر از همه از اون شال آلبالویی که انداخته بود روی مقنعه‌ش خوشم اومد. قرمز بیشتر از هرکسی به خودش میاد. اونم نه هر قرمزی. از اون قرمزای طعم دار وملس..! مگه این‌که بخاطر این روزا راضی‌شه یکم قرمز بپوشه. خودش که نمیدونه رنگ قرمز وخانم R کنار هم چه محشری می‌کنن.
    انتظار داشتم بخاطر اتفاقات اخیر درحال جلز و ولز کردن باشه،ولی نه مثل اینکه هم همه ی اینارو پیش بینی‌کرده بود وهم دیگه از شدت حرص خوردن رسیده به درجه آروم‌گرفتن. بیچاره انقدر حرص خورده که دیگه فکر کنم همه ی انرژی‌ش کشیده شده. هیچی نگفت ولی مدام توی درس اشاره می‌کرد. هی تیکه می‌زد. کنایه می‌زد. به هیچوجه هم اشاره ی مستقیم نمی‌کرد انگار همه چی صلح وصفاست وما داریم درباره ی یه جهان دیگه حرف می‌زنیم.
    من که صداشو ضبط کردم. با این‌که خودش می‌گه ضبط نکنید،می‌گه من بخاطر خودتون می‌گم وگرنه خودم که آب از سرم گذشته.. ولی من چیکاربه این حرفا دارم. فقط می‌خوام صداشو داشته باشم. هرچند ویسای چند سال پیششو هم هنوز دارم اما خب..دلم میخواد هرجای دنیا که می‌رم یادم باشه یه استادی هست که درس زندگی وراه وزندگی رو بهم یاد داده وتو دنیای پرشعارمون حرف واقعی می‌زنه واین بشر قوت قلب منه!!
    (بعدا نوشت:فکر کن..چه خوشبختی از این بالاتر که بعد ۵ ماه کراشتو ببینی وبعد تازه بتونی بوس‌شم بکنی😂😿ولی من که خوشحال نیستم! چرا؟ چون اون لحظه اصلا نمی‌فهمم چه اتفاقی داره می‌افته وخلاصه هیچی از فوق العادگی‌ش نمی‌فهمم:/// یعنی اون من بودم که خانم R رو..؟)
    کلاسای ساعت بعدمونم برگزار نشد. من نمی‌فهمم مگه ما مسخره ایم هی مثل توپ فوتبال شوتمون می‌کنن این ور اون ور. نشسته بودیم تو حیاط یکی می‌گفت بچه ها،چیکار کنیم نه این وریا قبولمون دارن نه اون وریا.
    حانیه هم گفت جهنم حالا مگه ما قبولشون داریم؟؟😑😂
    والحق که راست گفت. مگه ما نیاز به تایید کسی داریم. انگار بی کس وکاریم. 
    ولی دیدن یه بار دیگه ی خانم.s کنار حانیه وفاطمه خیلی لذت بخشه . انقدر که این خانم .s نشاط برانگیز وجذابه وحانیه وفاطمه ام که ماهن! خانم.s از اون آدماست که با سرتقی تمام میاد بساط می‌کنه توی قلبت اونم یه بساطِ خییییلی بزرگ. آفتابِ دلچسب وخوشرنگِ حیاط مدرسه،گل‌های صورتی درختمون،سایه روشن حیاطمون،اه لعنتی. کلاس تو حیاط رو کولرشو روشن کرده بودن،یه بوی خاک طربناکی می‌داد که نگو. صداشونم میومد که قشنگ معلوم بود بساط خوشگذرونی به راهه. یعنی بحث داغ داغ دارن اونم با خانم.t. دلم می‌خواد برم بشینم تو این کلاس قدیمی وچشمامو ببندم وگذر زمانو حس نکنم.
    این طرف خانم.s داشت می‌گفت بهش می‌گم چند وقته نیستی مدرسه صفا نداره می‌گه آره می‌دونم.
    حانیه:فاطمه؟ آره بابا این همیشه همین‌طوره. از دماغ فیل افتاده:///
    حانیه می‌گفت چرا هیچی من وصل نمی‌شه منم گفتم همه نتا قطعه خب مگه خبر نداری؟
    که یهو فاطمه برگشت با یه قیافه جدی گفت:کی گفته خانم من که همه چیم وصل میشه.
    من:همه چی؟ برا ما حتی فیلتر شکناهم فیلتره!
    فاطمه: نه برای من همه چی کار می‌کنه.
    حانیه:بترک خب!
    من:اینم یکی دیگه از معجزات حاج خانوم ما. فیلترا روشون هیچ تاثیری ندارن. خودش یه فیلتر شکن انسانیه نشسته روبروی ما.
    وقتیم داشتیم برمی‌گشتیم خونه حانیه گفت فاطمه اون‌جا خیلی به یادت بودم(کربلا) گفتم یاد من نبودی بی معرفت؟ گفت نه آخه قبلش پیش فاطمه بودم فاطمه داشت می‌ترکید من داشتم دلداریش می‌دادم :||😂 مشکلم اینه که این بیچاره هارو غیر اربعین نمی‌ذارن برن اصلا. فاطمه هم گفت همون موقعم که میذارن انقدر اذیت می‌کنن،برو این ور،برو اون ور،پاسپورتت فلانه،نمی‌دونم چیچیت بهمانه..که اصلا پوستمون کنده می‌شه. گفتم عشقم تنها نیستی مارو هم خیلی اذیت می‌کنن. حانیه گفت نه به اندازه ی ما. واقعا به اندازه ی ما اذیتتون نمی‌کنن=)))
    ولی اینو راست می‌گه. این بنده های خدا شهر به شهرم که بخوان برن انقدر پدرشونو در میارن که من حتی نمی‌تونم تصورشو کنم. بهشون گفتم زیارتتون قبول‌تره عوضش. پیش امام حسینم عزیز ترید. همه ی اینا رو می‌بینه. جوابشونم می‌ده قطعا. 
    ...
    +مطمئنا خودتون می‌دونید که این نوشته مال امروز نیست دیگه..
    پ‌.ن:در مورد وضعیت این روزا،صدبار یه چیزی نوشتم وپاکش کردم. آخرش گفتم گفتنی ها رو کسایی هستن که بگن. ماشاالله زیادم هست. پس بهتره من حرفامو برای خودم نگه دارم. چون با حرف زدن قرار نیست هیچ وقت چیزی حل‌ بشه. ولی واقعا دارم می‌ترکم! نمی‌دونم باید چیکار کنم. احساس گناه می‌کنم. بابت حرف زدن. نفس کشیدن. زنده بودن. 
    ولی..
    ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
    وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
    دور گردون گر دو روزی برمراد ما نگشت..
    دائما یکسان نماند حال دوران غم مخور..
    یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان غم مخور
    کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور‌..

    +
    تنها خبر خوشی که میتونم بدم اینه که..قلمم عاشق شده. بدجوری هم عاشق شده.(من قبلا عاشق بودم،ولی قلمم تازگی‌عاشق شده) وتنها دل‌خوشی من وآرام جان منه.مثل بچم می‌مونه. نمی‌شه تصورشو کرد همین فسقل بچه چقدر می‌تونه مامانشو خوشحال کنه.❤
    (کاش‌می‌تونستم واضح تر حرف بزنم ولی نمی‌شه!)

  • ۶
  • نظرات [ ۴ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • چهارشنبه ۲۰ مهر ۰۱

    شیرجه بزن!

    یکی از چیزایی که برام سواله اینه که،زندگی واقعی کره ایا،مثل سریال های اسلایس او لایفشون،قشنگ،با آدمهای دوست داشتنی وفهمیده،ودوستانه وصمیمانه هست یا نه.
    بنظرم نیست. و این به شدت غم انگیزه. تصور اینکه پلی لیست بیمارستانیا یا چمیدونم،بقیه،جزو افسانه هان.
    اما بهرحال،حال خوب کنن. بسیار. کیدراما های اسلایس او لایف عشق منن=))) همیشه برای پاکیزه شدن ذهنم،فراموش کردن استرسا ودرگیریا ومشکلات وبدبختیام،یکی از انتخابام شیرجه زدن توی دنیای کیدراما بود.
    دنیایی لطیف وپر از خلاقیت وجزئیات زیبا.
    جدا جدا اگه داستان پردازیاشون درست وخوب باشه بقیه ش دیگه حله واقعا. واقعا. حتی شخصیت پردازیاشونم خیلی میپسندم.
    عام،دوتا سریال دیدم این چند وقت. و واقعا هم بهم خوش گذشت. یکی غم های ما بود ودومی سلول های یومی. غم های ما یه سریال به شدت واقع گرا وساده بود. و واقعا به دلم نشست. سلول های یومی هم خیلی کیوت وجالب بود. بذارین اول از سلول های یومی شروع کنیم.
    اگر غم های ما یه جذابیت خاکستری و واقعی داشت،سلول های یومی منو فرو میبرد توی یه دنیای کیوت که بوی آدامس بادکنکی صورتی میداد ودریاچه های شیرتوت فرنگی داشت که میشد روشون بالا پایین بپری. اگر زودتر میفهمیدم یه سریال با ترکیب ژانر های اسلایس او لایف،فانتزی وروانشناختی وجود داره حتما زودتر از اینا میدیدمش❤ خیلی جالب بود وخیلی ازش خوشم اومد. اگر انیمیشن درون وبیرون رو دیده باشید،این سریال تقریبا موضوعش همونه،فقط گسترده تر وعمیق تر بهش پرداخته. خلاقیت توی سریال موج میزد ومنو سر ذوق میاورد،ترکیب انیمشین وفیلم(که انیمیشن هم کیفیت بسیار خوبی داشت^^) وتحلیل رفتار های آدمها. این سریال کمک میکنه بهتر آدما رو بشناسیم. ودیدن اینکه چه فعل وانفعالاتی پشت هر حرکت آدم رخ میده،تا اون فقط،یه قدم کوتاه برداره. واقعا خیلی تمیز وخوب کار شده بود. لازمه باز هم به خلاقیت کار اشاره کنم؟؟
    نکته ی مهم دیگه شخصیت اصلی سریال بود که خیلی شبیه خودم بود وخیلی باهاش همزات پنداری میکردم. یومی. نمیدونم دقیقا شباهت من ویومی از کجا شروع میشه. شاید بارز ترین مثالش این باشه که نمیدونی دقیقا احساست بهش چیه. یه لحظه میخوای سرشو بکنی ویه لحظه دیگه چنان بهش افتخار میکنی که خودتو روی آسمون دهم میبینی •-• رفتارهاش توی موقعیت های خاص که عجیب خودمو جلوی چشمام میاورد،وکیوتی کیم گو اون هم برام باور پذیر تر وقابل پذیرش ترش کرده بود😂(من هرکسیو به راحتی به خودم ربط نمیدمXD) اما با اینحال باز هم نمیتونم به یومی بگم همزاد. چون هنوزم خیلی تفاوت ها داریم. وخوشبختانه، من شخصیت خودم رو بیشتر میپسندم.
    میشه گفت اولین INFP ایه که انقدر شبیهمه وبابتش خوشحالم ^~^ (همزادای من معمولا ENFP هستن. جودی ابوت وهی سونگ.البته تازگیا دارم همتایپ هایی پیدا می کنم که خیلی شبیهمن وعاشقشونم^^) 
    لیست بعضی شباهت های من با کیم یومی:
    _برای بعضیا عجیب بنظر میرسیم. افکارمونو نمیشه خوند. 
    _اورثنیک میکنیم ویه کار که میخوایم بکنیم به هزار جهت فکر میکنیم"-"
    _سوتی میدیم مخصوصا موقع حرف زدن با کراش. وکلا گند میزنیم:|||
    _نویسنده بودن.
    _مدل مو.
    _اعتماد به نفس پایین. نویسنده ست ولی وقتی میفهمه بابی نوشته هاشو میخونه میگه نخوووونش!! نخونش!!😅
    _رویا پردازی.
    _قوانین سفت وسخت خودمونو داشتن.
    _جدی ومحتاط دیده شدن(در ظاهر)
    لامصب حتی علامتایی که تو چت کردن استفاده میکردم شبیه من بود. مثلا ^^ و-_-
    وشباهتهای دیگه که خیلی جزئی وریز هستن.
    نظر خودمو بخوام بگم،یومی برای من کاملا حد وسط بود. نه از خط خیلی دوست داشتن بالا میزد،نه اونقدر به اون سمت مایل بود که بخوام تو دسته ی کارکترایی که نسبت بهشون بی تفاوت وبی حسم قرارش بدم. دوست داشتنی بود. بعضیا میگفتن اصلاااا درکش نمی‌کردن،که خب من خودم با این که یه جاهایی انقدر حرصم میداد که دلم میخواست برم گیساشو بکنم،یا یه وقتایی کاملا باهاش مخالف بودم،اما هیچ وقت نشد اونقدر برام غیرقابل درک،عجیب ودور از ذهن باشه. حتی یه وقتایی که از رفتارش بدم میومد،فکر که میکردم میدیدم خودمم واقعا همینطورم(مثلا جایی که انقدر تو سرش کنترل زی رو فحش میداد ولی تو واقعیت هیچی بهش نمیگفت.)و میشه گفت یومی خیلی بهم کمک کرد خودمو بهتر بشناسم. فکرمو درگیر کرد که خودم تو این موقعیت بودم چیکار میکردم و70 درصد موارد هم به این نتیجه میرسیدم عکس العمل خود یومی رو نشون میدادم. خیلی بهم کمک کرد بدونم کدوم رفتارهام عواقب وحشتناکی دارن وسعی کنم ریشه شونو بخشکونم!!
    داستان کلی سریال،درمورد روابطه. وبایدگفت سریال اگرچه نه چندان قوی،اما از نظر واقع گرا بودنش قابل تحسینه. اینجا خبری از اون عشق های بانخ سرنوشت بهم گره خورده وتو آسمون ها عقد بسته شده نیست. اگرچه شخصیت ها اونقدر پر اشتباه بودن که اعصابمو خورد میکردن وبنظر من اگر آدما به اون بلوغ رسیده باشن(مثل پلی لیست بیمارستانیا) با وجود همه ی مشکلات،رابطه شونو نگه میدارن. بلدن مشکلاتشونو چطوری حل کنن واحساساتشون ثبات بیشتری داره. اما به هرحال،آدما اشتباه میکنن. وما تو این سریال با یه مشت جوون نابالغ سر وکارداشتیم😅
    اما شخصیت ها با وجود اشتباهات بی شمارشون واقعا دوست داشتنین. سه تا شخصیت اصلی داریم. یومی،وونگ و بابی.
    درمورد یومی،دختریه که بیش از اندازه احساساتیه،شدیدا مودیه و زود براساس هیجاناتش تصمیم میگیره وخلاصه به اون بلوغ کافی نرسیده واقعا واز این نظر خیلی رو مخم بود. واینکه به شدت دنبال عشق بود. راستش دلیل درست حسابیم برای این ویژگیش پیدا نکردم. درسته یه بار بهش خیانت شده بود ولی..توی خونواده ایم نبود که بهش کم توجهی بشه وخلاصه از نظر عاطفی کمبود داشته باشه. این که همش عشقو التماس میکرد برام دلزده کننده بود. میگفتن یومی دختر مستقلیه ولی بنظرم اگر مستقل بود،میتونست راحتتر با تنهاییش کنار بیاد وانقدر به هر طریقی دنبال یه رابطه ی نباشه. ولی خب ویژگی های مثبتی هم داشت،کیوت بود ودوستش داشتم.
    وونگ،وونگ پسر خیلی خوبی بود دوستش داشتم اما به قول خودش واقعا بچه بود.😂اون غرور آزار دهنده ش،بی توجهی هاش، و واقعا جوری که بخاطر چیزهای به اون کوچیکی وجزئی جدا شدن،بدجوری تو ذوقم زد!! یعنی واقعا این شکلی بودم ://// این که یومی تو رابطه حرف نمی‌زد یکی از مشکلات بزرگش بود. مخصوصا اینکه شخصیتش جوری بود که همش دچار سو تفاهم میشد. همونطور که دیدیم انقدر ناراحتی هاش رو تو دل نگه داشت که یهو همشون ترکیدن وریختن بیرون!! حقیقتا وونگ هم حرف نمیزد.
    واما بابی،این پسر واقعا فوق العاده بود! اما اون هم پر از اشتباه. یکی از اشتباهاتش این بود که برای روابطش حد ومرز قائل نبود. نیت بدی نداشت. من شخصا معتقدم بابی هیچ وقت،هیچ نیت بدی نداشت. اما رفتارهای اشتباهی داشت. زیادی نزدیک میشد به آدما،یا اجازه میداد بهش نزدیک بشن. بقیه میگفتن اون وقتی که یومی با وونگ تو رابطه بود بابی بهش چشم داشت اما من واقعا قبول ندارم ودلیلم؟ اینکه اگر اون واقعا منظور ونیت بدی داشت،هیچ وقت انقدر خر نبود که جلوی وونگ اینکارو بکنه نه؟ کت دادنش به یومی،صرفا یه حرکت دوستانه بود. بی هیچ قصد ومنظوری. بقیه ی کارهاش هم.
    ونکته ای که من لازم میبینم بگم اینه که،یومی هم این وسط واقعا اشتباه کرد. اون قبل از اینکه با بابی وارد رابطه بشه،رفتارشو دیده بود. اگر مشکلی با این رفتار داشت باید همون اول بهش میگفت ومیدونم بابیم آدمی نبود که بخواد بیخودی لجبازی کنه. اگر یومی میگفت من به این رفتار حساسیت دارم،بابی کنارش میذاشت ولی یومی هیچ وقت چیزی نگفت.‌ 
    من خودم مخالفِ این نیستم که یه دخترو یه پسر میتونن صرفا دوست باشن اما حقیقت رو هم نمیشه هیچ جوری پوشوند واین قضیه اجتناب ناپذیره. وقتی دوتا جنس مخالف خیلی بهم نزدیک بشن ناخودآگاه علاقه ایجاد میشه. هرچقدرم میخوای بگو مثل خواهرمه یا هرچی. نمیگم همه ی روابط مطلقا این جوری میشه ولی توکه نمیتونی تضمین کنی که این رابطه قرار نیست هرگز،به اون جاها کشیده بشه. بازم فکر می‌کنم آدما اگه بالغ باشن همه چی راحت تر میشه. مثل پلی لیست بیمارستانیا😁😁
    مشکل بعدیِ بابی این بود که خیلی مردد بود واین حرصمو در میوورد رسما. این که حرف نمیزد وسرِ قضیه ی بیمارستان مثلا چقدررررر من عصبانی شدم. اینا توی رابطه بودن ولی همش پنهان کاری می‌کردن. حرف دلشونو نمی‌زدن واین واقعا بد بود.
    خودم واقعا دوست داشتم رابطه ی یومی وبابی به سر انجام برسه. بابی اگر یه فکری برای این مشکلات شخصیتیش میکرد وحلشون میکرد واقعا مرد بی نظیری میشد.
    بنظرمن بابی از وونگ عاشق تر بود،وخیلی به رشد یومی کمک کرد. من با کار آخرِ یومی موافق بودم‌. خودمم بودم با کسی که عاشقش نیستم هیچ وقت ازدواج نمیکردم اما مشکلم اینجاست که لعنتی چرا بابی نه؟ چرا نباید عاشق بابی بود؟ آخه تو از یه مرد چی بیشتر میخوای؟ درسته که اون چنان ثروتمند نبود،اما شخصیتش عالی بود. حامی بود. بادرک وبا ملاحظه بود. سرتق وخودخواه نبود حتی اگه اشتباه میکرد همیشه آماده ی پذیرش اشتباهش بود. مودب ومتشخص بود. حتی از نظر قیافه هم حرف نداشت آخه😅من شخصا عاشق چشماش بودم. خیلی گرد وبانمک بودن. ^^ خیلی کیوت بود این پسر. سلول هاشم همینطور. آرامشش هم همینطور(منو خیلی یاد آقای کتاب فروش خودم مینداخت)


    نمیدونم. ایده آل هرکس فرق میکنه اما مردایی شبیه بابی ایده آل منن. مردای مسئولیت پذیر،حمایت کننده،فهمیده،روشن فکر وبا شخصیت. 
    بابی مدام،این جمله رو به یادم میاورد:
    " تو نمیتونی از روی حرفهای یک فرد تشخیص بدی که اون یک انسان خوبه، حتی از روی ظاهر هم نمیشه اینو فهمید. اما می تونی از فضایی که در حضور اون به وجود میاد، اون رو بشناسی؛ چرا که هیچ کس قادر نیست فضایی ایجاد کنه که با روحش سازگاری نداشته باشه "
    ‌نوربرت‌لش‌لایتنر

    واون حس خوب وخنکی که بابی به من میداد>>>>>>>>>>


    بین سلول های یومی من به شدت عاشق سلول منطق بودم. بعدشم سلول کارآگاه. شخصیت پردازیِ سلول منطق خیلی جالب بود. برخلاف انتظار کلیشه ای که ازش داریم،اون نه تنها خشک وسنگدل وربات طور نبود بلکه از همه ی سلول های یومی (حتی سلول عشق) مهربون تر وبا ملاحظه تر بود وحواسش به همه بود.حتی توقع خاصیم از کسی نداشت.از سلول احساس هم بیشتر همدلی کردن بلد بود!! شخصیت خیلی دوست داشتنی وجالبی داشت این سلول. برعکسش سلول احساس،که هیچ مهربون نبود. فقط به فکر خودش بود،وتصمیم هاش فقط از روی هیجان بودن واز سرعت نور هم زودتر تغییر فاز میداد :||| همه ی احساسات این طور نیستن قطعا!! احساسات چیزهای خیلی فوق العاده این اما مشخص بود احساسات یومی نابالغن وروشون کنترل نداره. اما خب چیزی که من خیلی دوست داشتم این بود که خیلی قشنگ نشون دادن،منطق لزوما به معنی نامهربون بودن وبی احساس بودن نیست،احساس هم لزومااا به معنی مهربون وشیرین بودن نیست. جالبه نه تنها سلول منطق یومی(که مثلا سلول منطق یه infp عه😁) سلول منطق وونگ هم،حتی با اینکه یکمی خل وگیج ومنگ میزد،وخب به اندازه ی سلول منطق یومی مهربون نبود،اما اون هم هیچ وقت شبیه اون تعریف کلیشه ای منطق نبود.
    آخه قدرش هم نمیدونستن. بدبخت معنی واقعی لشکر تک نفره بود. یه تنه باید با همه ی سلول ها وتصمیمای احمقانه شون مقابله میکرد،جلوی گند زدنشونو میگرفت یا بعدا گندکاریاشونو جمع میکرد،آخر سرم هیچکس قدردانش نبود:/// خداروشکر تو دنیای من سلول منطق انقدر بدبخت نیست :||||
     منطق وونگ رو هم خیلی دوست داشتم. ^^ بانمک بود واقعا. فقط نمیدونم چرا توی وونگ اصلا سلول احساس وجود نداشت وعجبببب سلول شهوتی داشت لامصب -__- بابی بیچاره اونوقت حتی سلول شهوتم نداشت😅 یعنی همه ی این بشر عشق بود؟؟ یعنی حتی توی بوسه ها واینجور کاراشم فقط عشق خالصِ بدون شهوت موج میزد؟ میدونم حقیقت نداره اما اینجوری نگاه کردن بهش خیلی جذابه:))))
    (وعام بنظر من چیزی که مقابل منطقه میتونه شهوت باشه نه احساس)
    سلول نویسنده هم اوایلش خیلی کیوت بود اما وقتی پادشاه شد عجب نظام دیکتاتوری ایجاد کرد😂
    خلاصه که سریال خیلی خیلی جالب ودوست داشتنی وبانمک بود. وحتی آموزنده. پس پیشنهاد می‌کنم اگه از این سبک خوشتون میاد حتما حتما امتحانش کنید.

    برای غم های ما برید ادامه ی مطلب

  • ۶
  • نظرات [ ۴ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • جمعه ۲۵ شهریور ۰۱

    بلاگستان فارسی~

    یه حسی هُلم داد که منم این چالشو امتحان کنم. حتی با اینکه بی حوصلگی نمیذاره سخنرانی های مفید وتحلیلگرانه ارائه بدم.😂 وخب اصلا چه نیازی هست؟ بقیه انقدر جوابای قشنگ دادن که لازم نیست من تکرارشون کنم.همتون خیلی خوب گفتینT^T 

    وبلاگ‌نویسی را چه زمانی ، چگونه آغاز کرده‌اید. چگونه آشنا شدید. از حال و هوای‌تان بنویسید؟
    مسبب این آشنایی،جودی بود.
    پس فکر میکنید بیخودی قالب های وبامو همیشه با جودی منور میکنم؟؟ الکی که نیست. بهش مدیونم!
    همش بر میگرده به جودی جان. بیشترِ..اتفاقای خوب زندگیم. آشناییم با کلی دوستای خوب وجدید،همرو مدیون ایشون هستم.حالا اینکه بخوام توضیح بدم چرا وچگونه،خودش چندتا رمان چند جلدی میطلبه اما دوست داشتم اینو یه روزی بگم که حتی آشناییم با جانی دپ وتیم برتون رو هم مدیون جودی ومگی هستم*-*
    نمیدونم اگه اون روز توی خنزر پنزرای خونه ی دایی پیداش نمی‌کردم چی میشد"-"


     آیا وبلاگ‌نویسی چارچوب و قوانین خاصی داره؟ آیا باید به قواعدی پایبند بود؟
    فکر نمیکنم. خب بجز همون قوانین نانوشته ای که هممون میدونیم لازمه رعایتشون،قوانینِ عجیب غریب وخاصی نداره بنظرم. چیزی که لازم بودو بقیه گفتن.
    بله بنظرم اینکه فضای وبلاگ رو سمی نکنیم،ونکشونیمش به لجن خیلی مهمه "-"
    ولی این قوانین کلافه کننده ودست وپاگیری که خودم برای خودم وضع کردم،واقعا غیر قابل تحملن!


    برای چه کسی یا چه کسانی می‌نویسید‌؟
    خودم. وهرکس که نظر لطفی به نوشته های من داره واز خوندنشون لذت میبره~
    همیشه هدفم از نوشتن این بوده. چند نفر حس خوب بگیرن. برای دقایقی دنیاشون رو به اون زاویه که چند لحظه نور بهش بتابه بچرخونن،وبرای چند لحظه،درد هاو سیاهی های دنیا رو فراموش کنن.


    وضعیت فعلی وبلاگستان و وبلاگ‌های فارسی را چگونه می‌بینید؟
    نسبتا خوبه. کاملا راضی نیستم ازش. اما فاجعه هم نیستXD


     گمان می‌کنید برای کپی نشدن باید چه کار کرد؟ آیا خودتان درگیر این مساله شدید؟ چه راه‌حلی را انجام داده‌اید؟ بنظرتان کپی کردن خوب است؟
    آه حقیقتش بنظرم نوشته های من انقدر منن،وامضای شخصی خودم رو دارن،که کسیم بخواد کپی شون کنه امضای چوی زینب دمدمی با یه قلم نامرئی دنبال خودش میکشونه. بخواد یا نخواد! از این بابت نگرانی ندارم. ولی خب. فکر نمیکنم نوشته هام کلا ارزشی داشته باشن که کسی،هرچقدرم مغز خر خورده باشه،به فکر کپی کردنشون بیفته😂😂


    آیا شبکه‌های اجتماعی را دشمن وبلاگ‌نویسی می دانید؟ به نظرتان چه تاثیری گذاشتند ؟ خوب بوده یا بد؟
    نه! چون بنظر من هرکس که ذره ای خونِ وبلاگ نویسی تو رگهاش باشه،با شبکه های اجتماعی جذاب تر به وبلاگ خیانت نمیکنه. واین باعث میشه که فقط آدمای اصیل اینجا باشن:)))
    محیطِ دوستانه ویه جورایی خصوصی وامنش،انگار که همه اینجا از خودمونن وهم جنس خودمون خیلی آرامش بخش وزیباست~


    وبلاگ‌نوشتن چه تاثیری روی زندگی شخصی شما گذاشته؟
    تاثیر های بیشمار. یه جورایی انگار توی مسیر زندگی من یه جاده ی جدید باز کرد. راستش نمیدونم،واقعا نمیدونم توی اون دنیای موازی ای که من هیچ وقت با وبلاگ نویسی آشنا نشدم،همین الان کی هستم وچجوری دارم زندگی میکنم.
    اینهمه آدمای با ارزش رو نمیشناسم. با اینهمه موضوعات فوق العاده آشنا نشدم. پیشرفت های الانمو نکردم. پس احتمالا از الانمم افسرده ترم -__-


     نقطه اوج وبلاگ‌نویسی تون چه زمانی بوده؟ آیا هنوز هم در نقطه اوج هستید؟ اصلا با چه خط‌کشی این را اندازه می‌گیرید و نقطه اوج را حساب می‌کنید
    به قول نرگس،من هیچ وقت توی اوج نبودم. البته نمیدونم منظور از نقطه اوج دقیقا یعنی چی.اما اگه نقطه ی اوج توی زندگی خودم رو بخوام بگم،همون روزهای پر از تباهیت بلاگفا،اون روزا هرچقدرم تباه بودن،بهرحال نقطه ی اوج بودن و واقعا فوق العاده!
    خط کش من شور واشتیاقه!!


    چقدر نظرات ، مخاطب و آمار وبلاگتون مهمه براتون؟ آیا برای آمار می‌نویسید؟
    میتونم بگم حدود 40%
    نه! من دوست دارم خواننده های مشتاق داشته باشم. حتی دوتا از این خواننده ها، اونایی که نوشته هام رو‌صادقانه دوست دارن،با این دوست داشتنشون بهشون ارزش میدن واین کلماتِ بینوا رو بیشتر از خودشون درک میکنن،به پنجاه تا خواننده ی سطحی وسرسری وگذرا ترجیح میدم.جدی جدی.
    دوست ندارم ایگنور بشم(کی دوست داره!؟) اما همیشه وهرجایی که باشم،از اینکه مرکز توجه باشم متنفر بودم. پس همین که وبلاگم یه کلبه ی دور افتاده وسطِ جنگله وچند تا مهمون همیشگی و واقعی داره برام خیلی با ارزشه.
    ولی میدونید موضوع چیه؟ دلم میخواد نوشته هام ارزش توجه رو داشته باشن. اینکه به نوشته های من به اندازه ی ارزششون توجه نشه مهم نیست. اینکه نوشته هام ارزش نداشته باشن که بهشون توجه بشه،اینه که دیوونم میکنه.
    -چرا یه آدمِ بی ارزش وبی خاصیت باید اصلا زنده بمونه وفقط اکسیژن حروم کنه؟
    +نکته ی دیگه ای که باید اضافه کنم اینه که،نظر دادن زوری نیست. بدم میاد وقتی کسی نظر نداره خودشو مجبور به نظر دادن کنه. توقعیم ندارم. اما،وقتی هم از پست خوشتون اومده وهم حرفی برای گفتن دارید ومن رو از شنیدن ودونستنش محروم میکنید،جا داره بهتون بگم بترکید-_- والا!!
    از ارواح وبم بدم میاد=))))))


    وبلاگ‌نویسی به شما چه داد و چه گرفت؟
    بیشتر از اینکه بگیره داده،پس راضیم درکل.🍃


    شده وبلاگ‌نویسی باهاتون بدرفتاری کنه و یا توی این فضا اذیت بشید؟
    بله.بله.


    مشکلاتی که سر راه وبلاگ‌نویسی هست چیه به نظرتون؟
    مشکل،همون مقایسه کردنه بنظر من. برای خودم همین بوده همیشه. که به خودم بگم،بقیه در سطح نویسنده های جهانی ان(😂) یه مشت استعدادِ کشف نشده،تو دیگه بشین سر جات. لازم نکرده با این چرت وپرتات این وسط بزنی تو ذوق:////
    اینکه حالا این مزخرفات تو به درد کی میخوره و..
    این مشکل من هیچ وقت قرار نیست حل بشه.


    جذابیت وبلاگ‌ها و وبلاگ‌نویسی رو توی چه چیزی می‌بینید؟
    اینکه کلی آدم،با شخصیت های تازه وجذاب،پشت همه ی این وبلاگ ها هست. میتونی باهاشون دوست بشی.کشفشون کنی. واز داشتنشون احساس غرور کنی✨


    دوست خوبی از دنیای وبلاگ پیدا کردین؟ چقدر باهاش صمیمی شدین؟
    خیلی زیاد. ودر حد دوستای دنیای بیرون باهاشون صمیمی شدم^-^ حتی با دوتاشون داریم به مرحله ی ملاقات از نزدیک هم میرسیم.(وبذارید از این موضوع بگذریم که من اکثر مشکلات رو ایجاد میکنم وهنوز آمادگیشو ندارم هرچند به شدت هیجان زده م وبراش مدام رویا پردازی میکنم^-^)


    آرزو و ایده‌آلتون رو از وبلاگ و وبلاگ‌نویسی تون بنویسید
    روزی که دیگه استرس نداشته باشم. به نوشته هام شک نداشته باشم. نوشته هام انقدر بی ارزش نباشن. وبطور کل،با اینجا کاملا راحت باشم. درست مثل خونه.


    تاحالا به وبلاگی حسودی کردین؟ بنویسید.
    وای لعنتی این دیگه چه سوالیههههه!! اون روز به غزل میگفتم مردم میرن اینستا زندگیای لاکچریو میبینن افسردگی میگیرن،منو هم دنیای وبلاگ نویسی ودیدن نویسنده های محشرش افسرده میکنه😿


    تاحالا از وبلاگی متنفر بودین؟ بنویسید.
    در اون حد یادم نمیاد. ممکنه وبی رو دوست نداشته باشم یا بهم حس بدی بده ولی تنفر نه.


    تاحالا وبلاگی شما را به وجد آورده؟
    البته!!


    چند‌تا از وبلاگ‌هایی که خیلی دوست داشتید رو به ما معرفی کنید.
    واقعا خیلی سخته هشت تا. به خدا انصاف نیست.

    روناهی.
    آقای عینک.
    وایولت.
    ویلی ونکا.
    هلن.
    نرگس.
    غزل.

    مونی

    (دلم میخواست یه بار مثل آدم وب های مورد علاقمو معرفی کنم. این اصلا خوب نیست.درباره شون هیچی نگفتممم!)

    واینکه ببخشید اگه بعضیا جا افتادن. اجازه نمیده! :((

     

    یه سوال خودتون از خودتون بپرسید که فکر می‌کنید توی این لیست خالیه و پاسخ بدین.
    خواهشا ولم کنین. اون قسمت خلاقیت مغزم خیلی ادا اطوار در میاره تازگیا.


    سوال از سوال شماره ۲۰ بقیه شرکت کنندگان پیدا کنید و پاسخ بدین
    _


    احساس خوشحالی در کل در دنیای وبلاگ‌ها می‌کنید؟ بیشتر توضیح بدید.
    اوه معلومه.
    وقتی خسته م،از دنیای واقعی وآدماش،یادم میاد یه گوشه از این دنیا آدمایی هستن که هنوز ارزش دوست داشتن دارن،که میتونم براشون از رویا،فانتزی،افکار وحتی روزمرگیام بگم،مثل دوستای صمیمی. وباهاشون راحت باشم.
    یجورایی انگیزه بخشه~


    جمله آخر.
    نمیدونم منظورش دقیقا چیه ولی خواستم بگم نوشتن اینجل باعث شد چوی زینب دمدمی رو بهتر بشناسم. وباوجود همه ی نفرتم ازش دوستش دارم. دوستش دارم. توی همه ی اتاق های این خونه صدای خنده هاش مونده،گوشه کنار هارو که بگردم اون شور واشتیاق همیشه چرخ میزنه،وبازم منو شارژ میکنه. خودمم که به خودم نیرو وانرژی میدم. واین عالیه. میدونم گفت یه جمله ولی من انشا نوشتم. اما من از هیچ قانونی پیروی نمی‌کنم ^--^


    کلمه آخر.
    والا چی بگم؟

    چای زعفرون^^(چون بوش داره میاد:)))

  • ۷
  • نظرات [ ۵ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • پنجشنبه ۱۷ شهریور ۰۱

    به یاد این انشاهای داغونِ مدرسه ای؛شخص مورد علاقه ت رو توصیف کن!

    امروز دست اندرکاران زیاد بودن وکار خیلی زود تموم شد. زودتر از همه ی روزا😂😅جاش به تلافی هفتصد سال حرف زدیم. البته من وحانیه ویه خانم دیگه. وگرنه فاطمه همش خواب بود(حالش خوب نبود بچم. بیدارم که شد صورتش انقدر رنگ پریده شده بود که.. :///)
    یه خانمه اونجا بود،نه که بگم روانشناس بود ولی یه سر رشته ای داشت تو این چیزا. منم واقعا هرکسیو تو این زمینه قبول ندارم،فقط محض تفنن حرفاشونو گوش میدم ببینم بقیه چجور طرز فکری دارن.(خیلی وقتا درحالی که با قیافه ی جدی مثلا دارم گوش جان میسپارم، در درونم از خنده ولو شدم کفِ اون ذهنم!) ولی بعضی حرفاشم درست از آب در میومد مثلا با کف بینی بهم گفت خیلی خیال پردازی وحانیه هم قبل از خودم با یه "دقـــــیـــــقــــــاااا" غلیظ، تاییدش کرد. یا اینکه میگفت استرست خیلی بالاست. :/// وخب این شاید واقعی ترین فکت زندگی منه.
    بهرحال از اون روزایی بود که انقدر حرف زدم خسته شدم. اینم بخاطر درونگراییه. اصلا انرژیه همراهی نمیکنه که! نمیکنه.
    (حالا جالبیش اینجاست. طرف شوهرش درونگرا بود،گویا از اون درونگرا هایی که چسبیدن به ته ته طیف! بعد، دیدش به درونگرا ها عجیب غریب شده بود به همین علت. درک میکنم. تاثیر میذاره. اما خب چی بگم. به من میگفت تو درونگرا نیستی :| خب بابا جان،من خودم خودمو بهتر میشناسم دیگه نه؟ اصلا بیایم قبول کنیم درونگرا نیستم😔😂 اهمال کاریمو کی میتونه انکار کنه؟ کییییییییییییییییییی!؟میگفت بهت اهمال کار هم اصلا نمیاد. شاید ظاهرم خیلی با اراده وخفن نشون میده کسی چه میدونه😂ولی من اگه اهمال کار نبودم اینجا ننشسته بودم که،الان رو عرش خدا بودم!!)
    اما ازش پرسیدم خانم R رو چطور میبینی؟ (اشک در آر!) گفتش از دور درونگرا بنظر میرسه میری نزدیک میبینی که نه بنده ی خدا.واقعا زود گرم میگیره(ای بابا..جدی نگیرید فکر میکنه درونگرا ها مثل سنگن هیچی بهشون راه نداره وباید بُکشیشون تا یه کلمه حرف بزنن. سر تکون دادن. خانم R یک عدد درونگرای به شدت اجتماعیه وخیلیم حرف میزنه) حانیه هم گفت منم فکر میکنم درونگراست. گفتم قبلا میگفتی برونگراستا یادت باشه. گفتش که نه. الان نظرم عوض شد😅 خانمه میگفت خانم R انگار بعد از پسرش معتدل شده،قبلش بیش از حد درونگرا بوده(شونه بالا انداختن)جالبه. آدم بعد از یه واقعه ی دلخراش شخصیتش به تعادل برسه..به این میگن شخصیت سالم؟ چون بجای این که شخصیتش بعد حادثه دچار تغییرات منفی بشه،رشد هم کرده. خب اشکام الان دیگه سرازیر میشن ولم کنید..من خانم R رو دقیقا از دوران-پسا فوتِ پسرش-شناختم. پس هیچ اطلاع ودیدی از دوران قبل اون ندارم. این ور به بعدش که بی نهایت جذاب وخفن بوده. خودش میگفت من قبلا خیلی خشک وجدی بودم. عام،کلا جوری که من خانم R رو شناختم،اینه که این بشر همونجور که انتظار داره ما-وهمه ی آدمای دنیا- باشیم،به این نتیجه میرسه که باید یه ویژگی رو در خودش تغییر بده. پس میده!! به همین راحتی!! تیکه کلام خانم R: بخوای،میشه. باید بشه. مگه میتونه نشه؟ اصلا اختیارش دست تو نیست!😂😁
    ~به حانیه گفتم یه چنتا از این عکس خوشگلاتو بفرست برام لذت ببریم یکم(نمیدونید که چقدر خوشگل وعسل وجذابه که! قیافه ش دقیقا شبیه این مدلای کره ایه. باور کنید یا نکنید.البته الان رفتم نگاه کردم،یه تغییر کوچولو وجود داره ها😂از این دختر کیوتای کره ای ولی باحجاب!) یه دختره کنارمون بود گفت حانیه بهش نده میخواد برات خواستگار پیدا کنه.
    من:چطور تونستی همچین توهینی به من بکنی الان؟ بنظرت من اهل این ادا بازیای چندشم؟ خواستگار؟ اونم برای دوستم که میدونم حتی بیشتر از خودم از ازدواج بیزاره؟ نه اصلا ولم کن،رفیق که ازدواج کنه کابوس من شروع میشه انگار چیزی که به من تعلق داره رو ازم گرفتن. خرم بیام با دستای خودم این بلا رو سر خودم بیارم؟😐😒والا خب.
    ~راجبه یه موضوع دیگه هم که بحث بود،این بودکه اسم ها تاثیر میذارن رو شخصیت آدم وخیلیا دور وبر من به این اعتقاد دارن ولی من نمیتونم قبولش کنم. خب شاید تاثیرش در حد ده درصدباشه فقط. ولی اینجا یکم جالب شده بود😂مثلا میگفتن علی ها،خیلی شروشیطونن. اومدم بگم مهملات یهو یادم افتاد عموی خودم اسمش علیه و وای! وای! وای! 
    گفتم یعنی من اگه بیام اسم بچمو بذارم ...؟(که اسم بابامه) بچه م به شدت آروم و خنثی میشه؟ آخه بابام داداش همون آدمه. چطور انقدر باهاش فرق داره همیشه برام سوال بوده. ولی من مدل آروم بودن بابامو دوست ندارم. همیشه عموم رو ترجیح میدادم. عموم خفنه. خیلی.هیچکسو آزار نمیده ولی اگر بخوای پاتو از گلیمت دراز تر کنی جوری جرت میده که تا شب اول قبرت یادت نره •~• وشورشیه وهیچ وقت مقابل کسی سر خم نمیکنه.
    بگذریم. میگفتن که فاطمه ها هم خیلی پرشور وجذابن. منم که انگار قسم خورده بودم هرجور شده ثابت کنم چرت میگید وبه اسم ربطی نداره،اومدم بگم آخه خانم R وفاطمه ی خودمون،چی این دو بشر به هم شبیهه؟ماشاالله یکی بی احساس ترین آدم دنیا اون یکی با احساس ترین آدم دنیا😂..اصلا ریز ترین رفتاراشون باهم فرق داره،ولی دقت که کردم دیدم حق! باهمه ی تفاوتاشون،اینکه هردوشون شخصیت پرشور،جذاب وسرسختی دارن بینشون مشترکه! قانع شدم وبجای مخالفت فقط پرسیدم زینب ها چطورین حالا؟😅
    گفتن زینبا آروم وعاقلن. ^^ اون آروم بودنه رو بدجور خریدارم ولی مطمئنم اگر فکر کنم زینب های زیادی یادم میاد که هیچم آروم نیستن. البته وقتی شروع کردم زینبا رو بیارم تو ذهنم دیدم نه بابا،اکثر زینبایی که خودم میشناسم خیلی عاقلن😜حتی اون نی نی هاشون(یکی از بچه های فامیلمون اسمش زینبه،قلب منه انقدر که نازه،وهمه میگن منِ دومه،هم کیوته/من بچگیم خیلی کیوت بودم/هم اسممون وهم ماه تولدمون،هم اونم مثل من عاشق کتابه،خجالتی وبه شدت منزویه😂)
    میگفتن زینبا ریلکسن حانیه هم که همیشه معتقده من خیلی خونسردم هی به من نگاه میکردD: ! ای بابا. ولم کنید.من وخونسردی آخه-_-
    هیچی دیگه مغرور شدم به هم اسم هام خیلی جذابن. (خانم p عزیــــــــــــــــــز هم اسمش زینبه)
    پ.ن:البته ما یه فاطمه دیگه تو کلاسمون داریم واون،با وجود اینکه خیلی نازه،اما به هیچ وجه پرشور نیست😂هاها من بردم!😁😅ملایم وآروووووووم.
    اتفاقا همینی که میگم،دیشب یکی بهش گفت برو مردمو بنداز بیرون! گفتش من؟ من بفرمایید رو هم به زور میگم بعد برم بگم برید بیرون؟؟

  • ۷
  • نظرات [ ۸ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • يكشنبه ۳۰ مرداد ۰۱

    دینگ دانگ!!!

    خب از اونجایی که من فعلا نمیتونم بنویسم(یعنی میتونما،ولی اعتماد به نفسشو ندارم چیزی اینجا بذارم.یا چیزی که مناسب اینجا باشه..آره) گفتم بذار دلو بزنیم به دریا ومنم تو این چالشه شرکت کنم. تا حداقل هم یکم با این فضا راحت تر شم،هم به زحمات نرگس برای آتیش زدن غارم یه جوابی داده باشم😂نمیشه که آدم همش از چالش فراری باشه؛اگه هر روز..تقریبا..وظیفه داشته باشم یه چیزیو پر کنم،اتفاق خوبیه:)
    میدونم که من نمیتونم مثل آلبا یا میتسوری؛ کیوت بنویسم ولی؛میخوام تلاشمو بکنم که بنویسمش.
    +با هیچ قانون خاصی نمیرم جلو. یهو دیدین یه روز پنج تاشو جواب دادم پنج روزم هیچی جواب ندادم •-• 

    ​​​​​​

  • ۶
  • نظرات [ ۴۱ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • جمعه ۷ مرداد ۰۱

    دنـیـای دیـوونـه هـا ومـنـزوی هـا~

    امروز تولد بانو هلنا بونهام کارتره..

    به همین مناسبت..

    اینو فراموش نکنید!! =)))))))

    پیوند بالا رو لمس کنید تا ببرتتونه به دنیای دیوونه ها ومنزوی ها وعجیب غریب ها..لطفا فقط اگر دیوونه ومنزوی وعجیب غریب هستید وارد شید!!

    +این قسمت راحت کردن خود😅

    ​​​​

  • ۵
  • نظرات [ ۰ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • جمعه ۶ خرداد ۰۱

    ~^~💕

    فان تر از دادگاه جانی دپ وامبر هرد هم وجود داره؟
    وای خدا دارم میترکم از خنده..😅
    ولی فقط یه infp می تونه تو همچین موقعیت های حساسی وسط دادگاه بشینه پاستیل بخوره ونقاشی بکشه!! *-* خیلی موده این بشر. بخدا که فقط سنش میره بالا درونش همیشه بچه ست همییییییشهههههه😂منم بودم همین کارو می کردم. بهش افتخار می کنم!!✊

    +هیچی همین دیگه.برگردم دوباره تو غارم ^-^
    Johnny depp❤

  • ۸
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • پنجشنبه ۵ خرداد ۰۱
    بعضیا توکل زندگی شون نگرانیاشونو درمیون نمی ذارن.
    مثلابگن خیلی سخته...
    یازیادی دردناکه..
    هیچ وقت همچین چیزایی نمی گن وتوخودشون می ریزن.
    شاید...تاروز مرگشون..
    کلبه شون روداخل قلبشون می سازن...وتوکل زندگی شون ازکلبه شون بیرون نمی یان.
    حتی وقتی احساس تنهایی می کنن،هیچ وقت بهش اعتراف نمی کنن.درواقع،ترجیح میدن توتنهاییشون زندگی کنن.
    بیشترازخونواده شون دوستش دارن...
    ...
    آدم ها این حقیقت رافراموش کرده اند اما تونباید فراموشش کنی ...توتاوقتی زنده هستی نسبت به آنکه اهلی کرده ای مسئولی ...

    ..
    درد های بشری من رو میخکوب میکنن ولی زیبایی،اشک به چشمانم میاره..💚~