پایان بندی؟؟😑😍👌

امروز داشتم یه داستان کوتاه میخوندم،که در واقع داستانم نبود سناریو بود بیشتر.
بعد باخودم میگفتم آقا این چیه واقعا؟چرا انقدر خشونت؟چرا انقدر وحشی بازی؟ چرا انقدر آهنگ نا امیدی؟قشنگگگگ نا امیدی تزریق شده بود توسلولهام به حدی که وقتی داشت طنز میشد میگفتم به چی میخندین لعنتیا!؟
اصلا چرا من نمیتونم ذهن اینجور نویسنده هارو درک کنم؟
بعد رسیدم به پایانش،شبیه ترین پایان به پایان بندی های خودم بوووووووودTT
انقدررررررر ذوق زده شدم سرش*___*قشنگ یکی از اون پایان بندی های خودم.تاحالا پایانی تو سبک پایانای خودم ندیده بودم اگرمممم دیده باشم فعلا یادم نمیاد.
دیگه چشمام ستاره ای واشکی شده بود اصلا من این صفحه ی آخرو نگه میدارم برای همیشه انقدر که خوب بودTT
آخه نویسنده شم اصلا یه درصد شبیه من نیست وهیچ وقت ازش انتظار نمیره بخشی از داستانهاش به داستان های من شباهت داشته باشه!!!!
من هرچققققدرم که افتضاح باشم تو یه مورد از خودم راضیم اونم پایان بندی هامه که خیلی دوستشون دارم یه جورایی نه هپی اندینگن نه سدی اندینگ.فقط یه سدی اندینگ توعمرم نوشتم که از هزار تا هپی اندینگ بیشتر دوستش دارم انقدر که شیرین بودTT

غزلم که داره منو میکشه با نوشته هاش!

  • ۷
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • جمعه ۱۱ تیر ۰۰

    تو به زیبایی شکوفه هایی...

    _نگاه کنید!بهار چه بی سروصدا اومده!انگار هر چیزی که من دوست دارم امشب اینجاست*__*
    _باید منو ببخشید!
    _من مردی هستم که عاشق چیز های زیبا وبی فایده هستم.بهار،ماه،ستاره،گل،لبخندها،جوک ها،می تونی یه گلبرگو از وسط نصف کنی؟
    _من دقیقا میتونم تورو از وسط نصف کنم!افقی دوست داری یا عمودی؟
    _آخه تو چرا انقدر خشنی؟می تونی به یه گلبرگ در حال افتادن شلیک کنی؟
    _قبل یا بعد از اینکه دونگمه نصفت کرد؟
    _هوم،چه استعاره ی جالبی.مثل اینکه بین یه آمریکایی ویه ژاپنی،منه بدبخت هر روز دارم میمیرم.امروزم دلیل مرگم،این صحنه ی قشنگه...

     

    +چندتا نکته هست که باید اشاره کنم.
    اینکه من عاشق ابراز وجود دونگمه لعنتیم وقتی هی سونگ میگه هرچی من دوست دارم الان اینجاست.
    وتاحالا به این فکر کردید که دونگمه ویوجین هم جزو چیزهایین که اون شب کنارشن؟
    به قول اشین:هی!این الان ابراز عشق بود؟😂😂

    دوم:وقتی میگه بین یه آمریکایی ویه ژاپنی من هر روز می میرم اشاره به این داره که چوسان وسط آمریکا وژاپنه وهیچ کدوم بهش کمکی نخواهند کرد...
    کاری به معنی چیزی که میگه ندارم. فقط میخوام قدرت نویسندگیو تحسین کنم. مستر سان شاین بیشتر از مفهومش برای من کلاس نویسندگی بود(چون من کاری زیاد ندارم با اون بخشش)
    پ.ن:لبخندهاشون^--^حبه قند های من.مخصوصا دونگمه که میخوام بغلش کنم😭💔

  • ۷
  • نظرات [ ۲ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • شنبه ۵ تیر ۰۰

    روز نوشت...

    فکرشوهم نمیکردم،منی که شب قبل،دلم میخواست از شدت ناتوانی م توی نوشتن خودکشی کنم،واز شدت دلدرد مسخره ام هم دیوونه شده بودم،امروزو انقدر امیدوار وتلاشگر باشم که حتی حال خودمم خوب بشه.
    امروزم مثل همه ی روزها فراز وفرودهایی داشت.از جنس اردیبهشت های پارسال نبود که واقعا بی نقص باشه وتمیز ودست نخورده از دنیای قصه ها در اومده باشه.نه ولی حس خوب داشت.
    معلومه،روزی که بایه دل سیر نگاه کردن به لحظه ی ملکوتی طلوع خورشید شروع شده باشه،میشه انرژی نداشته باشه؟
    بعدخوردن صبحانه رفتم یه توصیف از خودم نوشتم‌.اونم از دیدگاه...کی؟جسیکا!
    وباورتون نمیشه!برای اولین بار توی عمرم،حس کردم خوب ودرست توصیف کردم خودم رو=)
    حالا شاید یکم خودم رو میشناسم❤
    همیشه خودم رو تو داستان ها پیدا کردم.همیشه...
    هرچند نمیدونم چرا،اول روز کتاب نخوندم‌😂هی میخواستم برم سراغش ولی کارهای دیگه بود...
    آنی شرلی قشنگم با اون جلد سبزش داشت بهم چشمک میزد-_^
    هرچی سبز باشه به طرز معجزه آسایی موردعلاقه ی من میشه!والانم این جلدی که رنگش سبزه💚😍
    بعد خوردن ناهار به خودم پلی لیست بیمارستان هدیه دادم^_^بعد یکمم با خواهرم حرف زدم.مامان وبابا رفتن بیرون.ولی بازم من هرکاری کردم هی یه چیزی پیش میومد که نشد برم سراغ اون کتاب لعنتی😂
    عصر که مامانم برگشت،تازه میخواستم کتابمو شروع کنم.که مامانم گفت جوجه براتون اوردم.
    اول فکر کردم داره میگه جوجه ی خوردنی•---•ولی بعد که فهمیدم منظورش چیه از جام پریدم ورفتم از اتاق بیرون.
    دوتا جوجه رنگی بودن.یکیشون نارنجی ویکیشونم سبز💚😂
    آره دیگه شانس بهم رو کرده سبز ها به سمتم سرازیر میشن😂😂😂
    البته کلی به مامانم غر زدم که چرا جوجه ماشینی خریدی اینا تا فردا می میرن😐
    ولی خب خیلی کیوت بودن*__*وبرعکس بیشتر جوجه ها ازهمین الانش صمیمی هستن!
    منی که بعضی وقتا باخودم فکر میکنم دیگه هیچی تو دنیا نمیتونه هیجان زده م کنه(بجز یه داستان خوب)با دیدن جوجه های رنگی کلی به حماقت خودم میخندم!
    امکان نداره.من هیچ وقت این دنیا رو دوست نخواهم داشت اما بعضی چیزا توش هستن که ازجنس این دنیا نیستن وهیچ وقت برام تکراری نمیشن.چون همیشه غافلگیرم میکنن.
    مثل دیالوگ کیوت ترین بچه ام،که میگفت دنیا خودش چیز خوبی نیست ،ولی خیلی چیزاهستن که شیرینش میکنن...
    تازه،فقط یه مدت کوتاهی مونده تا ..‌.خبرهای خوش.همین حس باعث میشه دلم بخواد..آه...به قول آنی،انتظار کشیدن یکی از لذت های دنیاست!
    یکیشونم به دنیا اومدن یه نی نی کوچولو عه که از الان کلی براش نقشه کشیدم.قراره مال خودم بشه^^آه نمیدونید چه مدتیه منتظرشم وهنوزم باید یک ماه صبر کنم😭ولی بازم داریم نزدیک میشیم.
    شب هم که ...خب اتفاق قابل ذکری نیفتاد.ولی،امروز پر از رویا پردازی های شیرین بود از شرق بگیر تا غرب.
    من امشب منتظر پیرمرد خوابهام.خیلی وقته ستاره هارو تو آسمون نمی بینم.دیگه باید امشب بیاد.
    نه نه.من نمیخوام بخوابم.اگه بخوابم این روز قشنگ تموم میشه...
    هنوز خیلی حرف ها بود برای گفتن. ولی تاهمین جا کافیه.
    ***
    امروز از صبح قرار بود بریم خونه ی مامان سادات.چون مامان سادات خودش رفته بود باخاله سوسن اینا بیرون ‌وما باید میرفتیم پیش بابا بزرگ بمونیم.
    البته بدون مامان سادات ومحمد امین کوچولو که به درد نمیخوره😐😑
    ولی بازم خونه ی مامان ساداته.
    جوجه های کیوتمونوهم بردیم.
    آفتاب انقدر داغ بود که نمیشد از بیرون رفتن لذت برد:|کی گفته درونگرا ها عاشق توخونه موندنن؟من از جمع هایی که ازشون متنفرم فراریم و هیچ وقت نمیخوام برم اونجا.ولی توخونه موندن زیادی از حد چی داره؟
    آره تو خونه میشه کارای آرامش بخش وبدون دردسری مثل کتاب خوندن،نوشتن،نقاشی وآشپزی واینجور چیزا رو انجام داد ولی بهرحال یه روح آزاد به آزاد بودن نیاز داره!
    به ماجراجویی.
    خونه ی مامان ساداتم یه خونه ست ولی برای من مناسبترین مکان برای ماجراجوییه.
    وقتی رسیدیم اونجا بابا بزرگم گفت مامان سادات از صبح رفته برای انتخابات رای بده هنوزم نیومده😂😐💔
    مامان سادات برامون قرمه سبزی گذاشته بود که خوردیمش.
    عصر که شد خونواده میخواستن برن.من میخواستم منتظر بمونم تا مامان سادات ومحمد امین برگردنو ببینمشون ولی... نمیدونم... بالاخره انتخاب کردم که منم برم:|
    اما وقتی برگشتم خونه چنان حس بی حوصلگی وکرختی بهم واردشد که کلا هیچی:/
    خوبیش اینه که تونستم بشینمو یکم آنی شرلیمو بخونم.
    هرچند خوندنش رو تخت مامان سادات وزیر کولر گازی یه حس دیگه ست!
    خونه ی مامان سادات جادوییه.خیلی لعنتیه.همیشه حالمو خوب میکنه.اگه آدمای سمی نباشن توش.اگرم باشن بازم حالمو خوب میکنه شاید فقط با درصد کمتر...
    والانم شبه!
    راستی،یکی از وبلاگای قدیمی که میخوندمشونو پیدا کردم دوباره*_*نه که گمش کرده باشم، نویسنده ش نمی نوشت.الان دوباره شروع کرده.خیلی فوق العاده ست ،وقتی لابه لای اینهمه وب،یه وبلاگ پیدا میکنم که مخصوص خودمه‌.
    میتونم با نوشته هاش برم تو رویا و خودم رو ببینم. هم حس،هم رگ وریشه!!!
    نویسنده هاشون انگاریه دختر درونگران که زیر آسمون شب نشسته.آسمون پر از ستاره. ویه گلدون داره.
    پ.ن:عکس اول پست خودم هستم^__^نقاشش هم دخترخانوم ه عزیزه

  • ۱۱
  • نظرات [ ۳ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • جمعه ۲۸ خرداد ۰۰

    جان♡♡

    همه رو موریارتی کراش میزنن من روجان واتسون😂♡♡♡

     

    پ.ن:البته موریارتی هم جای خود دارد...

  • ۶
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • چهارشنبه ۱۹ خرداد ۰۰

    ~پلی لیست بیمارستان~

    عشق فقط وقتی ک جلوی خودتو میگیری که قسمت بعدشو نبینی...فقط بخاطر اینکه تموم نشه...چون تو موقعهایی که حالت بده بهش نیاز داری!
    جالب اینجاست داستانی نداره که بخوای بدونی بعدش چی میشه یا سر نقطه ی حساس تموم بشه.ولی بازم دلت پرمیکشه برای دیدن بقیه ش!فقط وفقط بخاطر حسهای خوبش وشخصیت های دوست داشتنی ش!
    تاااازه،میدونی که فصل دوش قراره آخرای خرداد پخش بشه وتو بازم برای اینکه بری قسمت۵رو ببینی دو دلی...چون فکر میکنی حیف میشه!
    جالب تر ترشم اینجاست. فقط با۵قسمت شخصیت های کدوم سریالی میتونن مثل اعضای خانوادت بشن؟؟
    سونگ هوای سختکوش ودوست داشتنی💚
    جون وان بداخلاق وبامزه وخوش قلب😁💘
    ایک جون شوخ وپدر ایده آل!
    چرا من اسم تورو یاد نمیگیرم بشر؟سوک هیونگِ؟توپولی وخجالتیِ گوگولی^^
    وعجق خودم جونگ وون کیوتچه ی نمکی دوست داشتنی مهربونم پسر آیندهههه مTT
    امیدوارم فصل دوشم به خوبی فصل یکش باشه. یه بار نشد درحال پخش چیزیو ببینم ک ببینم چه حسی داره😂ولی...اینم نمیتونم چون امکاااان نداره اینهمه کپسول انرژی بخشو یکجا بدم بالا ونگه ندارم برای روزهای مبادا^-^

    حتما باید درموردش بنویسم^^


    ولی خدایی فقط بخاطر یو یون سوک بود!

    ولی با این حرف که میگن کارکتر جونگ وون متضاد دونگمه ست مخالفم من.جونگ وون چی داره که دونگمه نداره؟
    کیوت؟هردوشونن
    احساساتی؟هردوشونن
    من که مطمعنم اگر دونگمه تو خونواده ی جونگ وون بدنیا میومد خود جونگ وون میشد.
    جونگ وونو ولی مطمئن نیستم اگه باک جونگ بدنیا میومد دونگمه میشد یانه.هنوز درمورد پتانسیل های ترسناک بودن وروی دارکش چیزی نمیدونم وندیدم😂
    ولی میشد. مثل دونگمه میشد!

     

    +هرکی ندونه فکر میکنه من کی درامرم😐عزیزان سو تفاهم براتون اصلا پیش نیاد.من نظرم هیچ تغییری نکرده.ایده های خیلی خوبی دارن که با کلیشه ها ولوس بازی هاشون اکثرشوحروم میکنن!
    نمیدونمم چرا دست برنمیدارن.اولش فکر میکردم سریالای جدید2020و 2021شون خیلی بهترشده وبا این تصورم مشتاقانه دلم میخواست سریالای موفقشونو ببینم.ولی نخیر همچنان همونی که بود:////////
    فضاهای عالی دارن.ایده های بکر.مفاهیم وتفکرات خیلی زیباوبازیگرای بی نظیر.اما چه فایده ک همشو خراب میکنن://
    اما من عقیده دارم همه جا استثنا پیدا میشه.
    سریال های کره ای که من واقعا واقعا واز ته قلبم دوستشون دارم به ترتیب اولویت فقط اینها هستن:
    _مستر سان شاینم❤
    _یک روز زیبا پیدات میکنم/وقتی هواخوبه
    _پلی لیست بیمارستان
    _گابلین
    _ملکه هفت روزه
    _چشمان درخشان

    همشونو خیلی دوست دارم. خب...اینا برای من از فاز کیدراما ومسخره بازی هاش جدان واون نقاط ضعف آزار دهنده وغیر قابل تحملو ندارن.بازم دنبال خوب هاشون میگردم.
    آه راستی درمورد پادشاه ابدی...رفتم سراغش وروقسمت۹موندم عمرا نمیتونه تو این لیست قرار بگیره ومتاسفم که جدیدترین کار خانم کیم اون سوک هم اون چیز خفنی که باید باشه نیست بعضی وقتها خیلی اذیت میکنه مخصوصا عاشقانه ش ولی داستانش رو دوست دارم گره هاشم واقعا جذابه باید دید نویسنده ی خفنمون میخواد چجوری از هم باز شون کنه. و کارکتر وبازی وو دوهوان واقعا دلنشینه^-^❤
    یونگ ازهمون شخصیت های آروم ومتشخص وقوی وفوق العاده ایه که سبک موردعلاقه ی منن^^

  • ۵
  • نظرات [ ۳ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • شنبه ۱۵ خرداد ۰۰

    منتظرش نباش...قبولش کن که نمیشنویش!

    امروز داشتم دوباره سریال یک روز زیبا پیدات میکنم رو میدیدم(وقتی حالم بده هیچی به اندازه این سریال حالمو خوب نمیکنه)
    همونطور که میدونید بخش بزرگی از این سریال مربوط به درونگراهاست وبیشتر شخصیت هاهم توش درونگرا هستن. بخاطرهمین ،برای شناختن انواع درونگرا ها ونیاز هاشون ورفتار کردن باهاشون این سریال خیلی میتونه بهتون کمک کنه.
    بگذریم.امشب بابای یون سوب به مامانش یه چیزی گفت که برای من خیلی آشنا بود!

    «انقدر به خودت سخت نگیر! اون هیچ وقت چیزی رو که تومیخوای نمیگه»

    خدای من این چقدر شبیه یکی از شخصیت های منه...که با اینکه همش میگه نه،اما منتظره یه چیزی رو از یه نفر بشنوه...واون یه نفر،با اینکه ته دلش بهش باور داره ولی فکر نکنم هیچ وقت بگتش.
    خب چون این شخصیت هام مال چند ماه اخیرن،این دیالوگ شاید قبلا برام ساده بود ولی الان یهو خیلی تازه وبا اهمیت شد چون میتونم توی یه اتفاق مشابهش کاملا ببینمش!
    باید عین همین دیالوگو بهش بگم.خودتو خسته نکن.اون هیچ وقت چیزی رو که تومیخوای بشنوی نمیگه!
    نمیگه!

    البته این مال گذشته هاست...الان یادم اومد‌😂اون دوتا شخصیتم این جریان رو یه مدت پیش داشتن.رابطه ی یه درونگرا ویه برونگرا که همدیگه رو خیلی دوست دارن،ولی کاملا متضاد همن.حالا چطوری میتونن باهم کنار بیان؟
    خب معلومه! عشق باعث میشه آدم از خیلی از خواسته های خودش بگذره ...اگر عشقش بالاتره.چالش سختیه ولی خب باید یاد بگیرنش دیگه!😅تومسیر زندگی که قرارنیست همه چی آسون بدست بیاد.
    هرچند که بیشتر ازخود گذشتگی ها وکنار اومدن ها مال اون برونگرا هه بود بچمTTبخاطر اینکه عشقش هم قوی تر بود.در واقع قدرت عشق اون باعث شد اون یکی هم عاشقش بشه.


    چقدر خوبه که یه برونگرا داشته باشی که فکر نکنه تومریضی و مشکل داری وبخواد درمانت کنه یا دلش بخواد توحتما شبیهش بشی بلکه بخاطر توبره درمورد درونگرایی بیشتر تحقیق کنه،سعی کنه شناختشو نسبت به تو افزایش بده،اینکه تو به زمان نیاز داری،که وقتی به چیزی فکر میکنی حتما همون لحظه بهش اعتراف نمیکنی.که باید صبر کنه تاکم کم بهش بگی،که بعضی وقتا میخوای تنها باشی،وهزاران که ی دیگه!


    +به آبجیم درمورد مستر سان شاین گفته بودم که،همه شون از اسلحه استفاده میکنن،اما سلاح هی سونگ قلمه.یعنی چهارنفر با چها نوع اسلحه ی متفاوت،یک نفر با قلم.که برابر با اون چهارتا اسلحه ست.
    حالا داشتیم باهم مستر سان شاین میدیدیم رسیدیم به بخشی که هی سونگ داشت بایه تیکه باچوب با افراد دونگمه می جنگید.آبجیم میگه:داره با قلم میجنگه؟
    یعنی من جررررخوردممممممم-____-😂😂😂😂😂😂

    پ.ن:این روزا واقعا دلم میخواد داد بزنم چرا من نه؟TTباتمام وجودم!ولی بیخیال بیخیال.سرم بایه داستان خفنِ جذابِ دارای عناصر مختلف والبته بسیاااااار جگرخون کن(یک بخشش البته)شلوغه وبخاطر همین وقت ندارم به این چیزا فکر کنم!!!

  • ۶
  • نظرات [ ۴ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • جمعه ۳ ارديبهشت ۰۰

    فان با مستر سان شاین😂*

    وقتی به شخصیت های مستر سان شاین فحش میدی😂*

     

     

     

     

    یوجین:

    _فحش*فحش*فحش*

    +اول با همون آرامش همیشگیش برای مدتی باتعجب بهت خیره میشه.چند بار کیوت پلک میزنه:چیزی شده؟

     

     


    دونگمه:
    _فحش*فحش*فحش*

    +پوزخند فوق العاده تلخی میزنه:هی نائوری(ببین،حتی به توهم میگه نائوری!)دوست داری به هفتاد روش سامورایی قیمه قیمه ت کنم؟؟؟

    پ.ن:خدایی به هرکدومشون فحش بدین مهم نیست ...ولی چطوری می تونید به این کیوت فحش بدید؟*--*TT

     

     


    هی سونگ:
    _فحش*فحش*فحش*

    +یک ثانیه همون طور میمونه.بلافاصله لبخندی به پهنای صورتش میزنه:اشکالی نداره!این نگاهو زیاد دیدم.بابام درحقت ظلم کرده یا پدر بزرگم؟

     

     


    اشین:
    _فحش*فحش*فحش*

    +هااااااه؟[باجذبه میشه وباصدای محکمش صحبت میکنه]:فرومایه!تومیدونی من کی ام؟ 

     


    هی نا:
    _فحش*فحش*فحش*

    +سیگارشو از رولبش بر میداره.ازگوشه ی چشمش بهت نگاه میکنه وازهمون آه های مخصوصش میکشه.بعد لبخندجذابی میزنه:
    چی شده قربان؟اگه از خدمات هتل ناراضی این یا....هرمشکلی که دارین آرامش خودتونو حفظ کنیدوبا آرامش بهم بگین.
    چشمک!^__-

     

     

    پ.ن:نویسنده ها!برای از دست ندادن یکی از بی نظیر ترین داستان پردازی و شخصیت پردازی های دنیا،دیدن این سریالو از خودتون دریغ نکنید!❤

  • ۸
  • نظرات [ ۷ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • يكشنبه ۲۲ فروردين ۰۰

    چالش سوفیا=))

    این چالش خیلی خیلی خیلی...سوکیوت والبته سخت بودش*--*ولی دلم میخواست جوابای چوی زینب دمدمی روبدونم!
    خیلی نیاز داشت روشون فکر کنم.ولی دوست داشتنی بودن!❤
    بالاخره منم توش شرکت کردم^-^

    1. دوست داری چه چیز دنیای مجازی واقعی بشه؟
    اصلا نمیدونم باید چه جوابی بدم!
    (مسئله یی که درخودم میگم آزار دهنده ست دقیقا همین بودXD)

     2. کدوم شخصیت تو فیلم ها یا برنامه کودکاست که اداشو در میاری یا صداشو تقلید میکنی؟ 
    زیادن اینا.توتقلید صدا خوبم البته فقط از نظر خودمXDولی خب صدای اونایی که گنگشون بالاست رو نمیتونم تقلید کنم!
    *وی خودش را تیکه تیکه کرده است ونتوانسته ذره ای شباهت به صدای وایولت اورگاردن درخودش به وجود بیاورد وکلا شکست عشقی خورده است از این مسئله:///*
    اصلا مگه میشه صدای ویس اکترهای ژاپنی رو تقلیدکرد؟
    *اونایی که وایولت رونمیشناسن...همون صدای میکاسا رومیگمTTولی این صدافقط به وایولت من میاد وبس!

    3. چه ساعت یا ساعت هایی توی طول روز حس بهتری بهت میده؟
    لحظه ی طلوع آفتاب....اون زمان دوست دارم همه ی دنیاروبغل کنم*--*
    و در درجه ی بعدی شب.پرستاره وباشکوه.


     4. تا حالا پیش اومده توی حال خودت باشی و یه کاری کنی بعد یکی ببینه و خجالت بکشی؟ ( تعریف کن ) 
    آره آره آره.هزار وپونصد باااااار.اه خدای من.
    نخیر.میشه تعریف نکنم؟؟

    5. وقتی بچه بودی اغلبا کجاها بازی می کردی و چجوری؟بازی هایی که تو بچگی می کردی رو تعریف کن. 
    بچگیممممم...باورتون میشه یادم نمیاد؟•--•خیلی وقته بع بچگیم فکر نکردم!
    اون اوایلش که اصفهان بودیم که هیچی.همش توخونه بودم تواتاق خودم تنهایی‌.
    بعدش که برگشتیم شهرخودمون...اممم بیشتر با پسرخاله م بازی میکردم.آره اون موقع ها خیلی صمیمی بودیم.بازی های اختراعی از خودمون درمیووردیم بدجوری هم احمقانه وخنده دار بودن.چه کنیم خب بچه بودیم دیگه.
    من میخوام اون موقع ها روTTباورتون میشه حتی یک درصد هم تغییر نکردم؟

    6. آسمون توی ذهنت چه شکلیه؟ 
    انواع مختلفی داره:)
    یه آسمونی بارونی...ازهمون بارون بهاری ها هستا که از پشت شیشه ی خونه ی مامان بزرگم توی اصفهان دارم نگاهشون میکنم...آخ آخ!
    یه آسمون صاف وپهن وآبی بعد از ظهری...با چند تا ابر یکدست...باشکوه وآروم*-*
    ویه آسمون پر ستاره،وجادویی وخیال انگیز!!!نیلی رنگ!

    7. سه تا وسیله یا چیز ( شیء) که دوست داری داشته باشی؟
    خب....کتاب فروشی شب خوب وآقای کتاب فروش رو=)))دوست دارم برم باهاش حرف بزنم❤
    یه کیوت کوچولو(تورو خدا...میخوام!منظورم بچه نیست.یکی از همین کیوت کوچولو ها که چشمای درشت دارن،که جون هم داشته باشه)
    نمیدونم چرا الان چیزی یادم نمیاد.یعنی من هیچی واقعا نمیخوام؟انقدر قانع تاحالادیده بودید؟انقدر راضی؟انقدر خوشبخت؟•---•
    اومممم استعداد نویسندگی هم میشه؟یا اعتماد به نفس؟یا یدونه دوست؟
    چراخب‌.بچه.این هم حسابه؟آخه این زیاد فرقی با مورد قبلی نداره.بهرحال من همه ی اون لیست طوماری بچه هایی که میخوام به فرزندخوندگی بگیرمشون باکتاب و میخوام!


     8. خودتو با چند تا اتفاق یا چیز ساده توی زندگی توصیف کن. 
    خنده های ازته دل
    اشککککککککک
    اشعه های صبحگاهی ورگه هایی از نور که توی خونه پاشیده شده...
    شبنم روی گلبرگ...
    لحظه ی بیرون اومدن خورشید.
    گلخونه ی ساکت.

    صدای هیس هیس چای توی قوری.
    صدای چک چک آب.
    آسمون شب وستاره ها.
    سکوت.
    وبازهم گریه.
    تازه چیزای خیلی بیشتری هم هست ولی بنظرم همین قدر کافیه.


    9.اغلب اتاق یا لباست بوی چی میده؟
    اتاقم که بوی هیچی نمیده...ولباسام هم‌...نه من از اون آدمایی نیستم که بوی مخصوص خودمو داشته باشم.یا بوی عرق میدن یا بوی شوینده همین:///آره همین قدر عادی ومعمولی وخسته کننده!


     10. کدوم شخصیت تاریخیه که براش ارزش زیادی قائلی؟
    اهل بیت^___^
    غیر از اوناهم خیلی زیاد هستن ومن فعلا نمیدونم از کجاشروع کنم.چون از شرق وغربن.


     11. تا حالا شده توهم بزنی و یه چیزی رو یا اشتباه بشنوی یا حس کنی یا ببینی؟ ( یکیشو تعریف کن ) 
    انقدر زیاد پیش اومده که...همش فکر میکنم دارم دیوونه میشم!


    12.اغلب همراه با غذا چی میخوری؟
    هرچی باشه آقا.ماست وترشی خیلی میچسبه.شربتم همین طور.سالاد...کلا پاسفره ای خیلی بهتر ازخود غذاست😋


     13. اگه بتونی یه جای دیگه زندگی کنی اون کجاست؟ 
    اممممم همین جارو دوست دارم چون هیچی رو با اصفهان عوض نمیکنم ولی بجز اون...سرزمین قصه ها^-^


    14. یه جمله به یک آدم فضایی توی یه سیارۀ دیگه بنویس! 
    راستش عاشق جمله ی موچی شدم:سلام آدم فضاییD:
    ولی خب غیر از اون...چون بعضی آدم فضاییا شخصیت های خودم وبعضیاشونم شخصیت های هما[دوستم]هستن...خیلی حرفا باهاشون دارم.
    آهان یکیش اینه: باورت میشه پایان داستانتو یادم رفت؟چقدر خوب بود ولی چرا هیچیش یادم نیست؟قرار بود به عشقت برسونمت؟یا یه جدایی زیبا؟یا اصلا بمیره؟^--^


    15. آخرین آهنگی که گوش دادی؟ 
    اسمشو بلد نیستم باورتون میشه؟
    ولی مگه من چیزی به جز بیلی آیلیش گوش میکنم؟


    16. اولین پیامی که توی بیان برای کسی نوشتی ( خصوصی یا عمومی فرقی نمی کنه - اگه دوست داشتین اسم شخص رو هم بگین )
    صد درصد اولیش برای نیلوفر بوده ولی به خدا جزئیاتش یادم نمیاد:///راجبه دونگی بود.


     17.آخرین چیزی که به خاطرش ذوق کردی؟
    آهای شخصیه:/
    عام نه اون موقعی که اینو نوشتم شخصی بودالان فرق کرده‌.خب آخرین چیزی که بابتش ذوق کردم این بوده که به خانمmهدیه مو دادم بالاخره^^وازش خوشش اومد وخیلیم ازش تعریف کرد.منم رفتم توهوا‌.خیلی دلم میخواست یه بار تشکرمو بهش نشون بدم‌!مووووچ!مبارکت باشه استاد اصلا هم قابل یه تارموت رونداره.


     18. اسم چند تا از وسیله هایی که خیلی ازشون استفاده میکنی؟ 
    تبلت،عاااااام خودکار ودفترام وکتابام.آره به غیر از اینا وسیله ی دیگه ای نیست معتادش باشم!


    19. یه اعتراف به دنبال کننده های وبت کن!
    هیچ اعترافی ندارم!


     20. چقدر طول کشید تا چالش رو جواب بدی؟
    چندروز!


    حالا بریم سراغ چالش دوم[سوم]
    این یکی کیوت تره*----*


    1. خودت رو از لحاظ چهره و ظاهر توصیف کن. 
    اممم خب چطوری باید بگمممم...موهام کوتاه ومواج وتابالای شونه ست...مدل وحالتشو دوست دارم ولی جنسشو نه.چشمام قهوه ایه.خوشگلن دوسشون دارم ولی متاسفانه همیشه قرمزن:////دماغم:||مدلشو دوست ندارم ولی خب بعضی وقتا حس میکنم کیوته.
    لبهام*---*عضو موردعلاقه م توی بدنم.مامانم میگه خیلی زشتن منم اصلا برام اهمیتی نداره.
    لبهای صورتی خوشگل ودوست داشتنیم!
    صورتم هم خیلی جوش داره.اما برای من مهم نیست.
    قدم کوتاهه.البته میشه گفت متوسط.ولی بازم مامانم همش میگه کوتاه(چرا مامانم انقدر علاقه داره منو تخریب شخصیتی کنه؟من محکم تر ازاین حرفامXD)
    خب دیگه.درکل یه ظاهر کاملا معمولی ولی خودم راضیم بابتش فقط ای کاش دماغم از اون دماغ ایده آل هام میشد وجنس موهام نرم ولطیف تر ترجیحا قدمم یکی دوسانت بلندتر دیگه محشر میشد!😂😍

    2. تا حالا کسی رو توی بیان آنفالو یا پستی رو دیس لایک کردی؟
    نه!

     3. معنی اسمت چیه؟ ( کسایی که اسم اصلیشون نیست بگن چرا این اسم آلان شون رو برای خودشون انتخاب کردن )
    زینب.درلغت یعنی:درخت خوشبو^-^
    دراصطلاح: یعنی زینت پدر


     4. از بین مزه ها کدومی؟ ( تند یا شیرین یا تلخ یا ترش )
    همه ش باهمXD
    شایدم ملس به قول آرتمیس.


     5. اغلب به خاطر چی وب های دیگه رو دنبال میکنی؟ 
    خب اگه خوشم بیاداز مطالبشون یا خود نویسنده ش دیگه.
    اون وب هایی که از قبل اینکه بیانی بشم میشناختمشون ودوستشون داشتم رودنبال میکنم یا اونهایی که دوست دارم بیشتر باهاشون آشنابشم!


    6. چند تا از عادت های روزانه ات که پیش پا افتاده ان رو بگو .
    عاااامممم...نمیدونم به خدا😂


    . 7. اگه معلم یا استاد می شدی ، کدوم درس رو برای تدریس انتخاب می کردی و معلمش می شدی؟ چرا؟
    نمیدونم.جدا بهش فکر نکردم.نمیدونم خداوکیلی.


     8. چه رنگی روحت رو توصیف میکنه ؟ 
    سبزززززززززز


    9. چه چیز هایی توی بیان خوشحال و ناراحتت کرده؟ 
    خیلی چیزا.
    یکیشم آیامه چان*___*
    ناراحت؟بازم یکی دوتا چیز بودن...


    10. فرزند کدوم بخش از طبیعت هستی؟ 
    خاک!خاک!خاک!از هیچ چیزی درمورد خودم تا این حد اطمینان ندارم^_____^آه خااااک!


    11. دوست داری چه چیز ( ویژگی ظاهری یا باطنی ) از اعضای بی تی اس رو مال خودت کنی؟
    من اصلا نمیشناسمشون😂


     12. چه کتاب یا فیلمی روی زندگیت خیلی تاثیر گذاشت؟
    اینا که خیلی زیاد بودن.گزینه ی اول بدون شک انیمه ی شاهکار وایولت اورگاردنه.همه ی اونایی که منو میشناسن میدونن شدت علاقه ی من به این انیمه ودلیلش رو.
    غیر از اون...عامممم...بزنین اینجا شما.


     13.چجوری با بیان آشنا شدی؟
    قبل از همه ی همه ی شما من یه دوست بیانی داشتم به اسم نیلوفر ازهمون موقع هم همش به من میگفتن پاشو بیا بیان بیان بهتره😂


     14. دوست داری کجا قرار بزاری؟ ( قرار دوستانه یا عاشقانه هرکدومو که گفتین )
    وای چه سوال سافتی جوابشم دارم. قطعا شهربازی یا کتاب فروشی*---*
    وای وای وای وای وای.دوتا شخصیت دارم ازگوگولی هم گوگولی ترن اون وقت یکیشون که خیلی نازه همش میگه بریم شهربازی یا کتاب فروشی؟
    اون یکی هم هیچ وقت محل قرار رو خودش انتخاب نکرده همش اون:/😂


     15. یه چیزی که خیلی توی دلت مونده رو بگو . 
    چراااااااا چراااا چرااااااااااچرااا آدم هارو قضاوت میکنید؟
    آاااااه


    16. شکلک مورد علاقه ات چیه؟ ( میتونه ایموجی یا شکلکی ساختگی توسط خودتون باشه ) 
    همه شکلکا😐
    مخصوصا این کیوت*-----*یا این•---•وای این دومی خیلی خیلی موده!


    17. نرم افزار هایی که بیشتر از همه ازشون استفاده میکنین؟
    اینستا...گوگل وهمین دیگه فکر کنم!
    مگه نمیدونید من منزوی ام؟هیچ جا نیستم!


     18. کار یا کارهایی که ازشون متنفرین؟ 
    ای بابا الان من چطوری این همه چیزو یادم بیاد وبگم ؟
    توضیح دادن.
    توصیف کردن.
    به یاد اوردن.
    صحبت کردن با مردم.
    قانع کردنشون.
    مخصوصا صحبت کردن جلوی جمع.
    توضیح دادن خودم واحساساتم(سخت ترین کاردنیاااااا)
    عروسی رفتن(چیه خب متنفرم•---•)
    نشستن توجمع های زنانه ودخترای نوجوون.حرفای خاله زنکی.چرت وپرت.غیبت کردن:////
    اینکه بهم بگن چرا قاطی جمع نمی شی.
    آهااااای دفعه ی دیگه اینو بهم بگن بی رودرواسی قراره بهشون بگم چون حالم بهم میخوره از حرفاتون.به تمام معنی حالم بهم میخوره تازه از اخلاق وافکارتون نیز.
    هروقت درمورد یه مسائل درست حسابی وبه درد بخور ومفید که حال آدمو بهم نزنن نشستین صحبت کنین،ویکم فرهنگ حرف زدنم یاد گرفتین اون وقت اگه منو دیگه منزوی ودرونگرادیدین!
    شما بیاید منو توجمع هایی که دوستشون دارم ببینید باورتون نمیشه این همون من باشم.
    پس مشکل خودتونید من منزوی نیستم‌.
    اه قشنگ معلومه دلم پر بود ها.


    19. حست نسبت به عید و سال جدید چیه؟ 
    وااااااااااااااااای عید*----*حسم نسبت بهش عالیه چون همیشه،همیشه،همیشه،همیشه،نوروز ها بهترین وفوق العاده ترین خاطرات توی زندگی من بودن وحتی یک دونه نوروز بد هم ندارم من توی دفتر خاطرات زندگیم.وامکان نداره نوروز ها برام پر از شیرینی وحس خوب نباشن،حتی نوروز پارسال(امسال؟)که همراه باکرونا بود هم بی نظیر ومحشر بود.
    اصلا هر نوروز بهتر از سال قبل واقعا!
    وای الانه که اشکم در بیاد از این همه قشنگی نوروز ها😭💙
    الان فکر نکنید همش میرم عید دیدنی ودید وبازدید ها...نه ازاین کار متنفرم-__-
    منظورم خود خود خود نوروزه واون فرقی که کل دنیا میکنه.یا لا اقل دنیای من*-----*


    20. علت زندگی کردنت چیه؟
    علت زندگی...
    پیدا کردن خود واقعی م.وکمک کردن به آدم های دیگه.وصد درصد...نوشتنTT
    من بخاطرهمه ی شگفتی هاش دارم زندگی میکنم+_____+
     


    سوفیا جان❤مرسی بابت این چالش های...سوکیوت والبته سخت😂
    [جدی نگیرید کلا جواب دادن به هر چیزی برای من سخته]

  • ۴
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • سه شنبه ۱۹ اسفند ۹۹

    قسم به ستاره های عاشق:))

    پیرمرد خوابها وقتی رسید،باهمه سلام واحوالپرسی کرد وتازه آخر ازهمه متوجه او شد.لبخند شادی زد ویک کیسه ی مشکوک توی دستش انداخت:خب کوچیک ترینِ توی جمعمون.بیا اینو نگهش دار!

    نمیدانست از کدام یکی بیشتر باید عصبانی باشد.اینکه صدایش کرده بود کوچولو یا اینکه آن کیسه ی مسخره را انگارکه اویک حمال باشد پرت کرده بود توی دستش.باصدای تهدیدآمیزی گفت:به من نگو کوچولو.
    پیر مرد که انگارهیچ غم وغصه ای در دنیا نداشت گل لبخندش بیشتر شکفت: کوچولو تر ازهمه مونی دیگه! البته همه برای من کوچولو ان .
    کیسه مثل کیسه ی آرد بود.نرم ودستش داخلش فرو میرفت.میخواست پرتش کند روی زمین.ولی نمیتوانست.احساس ناشناسی نمیگذاشت.پیرمرد بعد ازاینکه چهارساعت مفصلابا بقیه بزرگ ترها(هه!😏)صحبت کرد وحرفها ته کشید بالاخره برگشت سراغ او وگفت:واما تو.بذاربهت نشون بدم تواین کیسه که توفکر کردی آشغاله چیه.
    سرش همزمان با ابروهایش بایک حرکت عصبی بالا پرید:من فکر نکردم توش آشغاله!
    اما درواقع همین فکر راکرده بود.نه بطور واضح.اما وقتی پیرمرد بهش اشاره کرد،احساس کرد از اولش هم فکر میکرده یک کیسه پر از آشغال هست که باید بگذارندش سرکوچه.تعجبی هم نداشت. همیشه ارزشش درحد نگه داشتن آشغال ها بود.
    پیرمرد باهمان بشاشی عجیبش گفت:چرا.همین فکرو کردی.حالابازش کن تا ببینی چقدر از تصوراتت فاصله داره ومن تو رو کسی که برام آشغالامو نگه داره نمیبینم.البته الان خوابن،وقتی خوابن به خیره کنندگی وزیبایی بیداریشون نیستن ولی ...
    حرف پیرمرد بانفس بلندی که او از سر تعجب وشگفت زدگی کشیده بود قطع شد.داخل کیسه ...مرواریدبودند؟ریز تر از مروارید.اکلیل های براق سفید ودرخشانی بودندکه تابحال نظیرشان راندیده بود.پیرمرد که بهت وحیرتش رادیده بود خنده کنان گفت:حالاخوبه خواب هستن وانقدر میخکوب شدی ها.بله میدونم.واقعا خوشگلن.
    بدون اینکه نگاهش را از آن شئ های کریستالی بردارد پرسید:اینا ...چی هستن؟
    _اینا...
    پیرمرد دستش رادر کیسه فروکرد ومقداری ازآنهارابرداشت.به آن چیزها نگاه کرد که به نرمی ازلای انگشتهای پیرمرد پایین میریختند.مثل ریزش آب بودند.ازصدای به هم خوردنشان جرینگ جرینگ دلنوازی برمی خاست.مثل ساز زدن بود.مثل صدای حرکت باد در نی زارها.مثل صدای زنگوله ی پری ها.
    پیرمرد ادامه داد:ستاره هستن!
    _ستاره؟
    _بله.ستاره های آسمون.من که بهت گفتم،من پیرمرد خوابها هستم‌.کارم علاوه بر تنظیم خوابهای شما،پخش کردن ستاره ها اول شب توی آسمون،وچیدنشون ازآسمون در کله ی سحره.
    _چطور ممکنه اینا ستاره باشن؟کسی نمیتونه ستاره هارو از تو آسمون جمع کنه.
    _خودت که میبینی الان توآسمون ستاره ای نیست.
    _یعنی تو همه شونو اول صبحا جمع میکنی ودوباره شب پخششون میکنی؟
    پیرمرد تایید کرد:می پاشمشون.بله!خیلی کار لذت بخشیه.
    باناباوری پوزخند تمسخر آمیزی زد:مسخره ست.Qبه من گفته بود توی روز چون نورخورشید کل آسمونو روشن میکنه ستاره ها پیدا نیستن.وگرنه همیشه توآسمونن.
    پیرمرد به سادگی شبنم روی گلبرگها خندید:خب Qکه مزخرف زیاد میگه.
    نگاه وحشتناک آتشینی به پیرمرد کرد.گویی میخواست بانگاهش تیربارانش کند.پیر مردگفت:اینجوری نگام نکن! جدی میگم .مزخرف میگه.چطور ممکنه ستاره ها تو روز هم توآسمون باشن.پناه برخدا.ازاین عجیب تر نشنیدم‌.از این عزیزان حاضر بپرس.ببینم،تو معلم کلاس اول Qنبودی؟ نظرت درباره ش چیه؟
    معلم حالت تدافعی یی به خودگرفت:نظر ایشون.Qهیچ وقت مزخرف نمیگه.اون یه نابغه ست.
    پیرمرد گفت:که اینطور.متوجه شده بودم شمایه کم بامن مشکل دارید وگرنه میدونم نظر اصلیتون این نیست.شما مدیر مدرسه ی Qهستید درسته؟شما بامن موافقید؟
    مدیر باوقار ومتانت گفت:بنظرمنمQیه نابغه ست.اون خیلی خوبه.ولی موافقم ‌گاهی زیادمزخرف میگه.
    پیرمرد خوشحال شده بود:دیدی؟
    معلم کلاس اول که بهش برخورده بود برای پشتبانی به سمت راست اتاق نگاه کرد:توچی؟ توبهترین دوست Qهستی.ازش دفاع کن!
    بهترین دوست کنار مدیر نشسته بود.دانش آموز نورچشمی ودست راست مدیر.گفت:Qخیلی خوبه.ولی درسته.بعضی وقتا زیاد مزخرف میگه.
    معلم برایش ابروهایش رابالاداد وخط ونشان کشید ولی او باهمان قیافه ی عبوس به پیرمرد گفت:بهرحال من حرفت رو باور نمیکنم!دوست دارم هرچی کهQبهم گفته روباور کنم.
    _من که میدونم ازشون خوشت اومده‌.میخوای شب که میخوام بپاشمشون روی سینه ی آسمون،توهم بامن بیای؟تا باورت بشه حرف من درست تره؟
    _منو می برید؟
    _اگه بخوای حتما!تو از شب خوشت میاد؟
    سرش راتکان داد.
    _شب منو یادQمیندازه.
    _چطور؟
    _چون Qازشب متنفر بود!
    _این باعث نمیشه تو هم از شب متنفر بشی؟
    _میخواستم ازش متنفر باشم.شبها منویادQمینداخت وسعی میکردم ازشب متنفر بشم.از گروه سرود جیرجیرکها بانسیم وستاره ها.اما ...نمیشد.من از شب خوشم میاد.دنیا خوابه.همه جاسرشار ازسکوته وآرامش.انگارکه مردم نیستن.
    _تو ازمردم بدت میاد؟
    _بله.
    _چرا؟
    _چون اذیتم میکنن.وقتی همشون خواب هستن احساس امنیت میکنم‌.خودم وخودم.
    مدتی گذشت وپیرمرد ومدیر ومعلم وبقیه مشغول حرف های بزرگترانه شدند.او مسخ ستاره هاشده بود‌.فرو کردن انگشتهایش در خنکایشان رادوست داشت.صدای جرینگ جرینگ موسیقی وار دلنشینی که باکوچکترین حرکتی ازشان بلند میشد،شبیه لالایی بود.
    بی مقدمه پرسید:میشه یکی از اینا رو ببرم برایQ؟اگه بهش نشونشون بدم باور میکنه ستاره ها روزها ازآسمون کنده میشن!
    پیرمرد پیروزمندانه پرسید:پس حرفمو باور کردی؟
    باتردید سرش راتکان داد. باورشان کرده بود.باور کرده بود آنها ستاره هستند‌.مگرمیشد نباشند؟ولی دراصلQبهانه اش بود.میخواست یکی از آنهارا برای خودش داشته باشد.
    پیرمرد لبخندمهربانی زد:متاسفم.نمیشه.
    با امید کورشده پرسید:چرا؟
    پیرمرد به سادگی گفت:چون میمیرن!
    _میمیرن؟
    _ستارع هابدون آسمون میمیرن.تنها چیزی که میخوان اینه که از آسمون آویزون بشن وجرینگ جرینگ کنان تاب بخورن ومثل فانوس بدرخشن.اگه کسیو از عشقش جدا کنی چی میشه؟
    جوابش رابهتر از هرکسی میدانست.بالحن خشکی گفت: میمیره!
    _احسنت.میمیره وخاموش میشه.کشتن یه ستاره دردناک ترین چیز دنیاست.اون موقع اونقدر دیدنش غم انگیز وناراحت کننده ست که فقط میخوای از جلوی چشمت دورش کنی.ولی شک دارم تصویر غمگینش هیچ وقت از جلوی چشمات کنار بره.
    _اما ...مگه مردن مثل خوابیدن نیست؟توهرحالتی قشنگ هستن.
    پیرمرد دوباره خندید.خنده اش شیرین بود.به شیرینی عسل‌.به صافی هوای صبح بعد از طوفان:
    _اصلا هم شبیه خوابیدن نیست.الان عشق درخشندگی روتوی قلب شیشه ایشون نگه داشته.اونا با عشق به آسمون به خواب رفتن‌.امید به بیدارشدن،ورها شدن،آویزون شدن وتاب خوردن،بهشون این سوسوی درخشانو بخشیده.این سوسو زدن عشق وامیده.اگه بمیرن،دبگه عشقی ندارن.امید،درخشندگی وخیره کنندگی وجذابیت وهمه چیز شون روازدست میدن.تاریک میشن.خاموش.زشت میشن.زشت ونا امیدکننده وغمگین.
    احساس میکرد قلبش دارد چروک میخورد:اما .‌‌..اما من دوستشون دارم!
    پیرمرد دست روی شانه اش گذاشت:اگه دوستشون داری نباید عشقشونو ازشون بگیری.تومیتونی از دور نگاهشون کنی.شبها،توی آسمون،شبهایی که دوستشون داری،وستاره های شیطونی که باشادمانی برات دست تکون میدن،احساس میکنی که ردشدن نسیم از لابه لاشون،به رقص درشون میاره وموسیقی ملایمشون سکوت شب رو میشکنه‌.فقط کسی که بیداره میتونه این موسیقی روح نواز روبشنوه.یک بیدار عاشق!
    عشق شیرینه به من اعتماد کن.از دور عاشق بودن اونقدراهم که فکرشو میکنی تلخ وسخت نیست.

    ***

    خبببب...این تقدیم میشه به همه ی عاشق های غمگینT_T
    پ.ن:بحثهاشون طولانی بود وشخصیت های دیگه(معلمه ومدیره)هم حضور پررنگی داشتن ولی من قیچی شون کردم تاچرت وپرت نشه!
    +این از یه جاهای عجیب غریبی اومده‌.اگه مبهمه راجبش کنجکاو نشید.ذهن من خیلیییی مبهم بوده همیشه.
    +شخصیت اصلی مون عاشقQهستش^^صرفا اگه متوجه نشدید!

    +احساستون درمورد شب چیه؟

    پ.ن:دلم میخواست اینم این جا باشه هرچند که خیلی بد شده وممکنه خیلی چرت بنظر بیاد ولی دوسش دارم.کمتر نوشته ای ازخودم هست که دوستش داشته باشم.ولی مگه میشه چیزی که به پیرمرد خواب ها وعشق،وشخصیت تنهای عزیزم،مربوط میشه رو دوست نداشته باشم؟چیزی که خودم درکش میکنم؟

    وی باید یاد بگیرد💙

  • ۸
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • شنبه ۱۶ اسفند ۹۹

    H.B.D

    ای جان امروز تولد بچم بودهههT^Tنه ببخشید...یعنی نیمه گمشده م!

    تولدت مبارک آکوتاگاوا کوچولوی کیوت*--*


    آتسوشی هم واسش کادوشو اورده^^


    دلم میخوادبخورمشون یعنی😂


    کیووووتتت*--*

    آره همین دیگه😂چیز خاصی ندارم برای گفتن.

    وای فردا باید برم یه هدیه بدم به خانمm.دعاکنید حرفای عاشقانمون درست پیش برهTT

    پ.ن:قالب وب کارنرگسیه*---*

  • ۸
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • دوشنبه ۱۱ اسفند ۹۹
    بعضیا توکل زندگی شون نگرانیاشونو درمیون نمی ذارن.
    مثلابگن خیلی سخته...
    یازیادی دردناکه..
    هیچ وقت همچین چیزایی نمی گن وتوخودشون می ریزن.
    شاید...تاروز مرگشون..
    کلبه شون روداخل قلبشون می سازن...وتوکل زندگی شون ازکلبه شون بیرون نمی یان.
    حتی وقتی احساس تنهایی می کنن،هیچ وقت بهش اعتراف نمی کنن.درواقع،ترجیح میدن توتنهاییشون زندگی کنن.
    بیشترازخونواده شون دوستش دارن...
    ...
    آدم ها این حقیقت رافراموش کرده اند اما تونباید فراموشش کنی ...توتاوقتی زنده هستی نسبت به آنکه اهلی کرده ای مسئولی ...

    ..
    درد های بشری من رو میخکوب میکنن ولی زیبایی،اشک به چشمانم میاره..💚~