۳ مطلب در مرداد ۱۴۰۰ ثبت شده است

go dung mae(شاعرانه ترین💔)

منِ بی شعور که تا ده قسمت جذابیت دونگمه رو نمیدیدم وکلا بهش توجه نمیکردم باید باخودم چیکارکنم؟
عوضش الان دارم جبران میکنم. ولی خدایی چطور تونستم؟اون لحنش،اون برقِ چشماش،اون...
شما کجا عاشق دونگمه شدید؟
من با این دیالوگ❤👇
_چرا نجاتش دادی؟
+همه بهم التماس میکردن ازجونشون بگذرم ولی اون مرد ازم خواست بکشمش.اونموقع بود که فهمیدم،باختم!!!
_هومممم.بعضی چیزا تو دنیا هستن که حتی شمیشر هم نمیتونه از بین ببرتشون.مثل علاقه وقلب پرشور.تو باختی دونگمه💔

اصلا انرژیشو ندارم تحلیل اشینو بذارم.بخاطر همین،امروز میریم سراغ فرزندم دونگمه باجذابیت کورکننده ش😅

دونگمه از اون دسته کارکتراییه که باتمام وجودم درکشون میکنم ودردشون رو میفهمم.حتی با اینکه هیچ وقت جاشون نبودم وهیچ وقت تجربه شون نکردم.اما حس وحالشون به اندازه ی خونی که تورگهام جریان داره برام واقعیه.دلیلشو نمیدونم.واقعا نمیدونم و یه بار که باغزل درباره ی همین موضوع داشتیم حرف میزدیم تنها توجیهی که تونستم پیدا کنم براش این بود که من تو زندگی قبلیم جای این آدما بودم😂.وگرنه چطور میشه چیزهایی رو که هیچ وقت تجربه نکردی انقدر عمیق درک کنی؟من واقعا بعضی داستانهارو که میخونم احساس میکنم قبلا تجربه شون کردم.نمیدونم چرا بعضی قصه ها،بی هیچ ربط خاصی،انگار بازتابی از خودم وشخصیت خودمن. جررررر پس جونگ وونم دقیقا حس منو داره.وقتی یسری داستان ها رو میخونه میگه چرا انقدر برای من آشناست؟
میدونی چیه دونگمه،من خیلی خوب میتونم حستو درک کنم،چون یکی از بچه های خودمم بود که یه نفر همینطوری از بالا به پایین بهش نگاه میکرد.دیروز که داشتم توصیفاتشو میخوندم یاد تو افتادم.صبر کن ببینم،یعنی تو هم همچین حسی داری؟توهم حس میکنی حرارتِ نگاهِ تحقیر آمیزش داره ذوبت میکنه؟توهم حس میکنی،درشان اون چشمهای ملکه وار سلطنتی نیست که تصویر موجود حقیری مثل تو توشون منعکس بشه؟

مظلومیت این بچه قلب آدم رو ذوب میکنه.کسی که پول روبهونه میکنه تا هرماه فقط برای چند ثانیه،گل سرخش رو ببینه.کسی که لحظات آخرِ زندگیش لبخند میزنه،با فکر کردن به اینکه توی خاطرات معشوقش،به عنوان یه خاطره ی ناچیز وبی ارزش حضورداشته.‌‌..همین براش کافیه!!!
این بچه از این دنیا واقعاچی میخواست مگه؟حتی با یه سیلی خوردن هم خوشحال میشد.
دلیل زندگیش فقط پونزدهم های هر ماه بود...حاضر بود یک صبح تاشب منتظر بشینه...چون مطمئن بود که گل سرخش میومد...
ولی این زندگی حق این بچه نبود...باید یه زندگی دیگه وجود داشته باشه...جایی که هیچ چیزی از برندگی شمشیر ندونه...اونجا هم خون وجود داره...ولی خون براش نماد زندگیه نه مرگ!!!
این بچه باید تو زندگی بعدش تاجایی که ممکنه از هرچیزی که به گو دونگمه مربوطه دور باشه.
من ایمان دارم که آن جونگ وون همون گو دونگمه ست.


خب.بگذریم.بریم سراغ دیالوگ های شاهکار این بشر.قبلا هم گفتم شخصیتش خیلی به پروفسور اسنیپ شباهت داره(که اونم اسطوره مه)ویکی از وجه های مشترکشون همین دیالوگ های شاهکارشونه.

فقط باید خوند وگریست...😭💔

"تو فقط یه اشراف زاده ی لوس احمقی که لای پر قو زندگی میکنه"

"توی چوسون،افرادی هستن که حتی جلوی رعیت هم باید زانو بزنن...
ازاون مهمترتا وقتی که باهاشون حرف نزدن،نباید حرف بزنن...
تو چوسون بهشون میگن باک جونگ...
باک جونگ ها چاقو داشتن...
ولی نمیتونستن باهاش کسیو بزنن...
هرشب تحقیر میشدن...
مادر ها درچوسون برای نجات بچه هاشون،
جون خودشونو میگرفتن...
به قتل میرسیدن...
یا...
تصمیم میگرفتن بچه هاشونو ترک کنن..
میدونی اولین کاری که بعد از اومدن به چوسون کردم چی بود؟
گذاشتم همه بفهمن پسر فراری یه باک جونگم...
برخلاف پدرم،من می تونستم همه رو ریز ریز کنم!"

_تو همون باک جونگه ای!
_پدر ومادرم باک جونگ بودن.من نیستم.من مرغ وخروس رو تیکه تیکه نمیکنم.چیزی که من میکشم انسانه!!!
هرچند که ظاهرا برای بانو؛همچنان یه باک جونگِ حقیرم!


"همه ی لحظه هایی که منو نابود کردن رنگشون قرمز بود..."
قرمز،مثل پارچه ی ابریشمی..
قرمز،مثل آبنبات..
وقرمز،مثل خون...

ابریشم دامن تو،برنده تر از شمشیر منه!!!


_آبنبات میخواین قربان؟
+نه.چرا باید برای همچین چیزی پول بدم؟بیشتر از اینکه شیرین باشه،تلخه!
[خطاب به هوتارو]:بیا اینارو تو بخور.انقدر شیرینه که دلمو میزنه!!!
(متناقض حرف زدنشT_Tفقط میخواد بگه آبنبات ها اذیتش میکنن.ولی نمیتونه دست ازشون برداره.درست مثل همین عشق)

_باید باتو چیکارکنم؟دفعه ی دیگه که ببینمت حتما میکشمت.
+آیا من سریع تر از شما نبودم بانوی من؟
_از سر راهم برو کنار.فکر نمیکنم کاری که من میتونم بکنمو،تو بتونی انجام بدی(منظورش اینه که من میتونم بکشمت ولی تو نمیتونی منو بکشیT__T)


"من بادقت دردناک ترین کلمات رو انتخاب کردم.
فکر میکنیدخیلی آزارش داد؟
بعضی وقتا امیدوارم هنوز براش دردناک باشه..
وبعضی وقتا امیدوارم اون اتفاقو به کل فراموش کرده باشه"


"بهم بگو!درد داری؟
باید منو همونجا ول میکردی بمیرم.
چون نجاتم دادی،امیدوار شدم.
این امیدواری،باعث شد امروز اینکارو باهات بکنم.
همه ی اینا تقصیر توعه"

_یعنی میخوای همه ی مارو بخاطریک زن ول کنی؟
+توکه دیگه باید بدونی.آیا اون برای من فقط یک زنه؟

"سیاه پر رو با تیر زدم.امیدوارم این باعث بشه که دیگه تو آسمون پرواز نکنه"

_چرا نجاتش دادی؟
+همه بهم التماس میکردن از جونشون بگذرم.اما اون مرد ازم خواست بکشمش.اونجا بود که فهمیدم یه بازنده م.
_هوممممم.بعضی چیزا تو این دنیا هستن که حتی شمشیر هم نمیتونه از بین ببرتشون.مثل علاقه وقلب پرشور.تو باختی دونگمه!

_حق باشماست.ما از طبقه های متفاوتی هستیم.بخاطر همینم میتونیم راحت شمارو بکشیم.چون ما میتونیم بدون پشیمونی هر لحظه بمیریم.
+اگه وزیر هایاشی درمورد این موضوع بشنوه تضمین نمیکنم که آسیبی بهتون نرسه.
_نه.بذار بشنوه.حتی وزیر هایاشی هم جرئت نداره به افراد من دست بزنه.فکر میکنی بخاطر اینه که همو دوست داریم؟بخاطر اینه که به هم احتیاج داریم. احمق عوضی!
(+من قبول ندارم به شدت همو دوست دارن اینکه از سر نیاز به کسی وفادار باشی وحتی حاضر باشی بخاطرش بمیری با عقل من جور درنمیاد)

پس توی چوسان برده بوده.من فکرشم نمیکردم که اون دوتا یه همچین سابقه ی تراژدیکی داشته باشن💔(پسرم فکر میکنی فقط خودت بدبختی😂؟اینجا دونگمه فهمید حتی یه نجیب زاده مثل هی سونگ هم میتونه سرشار از ناکامی باشه)

محض اطلاعت اسمش هوتاروعه.توی ژاپن که بودم یکی از افرادم بهم خیانت کرد و وقتی فرار میکردم مجبور شدم تو خونه ی یه جادوگر بخوابم.اونجا دیدمش.به محض دیدنش فهمیدم این دختر زندگی بدتر از یه حیوون داره!
(دقیقا یاد خودش افتاد نه؟💔💔)

اگه آسمون ها بهم کمک کنن...
وتلگراف بخاطر خدمات ضعیفش دیر برسه...
وآب وهوا باعث تاخیر کشتی بشه...
اگه همه ی این اتفاق ها بیفته..
تا از ژاپن بخوان بیان سراغم یه مقدار طول میکشه...
وفقط10روز مونده...
فقط 10روز مونده...
اگه یکسالم باشه من زنده میمونم!!!
بعدش میمیرم..
(این چه عشق تلخ ودردناکیه آخهههه💔😭)

از تک تک واژه های این بچه غم ودرد چکه میکنه... چقدر اینجا گریه کردم من.مگه داریم مظلومتر از گودونگمه؟😭👇ولی داریم😂
بدهیت تموم شد.دیگه لازم نیست بیای اینجا.حالا منم دیگه میتونم برم..
_کجا میخوای بری؟من کمکت میکنم.
_تو نمیتونی بهم کمک کنی بانوی من!هیچکس نمیتونه.
_بذار بهت کمک کنم.
_چطوری میخوای بهم کمک کنی؟یه بار دیگه میخوای تو کجاوه ت قایمم کنی؟ایندفعه دیگه کمکتو رد میکنم بانوی من!
..چون اگه بهم کمک کنی جون تو هم به خطر میفته...
اگه بیخیال من بشی اونا فقط میان سراغ خودم!
بانوی من تو باید...به اوج برسی...

ای خدا طنز بودن دونگمه😂😂😂چقد این بچه بانمک وکیوته!
این دیالوگش👇
"کی فکر میکرد کفش فروشی انقدر توش پول باشه؟انجمن موشینو ول کنم بزنم تو این کار"😂
خودتون کامل متوجه میشید که حرفای دونگمه همشون جنبه فان،وکنایه دارن(شوخی نمیکنه،مسخره میکنه دونگمه یه طنز تلخه)
دونگمه امکان نداره انجمن موشینو ول کنه ولی همیشه خودشو یه آدمی نشون میده که بخاطر پول هرکاری میکنه درحالی که اینطور نیست.

یوجین: کمکم میکنی؟
دونگمه: نه.چرا باید بهت کمک کنم؟
یوجین:میگن دشمن دشمنت دوستته.
دونگمه: باشه.پس بهت کمک میکنم😅

اما واقعا معنی واقعی سخت جون دونگمه ست! هرموقع این کلمه رو میشنوم فقط یاد خودش میفتم!

عاوووو راستتتتتتتیییی نستیتستستست میخواستم یه حقیقت بزرگ راجبه دونگمه رو بهتون بگم.ای عاشقانه دونگمه،آیا میدانستید دونگمه از اون آدماییه که میگه،اینکارو بکن اونکارو نکن،دختر که نباید فلان کارو بکنه،بشین تو خونه و ...غیره؟
بخاطر دختر بودنتون نمیگه هااا.ولی کلا محافظت کردنش اینطوریه.
یوجین اینطوریه که حتی اگه باکارت مخالف باشه هم جلوتو نمیگیره وازت حمایت میکنه ودرمورد هی سونگ هم نظری ندارم اما دونگمه از اوناییه که حرف فقط باید حرف خودش باشه وبهرحال اگه عاشق یه سامورایی هستین باید ازش انتظار رئیس بودن هم داشته باشید.
اگه میتونید با این این رفتارش کنار بیایید بگید که پسرمو بهتون بدم😂
من که خودم از اون دخترا نیستم که یجا بند نشم واین حرفا بازم اصلا خوشم نمیاد کسی بخواد بهم دستور بده چیکار کنم چیکار نکنم.چه برسه بقیه تون.خوشبختانه من مامانشم😂

میدونین دلیل انتخاب یویون سوکِ کیوت توسط کارگردان برای نقش دونگمه چی بود؟؟؟
طبق گفته ی خودشون،باهم قرار داشتن وکارگردان بهش گفته،برق چشمات عالیه!وبخاطر همین برای نقش دونگمه انتخابش کرده^~^
عجب کاشفِ استعدادی بوده دمش گرم!

لی بیونگ هان وقتی رفت جایزه شو بگیره،درمورد یویون سوک میگفت:
میخوام از یویون سوک عزیز تشکر کنم.چون اون خیلی خوش اخلاق ومهربون بود ونگران بودم میخواد نقششو چطوری بازی کنه.ولی اون نقششو عالی بازی کرد ومن به عنوان سونبه ازش ممنونم^^

از یویون سوک میپرسن نظرت درمورد پاتونگ جو چیه؟(پاتونگ جو مخفف پابو،تینشین،جودا،لقبهایی که هینا به این سه تا داده بود)
میگه:یکی از ما پابو عه که یکمی احمقه ویکی دیگه جودا که یکم بیشتر احمقه ومن تینشینم که خیلی خیلی احمقم😂😐من فکر میکنم اینا اسمای کیوت وبامزه ای برای ما به عنوان شخصیت هایی با ویژگی های جدی هستن.ممنون بخاطر این اسمهای ناز*-*
آخه کیوت نیست؟بهش میگن احمق میگه چقدر ناز❤😅👌

+راستی،یه بخش جدید به منوی وب اضافه شده به اسم دیالوگ های طلایی💛خاصترین ومعنا دار ترین دیالوگ های زندگی م که برام مثل گنجینه هستن رو اونجا گذاشتم.میتونید ازشون لذت ببرید:)))آپدیت میشه.

  • ۸
  • نظرات [ ۸ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • دوشنبه ۱۸ مرداد ۰۰

    پخش کننده ی خاطرات

    اون قدیم ترا که خاطرات کمتری داشتم،با خودم فکر میکردم چقدر گذشته هام خاص بودن.دیگه هیچ وقت مثلشون تکرار نمیشه وبه شدت ناراحت بودم از این فکر اما وقتی بیشتر زندگی کردم فهمیدم،نه اینطور نیست هر برهه ی زمانی ام وقتی میگذره تبدیل به یه تیکه یاقوتِ جذاب وناب میشه تو زندگیم.خاطراتش جوری فوق العاده ان که نمیتونم توصیفشون کنم(هرچند اگر بهشون نگاه کنید صرفا یه روز مرگی ساده میبینید.به هرحال عمقشو فقط منم که حس میکنم)ویه طعم،یه موسیقی،یه بو،یه کتاب،یه فیلم،فرقی نمیکنه به هرحال یکی از اینا مسئول نگه داشتن یکی از اون هزاران خاطره ی خاص توی خودشونن.ومن خیلی وقته یاد گرفتم دست از دلتنگی براشون بردارم.فقط برم وبا همون چیزی که اسمشو گذاشتم نگهبان خاطره ام،دوباره توشون زندگی کنم.
    اون زمانی که فهمیده بودم اون خاطره ها تکرار شدنین ودرسته که مثلشون دیگه تکرار نمیشه ولی در همون سطح عالی دوباره ساخته میشن باخودم فکر کردم آخه چه فایده من الان حاضرم همه چیزموبدم،برگردم تو اون دوران زندگی کنم(حقیقتش هنوزم حاضرم هرچیییی دارم وندارمو بدم وبرم به سالهای۹۲.۹۳توی همون خونه)اما نمیتونم از الانی که قراره بعدا به یکی از همین خاطره های عسلی تبدیل بشه لذت ببرم.چون فقط وقتی مزه ی عسل میدن که تبدیل شده باشن به خاطره:///
    اما خب به مرور زمان تونستم یاد بگیرم از همون حالش لذت ببرم.وهمین یکی دوروزه یه حالتی برام میگذشت که خودم حسش میکردم،اینکه این روزام قراره بشن یه خاطره ی خیلی خیلی خیلی شکلاتی.وحس میکردم الان دارم توی یه خاطره زندگی میکنم😅آراااامش،حس های ناب ورویا وحتی،یه چیزایی که نمیتونم توضیح کاملی براشون پیدا کنم.پیدا کردن مفهومی که خیلی وقته دنبالش بودم؟
    من دلم برای همه چیز تنگ میشه حتی شاید باورتون نشه برای یکی از بزرگترین تنفراتم تو این دنیا،یعنی بیماری😐😅چون اونم خاطره های منو تو دلش جا داده.حتی برای دوران وحشتناک تابستون ۹۸.البته زیاد تنگ نشده.فقط بهش یه حسِ...مثل بخشیدن دارم.حس نرمی وسافتی.یاد شخصیتم میفتم.از بدترین خاطرات زندگیشم خوشش میاد.فقط چون،طعم شیرینی دارن!!! ما همینقدر عجیب وغیر قابل درکیم.
    وفقط دلم برای اون روزگارِ وحشتناااااک ونفرین شده ی دبستانم تنگ نمیشه.به طرز خیلی خیلی عجیبی ازهمه ی اون سالها نفرت دارم حتی نمیتونم یه ذره حس خوب نسبت بهشون داشته باشم.احساس میکنم صفحه های اون قسمت از زندگیم سوختن!!! البته مهم نیست.به اندازه کافی خاطراتی مثل آبنبات دارم که برای اونا لازم نباشه حسرت بخورم.
    ولی یه چیز دیگه هم یاد گرفتم.هرچند از آینده هنوزم خیلی میترسم ولی امید دارم آینده هم قراره پر از لحظاتی باشه که تبدیل میشن به *خاطره*
    چون چیزی که باعث همه ی اینا شده فقط وفقط چوی زینب دمدمی بودن من بوده.وگرنه روز های من چیزی به جز روز های ساده و عادی نبودن.هرچند هیچکس نمیتونه تجربه شون کنه و واقعا هیچکس!این خیلی جالبه که هرکدومشونم حس وحال مخصوص خودشونو دارن.با طعم مخصوص. مثل یه منوی جالب و خوشمزه میمونن^^
    فقط حیف که اصلا نمیشه نوشتشون.چون میگم که،ساده ن.هیچ چیز خاصی نیستن.وحس هارو،حس هارو اصلا نمیتونم بنویسم.تنها کاری که از دستم بر میاد همینه که توی همون نگهبان ها جاسازیشون کنم.
    +خیلی حس خوبی داره که یه استاد رو تشویق کنی وایولت اورگاردن رو ببینهT__Tفقط مشتاقانه منتظرم بدونم تحلیلش روش چیه!!

  • ۵
  • نظرات [ ۷ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • پنجشنبه ۱۴ مرداد ۰۰

    قرصِ مسکنِ شما چیه؟

    چرا سریال پلی لیست بیمارستان لقب قرص مسکن رو داره؟
    خب،نگاه کنید،این سریال نه داستان خیلی پیچیده وپرهیجانی داره نه شخصیت پردازی اون چنان خاصی(شخصیت پردازی هاش خوبن منظورم از نظر پیچیدگی وتازگیه)
    پس برای خود من،اگه شیرینیش اونقدر منو وسوسه کنه که بخوام یه مدت پشت سرهم ببینمش اعصاب خرد کن میشه.از چه لحاظ؟بهرحال من دوست دارم داستانی که دارم دنبالش میکنم نیاز به تحلیل کردن داشته باشه.دوست ندارم چیزی که میبینم به حد مرگ نفس گیر وپیچیده وهیجان انگیز باشه اما دلم میخواد فکرم به چالش کشیده شه.حتی اگه داستان این خاصیتو نداشته باشه خودم مجبورم ازش در بیارم مثلا برای پلی لیست چیزی که فکرمو مشغول میکنه نظریه م راجبه جونگ وونه😂واینکه هی بشینم شباهتاشو به دونگمه در بیارم واحتمالات این نظریه یی که به شدت جدیش گرفتمو بررسی کنم:)))دیگه ماهم دلمون به همین چیزا خوشه دیگه.
    یا مثلا مگه این ذهن من بیکار میشینه؟دلش میخواد جانگ گیوول ویا آن چی هونگ،شخصیت های آروووووم ودرونگرای ما تو موقعیت های خطرناک وپر تنشی قرار بگیرن تا یه وجهه ی پنهان از شخصیتشونو رو کنن براش.تو ذهن خودش میبینه گیوول،بایه رقیب(که به دلایل نامعلومی خیلیم شباهت به هی سونگ داره😂مدیونید فکر کنید خودم دخالتی دارم تو این موضوع)باید برای به دست آوردن دکتر آن بجنگه.اونموقع هست که یه ساید دیگه از گیوول بیرون میاد.به شدت مصمم،ریسک پذیر وحتی شاید خطرناک!!!
    یا ذهن من آن چی هونگ رو توی موقعیتی قرارمیده که باید...عام،دست به یه کار پرخطر بزنه.حالا مثلا،جلوی کسی بایسته یاهرچی.اون موقع ما دیگه نباید چی هونگِ سافت وکم حرف رو داشته باشیم.مایه آدم جدی وخطرناک میخوایم.من دلم میخواد بدونم این چی هونگی که دوست ایکسونه وقبلا ارتشی بوده چند مرده حلاجه.همونی که یکی از خاصترین شخصیت فرعی های دنیاست:)))
    اما پلی لیست بیمارستان این آیتم هارو نداره.انتظاریم ازش نداریم.چون اصلا تو این فاز هانیست وسازندگانشم هدف دیگه ای از ساختش داشتن.هرچیزیو باید تو جایگاه خودش دید.
    پس پلی لیست بیمارستان به چه دردی میخوره وچه استفاده ای باید ازش کرد؟
    اون به حق یه قرص مسکنه که باید هر چند وقت یکبار وبا فواصل مشخصی مصرفش کرد.وقتی حال دلت خوب نیست،کمی بهونه میگیره،ناراحته،انگار یه چیزی سنگینی میکنه روی قلبت.پلی لیست بیمارستان برای این قسمت از زندگی من ساخته شده.
    یه فضای ساده،گرم وصمیمی وبه شدت دلنشین.باهاش گریه میکنی تا احساس سبکی بهت دست بده.وبعد میخندونتت تا برای لحظاتی مشکلاتتو فراموش کنی ویکم کامت شیرین بشه.خنده های از ته دلی که پلی لیست بیمارستان به من هدیه داده برای من مثل یه جعبه شکلاتن که با یه روبان بنفش تزئینش کردم و وسطشون عسل دارن.همینقدر خاص وبا ارزش وشیرین.وهمینقدر به یاد موندنی.اون حالمو خوب میکنه.با زمانی که بهم میده تا گریه کنم،بخندونتم،وبذاره برای چند لحظه از این معجونِ غیر زمینی ونایابِ یه عشق خالص بنوشم.درس های ساده ولی زیادی هم میتونم ازش بگیرم.از سونگ هوای سختکوش،از ایک جونِ باهوش وسرزنده،از جونگ وون با قلب گرمش،حتی از رزیدنت های خل وچل.
    سوک هیونگِ بانمک وساکت و وظیفه شناس،ایک جون پر انرژی ودوست داشتنی،جونانِ بداخلاقی که همه دوست دارن سربه سرش بذارن وسونگ هوای جذابی که احساس قدرت میده به آدم.ایک سونی که میتونه همزمان یه مارشمالو و یه ببر وحشی باشه وبرادر زاده ی خوش سر وزبونش که دست کمی از خودش نداره(خانوادتا خفننTT) مین ها وجه هاکِ دست وپاچلفتی با خنگ بازیاشون.یون بوک وهونگدوی کیوت واکلیلی وآن چی هونگِ درونگرا ودلنشین با لبخند ملیحش که حس یه فنجون چای گرم وخوش عطرو میده،جانگ گیوول با اون قیافه ی بی حالش واون عشق بانمکش و وینترگاردنشون*_*رزاو اون یارو مدیر بیمارستان،وهمدردی بامادری که یه بچه ی به شدتتتت کیوت داره(همدردی الان کلمه ی مناسبیه؟😅)
    کنار دختر کوچولوی درونِ من یه خانم پیر زندگی میکنه که از دیدن جوون ها وشور وشوق درکنار آرامششون لذت میبره پس این سریال دقیقا برای اونه!
    پس؛حرف آخرم،پلی لیست بیمارستان رو با شناخت انتخاب کنید.فقط اگر مخاطبش هستید وانتظار همچین چیز هایی رو دارید‌.علت اصلی اینکه خیلیها ازش خوششون نمیاد همینه.که توقع چیز دیگری رو ازش دارن واین سریال وهدفش رو خوب نمیشناسن.هدف سریال روایت یک داستان شگفت انگیز وعجیب نیست.میدونید که؟
    من واقعا به این سریال لقب قرص مسکن رو میدم‌.هم بیماری های جسمی هم روحی رو تسکین میده.

    ایک جون وجونان نمونه ی واقعیِ سخنِ :"مردا هرچقدر بزرگ بشن بازم بچه ن"هستن
    قسمت اول هم به اندازه ی کافی هم خنده برام داشت هم اشک واحساساتمو خوب در گیر کرد واقعا حس آرامش دارم هم حین دیدنش وهم بعدش^^چقد یه سریال میتونه خوب باشه

    ایک جون از اون آدمای خوش بینیه که همیشه نیمه ی پر لیوانو میبینه و وسط این دنیای پر از درد ورنج میتونه نشاط وخوشحالی به آدمای دیگه ببخشه...ودقیقا نشون میده آدمهای محبوب،پرطرفدار وبه ظاهر بی نقص هیچ وقت کامل نیستن وچه بسا اونا مشکلاتی بزرگ تر از ما داشته باشن توی زندگیشون.دقیقا بخاطر همینه که میگم این سریال رئاله.حتی باوجود آدمهایی که تو دنیای واقعی،سخت میشه پیداشون کرد.
    بنظرم یه آدم فوق العاده باهوش وعاقله👌وشرافتش مثال زدنی واعتماد به نفسی که داره واونو منتقل میکنه به آدم هم فوق العاده ست.

    جونگ وون تجلیِ عشقِ خالصه.همچنان هم نظرم اینه که این شخصیت میتونه یه قهرمان واقعی باشه!!خیلی خوشحالم که مشابه آدمهایی که تو سرزمین خیالاتم زندگی میکردنو توی این شخصیت می بینم^^خیلی خیلی دلنشینه وحس خوبی داره.این کارکتر هوش عاطفی بالایی داره وتوی درک کردن دیگران فوق العاده ست وقلب بزرگی داره که توی بخشیدن عشق ومحبت ولطافت خیلی سخاوتمنده.
    کارکتر خیلی کیوت وشیرینیه.همیشه بانمک وگاهی اوقات رومخ😂یویون سوک واقعا شبیه یه پسر بچه ست😅

    _رفیق عزیزم ایک جون،چطوری تو از همه ی موضوعات این عالم باخبری؟
    _رفیق عزیزم جونگ وون،چون من به تمام موضوعات این عالم علاقمندم!
    ایک جون محشره😂👌

    وقتی که دونگمه تو زندگی بعدیش،به شدت شبیه یوجین میشه!
    من مطمئنم تاثیر گرفته از یوجینه!!!!

    من به یه جونگ وون یا یوجین تو زندگیم نیاز دارم.
    صدای درونی:تو فاطمه h رو داری.
    من:سافت شدن*____*خیلی راست میگی!😍💫


    من هرچقدر بیشتر توسط جونگ وون سافت میشم بیشتر به این نتیجه میرسم که:
    من دونگمه رو از تو بیشتر دوست دارم!!!
    خودمم نمیدونم روش کارم چجوریه ولی عین حقیقت همینه‌.
    بهرحال انتخاب من دونگمه ست.قبلا نمیتونستم انتخاب کنم ولی الان خب...
    هرچند هردوشون یه نفرن پس فرقی نمیکنه در واقع.
    منننننن که نمیتونم باور کنم اینهمه ابهت واقتدار تو زندگی بعدیش سر اینکه چرا من همش باید وسط بشینم سر دوستاش غر میزنه ومیره رو مخشون😂نه اصلا شعورم قبول نمیکنه. تازه دوسالم از دونگمه بزرگتره‌.
    چرا جونگ وون همش غر میزنه؟😂

    چرا یویون سوک رو انقدر تو این سریال پیر کردن؟بچم۳۷سالشه ولی میگن ۴۱سالللل!اصلا بهش میاد آخههه؟یویون سوک درست مثل یه پسر بچه ست!مخصوصا اینجججججااااا
    مامانشم با من موافقه میگه بخور هنوز تو سن رشدی😂😂😂گفتم پسر بچه ست ولی انصافا نه دیگه انقدر کوچولو😅
    جونگ وون خوشبخت ترین شخصیت این داستانه.خونواده ش ک عالین.ماشاالله پولدارم که هستن.بچه آخریه وعزیز دردونه ی مامانشه،خواهر برادراشم که تارک دنیان بخاطر همین هرچی ارث ومیراث هست میرسه به خودش[برعکس واقعیت که خواهر وبرادرای بزرگتر حق اون کوچیکه رو ازش میگیرن)همه ی دوستاش تو مسائل عشق ورابطه یه مشکلی دارن.شکست خوردن،مجبور شدن کنار بکشن،بهشون خیانت شده،طلاق گرفتن،جونان بدبخت که حالا پارتنرش یه فرشته ست ازهم دورن،ولی این بشر،کلا علاقه ای به این چیزا از خودش نشون نداد نداد نداد تا وقتیم که نشون داد طرف قشنگ نیمه ی گمشده ی خودش بود وکوچیکترییییین مشکلییییی باهم نداشتن تا الان حداقل.
    همه هم ک دوسش دارن.خوشگله،موفقه،پولداره،باشخصیته وخیلی شیرین ودوست داشتنی یه...دیگه مگه میشه دوستش نداشت؟
    چی میتونه این همه خوشبختیو تو یه نفر توجیه کنه؟این که اون تو زندگی قبلیش دونگمه بوده واین زندگی جبران اون زندگیه😂تو اون دنیا از حق طبیعی هر انسانی هم محروم بود،اینجا حق داره همه چیز داشته باشه واقعا!
    چرا این ملت میخوان جونگ وونو بچسبونن به سونگ هوا جونگ وون جای پسرشه به خدا!!!هرچقدرم خودتونو بکشید که ماباور کنیم این بچه همسن دوستاشه قیافه ش داد میزنه که نیست خب😅اصلا فکرشم خنده داره جونگ وون رقیب ایک جون باشه(ولی تو مستر سان شاین رقیب لی بیونگ هان بود😐)جونگ وونو هرکارش بکنی فقط یه پسر بچه ست حالا چه مشکلی داره همسن دوستاش نباشه شما هم با این کاراتون.نه واقعا خب هم قیافه شو ور داشتین مثل پسر بچه ها کردین هم اخلاقش حقیقتا...اگه یکم شبیه دونگمه بود با اونهمه ابهت راحت تر باور میکردیم همسن بقیه شونه:||| (وی نمیتواند باور کند جونگ وون۴سال از دونگمه بزرگتره😐🤐)

    شیپِ حانیه وفاطمه😍😅💚

    شیپشون میکنم. خیلیییی حانیه وفاطمه ن خیلییییییی.شاید شخصیت مستقلشون در اون حد شبیهشون نباشه اما وقتی کنارهم قرار میگیرن بدون تردید خودشون میشن!

  • ۷
  • نظرات [ ۱ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • جمعه ۸ مرداد ۰۰
    بعضیا توکل زندگی شون نگرانیاشونو درمیون نمی ذارن.
    مثلابگن خیلی سخته...
    یازیادی دردناکه..
    هیچ وقت همچین چیزایی نمی گن وتوخودشون می ریزن.
    شاید...تاروز مرگشون..
    کلبه شون روداخل قلبشون می سازن...وتوکل زندگی شون ازکلبه شون بیرون نمی یان.
    حتی وقتی احساس تنهایی می کنن،هیچ وقت بهش اعتراف نمی کنن.درواقع،ترجیح میدن توتنهاییشون زندگی کنن.
    بیشترازخونواده شون دوستش دارن...
    ...
    آدم ها این حقیقت رافراموش کرده اند اما تونباید فراموشش کنی ...توتاوقتی زنده هستی نسبت به آنکه اهلی کرده ای مسئولی ...

    ..
    درد های بشری من رو میخکوب میکنن ولی زیبایی،اشک به چشمانم میاره..💚~