۶ مطلب با موضوع «کتاب» ثبت شده است

وزش باد میان درخت بید مجنون~🍃

بدون حرف اضافه ای،ادامه ی کتاب نوشته ها اضافه شدن.❤
پ.ن:سیاست واین کوفت وزهرمارا که پیشکش بزرگان..اما درباب این جریان زندگی مسالمت آمیز..خواستم بگم،دیروز بیرون بودیم ویه خانم بدون حجاب،به خواهر من که چادریه یه لبخند خیلی بزرگ زد وبراش دست تکون داد. واین قشنگترین چیزی بود که تو این چند روز دیده بودم. ="))))) (حقیقتش یجوری بود که انگار می‌شناستش ورفیق چندساله‌شو دیده‌!)
راستشو بخواید، من خودم باوجودیکه یکی دوتا دوست غیر محجبه هم قبلا داشتم،ولی معمولا از این افراد می‌ترسیدم یه‌جورایی. وقتی از کنار هم رد می‌شدیم همش حس می‌کردم،اینا از من متنفرن ودارن با بیزاری نگاهم می‌کنن. ولی خب این چند روز،حس می‌کنم انگار همون‌طور که محجبه ها سعی دارن بگن،به ولله ما باهاتون مشکلی نداریم،دوستتون داریم وبهتون احترام میذاریم،متقابلا غیر محجبه ها هم سعی دارن همینو بگن واین خیلی قشنگه^^ در جریان راست ودروغِ چادر کشیدن از سر خانم ها واینا اصلا نیستم. اما تجربه به من نشون داده که همون‌طور که توی قشر محجبه خوب وبد هست،غیر محجبه هم همینطوره. تاحالا برخوردم به غیر محجبه هایی که بهم توهین کنن. که البته من واقعا درکشون می‌کنم. می‌فهممشون که این رفتار از کجا میاد. همون احساس ترسی که من نسبت به اونا داشتم اونا هم نسبت به من دارن واین غم انگیزه. اما به غیر محجبه هایی هم برخوردم که واقعا بهم احترام گذاشتن وخیلیم باهم اوقات خوش وزیبایی گذروندیم.
پس چقدر خوب می‌شه که،وقتی یه رفتاری از یه نفر می‌بینیم،تعمیمش ندیم به همه. نه همه ی محجبه ها مثل گشت ارشاد وحشی‌ن،نه همه ی غیر محجبه ها مثل یکی دونفر مجهول الحالی که به خانم های چادری تعرض کردن هستن. نمی‌دونم کسایی که اون‌کارو کردن با چه منظوری کردن وکی بودن اصلا،ولی هرچی که بود،الان هدفشون نتیجه ی عکس داده ورابطه ی ما دو گروه داره به سمت وسوی قشنگ‌تری می‌ره.❤ من این چند روزی که از خونه بیرون رفتم برخلاف انتظارم،نسبت به قبل حس امنیت بیشتری داشتم. لااقل فهمیدم که دوستانم بیشتر از چیزین که فکر می‌کنم ودشمنانم هم کمتر..
بیاین گول بازی های کثیف سیاسی رو نخوریم. 

"کلمات، همیشه این قدرت را ندارند که آدمهای خیلی خوشحال یا خیلی غمناک را راضی کنند زیرا انتهای خوشحالیِ زیاد یا غصّه ی زیاد، سکوت است! "
-آنتوان چخوف-

+عنوان پست برگرفته از قسمت اول سریال "وقتی هواخوبه پیدات میکنم"

​​​​​​

  • ۷
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • شنبه ۲۳ مهر ۰۱

    گریزی به سوی کتاب/پسا عیدانه^^😅

    من عذر میخوام که اینو اینهمه دیر دارم میذارم ولی این چالش به انعطاف پذیری زیادش معروفه😅سرم شلوغ بود کتابامم تموم نمیشدن. ولی واقعا چرا انقدر نوشتن درمورد کتابها سخته؟

     [وراستش نمره دادن برای فیلم وانیمه ها واقعا برای من سخته چه برسه کتاب ها که فرای این حرفان. نمیدونم باید بر چه اساسی نمره بدم ولی سعی خودمو می کنم)

  • ۳
  • نظرات [ ۲ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • يكشنبه ۲۸ فروردين ۰۱

    این داستان:نویسنده های دیوانه و بداخلاق:))

    _توگفتی از کتابای جنایی خوشت میاد؟
    _بله.
    _پس این کتابو بخون.هم یه داستان جنایی جذاب داره وهم درمورد نویسنده هاست..فقط؛لطفا نترس! اگه ترسیدی هم بیا بشین پیش خودم.اگه دوست داشتی یکم باهم حرف میزنیم.
    _فکر نکنم توی یه همچین جای گرم دوست داشتنی ای که سکوتش پر از رمز ورازه، صدای نفس کشیدن گیاه ها به وضوح شنیده میشه ودور تادورمو کتاب های رنگارنگی پر کردن که ازشون موج انرژی مثبتِ میلیون ها داستان وافسانه ی ارزشمند ساطع میشه،بتونم بترسم.ولی باشه.
    _منطقی بنظر میاد.شاید اینجا نشه ترسید.ولی از معرفی کردن همچین کتاب وحشیانه ای به یه روحیه ی معصوم ولطیف تاحدودی احساسِ بدی دارم.از طرف دیگه فکر میکنم اگه بهت معرفیش نمیکردم درحقت بی انصافی کرده بودم.خانم چوی...گفتید شما کجاخوندینش؟
    _نصفه شب،توی یه اتاق مثل قیر سیاه...مرگ بود مرگ!! مخصوصا وقتی که داری مخفیانه یه کارِ غیر قانونی انجام میدی...خودتون تصور کنید! ( زیر پا گذاشتنِ "قانونِ بعد از ساعت۱۲همه باید خواب باشن وگرنه جرم بزرگی مرتکب شدن واعدامشون جایزهستِ" خونه ی ما)
    ***
    معمولا وقتی یه کتاب رو همین طوری شانسکی از بین یکی از قفسه های کتابفروشی شب خوب بر میدارم؛با بی اعتمادی کامل بهش نگاه میکنم.
    نمیدونم چرا معمولا؛نمیتونم مثبت نگاهشون کنم وبا ذوق.بجاش میگم:خب. امیدوارم که بتونی رضایتمو جلب کنی.ولی... شک دارم بتونی..هه!
    البته اکثر وقتا هم قضاوتم درست از آب در میاد...حس شیشم من مثل یه رفیقِ شفیق،همیشه بهم راست میگه.ولی یه موردای خاصی هم هست...که خب؛همه چی کاملا بر خلاف تصورم پیش میره.
    اون روز هم با یه کتاب دقیقا همین اتفاق برام افتاد.به خودم میگفتم اینو برو بذار کنار.اصلا به دردت نمیخوره.نگاهش کن،خیلی خشکه.مثل یه پیرمرد90ساله ی سنتی باعینک ته استکانی :| ولی اون یکی خودمِ همیشه عاقل گفت،بذار حالا یکم امتحانش کنیم.یه صفحه نخونده چرا چرت میگی خب؟
    به هرحال فکر نمیکردم دو دقیقه بعدش یه جوری چهارچشمی بخونمش که هرکی ببینتم فکر کنه میخوام بخورمش. البته بذارین بگم

    _هری.لعنت به تو کتابی که بهم دادی چنان منو جذب کرده بود که نمیتونستم زودتر از این بیام دیدنت.
    _آه عزیزم میدونستم خوشت میاد.
    _گفتم جذبش شدم.نگفتم خوشم اومد.این دوتا خیلی باهم فرق میکنن.
    _پس تو هم فرق بین اینا رو فهمیدی؟

    تصویر دوریان گری

    بله. منظورم از جذب شدن این نیست که عاشقش شدم واز این جور حرفا...نه.فقط یه معما داره که مثل دیوونه ها میخواستم کشفش کنم.

    من غلط کردم اگه گفتم از معما واینجور چیزا بدم میاد :|
    ولی یه داستان معمایی خفن کم ندیدم تو زندگیم.چیزی که این کتابو خاص میکرد این بود.محوریتِ نویسندگی با چاشنیِ جنایی.یه نویسنده ی خیلی باحال توش داشت.یه نویسنده ی بداخلاق ودیوونه که حرفای خیلی مودی میزنه.وای! من عاشق نویسنده های بداخلاق ودیوونه ام.کسانی مثل بانو شیم میونگ یو یا اسکار وبستر واون یارو که توی فیلم آبوت تایم بود.
    منم از همون ثانیه ی اول که در باره ی این آقا خوندم فهمیدم هم رگ وریشه ایمه ورابطه ی خیلی خوبی رو میتونیم باهم برقرار کنیم.
    یک جمله ی این نویسنده میتونه شرح کامل زندگی من باشه.واون اینه:

    (بجز بخش شخصیت های خیالی البته..که اون یکی از نقطه عطف های این زندگیه)
    همیشه همین بوده.میخواستم بگم.ولی گفتم بیخیال چون درک نمیکنن...
    چون درک نمیکنن..
    چون درک نمیکنن..
    چون درک نمیکنن..
    .
    من از این که درک نشم نفرت داشتم...بقیه همیشه همه چیزو میگفتن...ولی من..من ورفیق همیشگیم،سکوت! ذهن من ساکت نبود.طومار ها داشت از حرف...ولی در نهایت همیشه به یه انتخاب میرسیدم.سکوت! سکوت وسکوت.
    چون درک نمیکنن.چون هیچی تغییر نمیکنه. چون تو اگه خودتو له کنی تا توضیحش بدی،برای اونا هیچی عوض نمیشه. وحتی نمیفهمن یعنی چی. این همه ی زندگی من بوده‌.همش. از این متنفرم که هیچ وقت نتونسته ام اون چیزی که واقعا میخوامو به زبون بیارم.بنویسمش.هیچ وقت. اون چیزی که باید.اون چیز بزرگ وآزار دهنده ای که پشت همه چیزه.اما از طرف دیگه بابتش خوشحالم. همیشه شخصی بوده. ودوست ندارم باکسی شریکش شم. من باید وباید تنها باشم. هرچند احساس درک نشدگی افتضاحه..ولی اینکه آدم هایی که هرگز نمی تونن درکت کنن از راز هات باخبر باشن از اونم مزخرفتره. حالا دقیقا میتونم درکت کنم وقتی میگی تنهایی تلخ وشیرینه..در نهایت تنهایی رفیق ابدی ماست افراکوچولوی من!
    نمیدونم شما هم بچه ای دارید که در تک تک چیز ها خودِ شما باشه یانه.ولی افـرای من دقیقا همینه.به قول خودش:
    این همون دلیلیه که من همیشه ساکتم. کلی حرف توی سرم رژه میرن اما آخرش بازم من سکوت رو ترجیح میدم .چون کلمات،هیچ وقت نمیتونن به اندازه ی سکوت قدرتمند باشن.
    بنظر من کلمه ها توی بعضی موقعیت ها هیچ فایده ای ندارن.
    من کسیم که سکوت رو به صحبت کردن،پنهان موندن رو به توضیح دادن خودم،وتنهایی رو به بودن با آدمها ترجیح میدم.
    دلیلش این نیست که دوستشون دارم.فقط،تحملشون برام راحت تر از اون یکیه.
    راستی،اگه هر وقت دیدین من حرف نمیزنم؛ بدونید انقدر حرف دارم که کلمات از پسشون بر نمیان... وبه این نتیجه میرسم مگه گفتنشون فایده هم داره؟ مگه کسی قراره درک کنه؟
    بیخیال.من یه هی سونگم.بذار اون بعدمون همیشه مخفی بمونه.ما یه آدم بدون دغدغه جلوه کنیم..خیال خودمونم راحت تره.چون لبخندای ما..هیچ وقت فیک نیستن:))❤
    ***
    اسم کتاب: "زندگی پنهان نویسنده ها" از "گیوم موسو" هست.
    کتابِ خیلی جذابی بود.معمای داستان واقعا هوشمندانه بود.کلی داستان مختلف که هرجور فکرشو میکردم نمیتونستم به هم ربطشون بدم ولی نویسنده همه رو به هم وصل کرده بود.خلاصه ذهنمو خیلی به چالش کشیده بودD: وحشتناک،تکون دهنده،کمی منزجر کننده...ولی دوستش داشتم. دوستش داشتم چون یکی از شخصیت هاشو خیلی دوست داشتم. جنابِ نویسنده ی محترم رو. اگه از داستانای جنایی ومعمایی با چاشنی نویسندگی خوشتون میاد بهتون پیشنهادمیکنم حتما یه سر برید سراغش.
    نمیدونم چرا معما وقتی حل میشه انقدر بی اهمیت به نظر میاد=/ولی موقعی که داشتم میخوندمش یه جوری هولناک وتاریک جلوه میکرد(مخصوصا منی که نصفه شب داشتم میخوندمش)که حس می کردم بعد این دیگه دنیا نمیتونه ادامه پیدا کنه😂

    شخصیت اصلیش چقدر...عجیب بود:|| کاملا نمونه ی یه شخصیت ابزاری برای پیشبرد داستان که وقتی وظیفه ش تموم شد خیلی راحت...مرد!!
    فکرشو نمیکردم بمیره معمولا این شخصیت اصلی های هیچکاره که فقط شاهد داستانن یه جوری جون سالم به در میبرن ولی این بدبخت...اصلا حقش بود‌.این شجاعت های احمقانه چیه؟ وقتی میدونی اینجا دلِ خطره ویه مشت روانی هستن وتو هم هیچ قدرتی دربرابرشون نداری بمونی که چی بشه؟ با این حرفای وای من وسط یه داستانم اگه نمونم چطور میخوام نویسنده بشم و و و شانس برنده شدنتون بیشتر نمیشه. من بودم فرار میکردم وبرامم مهم نیست اگه اسمشو کسی ترسو بودن بذاره. ترجیح میدم ترسو باشم تا یه احمق!!
    واز اینم خوشحالم که شخصیت موردعلاقه م مثل احمق ها دستش به خون کسی آلوده نشده بود با اینکه انگیزه شو هم داشت... اینکه نویسنده بخاطر جنایی تر شدن کارش شخصیت رو خراب نکرده بود...واقعا از اینجور شخصیت های عاقل خوشم میاد.
    ولی نمیدونم اگه این عشق نبود داستانای جنایی چطوری پیش میرفتن وچه برگ برنده ای داشتن😂

    +بذار یه توصیه ای بهت بکنم.توی زندگیت سعی کن هر شغلی پیدا کنی به جز نویسندگی!
    _پدر ومادرمم همیشه همینو بهم میگن.
    +این یعنی از تو عاقل ترن.

    بعد از خوندن این کتاب،یه کتاب دیگه هم از نویسنده ش خوندم...باخوندن توضیحاتش فکرکردم یه کتاب عاشقانه ست وگفتم جالبه..کسی که داستان جنایی مینویسه داستان عاشقانه هم مینویسه...فقط چون قلمِ نویسنده بهم ثابت شده بود حاضر شدم یه داستان عاشقانه رو بخونم ولی بازم غافلگیر شدم...چون این یکی هم جنایی بود...هرچند بادوز خشونت و وحشی بازی کمتر...ولی اینم یه معمای مرموز داشت...از کتابِ قبلی پر زرق وبرق تر بود،حتی داستان قوی تری هم داشت،ولی همچنان من اونو بیشتر دوست دارم.
    نقاط قوت کار استفاده ی ماهرانه از ایده های تازه ست،وغیر قابل پیش بینی جلو بردن داستان. دوتا نکته که بنظر من خیلی مهم واز پسشون بر اومدن خیلی خیلی سخته..
    میخوام درمورد چندتا از شخصیت هاش حرف بزنم.پس قاعدتا خط های بعدی اسپویل دارن.
    البته که شخصیت هایی نداره که حس چندان قوی ای نسبت بهشون بخوای داشته باشی ...اما بازم من روشون یه سری نظرا دارم.
    اول اینکه از متیو متنفرم! مردها چطوری میتونن انقدر راحت خام بشن؟ واقعا موجودات حقیری ان(نه همشون:٬) اگه انقدر راحت درمقابل یه زن جذاب خودشو نمی باخت همچین اتفاقاتی هم براش نمی افتاد پس حقش بود ! اینجور مرد ها واقعا حالمو بهم میزنن:// ولی عجیبه که توی رمان های خارجی پر از اینجور مرد هاست.یعنی یه مرد درست حسابی اونجا پیدا نمیشه؟ بعد چطوری میتونید همچین شخصیت هایی رو دوست داشته باشید؟
    کیت...کیت از اون شخصیت های خوشگلِ اعصاب خرد کنیه که دلم میخواد،مثل عروسک های چینی بگیرم لهشون کنم واز شکنجه شدنش لذت ببرم:/ چون خوشگلن،وچون عوضین ولی حس دلسوزیموبه شدت بر می انگیزن ...واقعا احساساتم نسبت بهشون دوگانه ست..به قولی...جذبشون شدم ولی دلم میخواد زجر کش بشن.‌.هم دوستشون دارم وهم از درد کشیدنشون خوشحال میشم...انگار یه جذابیت مسموم ودر عین حال معصوم دارن~  میدونم سخته توصیفش.
    ولی عشقی که بینشون بود رو دوست داشتم‌.این عشق جنون وار ودیوانه وار...پایانشون غم انگیز بود..هم خودش وهم کنت ش...بهش حق میدادم برای هر کاری که کرد چون اون یه دخترِ بدبخت بود که یه قهرمان به تورش خورده بود..(چه توصیف مضحکی واقعا) وحق داشت که نخواد از دستش بده..درکل با وجود همه ی اینا؛شخصیت کیت رو تحسین میکنم.

    +این معرفی دوسه روز قبل از به دنیا اومدن پارساکوچولو نوشته شده ویک ماه بعد به دنیا آمدن پارسا کوچولو منتشر می شود"-" 
    یادم اومد اصلا پارسا کوچولو رو معرفی نکردم. هووی سما خانم وآخـرین نوه ی مامان سادات در حال حاضر(همچنین کیوت ترین ورویایی ترینشووون^_^سما هم واقعا مثل مارشمالو میمونه ولی پارسا یه چیز دیگه ست واقعا)دومین پسر کارکتر پر طرفدارمون عمو روح الله..برای داداشش چه کارایی کردم اما برا این بچه هیچی😂از سه سال پیش انقدر تغییر کردم؟ به هرحال.کالیستا فقط تورو میشناسم اینجا مثل خودم عاشق نی نی ای پس بیا این خوردنی منو ببینT__T


    افرا اگه اینو ببینه فکر نکنم دیگه دختر بخواد!

    اگه عاشق نی نی دیگه ای هم داریم اینجا میتونه اعلام حضور کنه.اما اگه نی نی دوست ندارید سر جای خود بشینید ولازم نیست بی سلیقگیتونو جار بزنید😒

    (در حال حاضر هم پیششم^_^داره مثل ماه میخنده😅😻نمیدونم بعضی وقتا چی میبینه اینطوری ذوق میکنه به ما که اصن محل نمیده:/)
    +کتاب فروشی خونم افتاده. بسیااااار شدید. از لحاظ روانی شدیدا نیاز به سکوت معطر وپرمغز اونجا با کلی ویتامین از جنس کلمه وافسانه وتخیل دارم!! (از پشت صحنه اشاره میکنن:کارکتر!!! ومن بهشون میگم که خفه شن!😓😂) دلمم بسیار شدید برای جلسات نقد وبررسی فیلم وکتاب توی کتابفروشی تنگ شده. دلم برای دنیای کتابم تنگ شدههه بیاید منو ببرید..
    +فصل دوم شیطان کش هم اومد😍تحمل جای خالی رنگوکو سان بیشتر از چیزی که فکرشو میکردم درد آوره..ولی داداشش..چرا انقدر کیوت وکراشه؟آه قلبم. سرگرمی جدید وی شده پر کردن گالریش بافن آرت هاوعکس های رنگوکو سان. یکیشونم از رو بک گراند هر روز صبح بهم لبخند میزنه.اصلا انرژی روزم تامین میشه:)))ولی واقعا شیطان کش خیلی آرامش بخشه.نمیدونم چرا یه شیرینی وحس خوب خاصی داره✨
    +ولی سناریو هایی که از روی عکس یا یه تیکه آهنگ نوشته میشنو هیچ وقت دست کم نگیرید.شاهکار ها از همین جا خلق میشن.. وکیوت ترین بچه ی من همT_T

  • ۹
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • دوشنبه ۱۵ آذر ۰۰

    می خوام یه کتاب باشم=)))

    این سوالو قبلا تو وبلاگ ویلی ونکای خسته دیدم...
    دلتون میخواد تو زندگی بعدیتون چی باشید؟"

    از آقای کتاب فروشم این سوالو پرسیدم،بدون هیچ تعللی پاسخ داد،امیدوارم که کتاب باشم!
    خوش بحالش، ولی من هنوز به مرحله ای نرسیدم که مثل اون مطمئن باشم از تصمیماتم وبتونم قاطعانه وبدون تردید راجع به خودم حرف بزنم.
    گفت میخواد کتاب باشه،توی قفسه ی یه کتاب فروشی مثل کتاب فروشی خودش،مهم نیست،حتی اگه محل سکونتش کنجِ یه کتابفروشی کوچیک ومعمولی ودور افتاده که سالی یکبار هم کسی از کنارش رد نمیشه باشه هم مهم نیست،فقط یه کتاب باشه،که مسیر زندگی یه آدمو عوض کنه،بایه نفر همراه بشه،دستشو بگیره ببرتش سفر،ماجراجویی،ممکنه یه روز خریده بشه.یه دختر رویا پرداز که درست مثل من موهای قهوه ای کوتاه ومواجی داره باچشمهایی به رنگ شکلات،بیاد وبرش داره.واون بشه بخشی از کتابخونه ی کوچیک دخترک.
    .،بشه دوست همیشگیش وحتی دخترک حین خوندنش، روی بعضی صفحه هاش گوشه ای از افکارشو بنویسه(بعضیا میگن کار اشتباهیه،وخود آقای کتاب فروشم ترجیح میده به جاش دختره تو برگه های کوچولو نظراتشو بنویسه وبذاره لای صفحه هاش.اما من میگم کتاب خودمه،هرکاری بخوام باهاش میکنم)واینجوری حتی تو اون زندگی هم،آقای کتاب فروش میتونه شنونده ی حرف های مردم باشه...
    میگه خوشحال میشه اگه اون دختره خود بعدیم باشم اما من میگم ممنون،نمیخوام تو زندگی بعدیم یه بار دیگه تکرار بشم!😂باید چیز جدیدی رو تجربه کنم.
    یا میتونه برای همیشه بمونه توی یه کتابخونه،وآدمهای زیادی بتونن بخوننش.وبه مرور برگه هاش چروکیده بشن،زرد وخشک بشن وتبدیل به یه کتاب قدیمی دلنشین ونوستالژی بشه:)))
    کتابهای قدیمی مثل پدر بزرگ هامیمونن.خردمندن وروح پیری دارن و خاطره های زیادی رو تودلشون نگه داشتن.
    به هرحال اون اینو انتخاب میکنه.زندگی ای که براش ایده آله.
    چیز های خیلی زیاد تری وجود دارن اما تاثیر گذار ترین چیز توی این زندگی براش،کتاب بوده.پس،میخواد که کتاب باشه.کتابی که یه نفر بادستهای خشکش لمسش کنه،بازش کنه وروحشو توش بذاره.این زندگی هم قراره یه ماجراجویی باشه.کی میدونه که قراره سرنوشت اون کتاب چی باشه؟
    وهمانا آقای کتاب فروش فقط با کتاب توصیف میشود.

    شما تو زندگی بعدیتون دوست دارید چی باشید؟
    درمورد خودم هنوز ایده ای ندارم.چون هنوز چیزی رو پیدا نکردم که بتونه کامل"من"باشه! .حتی یه کتابم نمیتونه کاملا منو توصیف کنه.من نمیتونم برای یک عمر آروم وفرزانه گوشه ی یه کتاب فروشی بشینم ورسالتم فقط اضافه کردن چیزی به یه نفر باشه!
    شاید بتونم یه قطعه ی موسیقی باشم.چون موسیقی ها اصلا دنیایی نیستن ومیتونن یه معنای کامل رو توخودشون جا بدن.شایدم نسیم،که میتونه سبکبال وآزاد هرجایی بره.چون الان تو این بدن زندانی ام حقیقتا=)))

    پ.ن:از الان به بعد،هروقت کتاب میخونم باید به این فکر کنم که ممکنه تو زندگی قبلیش یه کتاب فروش بوده باشه؟همین الان میرم سراغ کتابخونه م وبایه دید نو بهشون نگاه میکنم.برم برای هرکدومشون یه سناریو بچینم!!😂💔
    پ.ن۲:خب وقت بشه باید از آقای کتاب فروش بپرسم که میخواد چه ژانری باشه؟هرچند که مطمئنم جوابش اینه که براش فرقی نمیکنه چون ژانر های موردعلاقه ش اونقدر زیادن که نمیتونه یکیو بینشون انتخاب کنه😂
    پ.ن۳:من اونطوریم نیستم که توهر صفحه ی کتابم بشینم چرت وپرتای بی ربط بنویسم.اگه کتاب زیبا وتمیز نباشه اصلا نمیشه ازش حس گرفت.فقط منظورم این بود که؛اگه یه موقعی یه روزی یه جایی لازم شد یه نکته ی کوچیک توش یادداشت بشه،از این سختگیری ها ندارم برای خودم:/

  • ۷
  • نظرات [ ۸ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • جمعه ۲۵ تیر ۰۰

    حس خوب بعدازدیدن یک شاهکار

    های❤
    اهم اهم خب باید بگم ک من چندروز پیش سینمایی وایولت اورگاردن رودیدم بالاخره و وای که چقدمن تباه بودم زودتر نرفته بودم دنبالش:(((آخهههه چقدکیوت بوووود*_*اولش خیلی استرس داشتم ونگران بودم که نکنه باسریالش زمین تا آسمون تفاوت داشته باشه وبخواد گندبزنه به اعصابم اما وقتی صدای همیشگی وآشنای«وایولت»روشنیدم خاطراتم زنده شدن و امیدوارشدم!***وخیلی خیلی زود،فهمیدم که این ازجنس همون سریاله بدون تفاوت.
    دوباره حس میکردم دارم به پوچ گرایی نزدیک میشم با نبود کتاب و وجود فیلمهای بی ارزش.اما وایولت دوباره کمکم کرد بایه داستان عاااالی،روحم برای یه مدت تغذیه بشه.
    قبل از رفتن سراغ صحبت کردن ازش،بذارید یه نکته روبگم.شاید برداشت هرکس از*شاهکار*با بقیه فرق داشته باشه.ومعنی شاهکاربرای من خیلی خیلی با ارزشه واینطورنیست که تا تحت تاثیر هرچیزی قرار میگیرم وجوگیرش میشم بهش بگم شاهکار(وبعد یه مدت هم بیفته از سرم نخیر.شاهکارچیزیه که تکرارشدنی نیست.که خیره کننده ومسحورکننده ست،و نمیشه توصیفش کرد).نمادشاهکارهم همیشه برای من فیلم سوئینی تادبوده.شاهکار برای من چیزیه که ازهمه نظر،حتی ازدرجه ی فوق العاده هم بالاترباشه.وچیزی که هیچ وقت نتونم درست توصیفش کنم.آره،توصیف یه شاهکار به هیچ وجه کارمن نیست.ومن به جرئت میتونم این انیمه(چه سریال چه سینماییش)روشاهکار 
    خطاب کنم.
    شاهکاریعنی چی؟اگه منوخوب بشناسیدمیدونیدک من خیلی سختگیرو سخت پسندم،وخیلی خیلی کمالگرام.داستان پردازی این انیمه،اینقدر کامل وبی نقص وزیباست،که هرچقدربه خودم فشار میارم نمیتونم ضعفی توش پیداکنم.سراسراحساس توش موج میزنه ولی این فقط احساسی نیست که آدمو تحت تاثیرقرار بده وتهش کاملا پوچ وبی معنی باشه.داستان پردازی زیبا وهنرمندانه ای نیست که بدون مغز باشه و فقط بدردتحت تاثیرقراردادن آدمهای احساسی که راحت اشکشون درمیاد بخوره.من هیچ وقت آدم احساسی ای نیستم گفته بودم قبلا.چیزی که باهاش تحت تاثیرقرارمیگیرم خلق کردن فضای شاعرانه ورمانتیک به تنهایی نیست.معنای عمیقه که با آمیخته شدن با زیبایی هاوداستان گویی ماهرانه،منو تحت تاثیرخودش قرارمیده.
    درسته که نمیتونم اشکای قلمبه قلمبه ای مثل شخصیتای انیمه بریزم موقع دیدن..اماهمین که چشمام خیس ومرطوب میشه،یعنی منِ بی احساس تحت تاثیرقرارگرفتم واین خودش خیلی حرفه.انیمه نرم وملایم شروع میشه وبه همون خاصیت قبلش یعنی تکامل وفادارمونده.هرچی جلوترمیره زیباتروجذابتر میشه.من واقعا شیفته ی این نویسنده شدم.مهارت این نویسنده توخلق داستان های فوق جذاب،گیرا وعمیق ستودنیه‌.اون میتونه خیلی راحت ماروجذاب داستان هاش بکنه باشخصیتهای کیوت وجذابش وغمی کنجکاو کننده ودرگیرکننده که پشت ماجراست(ای کاش منم بتونم یه روزی مثلش بشم)همه ی شخصیتهاش تقریبا،شاید اولش بداخلاق ونچسب بنظر برسن اما به زودی میفهمیم اوناچقدرخوبن و چه غم بزرگی روقلبشون سنگینی میکنه که نمیذاره خوشحال باشن وسرزنده.واین ایمی/ایزابلا هم همینطوربود.آخ که چقدر دوست داشتنی بودTTچقدر نامردیه که یه دختر شجاع،محکم،جسور،پردل وجرئت وعالی رو که حتی به سختی میشه باور کرد بااین تیپ وقیافه ش دخترباشه روتبدیل به یه خانم باوقار ومتشخص وبانوی یه خونه بکنن.همینقدر ظالمانه وپست ونفرت انگیز..


    این وایولت هم چقدخوشگل وکاواییه عشقممممممم😍دلم میخواداستخدامش کنم.خودش همیشه میگه هرجاکه مشتری احظارمون کنه سفرمیکنیم😭خب پس باید بتونه به بیرون ازدنیای قصه هاوبه دنیای زشت وخسته کننده ی ماهم سفرکنه...
    میدونیدچیه شاهکاربه این انیمه میگن.من حسم به شخصیت وایولت مثل یه رباته.ازآدمهای بی نقص وهمه چیزتموم هم متنفرم.با اینکه گاهی وقتااصلا درکش نمیکنم،ولی عاشق شخصیتشم😍😭این شخصیت پردازیه یه شاهکاره که وادارم میکنه عاشقش باشم.حس میکردم شخصیتش پخته ترشده بود.عاشق این حس کامل شدن توی انیمه م.همه سیر سعودی دارن.وایولت یکی ازخاصترین شخصیت های عمرمه:)))چقدر شخصیت متواضع وقشنگی داره*_*
    همه شون اول ازوایولت بدشون میاد امابعدکم کم جوری بهش وابسته میشن که نمیتونن جدابشن.راستی آیریسم چقد تغییر کرده بود.هیچ وقتم ازاون یکی دختره همراه آیریس خوشم نیومده.هرچی آیریس پر شروشور وشیطون اون یکی نمیدونم شبیه چیه اصلا خیلی ساکت وبی روحه.از اون زن قرمزه هم اصلا خوشم نمیاد.غیرازاینا بابقیه شخصیتا مشکلی ندارم.
    انیمه ش یکم منویاد داستانای خودم میندازه.شاید بخاطرهمینه که انقدر دوستش دارم وباهاش ارتباط برقرارکردم ... اینونمیگم ک مثلا بگم من خیلی داستانام حرفه ایه نه.منظورم موضوعات وغم عالیشه.احساسات ومهرومحبتیه که توانیمه ست.اینا توسبک منه.یکمی منویاد داستان غمگین اون برادرها،کسایی که بچشونو ازدست دادن،و و و میندازه.خیلیم بانمکه.مثلا اون بچه کوچولو(تـیـلـور) منویاد بچه های بامزه وشیطون توی داستانای خودم مینداخت.میدونید چیه،من عاشق بچه های کوچولو وکیوت وبانمکی هستم که میان توزندگی یه آدم بدبخت وافسرده،وباعث میشن دیدش به زندگی بهتربشه.اونا روح میبخشن به زندگی آدم.وازاین بچه ها توداستانای من زیادهست‌.این قشنگ ترین ترکیب دنیاست.مثل کارآگاهaوجولیا،برادر بزرگتر کارگاهaوبچه هاش،جسیکا ودخترش،اون دوست باحال ودیوونه بابچه ی فوق کیوتش(که ایده ش ازرو بچه خانمgگرفته شده)یه مدیر بسیار جدی وسختگیر که عاشق بچه ست وهیچ وقت بچه دارنشده وبا بچه ی کارمندش دوست میشه و...چقدر زیباست...بندیکت فکرمیکردشغلش(پستچی بودن)خیلی خسته کننده ست واون دختر کیوت ویکم رواعصاب(که خیلی منو یاداون دختره که مامانش قراربود بمیره مینداختT_Tوای بهش فکرمیکنم قلبم دردمیگیره!)اومد وباسادگی کودکانه ش بهش نشون دادشغلش چقدر ارزشمنده.پستچی هاهمراه خودشون شادی میارن... شخصیت بندیکت هم که توی سریال اصلا درست وحسابی بهش پرداخته نشده بود ومن کاملانسبت بهش بی تفاوت بودم اینجا نقش تقریبا مهمی روداشت وهمین باعث شد با شخصیت اونهم بتونیم ارتباط برقرارکنیم ومن ازش خوشم اومد:))


    من همیشه ی خدا ازوقتی یادم میاد،هدفم ازنوشتن این بوده که باعث بشم مردم مشکلاتشون وزشتی های دنیارو برای دقایقی فراموش کنن ولبخند بزنن.بزرگترین هدفم‌.داستانای من به هیچ وجه همیشه خوش خوشون وپرنسس طوری نیستن.اتفاقا همونطورکه خودم عاشق درام وچیزهای غم انگیزم اونهاهم غمگینن.اما بایه سبک طنزومحیط دوست داشتنی وپرازحس خوب که خودم یکیوهمیشه خوشحال میکنن.شادی های کوچیک ومحبت وصمیمت وطنزهای دلنشین.غم های داستان هامم ازاون عجیب غریب هاش که فقط توقصه هاپیدا میشه نیست.همه ی بدبختی هابریزه روسر یه نفر و...نخیر.واقعین وتوازن دارن.واینکه وقتی مشکلی پیش میاد،همیشه دوستای خوبی هستن که به آدم کمک کنن وکنارش باشن،حتی اگرپدرومادرهم نداشته باشی(آخ این یکی ازغم انگیزترین داستانهامه داستان اون برادرا)اما پدرومادر های دوستانت تورو مثل بچه ی خودشون میدونن.که حتی اگرهمه ی دنیاهم متحدبشن برعلیه تو هیچی توانایی ایستادن جلوی قدرت دوستی رونداره.و‌...ایناهمش حس خوب وآرامش میده به آدم❤
    من طنزخالص دوست ندارم(همه میدونن که از ژانرکمدی بیزارم).چون اولا اگرطنز های مزخرف،سبک،احمقانه وبدترازاون مبتذل وچندش آورنباشن حتی،بازهم تهش میگم که چی خب؟باید یه معنی داشته باشه؟حتی اگه لذت ببرم ازش هم هیچ وقت برای من خاص نمیشه.چون تاثیرعمیقی روم نذاشته.
    وغم خالص روهم دوست ندارم.چون بیش ازاندازه تلخ وافسرده کننده وسرده.
    پس چی دوست دارم؟درونمایه ی غمگین وپرمفهوم وعمیق با روکش ملیح وطنز(ازنوع سالم وزیباش)باچاشنی مهربونی وانسانیت واحساس.این سبک موردعلاقه ی منه.
    این دیالوگ روخیلی دوست داشتم:
    «من اهمیتی به اسم های خونوادگی نمیدم.فقط میخوام باخود واقعیت صحبت کنم»
    ***
    اما راستش یه انتقادی نسبت به پایان انیمه دارم.واقعا یعنی چی؟منودق دادن آخرش‌.چرا این دوتاخواهر همدیگه روندیدن؟چرا؟😭چرا میخوان بیننده روبکشن؟دلم میخواست تیلورو بگیرم کتک بزنم!چرانخواست باخواهرش حرف بزنه اصلا درکش نکردم.فرق من با نویسنده ی این انیمه اینه که فکرکنم ایشون دیگه زیادی به غم وناامیدی اعتقاد دارن.ولی من همیشه توی تمام داستان هام حتی غمگین ترین هاش یه روزنه ی امیدی بازمیذارم...همیشه امید وخوشحالی هست.خلاصه که با این پایان ماروحسرت به دل گذاشتن وصادقانه بگم من زیاد دوستش نداشتم.
    ای کاش تموم نمی شد...حقیقتش،من وقتی یه چیز بی نظیرمیبینم،هم به شدت مشتاقم زودتر تا آخرش ببینمش،وهم دلم نمیخواد اصلا تموم شه.چون میدونم بعدازاون دوباره من میمونمو یه دنیا فیلم وسریال وانیمه ی پوچ وتباه وباید چققققدر صبر کنم تاشاید بازهم یه چیز فوق العاده به تورم بخوره.ای کاش وایولت هیچ وقت تموم نمیشد..حالاچقدباید صبرکنم تاسینمایی دومش بیاد؟اما خداییش خیلی خیلی خوب بودTT💜اگه بخوام نمره ای بهش بدم،به غیراز«9»نمیتونم بهش بدم.وبه همه پیشنهادش میکنم.نبینید واقعا چیزفوق العاده ایو ازدست دادید:)))باید دیگه دست به کارنوشتن نقدش بشم.
    پ‌ن:بازخوانی دشمن عزیز تموم شد^__-دوباره هم لذت بردم ازخوندش وعالی بود.فرازوفرودهای زندگی سالی خیلی شبیه من بود.باید بعدا درباره ش بنویسم.باعث شدیکم به فکرفرو برم شاید تابستون پارسال که برای اولین بارمیخوندمش زیاد تواین وادی هانبودم که بخوام بهش فکرکنم ولی الان...هرچندهمیشه گفتم بازم میگم من باسالی مخالفم وشبیه جودیم بیشتر پس چه خوب که زندگی منم شبیه جودی وآقاجرویس دوست داشتنی بشه نه سالی ودشمن عزیز!😐
    پ.ن۲:بچه ها این اپلیکیشن طاقچه چققققدرخوبهههه...برید حتماتوطاقچه بینهایتش عضو شید...حالاشاید تنوع کتابهای زیادی نداشته باشه یا اونایی که من میخوامونداشته باشه اما اولاهمین که باکتابای جدیدتری آشنامیشین خیلی خیلی خوبه ودوما اینکه میتونی باکاربرای کتابخون زیادی آشنابشی ونظرات اونارو راجبه هرکتابی بخونی وازتجربیات اونا استفاده کنی وتقریبا ازهمه سنی هم اونجاهست من بیشتر علاقه دارم ازنظرات افرادبزرگسال ترو باتجربه تراستفاده کنم.یه بخش کتابگردی هم داره و...تا حالا به این چیزاش دقت نکرده بودم‌.خیلی خوبه خلاصه.من عضویت یه ماهه گرفتم یه ماه فقط فرصت دارم خودمو باکتاب خفه کنم:|😐دارم کتاب پنجره مخفیو میخونم ببینم واقعاتهش چی شد.چون فیلم بدردنمیخوره.تا الان که اولاشم کلییییی چیزابرام بازشدکه اصلانفهمیده بودمشون‌خیلی لذت بخشه باید بزنم توکار آثار استیون کینگ.
    پ.ن۳:چقدخوبه که یه نفر روداشته باشی که انقدر دوستش داشته باشی...که وقتی کتابی که اون بهت معرفی کرده رومیخونی لبریز ازدلخوشی باشی*_*دارم تورومیگم سانیای عزیـز ودوستداشتنی من💛توپرررر ازحسای خوب وشیرینی...چقدمهربونی آخه تو!❤بچه هاکتاب«آنهایی که عاشقشان بودیم»روبخونید حتما!
    پ.ن۴:ومن وعشق همیشگیم ودیگرهیچ!...💜💛💚💙💗

  • ۱
  • نظرات [ ۱ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • يكشنبه ۱۹ بهمن ۹۹

    پساکتاب😐💙

    سلام سلام وسلام💞
    اول ازهمه بگم جریان اون گزارش های روزمره هنوز سرجاشه وهنوزم به اون پست اضافه میشه اگه دوست دارید وازخوندنشون خسته نمیشید بهشون سربزنید اما دوست هم نداریدشون اصلامهم نیست ولی من برای خودم مینویسمشون تاموقعی که خسته بشم.
    خب الان بایه لیست پروپیمون اومدم یه چنتاکتاب که اخیراخوندمشون بهتون معرفی کنم وتمام احساساتمو به قول غزل جان اینجا خالی کنم که تحملش دیگه سخت شده😂.همه ی این کتاباتوطاقچه موجودن.بازم کتاب هست که باید بخونم وازاونا هم بعداپست میذارم.
    خب:

    💙ساراکورو(شاهزاده خانم کوچک):خییییییلیییی قشنگ بود*__*اولش فکرمیکردم ازاون کتابای کلاسیک خسته کننده ست وبابی میلی شروعش کردم.امابعدکم کم جذب جریانش شدم ودیدم پرازچیزای محبوب وموردپسند منه.شاهزاده خانم کوچک قصه ی شاه پریان وزندگی کردن توی قصرهای طلایی نیست که منتظر شاهزاده ش باشه.قصه ی سختی وفقره وایستادگی.قصه ی آدم های بی رحم ومادی پرست ودرمقابلش آدمهایی باقلب بزرگ ومهرومحبتی وصف نشدنی.شخصیت ساراخیلی برام دلنشین بود.باید سعی کنم ازش یادبگیرم.کتاب داستان زندگی روی کاخ های بالای ابرهاوبی خبربودن ازبدبختی ها نبود امادرکنار تلخی هاونشون دادن حقایق دنیا،لحظات شیرین،آروم ودوست داشتنی ای داشت.قدرت خیالپردازی.نشون میدادکه میشه توسختترین شرایط هم عشق ورزید.هیچ وقت مثل بقیه ی آدمها سرد وبی رحم نشدوهمیشه میشه گرمای وجود روحفظ کرد(قابل توجه خودبنده)وچقدر زیبا نشون داد رویا پردازی و وزندگی توی دنیای شیرین خیال میتونه سختی های دنیارو قابل تحمل ترکنه وکمک کنه که همیشه قوی ومحکم باقی بمونیم.پایان شیرینی داشت امامثل پایان های قصه های پریان نبود.اصلا مثل سایر کتابای کلاسیک اغراق های مسخره نداشت قلم روون وساده باداستان زیبایی که درس های زیادی درخودش داشت وبه همه خوندنش روپیشنهاد میکنم.جملاتی داشت ک خیلی به دلم مینشست.
    چنتاشومینویسم:
    *آدمهای مهربان دوست دارندبدانند چقدرمردم راخوشحال کردند،این ازتشکر مردم برایشان مهمتر است...
    دقیقا❤😭
    یه جایه نفر به ساراگفت:ساراتوخیلی عجیبی.خیلی عجیب وخیلی خوب.
    ساراهم گفت:متشکرم.میدونم که عجیبم وامیدوارم ک خوب باشم.
    دیگه نیاز به توضیح بیشترنیست که من چقدر با این جمله هاهمزات پنداری میکنم؟
    کتابش مزه ی کیک داغ توی زمستون سردوبرفیومیدادپشت پنجره.بابوی قهوه یی که بخارموجی شکل ازش بلنده...حتما پیشنهادمیشه.
    ***
    پنجره مخفی:خب میدونید که اخیرا فیلمشو بخاطر عشقم جانی دپ دیده بودم وبعدش تصمیم گرفتم برم کتابشو بخونم.چون خیلی گیج کننده بود ومیخواستم دقیق متوجه بشم اصل جریان چیه.فقط میتونم بگم وااااو.دهنم بازمونده. شوکه کننده وعجیب غریب وکمی هم ترسناک کلمات خوبی برای توصیفش بنظرمیان.اما ازنظر من تایه حدی هم احمقانه ست.
    اول ازهمه بگم که؛این فیلم تایه جاهایی به داستان کتاب وفادار مونده ولی بعدازیه جایی به بعد ورداشته کل داستانوتغییرداده😐خدایی نفهمیدم فازشون چی بود ولی خب داستان کتاب یه چیزدیگه ست کلا.دلم میخوادباکارگردانش بشینم صحبت کنم ببینم هدفش از تحریف این اثرادبی چی بوده(سبک حرف زدن شخصیتای کتاب رومنم اثرگذاشته😁) باخوندن کتاب یه سری چیزا برام بازشدکه فکرکنم اینکه توفیلم نتونسته بودم بفهممشون برمیگرده به سانسورهای دوبله ی فیلم واینکه کلافیلمها نمیتونن به اندازه ی کتاب به جزئیات بپردازن مخصوصا این فیلم که اصلا به کتابش وفادار هم نبوده.لا اقل فهمیدم انگیزه مورت برای این کار های احمقانه ای که ازش سرمیزدچی بودوحالا به بدبخت حق میدم ومیتونم مثل بقیه ی کارکترهای قاتل جانی(قاتلِ جانی خیلی ترکیب خنده داریه😂)با اینم بی رحم بشم وبگم ای جان محکم تررررررر...😁خخخخخ.


    اماخب،شخصیتش هم توکتاب بافیلم خیلی فرق داشت.ترسو بودخیلی.زیادی بدبخت وبی عرضه ودرمونده(دلم براش می سوخت یه جورایی منویاد یکی ازشخصیتای قبلیم مینداخت که قبل ازاینکه کارآگاهaبیاد روکار اون شخصیت اصلی من بود.هنوزم خیلی دوستش دارم.البته اون ترسو نبود وبهترین ویژگیش هم باعرضه بودن وقوی بودنش بوداماخب اونم خیانت ازطرف عشقش وخیلیم تنهابود..😢).حالانمیخوام داستانو موشکافی کنم فقط اینکه هیچی دیگه.من اگه قبلش فیلمشو ندیده بودم ممکن بود اینقدرنسبت به مورت رینی احساس علاقه نمیکردم.با اینکه قلبا زیاد ازشخصیتش خوشم نمیومدولی چون جانی نقششو بازی کرده بودمنم حس میکردم جانیه و بخاطرهمین خیلی شخصیتش برام اهمیت پیداکرده بود ودلم نمیخواست بلایی سرش بیاد(همون غیرت داشتن همیشگی روی جانی)وخلاصه دوستش داشتم...مطمئنم اگه بدون دیدن فیلم کتابو میخوندم اصلا ازطرف خوشم نمیومد ولی الان خب...بخاطرهمین حس دوست داشتن ناخواسته که به این شخصیت داشتم وهمشم تقصیرجانیه،پایان کتاب برام خیلی ضدحال بود وچون پایان فیلم باوجود عجیب بودنش برای مورت رینی خوب بود،من پایان فیلمو ترجیح میدم اما اگه بخوام منطقی باشم این پایان اصلی که مال کتابه خیلی خیلی،پشم ریزون تر وشوکه کننده تربود با این وجود این الان دلیل نمیشه که عالی وخفن بود.
    من نمیدونم خوندنشوپیشنهادکنم یانه آدم روانی میشه باهاش وآخرشم همه چیز یه جور معماباقی میمونه با این وجوداگرژانرموردعلاقه تون معماییه(مثل من)وازشکنجه کردن خودتون هم لذت میبریدبخونیدش اما خیلی درگیر کننده ست وچون شخصیت اصلیش یه روانی واقعیه شماهم واقعا حس میکنید دارید باهاش روانی میشید.
    نقدی که بهش دارم اینه که پایان داستان یه جوریه که انگارنویسنده میخواسته از زیر بارتوضیح دادن و اووردن یه دلیل منطقی برای رفتارهای شخصیتش فرارکنه.وبرعکس داستان های جنایی خیلی خفنی که دیدم وخوندم،این یکی اونقدری ریزبینانه وهوشمندانه نیست فقط خیلی عجیبه.
    تصمیم دارم برم حداقل یکی دیگه ازآثار استیون کینگ روبخونم تاببینم بقیه آثارش هم اینطور عجیب هستن یانه.بهر حال کارش تحسین برانگیزه قلمش درعین سادگی خیلی قویه که میتونه این جوری مخاطب رودرگیرکنه وروش تاثیر بذاره.ولی بازم میگم این دلیل برعالی بودن نیست.درکل این داستان ایده ی آنچنان خاصی نداره ولی روند پرداختن بهش جالبه.واینکه اگه دقت کنیم یه شاخ وبرگ هایی ازمبحث روانشناختی هم تو کتاب وجود داره.ولی اگه بخواید بین فیلم وکتابش یکیو انتخاب کنید،نظرشخصی من اینه که فیلمو انتخاب کنید.فیلم متوسطیه و اثر فوق العاده ای نیست اما بهرحال برای لذت بردن بسیار مناسبه ودیوونتون نمیکنه وخط داستانیش هم نسبت به کتاب خیلی واقعگرایانه ترو معقول تره.اگرم میخواید هردوشونوامتحان کنیداول کتابو بخونید بعد برید سراغ فیلم.
    باخوندن کتاب به چندتا نکته درمورد فیلم هم پی بردم:
    1_بازی استادانه،هنرمندانه،وتحسین برانگیزجانی دپ.بعدازخوندن کتابش متوجه شدم که جانی چقققققدررر(باوجودهمه ی تفاوت ها)مورت رینی بود.من با اینکه همه جوره به شگفت انگیزبودن واستعداد های این بشر ایمان دارم ولی بازم هردفعه شگفت زده وغافلگیرم میکنه.ازچی ساخته شده این موجود؟
    2_انتخاب بازیگر نقش شوتـر،فوق العاده بود.به شدت به کاراکترش شباهت داشت.واونهم مثل جانی به خوبی ازپس نقشش براومده بود.ازشخصیتش خوشم میاد آدم خاص وخیلی رواعصاب وجردادنی ایه😂بدجنس بودن دیگه چقدر؟
    (اینجارونخونیداسپویله البته همچین اسپویل خاصیم نیست)
    ولی این مورت هم عجب آدم احمقیه!وقتی اون زنیکه ی بی لیاقت بهش خیانت کرده نباید دیگه حتی اندازه ی نخودبهش توجه کنهههه.من که اگه بودم همین کارومیکردم.یعنی این درست ترین کاره.یارو رفته بهش خیانت کرده بعدم طوری رفتارمیکنه که انگار همه چی مثل قبله!اونم همینطور!آخ،چقدر خیانت زشت وکثیفه😑بمیرم برات بچم.شریک زندگیت هرچقدرم که بد باشه،میتونی انقدر وجدان وشخصیت داشته باشی که اول با اون کات کنی کلا،بعد بری بایکی دیگه رابطه تشکیل بدی:///
    یارو واقعا دیوونه ست. مدام داره باخودش فکرمیکنه به حدی که فکرمیکنم داره حرف میزنه امابعدکه حرف میزنه میبینیم یه چیزدیگه گفت کلا.
    بعد تواوج مشکلات وبدبختی وبیچارگی هی به یه چیزخنده دارتوجهش جلب میشه ودلش میخواد باصدای بلندبخنده😐روانی نیست؟
    هی بیخیال بابا.من هیچ سازگاری با این جوردیوونه هاندارم.فقط دیوونه های تیم برتون😍😂کی تاحالا دیوونه ای به کیوتی ومهربونی ودوست داشتنی ای کلاهدوز دیوونه دیده مثلا؟
    ***
    ۱۳دلیل برای...؟:
    فکرنکنم نیاز باشه داستانشو توضیح بدم همه دیگه شنیدن احتمالا.خب من پارسال میخواستم کتاب شو بخونم ولی چون گیرنیوردم سریالشودیدم.البته به دلیل اینکه با فیلم های تینجری ومدرسه ایوکلا هرچیزی که به نوجوون هاربطی داشته باشه نمیسازم(نمیدونم چرا واقعا.ازهمسن وسال خودم و مشکلات شون وخامی نوجوونی خوشم نمیاد.رواعصابمن چون مشکلات  من یه درصدم شبیه اونانیست.ومخصوصا با بازیگرای نوجوون مشکل دارم)،سریالو هم کامل ندیدم اما انصافا خیلی خوب ساخته بودنش.ازکتابش واقعا بهتربود.
    مدرسه ای خوبه اگرطبق معمول فضاش خوب باشه.نه این شکلی.بعد که دیدم توطاقچه هستش گفتم بذار اینوهم یه امتحانی بکنیم.ضرری نداره که.متن اونقدراجذابیت خاصی نداشت اما به قدری روون بودکه تورو باخودش بکشه جلو.وخب رفتم جلوی همین طور. خوشحالم که اول سریالو دیدم چون اگه سریالو ندیده کتابو میخوندم خیلی گیج میشدم با این وضع.نه شخصیتا رومیشناختم نه هیچیو اما الان یه شناختی روشخصیتا وکل ماجراداشتم لا اقل.آخه متن کتاب که هی ازهانا میپرید به کلی وازکلی به هانا واقعااااا بدون دیدن سریال خیلی سخت واذیت کننده میشدونمیتونستم بفهمم چی به چیه.به شماهم توصیه میکنم قبل ازخوندن کتاب لا اقل سه چهارقسمت ازسریالش روببینید.
    درکل منظورکتاب این بود که یه حرف کوچیک ویه کارخیلی خیلی کوچیک وبی اهمیت مامیتونه چققققدر رویه یه نفر تاثیر بذاره ومنجر به چه فاجعه هایی باشه که ماتوشون به شدت مسئول هستیم.خیلی موافقم باحرفش.واقعا میتونستم حس هانا روخیلی خوب درک کنم واصلا برام چیزعجیب ودوری نبود‌.اتفاقا ی مشابهش برای من خیلی پیش اومده.
    من زیاد ازاین رفتارهای مردم تاحالا آسیب دیدم بارها وبارهااااا اماهیچ وقت به فکرخودکشی نیفتادم😐😐😐هروقت اینجوری میشه سعی میکنم بهش توجه نکنم وساکت موندنو به هرچیزدیگه ای ترجیح میدم و بعد هم که تنهامیشم به خودم میگم اوناروهیچی حساب نکن وهمین باعث میشه خیلی خیلی آرامش داشته باشم بعدش.یکی ازمزیت های درونگرا بودن!اهمیتی نمیدی توی اجتماع بپذیرنت یانه چون به هرحال ازتوچشم بودن ودیده شدن متنفری.من درسته که خیلی دلم میخواد یه نفر بهم اهمیت بده وبفهمه منو اما هیچ وقت به اندازه ی هانا نیاز به دیده شدن وپذیرفته شدن احساس نکردم توخودم.همین خوبه.
    واینکه من خیلی دلم میخواد برم باخانم مدیرمون مفصل صحبت کنم راجبه چندتا موضوع.که یکیش به آینده م خیلی مربوط میشه.چون اون روانشناسیه که حرفاشو به شدت قبول دارم وبنظرم کاملا منطقی.امانمیتونم.نمیتونم.نمیتونم.میگم شاید اگه یکم بزرگتر بشم(حس میکنم الان کسی تحویلم نمیگیره هرچندمیدونم دیدگاهم اشتباهه وخانم مدیرمون این طوری نیست ولی چه کنم درحقیقتش خودمم که برای خودم ارزش قایل نیستم وفکرمیکنم بزرگترشم بهترمیشه.بهر حال بیخیال این بحث ها اصلا)
    تهشم که به شدت افسرده کننده واعصاب خردکن بود:||خلاصه،من این کتابوزیاد پیشنهادنمیکنم ولی خودمم ازخوندنش پشیمون نیستم.
    هیچ طعم وعطر ورنگ خاصی نداشت کتابش:|
    ***
    مادربزرگ سلام می رساند ومیگویدمتاسف است:شاید باورتون نشه ولی...اولین کتابی بودکه ازفردریک بکمن میخوندم.وباید بگم نظرموزیاد جلب نکرد.موضوعش چرا،ولی بیانش نه.بایدبرم مردی به نام اوه روبخونم.
    اماچققققدر من این ایده رودوست دارم.برای فرار ازمشکلات زندگی،به دنیای خیال پناه ببر.
    من ازموضوع«مرگ»متنفرم!!!نکنید بامن اینکارو.نکنیددددد😭😢
    یکم عجیب بودورواعصابم میرفت.گذاشتمش برای موقعی که دیگه هیچ کتابی ندارم بشینم سرش.
    ***
    یکی برای خانواده ی مورفی:واقعا ازخوندنش لذت بردم.قبل ازاین هم یه کتاب ازاین نویسنده خونده بودم به اسم«ماهی بالای درخت»واونم دوست داشتم.کلاموضوع کاراش مشکلات بچه هاست.بچه های مشکل دار.ودوست داشتنی،خلاقانه وبامزه بهشون میپردازه.فضای صمیمی وروایت دلچسب.اینجاهم مثل تواون یکی کتاب یه معلم خیلی باحال وجود داشت(من عاشق کاراکترهای معلم،وخاص وبامزه هستم.معلمهای متفاوت.یه جورایی شبیه معلمای خودم)وتوصیف های زیبایی ازاحساسات زیبا،مثل عشق وامیدوزندگی.خیلی سرشار بود.با اینکه تهش تلخ وشیرین بود.ولی حتماپیشنهادمیکنم.
    رنگش بنفش بودوبوی تمشک وکاغذهای کاهی نو ومزه ی عاااام،یه شربت خنک میداد زیرکولر💜
    ***
    کلاف پرگره:عالـی بود!💚چون قبلایه کتاب خیلی معمولی ازنویسنده ش خونده بودم نمیخواستم سراغ این برم ولی واقعا تصمیم خوبی گرفتم که یه فرصت بهش بدم وگرنه یه چیزخیلی جذاب وشیرینو ازدست میدادم^^طعم کیکهای مختلف وخوشمزه رومیداد.پرازشخصیتای متفاوت وجالب که همشون بطرزعجیب وشگفت انگیزی بهم متصل بودن😳شخصیت موردعلاقه من هم کدی بود.چون خیلی حس خوبی بهم میدادبا اون کیکای خوشمزه ش(منویادژولیت بینوش توفیلم شکلات مینداخت ک میتونست شکلات های موردعلاقه مردموحدس بزنه)خیلی دلم میخواست بدونم چه کیکی مخصوص من درست میکنه.
    خلاصه یه داستان به شدت جالب وقشنگ باشخصیتای رنگی رنگی ومختلف.حالانه داستانش اونطورعالی بودنه شخصیت پردازی هاش به اون شدت قوی بودن درکل اثرمتوسطی بود ولی کلیییییییی حس خوب وقشنگ داشت پس حتماحتماپیشنهادمیشه.ماجرای یه آدم غمگین ویه دخترکوچولوهم توش وجود داشت(همون جریانی که من خیلی خیلی ازش خوشم میاد^^)
    طعم کیک،رنگ زردوبوی گل یاس^^منویاد مخاطب خاصم مینداخت.خیلی.
    ***
    درون ذهن من:خیلی قشنگ وخیلی خیلی دردناک وتلخ!
    راجبه یه دختریه که یه بیماری نمیدونم اسمشوداره(مثل استفن هاوکینگ) یعنی هییییییچ کاری نمیتونه بکنه نه تکون بخوره ونه حرف بزنه.واین فوق العاده وحشتناکه.فکرکن،دوتا ازبزرگترین موهبتهام.حرف زدن(نوشتن)وتکون خوردن(راه رفتن ودویدن و...)اگه نداشتمشون چی میشد؟به ملودی حق میدادم که گاهی دیوونه میشد.من که انقدر سالمم هم هرازچندگاهیی همینطور میشم.چه برسه ...نویسنده خیلی عالی کارکرده بود.کاملاخودشوجای اینجورآدماگذاشته بودوهمه ی احساساتشونودرک کرده بود.اعتراف میکنم به جرئت من نمیتونستم سرخوندنش جلوی اشکاموبگیرم-___-شخصیتهای دوست داشتنی زیادی داشت.نمونه ش بابای ملودی(عالی بود+___+)خانمV،کاترین واون معلم خوباشون.اولش از رز خوشم میومد ولی بعدنه:/دختره ی مسخره ی بادی به هرجهت:||||
    این کتاب باپردازش خوب وداستان روون،بهمون کمک میکنه قدرنعمت های بزرگی که خدابهمون داده ‌وکاملا ازشون غافلیم روبیشتربدونیم.ویه تجربه ی جالب وآموزنده ست که خوندنش به هیچ وجه خالی ازلطف نیست‌.
    نقطه ضعف داستان روند یکم تکراری ش بود.تواین سبک کتاب شگفتی شدیدا پیشنهادمیشهه😍
    طعم...تلخ،رنگ آبی.بوی خاصیم نداشت.
    ***
    آبنبات پسته ای:این نسبت به کتاب اولی جالبترهم بود.محض سرگرمی وهواخوری میچسبه^_^اماهمچنان بایه سری چیزاش مشکل دارم وحل نشده توداستان:|||همین.
    شخصیت دوست داشتنی ای که بخوادموردعلاقم بشه ندارم همه شون یه جورایی دلزده کننده ن(همون چیزی که باعث میشه از ژانر طنزمتنفرباشم)ولی ازدایی اکبرخوشم میاد چون باعث میشه بخندم😂
    ***
    بام نشینان:خیلی ماجراجویانه،دلپذیروجسورانـه باقلمی زیباوشخصیت پردازی ماهرانه.به شدت دلنشین بودکلا.حس رهایی میدادبه آدم‌.رهایی ازهرقیدوبندی.شخصیت پردازی هاخیلی قوی وزیبابودن.سوفی،یه دخترجسور وماجراجـو.ومادرش،فکرکن شخصیتی که اصلا توی داستان نبود.ولی تومیتونستی کاملاحسش کنی ودرکش کنی.فقط تنهانقطه ضعفش پایانش بود.خیلی چیزا پرونده شون بسته نشد.البته من مشکل عمیقی با این قضیه ندارم.روحیه نویسنده همین بوده دیگه.خیلی قشنگ وجذاب‌ بود وبرای هرکس که مثل من یه روحیه ی ماجراجو وبی قید وبند داره،قلقلک دهنده ست واین روحیه رونوازش میکنه.پیشنهادمیشودفقط به مخاطبان خاصش^__^
    دیالوگ:
    زندگی سختترین چیزدنیاست!اینو باید همیشه یادمون باشه!
    آدما وقتی بزرگ میشن بیشترشون سرسخت وخشک میشن.اونامعمولاهیچیو باورنمیکنن مگراینکه زشت یاخسته کننده باشه:|
    ***
    پیش ازآنکه بمیرم:
    اگه فیلم روز مرگت مبارکو دیده باشین،داستان این کتاب عین همونه.دختری که روزی که توش میمیره مدام براش تکرارمیشه وهربار بایه روش مختلف سعی میکنه راز مرگش روکشف کنه.توی کتاب ایده ی جالبی بنظرم نمیومدولی نویسنده خیلی خوب تونسته بودازپس نوشتنش بربیاد.اولش اصلاااااا دل ودماغ شروع کردنشو نداشتم.فکرمیکردم یه کتاب تینجری آمریکایی عاشقانه وچرت واعصاب خردکن وجلف واحساسی والکی وآبکیه:||| اما از زوربیکاری وکنجکاوی گفتم حالا یه نگاهیی بهش بندازم.اوایلش همون چیزی که فکرمیکردم بود.چندش آوربود طبق چیزی که انتظارشوهم داشتم.بی بندوباری وپوچی شخصیتاو...
    امابعد کم کم ایناکمترشد.جذب قلـم جذاب ومهارت داستانگویی نویسنده شدم والان هم تحسینش میکنم چون واقعا داستان سیرسعودی داشت وهرچی جلـوترمیرفت پرکشش تروجذابتر میشد.یکی ازچیزایی که واقععععا دوست داشتم توصیف های بی نظیر وباتماااام احساس نویسنده بود.خودتون باید بخونید تامتوجه بشید.داستانش کلیت شبیه به روزمرگت مبارکه ولی ازاون خیلی معنادار تروکاملـتره روز مرگت مبارک صرفا یه سرگرمی جذاب بود برای من اما این یکی فراترازاینحرفها بود وکلی معنی داشت.نمیتونم بگم همه شونو.میدونیدکتابش واقعا یه حسی رودرمن زنده میکرد که اصلا اصلا اصلا نمیدونم اسمش چیه وچجورحسیه.الان که دارم اینومینویسم تازه خوندنشو تموم کردم وبشدت تحت تاثیرشم.عاشق شخصیت جولیت بودم.توصیف ش کارمن نیست.شخصیت بشدت عجیبیه و هیچ کلمه ای که بتونه توصیفش کنه به ذهنم نمیرسه.فقط احساس خیلی عجیبی نسبت بهش داشتم.وقتی قسمتای مربوط به اون رومیخوندم دلم میخواست بزنم زیرگریه.دلم میخواست سامانتا درآغوشش بگیره.دلم میخواست بجای سامانتا بغلش کنم.دلم میخواست یه جوری بهش کمک کنم.دلم میخواست محکم بغلش کنم وباصدای بلندبزنم زیرگریه وبه اونم بگم یکم گریه کن لعنتی..
    کنت هم واقعا شخصیت عجیبی بود ویجورایی حس خوبی به آدم میداد.اما به هیچ وجه به اندازه جولیت عاشقش نبودم.کنت پسره ومن به پسرا یه حس یه جوری دارم:/نمیدونم چرا.آه جولـیت...قلبم دردمیکنه...
    روی جلدکتاب یه جمله از جی اشـر(نویسنده ۱۳دلیل برای اینکه...)چاپ شده به این مضمون که:هیچ چاره ی دیگری ندارید بجزاینکه درجای جای این کتاب گریه کنید.
    ولی من فقط باپایانش گریه کردم واحساسات عجیبی داشتم.
    وقتی هنوز کتابو شروع نکرده بودم واکنشم به این جمله کاملا بی تفاوت بود.بنده نظرجی اشر روقبول ندارم.
    اوایل کتاب وحتی وسطاشم که بودم اینو باورنداشتم وهربارکه میدیدمش یه پوزخندمسخره میزدم وردمیشدم.
    امادقیقا فصل آخربودکه به معنای این جمله پی بردم وفهمیدم دست کمش گرفتم.داستانی بودکه بشدت تحت تاثیرم قرارداد.بشدت حس های مختلفی رودرمن زنده کردکه اسمی نمیتونم براشون بذارم.خیلی خاص بودبرام و واقعا فکرنمیکردم اینجوری بشه.خودتون میدونیدکه من بی خودی ازچیزی تعریف نمیکنم.مخصوصا با اون پایان باشکوه وغافلگیرکننده ش،من همیشه بی احساسم ونمیتونم اشک بریزم ولی مطمئن باشید توی دلم دارم هق هق میکنم براش.حتما بخونیدش.بخونیدش.من که واقعا خوشحالم ازخوندش و خب خیلی وقت بودکتابی انقدر منوغرق حس های مختلف نکرده بود.شاید ازهمه ی کتابهای بالابهترنباشه،ولی خاصتربود.اینایی که میگم دلیل براین نیست که خودتونو برای خوندن یه شاهکـارآمـاده کنید.نه قطعا شاهکارنیست.حتی کلمه فوق العاده هم براش بکارنمیبرم.من باچیزی که تحت تاثیرم قراربده اغراق آمیزبرخورد نمیکنم که بگم بی نظیره وعالیه و...
    فقط خاص بودواین خاص بودنشوخیلی دوست داشتم.ترجیح میدم بذارمش تودسته ی خیلی خوب تافوق العاده ها.
    نقطه ضعفی که میتونم بهش بگیرم،شخصیت پردازی خیلی ضعیف الی والودی بودکه من اصلا هیچ نظری راجبه این دوتا ندارم واگه بهم بگن فرقشون باهم چیه هم نمیدونم چی بگم.اصلا شخصیت هاشون بازنشده بودوخیلی ضعیف بودشخصیت پردازیشون برعکس شخصیت عالـی جولیت،وبعدازاون سامانتا،کنت ولیندزی(که باوجودی که اوایل ازش متنفررر بودم ولی بعدکم کم حسم بهش خنثی شدودیگه متنفرنبودم).حتی شخصیت آناکارتولو هم باوجودفرعی بودنش شخصیت پردازی خیلی خوبی داشت اما به این دوتاشخصیت اصلا نپرداخته بود وکلابعضی شخصیتا روانگارالکی وارد داستان کرده بود.
    ومشکل بعدی هم اینه که،تو روند این داستان کلی میشه سوتی پیداکرد(که البته طبیعیه)ولی من نادیده ش میگیرم ولذت خوندن یه کتاب خوب وعمیق و ...و ...و...متفاوت رو با این چیزاازخودم نمیگیرم.
    عجیبه ولی این اولین کتابیه که به شدت مشتاق دیدن فیلم ش هستم وامیدوارم فیلمش خوب باشه وگندنزنه به احساسات وتصوراتم.وگرنه خیلی عصبانی میشم.اگه بخشای خوب داستانوحذف کرده باشن،اگه بازیگرایی که برای نقشهاشون انتخاب میکنن باتصورات من تفاوت داشته باشن(علی الخصوص بازیگرنقش جولیت)واگه فیلم ضعیفی باشه واقعا اعصابم خوردمیشه.حالابهتره قبل ازدیدنش برم  یه سر نظرمنتقدا روبخونم بعدتصمیم بگیرم
    ***
    حس خوبی دارم‌.تصورمی کنم نشستم توی کتابفروشی ساکت وآروم خودم ودارم کتاب می خونم‌.صاحب کتابفروشی هم همینطور(کارآگاه نیست چون اون فقط شبهاکتاب می خونه)هیچ صدایی نمیاد‌.به جز صدای دوست داشتنی کولـر(عاشقشم😿)وگهگاهی صدای ورق خوردن کتابها.مشتری هم زیاد نمیادتو،که مزاحممون بشه.چون،میدونید دیگه،کتابفروشی هامشتری زیادی ندارن!
    وقتی کتاب روتموم کنم می تونم بعداراجبش باکتابفروش صحبت کنم.همه شونوخونده.
    راجبه این شخصیت کتابخونم یکم صحبت کنم(همـون کاراگاهaهستش).وای این خیلی به من حس خوب می ده*___*کلا آدم جالبیه.خب چندشب پیش قراربود بره بیمارستان پیش یه نفربخوابه،باخودش کلی چیزبرده بودازجمله آدامس(اکشن که بیدارش نگه داره:||) وقهوه ساز ویدونه کتاب!(مگه میشه شبش بدون کتابخوندن بگذره؟)هیچی دیگه کلاخوش میگذره وقتی قرار باشه *اون* ازتومراقبت کنه.بـراش کتاب خوند وازاین حرفا.وقتی منم کتاب میخونم اگه حس کنم این کتابیه که اون خونده،وبراش رویا پردازی کنم که کی وتوچه موقعیتی خوندتش و...کتاب خوندن هم برام شیرین ترمیشه.کلا این دوتاشخصیت کتابخونمو خیلی خیلی دوستدارم.کلا کتاب خوندن تاثیرمیذاره رو رفتار آدم ومن عااااااشق طرز رفتارشم کلا شخصیت خیلی خاصیه.میدونیدشخصیتای من همه شون متفاوتن ومن دوست دارم باهاشون کلـیشه های احمقانه روبشکنم.مثل دخترای قوی،وآدمای کتابخون اجتماعی.برعکس کلیشه ای که همه فکرمیکنن(کتابخوناآدمای درونگرایی هستن که تودنیای واقعی زندگی نمیکنن وبه جزکتاب خوندن کاردیگه ای ندارن:|)به شدت اجتماعیه وهمین کتاب خوندن کمک زیادی توی ارتباط برقرارکردن با دیگران بهش میکنه.تواون تست هم که شد89%برونگرا.
    با اینکه آدم زیاد سطح بالایی نیست اما...همین که خونش باکتاب هاوقصه هاپیوند خورده،دلیل کافیه برای دوست داشتنی کردنش برای من.دومین دلیل،اینکه،اخلاقیات خاصی داره.سوم،این نمادیه ازگذشته برای من.تازه کشف کردم که ایشونو من توی تابستون دوسال پیش خلقش کردم وهمون موقع هابودکه بایداون یکی شخصیت قبلیمو که یه مدت بدجوری باهاش خوگرفته بودمو ول میکردم وایشونو میاووردم روی کار(همه ی اینا ناخود آگاه اتفاق میفته)و شخصیت ایشون بتدریج شکل گرفت در زمان های خاصی.توی اون روزای خاص وهمون موقع گلش سفت شدپس دیگه از ریشه برمیگرده به اون دوران وهرچقدرم همراه من تغییر کنه ذاتش عوض نمیشه.ذات سرخوشی که من قبلاداشتم.اون دوران که باکلمات قابل توصیف نیست ومن اون زمان تحت تاثیر هرچیزی بودم وفکرم مشغول هرچیزی که بود ناخود آگاه روی این شخصیتمم تاثیرمیذاشت وهمین باعث شکل گرفتن شخصیت ش شدوحالا دوستش دارم چون اون برای من نماد پاکی گذشته هاست و ویژگی های همون شخصیت هایی روداره که من اون زمان جذبشون میشدم والانم خیلی دوستشون دارم وبهم حس خوبی میدن.پرانرژی وشاداب وشیرین وماجراجو.کسایی مثل ای سوک که همیشه میگفتم شبیهشه یا مثلاپاک هاو...
    دیوونه ترازمن ندیدید نه؟
    من این دیوونگیو دوست دارم.زندگی باشخصیتهامو دوست دارم.
    قبلا یکی میگفت پایان برای من اهمیت اونچنانی نداره چون من توسیر داستان زندگی کردم
     وازش لذت بردم پس نمیشه گفت یه پایان آب بندی اهمیت چندانی داشته باشه.
    نمیدونم.خب هرکس یه نظری داره امامن مخالفم ودلیلم؟خب من اینهمه راه داستانو دنبال میکنم که چی؟که آخرش برسم به جمعبندی.بفهمم اینکه اینهمه وقت باارزشمو گذاشتم،تهش چی شد؟واگه اب بندی والکی باشه حس میکنم به شعورم برخورده.
    من داستانـو با پایانش بطورکلی قضاوت میکنم.درسته که هیچ وقت زیبایی های حین داستانو نادیده نمیگیرم ونقاط قوتشو هم میگم حتما،اما بهرحال فکرکنید مثلا یه داستان فوق جذاب وپرکشش بایه قلم روون وزیبا،شماروبدجوری شیفته ی خودش کنه ودرآخربرسید به یه پایان چرت وبی معنی...توذوقتون نمیخوره؟حس میکنید بهتون توهین شده اصلا.یا لا اقل من که اینطور فکرمیکنم.
    شروع هم مهمه.اماخب اگرضعفی هم داشته باشه شاید ادامه ی داستان بتونه ضعفهای آغازش روبپوشونه اما اوج،و پایان،ازهمه چیزمهمترن.
    امیدوارم بهتون کمک کرده باشم وموفق باشید^^

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • شنبه ۱۸ بهمن ۹۹
    بعضیا توکل زندگی شون نگرانیاشونو درمیون نمی ذارن.
    مثلابگن خیلی سخته...
    یازیادی دردناکه..
    هیچ وقت همچین چیزایی نمی گن وتوخودشون می ریزن.
    شاید...تاروز مرگشون..
    کلبه شون روداخل قلبشون می سازن...وتوکل زندگی شون ازکلبه شون بیرون نمی یان.
    حتی وقتی احساس تنهایی می کنن،هیچ وقت بهش اعتراف نمی کنن.درواقع،ترجیح میدن توتنهاییشون زندگی کنن.
    بیشترازخونواده شون دوستش دارن...
    ...
    آدم ها این حقیقت رافراموش کرده اند اما تونباید فراموشش کنی ...توتاوقتی زنده هستی نسبت به آنکه اهلی کرده ای مسئولی ...

    ..
    درد های بشری من رو میخکوب میکنن ولی زیبایی،اشک به چشمانم میاره..💚~