بدون حرف اضافه ای،ادامه ی کتاب نوشته ها اضافه شدن.❤
پ.ن:سیاست واین کوفت وزهرمارا که پیشکش بزرگان..اما درباب این جریان زندگی مسالمت آمیز..خواستم بگم،دیروز بیرون بودیم ویه خانم بدون حجاب،به خواهر من که چادریه یه لبخند خیلی بزرگ زد وبراش دست تکون داد. واین قشنگترین چیزی بود که تو این چند روز دیده بودم. ="))))) (حقیقتش یجوری بود که انگار می‌شناستش ورفیق چندساله‌شو دیده‌!)
راستشو بخواید، من خودم باوجودیکه یکی دوتا دوست غیر محجبه هم قبلا داشتم،ولی معمولا از این افراد می‌ترسیدم یه‌جورایی. وقتی از کنار هم رد می‌شدیم همش حس می‌کردم،اینا از من متنفرن ودارن با بیزاری نگاهم می‌کنن. ولی خب این چند روز،حس می‌کنم انگار همون‌طور که محجبه ها سعی دارن بگن،به ولله ما باهاتون مشکلی نداریم،دوستتون داریم وبهتون احترام میذاریم،متقابلا غیر محجبه ها هم سعی دارن همینو بگن واین خیلی قشنگه^^ در جریان راست ودروغِ چادر کشیدن از سر خانم ها واینا اصلا نیستم. اما تجربه به من نشون داده که همون‌طور که توی قشر محجبه خوب وبد هست،غیر محجبه هم همینطوره. تاحالا برخوردم به غیر محجبه هایی که بهم توهین کنن. که البته من واقعا درکشون می‌کنم. می‌فهممشون که این رفتار از کجا میاد. همون احساس ترسی که من نسبت به اونا داشتم اونا هم نسبت به من دارن واین غم انگیزه. اما به غیر محجبه هایی هم برخوردم که واقعا بهم احترام گذاشتن وخیلیم باهم اوقات خوش وزیبایی گذروندیم.
پس چقدر خوب می‌شه که،وقتی یه رفتاری از یه نفر می‌بینیم،تعمیمش ندیم به همه. نه همه ی محجبه ها مثل گشت ارشاد وحشی‌ن،نه همه ی غیر محجبه ها مثل یکی دونفر مجهول الحالی که به خانم های چادری تعرض کردن هستن. نمی‌دونم کسایی که اون‌کارو کردن با چه منظوری کردن وکی بودن اصلا،ولی هرچی که بود،الان هدفشون نتیجه ی عکس داده ورابطه ی ما دو گروه داره به سمت وسوی قشنگ‌تری می‌ره.❤ من این چند روزی که از خونه بیرون رفتم برخلاف انتظارم،نسبت به قبل حس امنیت بیشتری داشتم. لااقل فهمیدم که دوستانم بیشتر از چیزین که فکر می‌کنم ودشمنانم هم کمتر..
بیاین گول بازی های کثیف سیاسی رو نخوریم. 

"کلمات، همیشه این قدرت را ندارند که آدمهای خیلی خوشحال یا خیلی غمناک را راضی کنند زیرا انتهای خوشحالیِ زیاد یا غصّه ی زیاد، سکوت است! "
-آنتوان چخوف-

+عنوان پست برگرفته از قسمت اول سریال "وقتی هواخوبه پیدات میکنم"

​​​​​​

هزار خورشید تابان-خالد حسینی:
درد،درد ودرد..!
یه وقتایی واقعا نیاز داشتم،سرم رو از کتاب بکشم بیرون،برگردم به دنیای واقعی برای اینکه فقط نفس بکشم! مثل غواصی که برای نفس تازه کردن میاد بالا.
روحم درد گرفت با این کتاب ونه فقط روحم،که حتی جسمم هم درد گرفت..!
درد توی این داستان،از همه رنگ وهمه نوع وهمه شکل پیدا‌ می‌شه. ولی اون دردی که کشنده تر از بقیه بود،درد زن بودن بود. اونهمه تبعیض،اونهمه خفت وخواری که یه زن باید تحمل کنه وتازه کاملا عادی هم باشه. من نمی‌تونم. کلا تبعیض وظلم وبی انصافی رو نمی‌تونم تحمل کنم اما تبعیض وظلم نسبت به زن رو یه جور دیگه نمی‌تونم تحمل کنم. اونقدر فضایی که انقدر نسبت به زن نگاهشون زننده باشه برام غیرقابل تحمله که واقعا به مرز بالا آوردن می‌رسیدم موقع خوندن کتاب.
جدای از اینا قلم وسبک روایتش رو دوست داشتم. وداستان خوبی هم داشت. داستان جداگونه ی دوتا زن رو روایت میکرد به اسم مریم ولیلا،ویه جایی این دو داستان بهم متصل میشدن. رفاقت مریم ولیلا تنها بخش قشنگِ داستان بود،پختگی وصبوری لیلا که مریم درد کشیده رو آروم کرد. وقتی هردوشون توی خونه ی دیو زندگی می‌کردن،اما برای خودشون دلخوشی های ساده ساخته بودن با دوستی عمیق ومحکمشون که یجورایی،رابطه ی مادر-دختری هم بود.
شخصیت لیلا رو دوست داشتم. جسور،قوی، باهوش وبا وجود سن کمش خیلیم پخته بود. بهش اعتماد داشتم همیشه. به انتخاب هاش وتصمیماتش. خدا این جور کارکترای مونث رو زیاد کنه صلوات😂
بنظرم اواخر داستان،سیر صعودی ای که پیش گرفت یکم کلیشه ای بود ولی بخدا که راضی بودم . نیاز داشتمممم بهش. فقط مریم خیلی گناه داشت.
با اینکه قلم نویسنده رو پسندیدم،ولی برای خوندن بقیه ی کتاباش یکم تردید دارم. مطمئن نیستم که آمادگیشو دارم یکبار دیگه با این حجم از مصیبت ورنج وغم روبرو بشم یا نه.
شماهم اگه از تحملتون مطمئنید بخونیدش.

بادام-ونگ پیونگ سون:
اولین کتاب کره ای بود که می‌خوندم وبا وجود همه ی سادگیش خیلی به دلم نشست. کتاب،یه کتاب کم حجمه که داستان ساده ای رو روایت میکنه وبنظرمن در نوع خودش به شکلی خیلی زیبا.
درباره ی پسریه که مادرزادی،احساساتو حس نمی‌کنه. این کتاب بهمون یاد آوری می‌کنه که چه موهبت بزرگیه حس کردن. احساسات چقدر زیبا وفوق العاده‌ن. چیزی که ازش غافلیم،یا شاید خیلی وقتا آرزو کنیم کاش نداشتیمش. 
نمیدونم واقعا همچین بیماری ای وجود داره،و واقعا هم به این راحتی درمان میشه یا نه. ولی هرچی که هست،نوشتن درباره ی یه چنین شخصیتی خیلی خیلی باید کار سختی باشه. نمیدونم از دست نویسنده در میرفت یا عمدی بود😂ولی همون لی سو هم بعضی وقتا یهویی یه نشانه هایی از احساسات از خودش نشون میداد. واون اوایلش به شدتتتت منو یاد وایولت مینداخت. پایان داستان هم راضی کننده بود.
کتاب خیلی روون نوشته شده بود وترجمه هم عالی بود.
فقط بنظرم جا داشت داستان یه کوچولووو،بیشتر بسط داده بشه. مثلا به اون دختره دورا،جا داشت بیشتر پرداخته بشه. یا مثلا گن،درسته که شخصیتشو خیلی خوب دیدیم ولی از گذشته ش چیز زیادی دستگیرمون نشد.
به هرحال،این کتاب شاهکار نبود ولی خوندنی ولذیذ بود و واقعا لذت بردم ازش. دکتر شیم هم خیلی دوست داشتنی بود^-^ 

بادبادک باز-خالد حسینی:
*هشدار امنیتی:قبل از شروع کتاب باخودتون قرص قلب بردارین*
گفتم مطمئن نیستم بازم کتاباشو بخونم. ولی واقعا خوشحالم که اینو خوندم. چون اگرنه هیچ وقت با شخصیت "حـسـن" آشنا نمی‌شدم. TT واصلا تمام قلب من از آنِ اوست‌..!
درد انواع واقسام مختلفی داره. این کتاب مثل اون یکی،خفقان آور نبود. نفس رو تنگ نمی‌کرد. بجاش به کمکمون میومد برای این‌که احساس شمعی که ذره ذره آب میشه رو کاملا درک کنیم. هزار خورشید تابان احساس خفگی،غربت وبی کسی می‌داد. اما بادبادک باز، مثل وقتیه که خونت به جوش میاد،ولی هیچ کاری ازت بر نمی‌یاد. هممون میدونیم اشکی که از روی غم یا شادی ریخته میشه چقدر نابه. ولی تاحالا تجربه ی اشک از سر خشم رو داشتید؟ داغی وسوزشش رو چشیدید؟ این کتاب دقیقا برای من همون بود.
به قول سارتر:من در تن همه ی مردم رنج می‌کشم،من روی همه گونه ها سیلی می‌خورم،من با مرگ همه می‌میرم.!! 
قلم آقای حسینی گیراست وداستان پردازی توجهتون رو جلب میکنه. هرچند بنظرم یکم اضافه گویی داشت ومی‌تونست از اون بخشایی که اهمیت چندانی ندارن(ماجراهای امیر تو آمریکا،عاشق شدنش وازدواجش)زودتر بگذره وانقدر مفصل بهشون نپردازه.
از اون جایی‌که شخصیت اصلی بخش بیشتر زندگیش رو توی آمریکا میگذرونه واز افغانستان دوره،این کتاب به اندازه ی اون یکی وحشتناک نیست. اما درد عمیقی که از اول توی قلبمون میکاره همیشه همراهمونه..
حسن. چقدر این شخصیت شیرین،مظلوم وعزیز بود. تمام مدت فقط یه آرزو داشتم،بتونم یه لحظه برم توی داستان ومحکم بغلش کنم. اصلا اگه میرفتم اونجا،باخودم میاوردمش. نمیذاشتم اونجا بمونه.
چطوری میتونست اون حجم از معصومیت، وفاداری،بزرگواری،بخشندگی،معرفت وهمزمان مظلومیت رو تو وجودش جا بده؟؟ هیچ وقت درکش نکردم. چطوری تونست امیر رو ببخشه؟ چطوری تونست همه‌چیزو فراموش کنه؟ چطوری تونست بازهم دوستش داشته باشه وازش با احترام برای بچه ش حرف بزنه؟ چطوری تونست انقدر وفادار بمیره؟ چطوری تونست تا آخرین لحظه ذره ای کینه ونفرت به قلبش راه نده؟ در یک کلمه،چطوری تونست توی این دنیای کثیف انقدر انسان بمونه؟ حتی از مادرشم یه ذره دلخور نبود،یا اگر بود هیچ وقت نشون نداد. مادری که اینهمه سال ولش کرد وبراش مادری نکرد. اما به محض برگشتنش،حسن بدون هیچ حرف وسوالی،تمام وکمال نقش پسر رو براش اجرا کرد. انگار اصلا بدی تو ذاتِ این بچه نبود. (جالب این که از اولین لحظه ای که شروع به خوندن کتاب کردم رنگ حسن توی ذهنم سفید بود. همیشه سفید تصورش می‌کردم. وبا لباس سفید(متمایل به شیری). از اول،تا آخر. ولی من که از همون اول خبر نداشتم اون یه همچین کارکتر سفید وروشنیه TT)
فکر میکردم این فقط خصلت خونواده ی فاطمه ی ماست که انقدر مهربون وشیرین باشن،اما با شخصیتِ حسن فهمیدم نخیر،این شیرینی،مهربونی و نجابت انگار توی خون همه ی مردم هزاره ست..(نمیدونم چند نفر اینجا میدونن،ولی اگر تاحالا خبر نداشتید،دوستای من،حانیه وفاطمه هردوشون افغان هستن وهردوهم هزاره‌ن..البته حانیه مال بامیانه و فاطمه مال مزار شریف..بخاطرهمین اون نگاه تبعیض آمیز به هزاره ها،دوبرابر خون منو به جوش میاورد وروح وروانمو بهم می‌ریخت. من جدا خبر نداشتم توی افغانستان بهشون اینجوری نگاه میشه. امان از این تحقیر ها وتبعیض های نژادی وقومیتی. امان از این رفتار های نفرت انگیز بنی آدم. یه چیزی اون ته تهای وجودم دلش میخواد بگه وقتی اینطوری با هم نوع،هم وطنتون رفتار میکنید،پس بلاهایی که سرتون اومد حقتونه..! +بعد خوندن کتاب رفتم ازشون درباره همین پرسیدم قشنگ معلوم بود دلشون پره حانیه می‌گفت نمیدونی که چقدر سگن..🤐)
خلاصه حسن انقدر دوست داشتنی بود که واقعا دلم نمیخواست حضورش تو داستان انقدر کم باشه. یکی از ایرادات کتاب برای من،این بود که شخصیت حسن پر پتانسیل تر وفوق العاده تر از اونی بود که به این شکل ازش استفاده بشه. می‌تونست خیلی خیلی حضور پررنگ تر موثر تری داشته باشه توی داستان وآخ که اگه میشد چی میشد.
وحقیقتش یه مشکل خیلی کوچیک هم با خود شخصیتش داشتم. کاش این وفاداری خالصانه برای یه آدم با لیاقت تر خرج می‌شد. """"(
حسن. مظلوم. درست مثل صاحب اسمش. تاحالا هیچ اسمی درنظرم انقدر برازنده ی یه کارکترنبوده.
از شخصیت امیر متنفرم. حتی تا آخرش نتونستم ببخشمش. می‌دونید،داستان‌ها اگه یه چیز بهم یاد داده باشن اون اینه که،قضاوت کردن آدما اصلا راحت نیست. وقتی به عمل یه شخصیت فکر می‌کنم،از خودم می‌پرسم نظرت درمورد کاری که کرد چیه؟ ویه صدایی تو وجودم پاسخ میده،چرا تو باید نظری داشته باشی اصلا؟ کی هستی تو؟ قاضی ای؟ خدایی؟ به تو چه؟ راحت نشستی تو خونه ت درمورد آدما حکم میدی. مگه خودت توشرایطش بودی که مطمئن باشی واکنش خودت فرق داره با اون؟ سخته برام قاطع نظر دادن. اما بعضی جاها،بعضی وقتا واقعا نمی‌شه. واقعا دلم میخوادباصدای بلند نفرتمو از عمل بعضیا ابراز کنم. من بخاطر نشستن ونگاه کردنش ازش متنفر نیستم. هرکسی ممکنه اون لحظه خشک بشه. نتونه تکون بخوره. تردید کنه، بترسه وخودشو بزنه به ندیدن ونشنیدن. اما تنفر من بابت اون فکر هاییه که از سرش گذشت و نه فقط اون لحظه حتی بعد ها هم ادامه داشت.
" اون که فقط یه هزاره ای بیشتر نیست..؟ " 
" مگه ارزش یه هزاره بیشتر از یه قربانیه برای گل وبلبل شدن رابطه ی من وپدرم؟ "

این یعنی نهایت وقاحت وبی‌شعوری. ممکنه یه نفر ترسوی دوعالم باشه،ولی بی‌شعور نباشه. این آدم شاید رقت انگیز باشه ولی شرف داره به یه بی‌شعور . هرچقدر حسن وفاداری و خوبی رو در حق امیر تموم کرد،امیر توی جواب دادن به خوبیاش سنگ تموم گذاشت. توی نامردی،توی.. واقعا کارکتری نبود که بشه دوستش داشت. اون جوری که حسن رو دست مینداخت. اونجوری که فقط موقعی که دورش خلوت بود میخواستش،اون نگاه از بالا به پایینی که بهش داشت..خلاصه که حسن خیلی از سرش زیادی بود. 
کاری که برای بچه ی حسن کرد هم وظیفه اش بود وجبران یک هزارم از اون خیانت وگناهی که در حق حسن مرتکب شد هم نمیشه بنظر من. (میدونین از چی خیلی خوشم اومد؟ اینکه رفتن آمریکا وفهمیدن زمین گرده. شاید تو کشور خودت ارباب باشی اما یه جا دیگه خدمتکار بدبختی بیش نیستی. پس وقتی در برابر یه نفر که طبقه اجتماعی‌ش‌ باهات متفاوته قرار میگیری،هو برت نداره،احساس خدا بودن بهت دست نده!! هیچ فرقی باهاش نداری وهر لحظه ممکنه خودت جای اون قرار بگیری.)
بچه ی حسن هم که اصلا... به قول یکی از شخصیت های داستان،بعضی وقتا مرده ها خوشبخت ترن! داشتم فکر میکردم ببین چه بلایی سر روح وروان این بچه اووردن که بچه ی به این کوچیکی دست به عمل سنگینی مثل خودکشی میزنه. وباخودم می‌گم،سهراب از دست اون کثافتا نجات پیدا کرد. ولی هنوز کلی بچه اونجاموندن. کلی بچه...کلیییییی بچهههههTTTTTTT
اما درمورد خود کتاب،راستش بنظرم طرح کلی داستان خیلی ساده بود. منظورم این نیست که بد بود،ولی فوق العاده وشگفت آورهم نبود. هزار خورشید تابان از نظر داستانی جذابیت بیشتری داشت. اما به عنوان اولین تجربه ی نویسنده،بادبادک باز هم اثر تمیز وقابل قبولیه. توی به غلیان در اوردن احساسات موفقه،قلم روون ودل نشینه،کشش خوبی داره وغافلگیری های به اندازه وبه جا،وخیلی خوب مارو با حقایقی که توی افغانستان جریان داره آشنا می‌کنه. خودم اینو از هزار خورشید تابان بیشتر دوست داشتم. یکی به دلیل فضاش که راه تنفس بیشتری داشت ویکی دیگه هم بخاطر اینکه توش یه شخصیت مورد علاقه داشتم. اما درمورد شخصیت پردازی هم میخوام بگم،هرچند خیلی خوب شخصیت پردازی شدن وحس ولمس کردنشون برای مخاطب راحته،اما اونقدرا که باید عمیق وچند بعدی نیستن. مثلا امیر،نماد یه شخصیت بزدل وبی خاصیت تمام عیاره. بی هیچ ابعاد خاصی. حسن دسته ی گله. ولی نه بیشتر. وآصف هم خود خود شیطانه.(هرچند چون عقیده دارم انسان ها میتونن بی نهایت پست باشن وروی شیطانو هم سفید کنن،کارکتر آصف رو اونقدرا غیر واقعی نمیدونم وبنظرم مثلش فراوون تو دنیای کثیف ما وجود داره.نمونه ش خود طالبانِ خاک برسر!) 
نتیجه گیری کلی این که کتاب خیلی خوبیه ولی پاش رو از این سطح فراتر نمی‌ذاره وبه سطح یه داستان شاهکار وخیره کننده نمی‌رسه. البته ازنظر من!  
+فقط اون تیکه ایش که می‌گفت از نظر بیشتر هزاره ای ها ایران یه جور مأمنه.یعنی فقط قلب بود که میریخت ازم. *___* بیاین بغلم اصلا کیوتااای مظلومِ دوست داشتنی T^T 
نکته ی دیگه ای که یادم رفت بگمم این بود که چقدر ذوق می‌کردم وقتی میدیدم از شاعرای ایرانی انقدر یاد کرده واینطور که معلومه سلیقه ی من وآقای حسینی توی شعر وشاعر بهم نزدیکه😅. این از فردوسی که اصلا جان من است..هزار خورشید تابانم که وقتی دیدم همون اولش اسم صائب تبریزیو اورده یعنی اکلیلا ازم پاشیدننننننن بیروناااا..TT راضیم ازت مستر حسینی دمت گرم!

شور زندگی(زندگینامه ی داستانی ون گوگ)-اروینگ استون:
این کتاب رو تازگی مائو چان معرفی کرده بود. اول دیدم مترجمش استاد ابوالحسن تهامیه که بنده عاشقشونم ویکی از کتابهای با ارزش برای من یعنی "تصویر دوریان گری" رو ترجمه کردن. بخاطر همین کنجکاو شدم. تیکه هایی که مائو چان از کتاب گذاشته بود که دیگه کلا هوش از سرم برد. چون کاملااااا حال وهوا وسبک تصویر دوریان گری رو داشت. همون جا کتاب رفت توی لیستم ونمی‌تونستم برای خوندنش صبر کنم ولی نمی‌دونستم باید چطوری به دستش بیارم چون خیلی حجیم هم بود. 
تا این که یه روز کتابخونه بودم وهمینطور که داشتم رد می‌شدم چشمم به اسم ون گوگ افتاد وچند ثانیه طول کشید تا چیزی تو سرم جرقه بزنه!! برگشتم دوباره خوندم وناباورانه دیدم نوشته:شور زندگی~
دیگه کم کم دارم عاشق کتابخونه مون می‌شم. اصلا میخواستم اون لحظه خم بشم زمینش رو ببوسم😂 باورمممم نمی‌شد انقدر راحت وبدون خونریزی به دستش اورده باشممم=))اونم چاپی شو. 
راستش من زیاد با شخصیت ون گوگ آشنایی نداشتم وکلا درموردش مطالعه نداشتم. ولی خیلی خوشم اومده ازش. نمی‌دونم چقدر از کتاب حقیقت داره ولی،ون گوگ بسیار به دلم نشسته. هم اینکه فهمیدم شباهت های زیادی به هم داریم. اونم مثل من یه آدم گوشه گیر وغیر اجتماعی وآرمانگراست که کلا سبک زندگی وعقایدش با تمام مردم فرق داره وچقدر میپسندمش من. روحیه ی هنری و عقایدش هم. این‌که مردم بی دلیل والکی الکی ازش بدشون میاد :// وهمینطور اون شخصیتِ انسانی و واقعی ای که داره.اینطور نیست که فقط حرف بزنه وشعار بده. در عمل هم خیلی صادقه. هرچند که کمی هم دیوانه هست😅ولی این مدت زیاد آدمهای حال به هم زن دیدم. وقتش بود. واقعا وقتش بود راجبه یه آدم واقعیِ واقعی بخونم(ترجمه:انسان حقیقی که شخصیت ساختگی نباشه و واقعا وجود داشته باشه) 
درسته که از اون دسته شخصیت هایی نیست که به وجد بیارنم،ولی باهاش احساس نزدیکی وراحتی زیادی می‌کنم و دوستش دارم>>>>>>> فقط کاش انقدر عاشق نمی‌شد-___-
دلیلی که باعث می‌شه کاملا دوستش نداشته باشم،بی عقلی هاشه. مثلا ازدواج مسخره ش با کریستین رو اصلا نپسندیدم. خیلی نسنجیده و از سر جوگیری بود. باباجان تو خودت به نون شبت محتاجی وهمش باید دست به دامن برادر کوچیکترت بشی. حالا میخوای یه زن ودوتا بچه رو هم سرپرستی کنی؟ :|| عقلت کجاست آخه؟
کتاب هم مثل یه شیرینی خوشمزه ی خیلی بزرگه که تو دهن آب می‌شه. انقدر روون ودل نشین ومطربه که حتی وقتی از غم ودرد ومصیبت ورنج مینویسه هم زیباست. بهرحال زندگینامه ی یه هنرمنده و هنره که داره تو این کتاب تنفس میکنه. متن کتاب،روحت رو نوازش می‌کنه وکاملا معطره..!
واینکه کاش ماهم یه برادر کوچیکتر مثل تئو داشتیم آخه این انصاف نیست چطوری انقدر خوب بود؟چرا روزیِ ما نمیشن اینا؟
~هنگامی که روحش به این خوبی تغذیه می‌شد،غذای جسم به چه کارش می آمد؟~
~پدر،طبیعت همیشه با هنرمند از در ستیز در میاد. ولی اگر من کارم رو جدی بگیرم،این نیروی مقاوم موفق نمی‌شه منو گمراه کنه~
~یه هنرمند باید اهل قمار باشه وانتظار هرچیزی رو داشته باشه پدر!~
~_پول از آدم حیوون می‌سازه!
 _درسته،هم بودش وهم نبودش!~

کمی‌ دیرتر-سید مهدی شجاعی:
این کتاب=آینه ی واقعیت..!
توی روایات به این موضوع خیلی اشاره کردن،وقطعا با آدمایی که دور وبرمون می‌بینیم هم،چندان برامون چیز عجیب ودور از ذهنی بنظر نمیاد. یه لحظه تصور کنید،همین الان امام زمان صلوات الله علیه ظهور کنن. اطرافیانمون وحتی خودمون، چه برخوردی با ایشون داریم؟ آیا به برخورد شایسته حتی ذره ای نزدیکه؟ آیا سمعا وطاعتا هستیم؟ به ولله که نه! نیستیم. 
همه قربون صدقه می‌رن. ادعای جان برکف بودن دارن ولی..با قاطعیت تمااام برای حضرت تعیین تکلیف می‌کنن!! O___o طوری که مثلا انگار خودشون خیلی خیلی بهتر از امام،خیر وصلاح ومنفعت رو می‌فهمن. بله کاملا هم همینه. چون آدما همیشه وهمیشه تابع رای ونظر وهوا وهوس خودشون بودن نه حرف معصوم.
واین به وضوح توی کلام معصومین هست. از نمونه هاش میشه به این اشاره کرد که؛به امام زمان گفته می‌شه تو یه دین جدید آوردی! تو کافر شدی! وچقدر امام شناسی این مردم تاسف آوره..که نفهمیدن امام اصل دینه! امام خودش دینه وخودش قرآنه پس چطوری می‌تونه یه دین جدید بیاره یا کافر بشه؟
حکایت این کتاب،حکایت دنیای ازهمه رنگ وحرفای وشعارای توخالی ما آدماست..که امیدوارم لا اقل،بتونه یه تلنگری باشه که به خودمون بیایم وبپرسیم از خودمون،دنبال چی هستیم؟ آیا واقعا توی همه ی ادعاهامون صادق هستیم یا صرفا لقلقه ی زبونمون شده وبهش عادت کردیم؟ وقتش نشده دست برداریم از دورویی وباخودمون واماممون رو راست وصاف وصادق باشیم؟؟وقتش نشده بریم بفهمیم چیزی که سنگشو می‌زنیم به سینه اصلا چیه؟کاش بالاخره یه روزی دست برداریم از شعار ویکم واقعی‌تر بشیم..
مشکلی که با کتاب داشتم این بود که متنش خیلی پیچ وتاب داشت یعنی سرگیجه آور بود. داشتن حرف می‌زدن هی صغری وکبری می‌چیدن وحاشیه می‌رفتن :|| من کتابای دیگه ای که قبلا از آقای شجاعی خوندم باهاشون مشکلی نداشتم ولی اینجا دیگه زیاده روی شده بود بنظرم. یکی از چیزایی که بسی رومخ منه اینه که سریع اصل مطلبو روشن نکنی وهیییی حاشیه بری :|||
وگرنه غیر از این مورد کتاب فوق العاده ای بود ومفهوم فوق العاده ای داشت وبخونید. عاجزانه. بخونید.از خوندنی ترین هاست مخصوصا توی دنیای امروز. :))))آخ که حضرت صاحب الامر چقدر غریبه.
آخ که یه سخن دارن که خود درده. قدْ آذانا جُهَلاءُ الشّیعَةِ وَحُمَقاؤُهُمْ

نادانان وکم خردان شیعه مارا آزار می‌دهند..~
ومن به فور می‌بینم‌شون. خدانکنه که خودمم جزوشون باشم وندونم خدا نکنهههه..

~هنوز به آداب حرف زدن با آقا مودب نشدیم. چطور به خودمون اجازه میدیم با اینهمه هیاهو وغوغا،اومدنشون رو طلب کنیم؟~
~مصیبت اصلی آن‌جاست که خودمان را برای امام نمی‌خواهیم. امام را برای خودمان می‌خواهیم.~

می‌دونید،درس امام زمان شناسی رو فقط وفقط باید از اصحاب امام حسین علیه السلام یاد گرفت. خیلیا رو دیدم می‌گفتن نمی‌دونیم باید چی‌کار کنیم. نمی‌دونیم درست وغلط چیه ومی‌ترسیم وقتی امام زمان اومد ماهم بشیم از اونا که مقابلش می‌ایستن. ولی من می‌گم،بشینید پای کلاس درس عاشورا. داستان اصحاب امام حسین رو بخونید که همه چیزو موبه مو اونجا آموزش دادن.درس ادب،مرام،معرفت،عشق،خلوص،ازخودگذشتگی و.. از خود حضرت عباس علیه السلام گرفته،تااا..وهب اون نصرانی یا جون غلام امام حسین. خودم تازگی‌دارم یه سری داستان درمورد همین موضوع می‌نویسم. شاید یه‌کمشو هم بذارم این‌جا. 

پ.ن:می‌دونید از رو مخخخخخخخخ ترین موجودات جهان می‌شه به کیا اشاره کرد؟ اونایی که فکر می‌کنن اگر یه کتاب معروف ومشهور وپر طرفدارو بر دارن بکوبن،اونم با کلمات قلنبه سلنبه وژستِ باحالا وروشن‌فکرا رو گرفتن،اون وقت خیلی شاخ وخفن می‌شن "-"
بله درسته که مشهور بودن چیزی واستقبال بالا ازش،ارزششو تعیین نمی‌کنه. درسته که معمولا هم این‌جور چیزای عامه پسند اونقدرام با ارزش نیستن ولی نکنید تورو خدا نمی‌دونید چقدر مضحک ومسخره می‌شید آخه!! 😐 این‌که همش بگید فلان چیز کلیشه ست یا نویسنده ش جوگیر واسکل،اصلا باعث نمی‌شه شما خیلی باکلاس دیده بشید ها. اون عینک دودی گنگی هم که روی چشماتون تصور می‌کنید فقط وهم وخیاله. من خودم حتی از چیزایی که گنده می‌شن الکی هم اگه بتونم لذت ببرم،میام زوم می‌کنم رو نقاط مثبتش ومی‌گم اگرچه به اندازه ای که بزرگ شده هم نیست ولی بخاطر این دلایل ارزش خوندن یا دیدن رو داره. (نمونه ش اسکویید گیم) یا اگر واقعا ازش بدم بیاد خب نمی‌خونمش اصلا که بخوام بیام درباره‌ش سخنرانی کنم(وقتی چیزیو تا ته خوندم یعنی حداقل یه نکته ی جالب داشته که تا اون‌جا کشیدتم)نه اینکه بیام اصلا کتاب بخونم که بتونم بکوبمش..!
یه بنده خدا رو دیدم تازگیا ورداشته بود همین بلا رو سر سمفونی مردگان ومردی به نام اوه ویکی دوتا کتاب شنیده شده ی دیگه اورده بود خیلی رفت رو مخم. چون زیاد از این ادا اطوارا بین کتاب‌خون ها می‌بینم://

 

مادر بزرگ،سلام میرساند ومیگوید متاسف است-فردریک بکمن:
بعد از مدت طولانی فردریک بکمن نخوندن،بالاخره برگشتم سراغ اولین کتابی که از این نویسنده شروع کردم وتو همون صفحات اول(تا قسمتِ مرگ مادربزرگ) موندم وشاید همین مرگ مادر بزرگ اول کاری،باعث شد یه حس غریب به این کتاب پیدا کنم ودیگه نخوام ادامه ش بدم.وموکولش کنم به مدتها بعد.
ولی چقدر جالبه که نظرا انقدر عوض میشه بعد از کامل شناختن چیزی. چون اون موقع این کتاب جذبم نکرد ولی الان که تمومش کردم بنظرم بین همه ی کارایی که از فردریک بکمن خوندم،خلاقانه تر،غنی تر وشیرین تر بود.
درباره ی فردریک بکمن چی میتونم بگم. یه نابغه ی جذاب. چه توی ایده ها،چه توی نگاهِ نو وانتقادگر به موضوعات ودنیا،چه توی داستان پردازی وشخصیت پردازی،چه توی توصیف کردن،چه توی خیال پردازی وچه توی واقع گرایی،همیشه نشون داده که کارش درسته!
این کتاب؛سراسر پر از تخیلات شیرین،احساسات مختلف و واقعی،حقایق،غم وشادی و کلی چیزهای دوست داشتنی دیگه ست وشما رو که نمیدونم،اما نویسنده منو که خیلی غافلگیر کرد با ایده های جذابش. تلاقیِ شیرینی های سرزمین خیال،وتلخی واقعیت،به شکل استادانه توی این داستان تصویر شده بود.
واما از شخصیت پردازی براتون بگم.
من عاشق فرآیند شناسوندن شخصیت به مخاطبِ این نویسنده هستم. 
عاشق روش شخصیت پردازیهاش.
اولا که شخصیت ها از ریشه محکم و کاملن.
دوما؛ ایشون میاد ویه شخصیت آزار دهنده رو نشونمون میده. از این آدمایی که شاید دور وبرمونم زیاد داشته باشیم. باخودمون میگیم،اه این دیگه چیه واقعا؟ چرا نمیمیره؟چرا تموم نمیشه؟ چرا انقدر رو مخه؟ وبعد،داستان به همین جا ختم نمیشه. وقتی میبرتمون میذاره کناردست اون شخصیت،تا همون طور که یه فنجون چای مینوشیم به داستان زندگی اون گوش بدیم وبه دنیا از دید اون نگاه کنیم اون موقع متوجه میشیم هیچ آدمی مطلقا؛بد و وحشتناک نیست. حتی اگه به بعضی آدما فرصت بدیم میتونن خیلی دوست داشتنی باشن. البته که هیچ انسانی بی نقص نیست. و فردریک بکمن کاملا میدونه که چطوری بین وجهه ی خوب و وجهه ی بدِ همه ی شخصیتای داستانش تعادل ایجاد کنه. چیزی که منو واقعا شیفته ی این بشر کرده. چون من واقعا از اغراق متنفرم ونمیتونم کارکتر هایی که ذاتا شرور و وحشتناک یا واقعا خوب وبی نقص وفوق العاده و محبوبن رو درک کنم،که متاسفانه زیاد میبینم حتی توی کارای نویسنده های واقعا خوب،اما فردریک بکمن هیچ وقت همچین کارکتری نداشته(سفید ترین کارکتری که ازش دیدم تاحالا،سونیا همسر اوِه بوده^^😁🙏)
خلاصه که،این داستان لیاقتش خیلی بیشتر از این چند خطه. ولی قطعا ارزش خوندن رو داره. باوجود خیلی طولانی بودنش(که ممکنه خسته کننده باشه مخصوصا بخاطر روند آروم کارای فردریک بکمن) ولی از دستش ندید:)))

مرا باخودت ببر-مظفر سالاری:
بالاخره این کتاب نویسنده ی مورد علاقه ی جدیدم رو هم تمومش کردم. ذره ذره میخوندمش تا تموم نشه . قلم این نویسنده شگفت انگیزه. وداستانها چنان رنگ ولعابی دارن که حتی تاریخِ خسته کننده تبدیل به یه نمایش جذاب میشه. حتی اگر ایراد هایی بشه از کارشون گرفت،نمیشه شیرینی متن هاشون رو انکار کرد. 
مدت زیادی نیست باهاشون آشنا شدم ولی هنوز به این فکر میکنم چرا زودتر کاراشونو نخونده بودم.
سبک روایت این کتاب یکم با دعبل وزلفا ورویای نیمه شب متفاوت بود. شاید ساده تر بود..؟ اما این هم جذابیت خودشو داشت. یه کتابچه ی کوچولو بود. بوی کوچه ها وبازار های بغداد رو میداد. بوی ادویه،بوی زعفرون،هل،دارچین،عطریات،سنگ های قیمتی وپارچه های ابریشمی با رنگ های خیره کننده.
تاریخ،مثل همیشه.سرانجامِ خوب ها وبد ها،که هردو تلخن،ولی این تلخی زمین تا آسمون متفاوته.
صفحه ی آخر کتاب،که جزو داستان هم نبود،اشک منو در آورد. عنوانش "اشاره ای به سرنوشت سه تن از شخصیت های این داستان" بود. وهمشون پایان تلخی داشتن. دوتاشون آدم بدای داستان بودن،ونفر سوم یه مرد بزرگ،یکی دیگه از شخصیت های تاریخی که بهشون ارادت ویژه دارم. جناب ابن سکیت. ولی پایان تلخ ایشون کجا وپایان تلخ اون دوتا عوضی کجا.
آخرین جمله ی کتاب،این بود:این رمان به زبان حق گو وآخرین ساعات زندگی آن رادمرد ولایت مدار تقدیم شده است:))))✨
+یادم رفت این نکته رو بگم. خوشبختانه،عاشقانه ی این یکی داستان خیلی ملایم تر وآرومتره وشخصیت دختر داستان هم دیگه کامل واسطوره ای نیست وخیلی معمولی ولی جذابه! 😅👌این خیلی خوشحال کننده بود. هرچند که کارکتر های این داستان خیلی کمتر وچون داستان کوتاه تر بود،پردازششونم سطحی تر بود.

شب صورتی-مظفر سالاری:
این یکیم باز از نوشته های شیرین آقای سالاریه. کلا تا شخم نزنم آثارشونو ول کن نیستم!😂 
بنا به دلایلی من نتونستم این کتابو تا آخر تموم کنم،که حتما یه روزی تمومش میکنم. ولی تا همونجایی هم که خوندم،میخوام از حس خوبش براتون بگم.
بوی توت فرنگی میداد. خیلی شیرین بود. خیلیم خیال انگیز ورویایی. دنیای رنگارنگی که توی قصه ها پیدا میشه(و تضاد جالبی داره با کتابهای تاریخی نویسنده که بی رحمانه وسخت،حقیقت رو با تمام زشتیهاش به تصویر میکشن!) 
اما سراسر کتاب،همه ی صفحه هاش بوی توت فرنگی میداد ومزه ی شکر،تصویر های چشم نواز و رنگین کمونِ طاق زده توی آسمون کتاب، مخصوصا حرفهای آس مندلی که رسما نقل ونبات بودن. آبابا رو هم خیلیییییییی دوستش داشتم. چقدر خفن بود این پدر بزرگ! هم با جذبه هم اهل دل^-^😅 شخصیتا هم مثل آب نبات بودن از شیرینی

.

شکلات-ژوان هریس:
خب من این کتابو خیلی وقتِ پیش،فیلمشو دیده بودم وچون مال خیلی قبله،اونقدری چیزی ازش یادم نمیاد اما میدونم که زیاد دوستش نداشتم. (دلیلی که فیلمو دیده بودم این بود که کارگردانش یه فیلم مال سال 1993 داره با بازی جانی دپ ولئوناردو دیکاپریو واین فیلم اونقدر لعنتیه..اونقدر لعنتیه..اونقدر لعنتی،پر احساس،ساده وقشنگه که وقتی من درباره این یکی خوندم به دلنشینی اونه بی درنگ رفتم سراغش ولی بنظرم حتی به گرد پای اون نتونست برسه این شکلات!) اما وقتی کتاب رو شروع کردم،با وجودی که تمام حال وهوای فیلم برام زنده ویاد آوری شد،ولی واقعا،درست مثل اسمش شیرین وخوشمزه بود.ومنی که بخاطر فیلم،بادید خوبی به کتاب نگاه نمیکردم وبرای شروعشم خیلی دست دست کردم در یه حرکت،چنان مجذوبش شدم که میخواستم مثل یه بسته شکلات ببلعمش!
داستان در مورد زنیه به اسم روشه،که با مغازه ی شکلات فروشی سحر آمیزش وشخصیتِ جذاب وشور انگیزش،رنگ ولعاب وتازگی وروحِ زندگی رو به یه جامعه ی سنتی خاکستری که افکار سختگیرانه ی قدیمی دارن میکشونه. مردمی که فکر میکنن،لذت بردن گناه کبیره ست،رنگ تجمله وزندگی،ریاضت کشیدنه. اما آیا این جامعه روشه رو به این راحتی میپذیره؟ 
سبک نوشتاری کتاب از اون مدلی بود که من عاشقشونم.حرفه ای،ظریف وجزئی نگر. از اون کتابایی که حتی با وجودِ جنگی که درقلبش جریان داشت، حسِ یه عصرِ آروم پاییزی،آبی رنگ پریده با چند تا ابر پنبه ای میداد. دقیقا انگار از لای برگهاش،حرارت بخاری برقی بیرون میزد.
توی فیلم بنظرم میرسه فضا صلح آمیز تر بود،خبری از اینهمه تنش نبود،اما اینجا،آشکارا جنگ بود!!
شخصیت کشیش بیشتر از بقیه توجهم رو سمت خودش میکشید. حرف زدنش،کلماتش،رفتار هاش،دقت داشته باشید،جذب شدن،کاملا با دوست داشتن متفاوته. بعضی وقتا بعضی چیزها برای من کشش وجاذبه ی عجیبی دارن. اما به هیچ وجه توی این جاذبه عشق وجود نداره. همونطور که اسمشو گذاشتم،یه جذابیتِ مسموم.
کشیش کارکتر جالبی بود. خیرخواه بود اما با طرز فکری به شدت چرت(اشتباه) ولجوجانه وخیره سرانه. احساس پدرانه داشت. اما نه یه احساس پدرانه ی پاک. یه احساس پدرانه ی ترحم آمیز وسرشار از دلسوزی تحقیر آمیز. مثل احساس یه چوپان به گله ی گوسفندانش. سرسخت بود ومن این سرسختیشو دوست داشتم.
نکته ی جالب درمورد داستان،این بود که ماجراها از زبون 

دو قطب این جنگ،وین روشه وکشیش روایت میشد. تفاوت دیدشون،زاویه ی نگاهشون،جالب بود. وهرچند اینجا هیچ چیز به نفع این کشیش بدبخت نبود وکلا شخصیت منفی ماجرای ما بود اما،ای کاش نویسنده ها این حرکت رو یاد بگیرن. تعریف داستان از نگاه شخصیت های مخالف،هم جذابیت کار رو به شدت بالا میبره وهم از یکطرفه نوشته شدن داستان‌ جلوگیری میکنه. به علاوه بذار کارکتر خودش حرف بزنه. اینجوری خیلی بهتر میتونه از خودش دفاع کنه. چون شخصیت ها زنده ن. وقتی میکروفون رو بدی دست خودشون،دیگه اختیار حرف زدنشونو تو نداری. خودشون صدای خودشون رو به هر خواننده ای میرسونن. واگر نویسنده ی واقعا بدجنسی باشی،تنها کاری که ازت برمیاد پاک کردن وخط زدن دستنوشته ها با حرصه. قلم تو دست توعه اما به اختیار خودش حرکت میکنه. وتو همش میگی؛چرا داره اینجوری میشه؟؟؟
واما رُو.خب پس،جانی دپ،همون مرد سرخ مو وتندخو،رُو عه. شخصیتش منو یاد زنجبیل می انداخت.تند وتیز وبه شکل عجیبی گرم(گرم به معنی..پرشور؟پرتلاش؟نمیدونم.یه چیزی تو این مایه ها.انگار از اون آدمهایی بود که کلا مزاج گرمی دارن)ولی درکل کارکتر جذابی بود. ژوزفین هم. همیشه دوستش داشتم. چه توی فیلم چه توی کتاب. از اون شخصیت های گیراست. یه چیز مرموز درونش داره که توجه رو جلب میکنه. یه چیز دلنشین.یه گیرایی دلنشین. از جنس گیرایی شخصیت هایی شبیه کشیش نیست.
درمورد وین روشه نمیدونم باید چی بگم و چه حسی داشته باشم. واقعا خنثی ام. از اون شخصیت هایی بود که دوست داشتنین وباید ستایششون کرد. خیلی کاریزماتیک بود. ملایمتش پر از قدرت بودوقدرتش پر از لطافت. خیلی باهوش بود وسنجیده. حدس میزنم تایپش هم باید ENFJ باشه. ولی من بهش هیچ احساسی ندارم. واقعا هیچی.
نمیتونم از این کارکتر واقعا دوست داشتنی حرفی نزنم. گیوم. یه مرد فوق العاده محترم،آروم وسافت. اونقدر سافت که بهترین دوستانش حیوون هان.
نمیدونم دلیلش اینه که من زودتر از کتاب فیلمو دیدم یا نه. ولی انگار وین روشه خود ژولیت بینوش بود. انگار فقط ژولیت بینوش بود که میتونست این نقشو از آب در بیاره. فقط ژولیت بینوش میتونست وین روشه باشه. این حسو نه به رُو وجانی دپ دارم(هرچند بنظرم رُو قالب خیلی جذابی برای جانی دپ بود!! البته مگه میشه این حرف رو نزنم!😂) نه به آرماند و جودی دنچ! چون من حتی نمیتونستم بفهمم آرماند همون کارکتریه که جودی دنچ توی فیلم نقشش رو بازی میکرد. انقدر که این دونفر بهم نمیخوردن وشبیه هم نبودن.
درمورد کشیش هم این حسو ندارم‌. کشیش توی فیلم خیلی خیلی بچه سال بود. یادمه توی فیلم خنده میگرفت ازش😅یعنی انقدر در نظرم مضحک میومد اما توی کتاب هرچی هم که بود،لا اقل ابهت داشت.
اما درمورد وین اینطور نیست. وین واقعا ژولیت بینوش بود. عطر وبوی ژولیت بینوش رو داشت. حتی انوک. اون بازیگری که برای انوک انتخاب کرده بودن دقیقا همون تخسی ای رو داشت که انوک گونه بود!! 
بهرحال،اگر میپرسید پیشنهادش میکنم یا نه جوابم قطعا بله ست. چون،به قول مسیو کشیش،یه لذتیه شاید معتاد کننده و وسوسه بر انگیز. الحق که اسمش برازنده ترین اسمه. جذاب وافسون کننده مثلِ "شکلات"!
یه معجون از طعم ورنگ وعطر های مختلف!


" شعر،زنگ بیدار باش است! نه لالایی برای ظالمانی که از سنگینی بار گناه،خوابشان نمیبرد!"
-از کتاب دعبل وزلفا

اندیشید،پس بهشت دیگر چگونه است؟ وبعد پاسخ خودش را داد:بهشت جاییست که او نیز باشد..!

پ.ن:دارم سریال جدید لی بیونگ هان وهان جی مین رو میبینم. خیلی شبیه اسمشه. غم های ما. شخصیت هاش کاملا شفاف و واقعین،واین باعث میشه،باز هم این حقیقت بهم یاد آوری بشه. زندگی خیلی دردناکه. خیلی. وذهنم پریشون تر وشلوغتر میشه،وباز هم نمیتونم با نوشتن کلافهای درهم تنیده ورنگارنگ افکار رو از هم باز کنم. 
البته تو دل غمش پر از زیباییه. آدمهاش قابل تحملش میکنن. آدمهایی که کنار همن وقلبشون هنوز میتپه.
سریال ملودرامه وپر از جزئیات وداستان زندگی آدمهای مختلف.
وچقدر جذاب ریخته تو این سریال. لی بیونگهان،هان جی مین،کیم ووبین،هونگ دوی خودمون(اون پسره دانشجوعه تو پلی لیست بیمارستان😅که یه خواهر دوقولوی اکلیل داشت.خیلیم خنگ بود!)وکسی که اینجا توجهمو جلب کرده رئیس اورژانسِ پلی لیست بیمارستانه. نمکِ خاصی داره این بازیگر. خوشم میاد ازش. دیدن زندگیهای مختلفِ بازیگرا رو دوست دارم. حال عجیبی داره. چه تو پلی لیست چه اینجا،شخصیت دوست داشتنی ایه ولی به هیچوجه احساسم به دوتا کارکترش نمیتونه یکسان باشه! اونجا یه دکترِ خوشتیپ وپررو ولی مهربون بود(چه کنیم خب پررو بود دیگه😂)اما اینجا یه یخ فروش مظلومه،ویه پدرِ فوق العاده سافت*-* اصلا هم به دخترش حسودیم نمیشه.
و هر وقت لی بیونگ هان رو میبینم واکنشم اینه که:هی مستر! بهم بگو چه حسی داره آدم اینهمه جذابیتو حمل کنه؟سنگین نیست برات؟
کارکترش اینجا وایب istp داره و وای خیلی جذابه++ خوشحالم که istp عه ومسخره بازی در نمیاره😂من چون اولین چیزی که ازش دیدم وقار،آرامش وسرسنگینیِ یوجین چوی بود،هرگز نمیتونم مسخره بازیاشو تحمل کنم. ولی همونقدری که اخلاق یویون سوک شبیه دونگمه ست شخصیت واقعی لی بیونگ هان هم شبیه یوجین چویه😂
مود کیدراماییم بعد چندسال برگشته وخیلی خوشحالم^^ یاهااا! دروغ نگم دلم برای این دنیا تنگ شده بود. ولی خواهشا بهم سریال معرفی نکنید. من هرچی مودم بهم بگه میبینم*بغل کردن مود ولوس کردنش*
پ.ن:ولی امام حسین عزیزم،روضه های شما روحمو آبیاری میکنن.یعنی امسالم منو دعوت میکنی؟میپذیریم پدر جآنم؟ چرا نه؟ چرا واقعا نه؟من خیلی خیلی بی لیاقتم..!‌قدر اون روزا رو ندونستم. چیزی که این روزا بیشتر از همه براش هیجان زده م سه شب برنامه ایه که با بچه ها وخانم P قراره بگیریم^~^ البته خانم.s. نیستش..ولی خب،حانیه وفاطمه وشالچیان که هستن. من خانم R میخوام لعنتیاااااا TT
+اینجور پستا رو دوست دارم چون میتونم تو پی نوشتشون یه عالمه حرف بزنم. بهونه ای نداشته باشم که نمیام حرف بزنم واز روزمرگیام بگم.😂😂