۲ مطلب در مرداد ۱۴۰۱ ثبت شده است

به یاد این انشاهای داغونِ مدرسه ای؛شخص مورد علاقه ت رو توصیف کن!

امروز دست اندرکاران زیاد بودن وکار خیلی زود تموم شد. زودتر از همه ی روزا😂😅جاش به تلافی هفتصد سال حرف زدیم. البته من وحانیه ویه خانم دیگه. وگرنه فاطمه همش خواب بود(حالش خوب نبود بچم. بیدارم که شد صورتش انقدر رنگ پریده شده بود که.. :///)
یه خانمه اونجا بود،نه که بگم روانشناس بود ولی یه سر رشته ای داشت تو این چیزا. منم واقعا هرکسیو تو این زمینه قبول ندارم،فقط محض تفنن حرفاشونو گوش میدم ببینم بقیه چجور طرز فکری دارن.(خیلی وقتا درحالی که با قیافه ی جدی مثلا دارم گوش جان میسپارم، در درونم از خنده ولو شدم کفِ اون ذهنم!) ولی بعضی حرفاشم درست از آب در میومد مثلا با کف بینی بهم گفت خیلی خیال پردازی وحانیه هم قبل از خودم با یه "دقـــــیـــــقــــــاااا" غلیظ، تاییدش کرد. یا اینکه میگفت استرست خیلی بالاست. :/// وخب این شاید واقعی ترین فکت زندگی منه.
بهرحال از اون روزایی بود که انقدر حرف زدم خسته شدم. اینم بخاطر درونگراییه. اصلا انرژیه همراهی نمیکنه که! نمیکنه.
(حالا جالبیش اینجاست. طرف شوهرش درونگرا بود،گویا از اون درونگرا هایی که چسبیدن به ته ته طیف! بعد، دیدش به درونگرا ها عجیب غریب شده بود به همین علت. درک میکنم. تاثیر میذاره. اما خب چی بگم. به من میگفت تو درونگرا نیستی :| خب بابا جان،من خودم خودمو بهتر میشناسم دیگه نه؟ اصلا بیایم قبول کنیم درونگرا نیستم😔😂 اهمال کاریمو کی میتونه انکار کنه؟ کییییییییییییییییییی!؟میگفت بهت اهمال کار هم اصلا نمیاد. شاید ظاهرم خیلی با اراده وخفن نشون میده کسی چه میدونه😂ولی من اگه اهمال کار نبودم اینجا ننشسته بودم که،الان رو عرش خدا بودم!!)
اما ازش پرسیدم خانم R رو چطور میبینی؟ (اشک در آر!) گفتش از دور درونگرا بنظر میرسه میری نزدیک میبینی که نه بنده ی خدا.واقعا زود گرم میگیره(ای بابا..جدی نگیرید فکر میکنه درونگرا ها مثل سنگن هیچی بهشون راه نداره وباید بُکشیشون تا یه کلمه حرف بزنن. سر تکون دادن. خانم R یک عدد درونگرای به شدت اجتماعیه وخیلیم حرف میزنه) حانیه هم گفت منم فکر میکنم درونگراست. گفتم قبلا میگفتی برونگراستا یادت باشه. گفتش که نه. الان نظرم عوض شد😅 خانمه میگفت خانم R انگار بعد از پسرش معتدل شده،قبلش بیش از حد درونگرا بوده(شونه بالا انداختن)جالبه. آدم بعد از یه واقعه ی دلخراش شخصیتش به تعادل برسه..به این میگن شخصیت سالم؟ چون بجای این که شخصیتش بعد حادثه دچار تغییرات منفی بشه،رشد هم کرده. خب اشکام الان دیگه سرازیر میشن ولم کنید..من خانم R رو دقیقا از دوران-پسا فوتِ پسرش-شناختم. پس هیچ اطلاع ودیدی از دوران قبل اون ندارم. این ور به بعدش که بی نهایت جذاب وخفن بوده. خودش میگفت من قبلا خیلی خشک وجدی بودم. عام،کلا جوری که من خانم R رو شناختم،اینه که این بشر همونجور که انتظار داره ما-وهمه ی آدمای دنیا- باشیم،به این نتیجه میرسه که باید یه ویژگی رو در خودش تغییر بده. پس میده!! به همین راحتی!! تیکه کلام خانم R: بخوای،میشه. باید بشه. مگه میتونه نشه؟ اصلا اختیارش دست تو نیست!😂😁
~به حانیه گفتم یه چنتا از این عکس خوشگلاتو بفرست برام لذت ببریم یکم(نمیدونید که چقدر خوشگل وعسل وجذابه که! قیافه ش دقیقا شبیه این مدلای کره ایه. باور کنید یا نکنید.البته الان رفتم نگاه کردم،یه تغییر کوچولو وجود داره ها😂از این دختر کیوتای کره ای ولی باحجاب!) یه دختره کنارمون بود گفت حانیه بهش نده میخواد برات خواستگار پیدا کنه.
من:چطور تونستی همچین توهینی به من بکنی الان؟ بنظرت من اهل این ادا بازیای چندشم؟ خواستگار؟ اونم برای دوستم که میدونم حتی بیشتر از خودم از ازدواج بیزاره؟ نه اصلا ولم کن،رفیق که ازدواج کنه کابوس من شروع میشه انگار چیزی که به من تعلق داره رو ازم گرفتن. خرم بیام با دستای خودم این بلا رو سر خودم بیارم؟😐😒والا خب.
~راجبه یه موضوع دیگه هم که بحث بود،این بودکه اسم ها تاثیر میذارن رو شخصیت آدم وخیلیا دور وبر من به این اعتقاد دارن ولی من نمیتونم قبولش کنم. خب شاید تاثیرش در حد ده درصدباشه فقط. ولی اینجا یکم جالب شده بود😂مثلا میگفتن علی ها،خیلی شروشیطونن. اومدم بگم مهملات یهو یادم افتاد عموی خودم اسمش علیه و وای! وای! وای! 
گفتم یعنی من اگه بیام اسم بچمو بذارم ...؟(که اسم بابامه) بچه م به شدت آروم و خنثی میشه؟ آخه بابام داداش همون آدمه. چطور انقدر باهاش فرق داره همیشه برام سوال بوده. ولی من مدل آروم بودن بابامو دوست ندارم. همیشه عموم رو ترجیح میدادم. عموم خفنه. خیلی.هیچکسو آزار نمیده ولی اگر بخوای پاتو از گلیمت دراز تر کنی جوری جرت میده که تا شب اول قبرت یادت نره •~• وشورشیه وهیچ وقت مقابل کسی سر خم نمیکنه.
بگذریم. میگفتن که فاطمه ها هم خیلی پرشور وجذابن. منم که انگار قسم خورده بودم هرجور شده ثابت کنم چرت میگید وبه اسم ربطی نداره،اومدم بگم آخه خانم R وفاطمه ی خودمون،چی این دو بشر به هم شبیهه؟ماشاالله یکی بی احساس ترین آدم دنیا اون یکی با احساس ترین آدم دنیا😂..اصلا ریز ترین رفتاراشون باهم فرق داره،ولی دقت که کردم دیدم حق! باهمه ی تفاوتاشون،اینکه هردوشون شخصیت پرشور،جذاب وسرسختی دارن بینشون مشترکه! قانع شدم وبجای مخالفت فقط پرسیدم زینب ها چطورین حالا؟😅
گفتن زینبا آروم وعاقلن. ^^ اون آروم بودنه رو بدجور خریدارم ولی مطمئنم اگر فکر کنم زینب های زیادی یادم میاد که هیچم آروم نیستن. البته وقتی شروع کردم زینبا رو بیارم تو ذهنم دیدم نه بابا،اکثر زینبایی که خودم میشناسم خیلی عاقلن😜حتی اون نی نی هاشون(یکی از بچه های فامیلمون اسمش زینبه،قلب منه انقدر که نازه،وهمه میگن منِ دومه،هم کیوته/من بچگیم خیلی کیوت بودم/هم اسممون وهم ماه تولدمون،هم اونم مثل من عاشق کتابه،خجالتی وبه شدت منزویه😂)
میگفتن زینبا ریلکسن حانیه هم که همیشه معتقده من خیلی خونسردم هی به من نگاه میکردD: ! ای بابا. ولم کنید.من وخونسردی آخه-_-
هیچی دیگه مغرور شدم به هم اسم هام خیلی جذابن. (خانم p عزیــــــــــــــــــز هم اسمش زینبه)
پ.ن:البته ما یه فاطمه دیگه تو کلاسمون داریم واون،با وجود اینکه خیلی نازه،اما به هیچ وجه پرشور نیست😂هاها من بردم!😁😅ملایم وآروووووووم.
اتفاقا همینی که میگم،دیشب یکی بهش گفت برو مردمو بنداز بیرون! گفتش من؟ من بفرمایید رو هم به زور میگم بعد برم بگم برید بیرون؟؟

  • ۷
  • نظرات [ ۸ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • يكشنبه ۳۰ مرداد ۰۱

    دینگ دانگ!!!

    خب از اونجایی که من فعلا نمیتونم بنویسم(یعنی میتونما،ولی اعتماد به نفسشو ندارم چیزی اینجا بذارم.یا چیزی که مناسب اینجا باشه..آره) گفتم بذار دلو بزنیم به دریا ومنم تو این چالشه شرکت کنم. تا حداقل هم یکم با این فضا راحت تر شم،هم به زحمات نرگس برای آتیش زدن غارم یه جوابی داده باشم😂نمیشه که آدم همش از چالش فراری باشه؛اگه هر روز..تقریبا..وظیفه داشته باشم یه چیزیو پر کنم،اتفاق خوبیه:)
    میدونم که من نمیتونم مثل آلبا یا میتسوری؛ کیوت بنویسم ولی؛میخوام تلاشمو بکنم که بنویسمش.
    +با هیچ قانون خاصی نمیرم جلو. یهو دیدین یه روز پنج تاشو جواب دادم پنج روزم هیچی جواب ندادم •-• 

    ​​​​​​

  • ۶
  • نظرات [ ۴۱ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • جمعه ۷ مرداد ۰۱
    بعضیا توکل زندگی شون نگرانیاشونو درمیون نمی ذارن.
    مثلابگن خیلی سخته...
    یازیادی دردناکه..
    هیچ وقت همچین چیزایی نمی گن وتوخودشون می ریزن.
    شاید...تاروز مرگشون..
    کلبه شون روداخل قلبشون می سازن...وتوکل زندگی شون ازکلبه شون بیرون نمی یان.
    حتی وقتی احساس تنهایی می کنن،هیچ وقت بهش اعتراف نمی کنن.درواقع،ترجیح میدن توتنهاییشون زندگی کنن.
    بیشترازخونواده شون دوستش دارن...
    ...
    آدم ها این حقیقت رافراموش کرده اند اما تونباید فراموشش کنی ...توتاوقتی زنده هستی نسبت به آنکه اهلی کرده ای مسئولی ...

    ..
    درد های بشری من رو میخکوب میکنن ولی زیبایی،اشک به چشمانم میاره..💚~