۳ مطلب در آذر ۱۴۰۰ ثبت شده است

دنیای سحر وجادو:))

آه عزیز دلم.یه اثر هنری..ترکیب زیبایی،غم،تنهایی✨😿👆
یادمه اولین باری که با این دنیا آشنا شدم گفتم؛این جادوعه.جادو.مگه نه؟بنظر شما جادو نیست؟
برام یه دنیای سحر آمیز ومرموز بودسرشار ازشگفتی ودرخشش..غیر قابل توصیف بود!هرچند الان دیگه مثل اون اوایل آشناییمون،برام یک"خدا"نیستن،ومیدونم اکثرشون بی نقص نیستن ولی نمیتونم بدون اون ها زندگی کنم.
از همون اول این چیزی بود که باعث می شد اسمت بشه اوتاکو!
این جا واقعا یه دنیای دیگه ست.مثل دنیای کتاب ها..این جا هم یه دنیا پر از سورپرایزه.همه چیز اینجا مرموز و دوست داشتنی یه.از ویس اکتور ها بگیر(رده ی اولللللل جذابیت های انیمه ای.نشمنسمشنمسنشن نذارین عر بزنمT_T)داستان های خیره کننده وپر از جادو،کلمات،شخصیت ها(جیییییییییییییییییییغ@__@!)فرهنگ ژاپنی،دنیا ها،ودر آخر روانی ترین نویسنده هایی که وجود دارن!
نمیدونم دیگه چی باید بگم.فقط واقعا خوشحالم. خوشحالم که این دنیای جذاب رو شناختم.یکی از بزرگترین نقطه عطف های زندگی من.اوتاکو های زیادی دور وبر من بودن.ولی باید تشکر جانانه ای بکنم از کسی که منو اوتاکو کرد ومن کلا با انیمه وژاپن یادش می افتم،غزل سامااااا !!
قبلنا لقب بزرگترین اوتاکوی دنیا رو بهش داده بودم.هی! الان هنوزم هستیا! 
روز اوتاکو مبارک..:)))😍😿

+متاسفم که برای این روز هیچ برنامه ای ندارم-_-

  • ۹
  • نظرات [ ۶ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • پنجشنبه ۲۵ آذر ۰۰

    این داستان:نویسنده های دیوانه و بداخلاق:))

    _توگفتی از کتابای جنایی خوشت میاد؟
    _بله.
    _پس این کتابو بخون.هم یه داستان جنایی جذاب داره وهم درمورد نویسنده هاست..فقط؛لطفا نترس! اگه ترسیدی هم بیا بشین پیش خودم.اگه دوست داشتی یکم باهم حرف میزنیم.
    _فکر نکنم توی یه همچین جای گرم دوست داشتنی ای که سکوتش پر از رمز ورازه، صدای نفس کشیدن گیاه ها به وضوح شنیده میشه ودور تادورمو کتاب های رنگارنگی پر کردن که ازشون موج انرژی مثبتِ میلیون ها داستان وافسانه ی ارزشمند ساطع میشه،بتونم بترسم.ولی باشه.
    _منطقی بنظر میاد.شاید اینجا نشه ترسید.ولی از معرفی کردن همچین کتاب وحشیانه ای به یه روحیه ی معصوم ولطیف تاحدودی احساسِ بدی دارم.از طرف دیگه فکر میکنم اگه بهت معرفیش نمیکردم درحقت بی انصافی کرده بودم.خانم چوی...گفتید شما کجاخوندینش؟
    _نصفه شب،توی یه اتاق مثل قیر سیاه...مرگ بود مرگ!! مخصوصا وقتی که داری مخفیانه یه کارِ غیر قانونی انجام میدی...خودتون تصور کنید! ( زیر پا گذاشتنِ "قانونِ بعد از ساعت۱۲همه باید خواب باشن وگرنه جرم بزرگی مرتکب شدن واعدامشون جایزهستِ" خونه ی ما)
    ***
    معمولا وقتی یه کتاب رو همین طوری شانسکی از بین یکی از قفسه های کتابفروشی شب خوب بر میدارم؛با بی اعتمادی کامل بهش نگاه میکنم.
    نمیدونم چرا معمولا؛نمیتونم مثبت نگاهشون کنم وبا ذوق.بجاش میگم:خب. امیدوارم که بتونی رضایتمو جلب کنی.ولی... شک دارم بتونی..هه!
    البته اکثر وقتا هم قضاوتم درست از آب در میاد...حس شیشم من مثل یه رفیقِ شفیق،همیشه بهم راست میگه.ولی یه موردای خاصی هم هست...که خب؛همه چی کاملا بر خلاف تصورم پیش میره.
    اون روز هم با یه کتاب دقیقا همین اتفاق برام افتاد.به خودم میگفتم اینو برو بذار کنار.اصلا به دردت نمیخوره.نگاهش کن،خیلی خشکه.مثل یه پیرمرد90ساله ی سنتی باعینک ته استکانی :| ولی اون یکی خودمِ همیشه عاقل گفت،بذار حالا یکم امتحانش کنیم.یه صفحه نخونده چرا چرت میگی خب؟
    به هرحال فکر نمیکردم دو دقیقه بعدش یه جوری چهارچشمی بخونمش که هرکی ببینتم فکر کنه میخوام بخورمش. البته بذارین بگم

    _هری.لعنت به تو کتابی که بهم دادی چنان منو جذب کرده بود که نمیتونستم زودتر از این بیام دیدنت.
    _آه عزیزم میدونستم خوشت میاد.
    _گفتم جذبش شدم.نگفتم خوشم اومد.این دوتا خیلی باهم فرق میکنن.
    _پس تو هم فرق بین اینا رو فهمیدی؟

    تصویر دوریان گری

    بله. منظورم از جذب شدن این نیست که عاشقش شدم واز این جور حرفا...نه.فقط یه معما داره که مثل دیوونه ها میخواستم کشفش کنم.

    من غلط کردم اگه گفتم از معما واینجور چیزا بدم میاد :|
    ولی یه داستان معمایی خفن کم ندیدم تو زندگیم.چیزی که این کتابو خاص میکرد این بود.محوریتِ نویسندگی با چاشنیِ جنایی.یه نویسنده ی خیلی باحال توش داشت.یه نویسنده ی بداخلاق ودیوونه که حرفای خیلی مودی میزنه.وای! من عاشق نویسنده های بداخلاق ودیوونه ام.کسانی مثل بانو شیم میونگ یو یا اسکار وبستر واون یارو که توی فیلم آبوت تایم بود.
    منم از همون ثانیه ی اول که در باره ی این آقا خوندم فهمیدم هم رگ وریشه ایمه ورابطه ی خیلی خوبی رو میتونیم باهم برقرار کنیم.
    یک جمله ی این نویسنده میتونه شرح کامل زندگی من باشه.واون اینه:

    (بجز بخش شخصیت های خیالی البته..که اون یکی از نقطه عطف های این زندگیه)
    همیشه همین بوده.میخواستم بگم.ولی گفتم بیخیال چون درک نمیکنن...
    چون درک نمیکنن..
    چون درک نمیکنن..
    چون درک نمیکنن..
    .
    من از این که درک نشم نفرت داشتم...بقیه همیشه همه چیزو میگفتن...ولی من..من ورفیق همیشگیم،سکوت! ذهن من ساکت نبود.طومار ها داشت از حرف...ولی در نهایت همیشه به یه انتخاب میرسیدم.سکوت! سکوت وسکوت.
    چون درک نمیکنن.چون هیچی تغییر نمیکنه. چون تو اگه خودتو له کنی تا توضیحش بدی،برای اونا هیچی عوض نمیشه. وحتی نمیفهمن یعنی چی. این همه ی زندگی من بوده‌.همش. از این متنفرم که هیچ وقت نتونسته ام اون چیزی که واقعا میخوامو به زبون بیارم.بنویسمش.هیچ وقت. اون چیزی که باید.اون چیز بزرگ وآزار دهنده ای که پشت همه چیزه.اما از طرف دیگه بابتش خوشحالم. همیشه شخصی بوده. ودوست ندارم باکسی شریکش شم. من باید وباید تنها باشم. هرچند احساس درک نشدگی افتضاحه..ولی اینکه آدم هایی که هرگز نمی تونن درکت کنن از راز هات باخبر باشن از اونم مزخرفتره. حالا دقیقا میتونم درکت کنم وقتی میگی تنهایی تلخ وشیرینه..در نهایت تنهایی رفیق ابدی ماست افراکوچولوی من!
    نمیدونم شما هم بچه ای دارید که در تک تک چیز ها خودِ شما باشه یانه.ولی افـرای من دقیقا همینه.به قول خودش:
    این همون دلیلیه که من همیشه ساکتم. کلی حرف توی سرم رژه میرن اما آخرش بازم من سکوت رو ترجیح میدم .چون کلمات،هیچ وقت نمیتونن به اندازه ی سکوت قدرتمند باشن.
    بنظر من کلمه ها توی بعضی موقعیت ها هیچ فایده ای ندارن.
    من کسیم که سکوت رو به صحبت کردن،پنهان موندن رو به توضیح دادن خودم،وتنهایی رو به بودن با آدمها ترجیح میدم.
    دلیلش این نیست که دوستشون دارم.فقط،تحملشون برام راحت تر از اون یکیه.
    راستی،اگه هر وقت دیدین من حرف نمیزنم؛ بدونید انقدر حرف دارم که کلمات از پسشون بر نمیان... وبه این نتیجه میرسم مگه گفتنشون فایده هم داره؟ مگه کسی قراره درک کنه؟
    بیخیال.من یه هی سونگم.بذار اون بعدمون همیشه مخفی بمونه.ما یه آدم بدون دغدغه جلوه کنیم..خیال خودمونم راحت تره.چون لبخندای ما..هیچ وقت فیک نیستن:))❤
    ***
    اسم کتاب: "زندگی پنهان نویسنده ها" از "گیوم موسو" هست.
    کتابِ خیلی جذابی بود.معمای داستان واقعا هوشمندانه بود.کلی داستان مختلف که هرجور فکرشو میکردم نمیتونستم به هم ربطشون بدم ولی نویسنده همه رو به هم وصل کرده بود.خلاصه ذهنمو خیلی به چالش کشیده بودD: وحشتناک،تکون دهنده،کمی منزجر کننده...ولی دوستش داشتم. دوستش داشتم چون یکی از شخصیت هاشو خیلی دوست داشتم. جنابِ نویسنده ی محترم رو. اگه از داستانای جنایی ومعمایی با چاشنی نویسندگی خوشتون میاد بهتون پیشنهادمیکنم حتما یه سر برید سراغش.
    نمیدونم چرا معما وقتی حل میشه انقدر بی اهمیت به نظر میاد=/ولی موقعی که داشتم میخوندمش یه جوری هولناک وتاریک جلوه میکرد(مخصوصا منی که نصفه شب داشتم میخوندمش)که حس می کردم بعد این دیگه دنیا نمیتونه ادامه پیدا کنه😂

    شخصیت اصلیش چقدر...عجیب بود:|| کاملا نمونه ی یه شخصیت ابزاری برای پیشبرد داستان که وقتی وظیفه ش تموم شد خیلی راحت...مرد!!
    فکرشو نمیکردم بمیره معمولا این شخصیت اصلی های هیچکاره که فقط شاهد داستانن یه جوری جون سالم به در میبرن ولی این بدبخت...اصلا حقش بود‌.این شجاعت های احمقانه چیه؟ وقتی میدونی اینجا دلِ خطره ویه مشت روانی هستن وتو هم هیچ قدرتی دربرابرشون نداری بمونی که چی بشه؟ با این حرفای وای من وسط یه داستانم اگه نمونم چطور میخوام نویسنده بشم و و و شانس برنده شدنتون بیشتر نمیشه. من بودم فرار میکردم وبرامم مهم نیست اگه اسمشو کسی ترسو بودن بذاره. ترجیح میدم ترسو باشم تا یه احمق!!
    واز اینم خوشحالم که شخصیت موردعلاقه م مثل احمق ها دستش به خون کسی آلوده نشده بود با اینکه انگیزه شو هم داشت... اینکه نویسنده بخاطر جنایی تر شدن کارش شخصیت رو خراب نکرده بود...واقعا از اینجور شخصیت های عاقل خوشم میاد.
    ولی نمیدونم اگه این عشق نبود داستانای جنایی چطوری پیش میرفتن وچه برگ برنده ای داشتن😂

    +بذار یه توصیه ای بهت بکنم.توی زندگیت سعی کن هر شغلی پیدا کنی به جز نویسندگی!
    _پدر ومادرمم همیشه همینو بهم میگن.
    +این یعنی از تو عاقل ترن.

    بعد از خوندن این کتاب،یه کتاب دیگه هم از نویسنده ش خوندم...باخوندن توضیحاتش فکرکردم یه کتاب عاشقانه ست وگفتم جالبه..کسی که داستان جنایی مینویسه داستان عاشقانه هم مینویسه...فقط چون قلمِ نویسنده بهم ثابت شده بود حاضر شدم یه داستان عاشقانه رو بخونم ولی بازم غافلگیر شدم...چون این یکی هم جنایی بود...هرچند بادوز خشونت و وحشی بازی کمتر...ولی اینم یه معمای مرموز داشت...از کتابِ قبلی پر زرق وبرق تر بود،حتی داستان قوی تری هم داشت،ولی همچنان من اونو بیشتر دوست دارم.
    نقاط قوت کار استفاده ی ماهرانه از ایده های تازه ست،وغیر قابل پیش بینی جلو بردن داستان. دوتا نکته که بنظر من خیلی مهم واز پسشون بر اومدن خیلی خیلی سخته..
    میخوام درمورد چندتا از شخصیت هاش حرف بزنم.پس قاعدتا خط های بعدی اسپویل دارن.
    البته که شخصیت هایی نداره که حس چندان قوی ای نسبت بهشون بخوای داشته باشی ...اما بازم من روشون یه سری نظرا دارم.
    اول اینکه از متیو متنفرم! مردها چطوری میتونن انقدر راحت خام بشن؟ واقعا موجودات حقیری ان(نه همشون:٬) اگه انقدر راحت درمقابل یه زن جذاب خودشو نمی باخت همچین اتفاقاتی هم براش نمی افتاد پس حقش بود ! اینجور مرد ها واقعا حالمو بهم میزنن:// ولی عجیبه که توی رمان های خارجی پر از اینجور مرد هاست.یعنی یه مرد درست حسابی اونجا پیدا نمیشه؟ بعد چطوری میتونید همچین شخصیت هایی رو دوست داشته باشید؟
    کیت...کیت از اون شخصیت های خوشگلِ اعصاب خرد کنیه که دلم میخواد،مثل عروسک های چینی بگیرم لهشون کنم واز شکنجه شدنش لذت ببرم:/ چون خوشگلن،وچون عوضین ولی حس دلسوزیموبه شدت بر می انگیزن ...واقعا احساساتم نسبت بهشون دوگانه ست..به قولی...جذبشون شدم ولی دلم میخواد زجر کش بشن.‌.هم دوستشون دارم وهم از درد کشیدنشون خوشحال میشم...انگار یه جذابیت مسموم ودر عین حال معصوم دارن~  میدونم سخته توصیفش.
    ولی عشقی که بینشون بود رو دوست داشتم‌.این عشق جنون وار ودیوانه وار...پایانشون غم انگیز بود..هم خودش وهم کنت ش...بهش حق میدادم برای هر کاری که کرد چون اون یه دخترِ بدبخت بود که یه قهرمان به تورش خورده بود..(چه توصیف مضحکی واقعا) وحق داشت که نخواد از دستش بده..درکل با وجود همه ی اینا؛شخصیت کیت رو تحسین میکنم.

    +این معرفی دوسه روز قبل از به دنیا اومدن پارساکوچولو نوشته شده ویک ماه بعد به دنیا آمدن پارسا کوچولو منتشر می شود"-" 
    یادم اومد اصلا پارسا کوچولو رو معرفی نکردم. هووی سما خانم وآخـرین نوه ی مامان سادات در حال حاضر(همچنین کیوت ترین ورویایی ترینشووون^_^سما هم واقعا مثل مارشمالو میمونه ولی پارسا یه چیز دیگه ست واقعا)دومین پسر کارکتر پر طرفدارمون عمو روح الله..برای داداشش چه کارایی کردم اما برا این بچه هیچی😂از سه سال پیش انقدر تغییر کردم؟ به هرحال.کالیستا فقط تورو میشناسم اینجا مثل خودم عاشق نی نی ای پس بیا این خوردنی منو ببینT__T


    افرا اگه اینو ببینه فکر نکنم دیگه دختر بخواد!

    اگه عاشق نی نی دیگه ای هم داریم اینجا میتونه اعلام حضور کنه.اما اگه نی نی دوست ندارید سر جای خود بشینید ولازم نیست بی سلیقگیتونو جار بزنید😒

    (در حال حاضر هم پیششم^_^داره مثل ماه میخنده😅😻نمیدونم بعضی وقتا چی میبینه اینطوری ذوق میکنه به ما که اصن محل نمیده:/)
    +کتاب فروشی خونم افتاده. بسیااااار شدید. از لحاظ روانی شدیدا نیاز به سکوت معطر وپرمغز اونجا با کلی ویتامین از جنس کلمه وافسانه وتخیل دارم!! (از پشت صحنه اشاره میکنن:کارکتر!!! ومن بهشون میگم که خفه شن!😓😂) دلمم بسیار شدید برای جلسات نقد وبررسی فیلم وکتاب توی کتابفروشی تنگ شده. دلم برای دنیای کتابم تنگ شدههه بیاید منو ببرید..
    +فصل دوم شیطان کش هم اومد😍تحمل جای خالی رنگوکو سان بیشتر از چیزی که فکرشو میکردم درد آوره..ولی داداشش..چرا انقدر کیوت وکراشه؟آه قلبم. سرگرمی جدید وی شده پر کردن گالریش بافن آرت هاوعکس های رنگوکو سان. یکیشونم از رو بک گراند هر روز صبح بهم لبخند میزنه.اصلا انرژی روزم تامین میشه:)))ولی واقعا شیطان کش خیلی آرامش بخشه.نمیدونم چرا یه شیرینی وحس خوب خاصی داره✨
    +ولی سناریو هایی که از روی عکس یا یه تیکه آهنگ نوشته میشنو هیچ وقت دست کم نگیرید.شاهکار ها از همین جا خلق میشن.. وکیوت ترین بچه ی من همT_T

  • ۹
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • دوشنبه ۱۵ آذر ۰۰

    کدوم رو انتخاب می کنی؟عشق یا غم؟ _یه عشق غم انگیز!✨

    میشه یه بار دیگه..
    اسمم رو صدا بزنی؟

    میشه یه بار دیگه..
    پیشم بمونی؟

    دوستت دارم
    دوستت دارم

    هروقت که چشمامو باز می کنم..
    هر بار که نفس می کشم..
    دلم برات تنگ میشه..
    ولی نمیتونم ببینمت!

    انگار که زمان متوقف شده..
    روی عشق غم انگیز من!
    ~
    لعنت بهش.این مرد باعث می شد یخ بزنه.درکش نمی کرد.نمی تونست بفهمه به چی فکر می کنه وهمین بیشتر و بیشتر عصبی اش می کرد.از اون جوری که وقتی میدیدش معذب می شد متنفر بود.از اون چهره ی سردی که به زیبایی برف بود وکلماتی که هیچ وقت صاف وساده منظورشون رو بیان نمیکردندوانگار حتی باخودشون هم سر لج داشتند.سرش رو بلند کرد.اوه.وغم بزرگی که توی چشمهای قهوه ایش موج میزد..غمی که اصلا نمی تونست بفهمتش همیشه تو خودش حلش میکرد..
    ~
    یه نفر ازش کمک خواسته بود‌.درنهایت درموندگی والتماس بود.چی کار باید می کرد؟ اون مرد هم اونجابود وبرای نجات دختر بچه باید باهاش درگیر می شد.می تونست نادیده ش بگیره ولی..
    عرق سردی از روی پیشانی ش لیز خورد.نمی تونست صدای جیغ های دختر بچه رو نادیده بگیره.نمیتونست چشمهای ترسیده وپر از اشکی رو که تنها امیدش به اون بود از جلوی چشمهاش دور کنه.کاغذ توی مشت فشرده اش مچاله شد واز جاش بلند شد..
    نه.محال بود.نمی تونست بیخیال بنشینه..اینطوری تا آخر عمرش دیوونه می شد!(بچه ی قشنگممم😿😍)
    در باز شد وهوا تازه وصدا ها واضح تر شدند. اون مرد درست روبه روش بود.جالب بود که برای اولین بار؛حسی مثل عصبانیت صورت مرموز وبی حالتش رو تغییر داده بود. خشمی که چشم های قهوه ایش رو نقاشی کرده بود...بهش نمیومد.
    فریاد زد: داری چی کار می کنی؟ (جمله ی همیشگی😂)اون فقط یه بچه ست.
    مردک بدون اینکه بهش نگاه کنه گفت:این به شما مربوط نیست.
    این حرف اونقدر مسخره بود که نتونست جلوی پوزخند عصبی اش رو بگیره:هاه؟
    چطور بقیه ی چیز ها همیشه یه جوری بهش ربط پیدا می کردن؟ مردک لعنتیِ مزاحم اعصاب خرد کن!
    _همین الان بچه رو ول کن.چی ازش میخوای؟توی لعنتی.. دنبال چه کوفتی هستی که هیچی برات مهم نیست؟
    قبل از اینکه خودش بفهمه،داشت سوالی که همیشه ذهنش رو در گیر کرده بود رو به زبون میاورد:
    _فقط وقتی تو این حالت هستی می بینمت یا...حالت همیشگیته؟
    مرد،نگاه سرد وسنگینش رو که هیچ تغییری نکرده بود روش قفل کرد.حتی وقتی مستقیم توی چشمهاش نگاه می کردی هم خوندن افکارش غیر ممکن بود:منظورتون کدوم حالته؟
    و وقتی دختر بچه از جاش بلند شد وگوشه ی لباسشو متلمسانه گرفت،مرد با خشونت موهای دخترک رو کشید واز اون جدا کرد:منظورتون،همین حالتمه؟
    تمام صداهای اطراف،باصدای سیلی محکمی که در فضا پیچیدخاموش شدند.
    خشم بهش جذبه ای بخشیده بود که هرگز در حالت عادی وجود نداشت.باچشمهایی که براق تر وگونه هایی که گلگون تر از همیشه بودند،آهسته نزدیک صورت مرد زمزمه کرد:امیدوارم خودت هم تو این شرایط زندگی کنی.
    ~
    +اشتباه نکنید.دونگمه واشین نیستن.بچه های خودمن!!
    +اشینِ این داستان رو به حد مرگ دوست دارم. لعنتی..اولین کسیه که تونسته به جایگاه افرا برسه برام..خدای معصومیته..و..هم شبیه سه بیوکه هم جی یونگ.البته نه! جی یونگ یکی دیگه ست.این فقط سه بیوکه..چرا همش این دونفرو باهم اشتباه می گیرم؟پس کدوم یکی بود که جایگاه کیوت ترین بچه مو بعد۷سال تصاحب کرده بود؟ همزاد سه بیوک یا جی یونگ؟ فرق خاصیم ندارن البته.هردوشون یه روحن در دوبدن.
    واما دونگمه ی داستانمون..با دونگمه خیلی فرق داره..یعنی نه!دقیقا شبیه دونگمه ست..ولی پرشور بودن وسرکش بودن دونگمه رو نداره.برخلاف دونگمه درونگرا وسرد وبی حالته. ودقیقا همینه که باعث میشه اشین داستان به شدت اعصابش خرد بشه.
    اشین من با اشین واقعی خیلی فرق داره.وقتی دختره ازش کمک میخواد،اشین یه لحظه رو هم از دست نمیده.یه امر واضحه.فقط باید بره ونجاتش بده.ارتباط برقرار کردن با اونایی که انجام دادن کار درست بدون توجه به هیچ مورد دیگه ای براشون بدیهی ترین چیز دنیاست..برام راحت نیست.اما این..یه جورایی اصلا دوست نداره با دونگمه ی قصه ش درگیر بشه. از طرف دیگه نمیتونه کسی که ازش کمک خواسته رو نادیده بگیره.درسته،اونم احساس مشابهی به دونگمه داره.ازش می ترسه،حتی دیدنش معذبش می کنه،واصلااصلا اصلا،نمی تونه درکش کنه وبفهمه چی میخواد واین بیشتر باعث میشه بخواد ازش فاصله بگیره.اما این چیزا بخاطر طبقه شون نیست.یا توی داستان مو بریدن،وقتی داره میره موهاشو از دست دونگمه نمی کشه.درهمین حد بخشنده تر از اشینه.تفاوتاش با اشینو دوست دارم.
    +ولی اینجا اشینه ک میمیره.نمیدونم چرا ولی به دلایلی،بنظرم پایان فوق العاده ایه.اینجا خبری از خورشید وستاره نیست وفقط آسمون وبرف وجود دارن. فقط روباه وگل وسرخ.و توی پرده ی آخر،روباه قصه ی ما برای اولین بار وآخرین بار میتونه گل سرخ غرق خونش رو بغل کنه..نمیدونم بعد از مرگ‌گل سرخ چه بلایی سر روباهمون میاد. مطمئنم ک اونم قطعا میمیره ولی لازم نیست به چجوریش فکر کنم.داستان درست توی صحنه یی که روباه گل سرخ رو به آرومی در آغوش میگیره وبهش میگه وسط خیابون خوابیدن در شان تو نیست..من چرا اینقدر احساس خفگی می کنم..ولی همه ی آدم ها به خواب نیاز دارن..تموم میشه وفکر کردن به بعدش دیگه لازم نیست. دومین سدی اندینگ رسمی من!!! چرا عادت دارم کارکترایی که وحشتناک عاشقشون میشم پایان تلخی داشته باشن؟ چرا حس می کنم چیزی به جز یه سدی اندینگ لایقشون نیست؟ یه داستان تاریک وعاشقانه ی نرم وغم انگییییز!! به نرمی بررررف!!
    +واقعا حس می کنم شکسپیرم با این سناریو هام!😂 چرا تراژدی چیز انقدر جذابیه؟؟
    +اشین:امیدوارم خودت هم تو این شرایط زندگی کنی.
    دونگمه: میخواد من زندگی کنم! ولی تا چند وقت پیش آرزو داشت بمیرم!😿
    قلب آدم پودر میشه💔این بچه به چی فکر میکنه وما به چی.
    خفه دختر بچه ی من تو هزاربار بدتر از این شرایط زندگی کرده..

     

    چشمهات برای گریه کردن بابت آدمی مثل من زیادی پاکن..
    دستای تو برای گرفتن دستای من زیادی کوچیکن..
    قلب معصومت برای به دوش کشیدن غم من زیادی ضعیفه..
    من برای تو..زیادی سردم..
    عزیزم من..
    برای با تو بودن زیادی گناهکارم..
    کاش قبل از اینکه اشکهات روی گونه هات بریزن از پیشت رفته بودم!..

     

    میتسوری..چقدر اینو خوب گفتی..دقیقا یاد این دونفر افتادم با خوندنش‌..هرچند..اشین ماجرا هیچ وقت عاشق دونگمه نبود ولی نمیدونم چرا بازم حس می کنم خیلی توصیف این دونفره..
    کارت عالی بود دختر!

    +او اس تی های مستر سان شاین درست مثل خود سریال شاهکارن..مخصوصا معنی های فوق العاده شون..اما اون او اس تی مخصوص دونگمه رو حتما گوش بدین.باوجود ساده بودنش به شدت..غم انگیز ودردناک..ویه شاهکار هنریه!
    ~~

  • ۶
  • نظرات [ ۷ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • پنجشنبه ۱۱ آذر ۰۰
    بعضیا توکل زندگی شون نگرانیاشونو درمیون نمی ذارن.
    مثلابگن خیلی سخته...
    یازیادی دردناکه..
    هیچ وقت همچین چیزایی نمی گن وتوخودشون می ریزن.
    شاید...تاروز مرگشون..
    کلبه شون روداخل قلبشون می سازن...وتوکل زندگی شون ازکلبه شون بیرون نمی یان.
    حتی وقتی احساس تنهایی می کنن،هیچ وقت بهش اعتراف نمی کنن.درواقع،ترجیح میدن توتنهاییشون زندگی کنن.
    بیشترازخونواده شون دوستش دارن...
    ...
    آدم ها این حقیقت رافراموش کرده اند اما تونباید فراموشش کنی ...توتاوقتی زنده هستی نسبت به آنکه اهلی کرده ای مسئولی ...

    ..
    درد های بشری من رو میخکوب میکنن ولی زیبایی،اشک به چشمانم میاره..💚~