۵ مطلب با موضوع «چالش» ثبت شده است

بلاگستان فارسی~

یه حسی هُلم داد که منم این چالشو امتحان کنم. حتی با اینکه بی حوصلگی نمیذاره سخنرانی های مفید وتحلیلگرانه ارائه بدم.😂 وخب اصلا چه نیازی هست؟ بقیه انقدر جوابای قشنگ دادن که لازم نیست من تکرارشون کنم.همتون خیلی خوب گفتینT^T 

وبلاگ‌نویسی را چه زمانی ، چگونه آغاز کرده‌اید. چگونه آشنا شدید. از حال و هوای‌تان بنویسید؟
مسبب این آشنایی،جودی بود.
پس فکر میکنید بیخودی قالب های وبامو همیشه با جودی منور میکنم؟؟ الکی که نیست. بهش مدیونم!
همش بر میگرده به جودی جان. بیشترِ..اتفاقای خوب زندگیم. آشناییم با کلی دوستای خوب وجدید،همرو مدیون ایشون هستم.حالا اینکه بخوام توضیح بدم چرا وچگونه،خودش چندتا رمان چند جلدی میطلبه اما دوست داشتم اینو یه روزی بگم که حتی آشناییم با جانی دپ وتیم برتون رو هم مدیون جودی ومگی هستم*-*
نمیدونم اگه اون روز توی خنزر پنزرای خونه ی دایی پیداش نمی‌کردم چی میشد"-"


 آیا وبلاگ‌نویسی چارچوب و قوانین خاصی داره؟ آیا باید به قواعدی پایبند بود؟
فکر نمیکنم. خب بجز همون قوانین نانوشته ای که هممون میدونیم لازمه رعایتشون،قوانینِ عجیب غریب وخاصی نداره بنظرم. چیزی که لازم بودو بقیه گفتن.
بله بنظرم اینکه فضای وبلاگ رو سمی نکنیم،ونکشونیمش به لجن خیلی مهمه "-"
ولی این قوانین کلافه کننده ودست وپاگیری که خودم برای خودم وضع کردم،واقعا غیر قابل تحملن!


برای چه کسی یا چه کسانی می‌نویسید‌؟
خودم. وهرکس که نظر لطفی به نوشته های من داره واز خوندنشون لذت میبره~
همیشه هدفم از نوشتن این بوده. چند نفر حس خوب بگیرن. برای دقایقی دنیاشون رو به اون زاویه که چند لحظه نور بهش بتابه بچرخونن،وبرای چند لحظه،درد هاو سیاهی های دنیا رو فراموش کنن.


وضعیت فعلی وبلاگستان و وبلاگ‌های فارسی را چگونه می‌بینید؟
نسبتا خوبه. کاملا راضی نیستم ازش. اما فاجعه هم نیستXD


 گمان می‌کنید برای کپی نشدن باید چه کار کرد؟ آیا خودتان درگیر این مساله شدید؟ چه راه‌حلی را انجام داده‌اید؟ بنظرتان کپی کردن خوب است؟
آه حقیقتش بنظرم نوشته های من انقدر منن،وامضای شخصی خودم رو دارن،که کسیم بخواد کپی شون کنه امضای چوی زینب دمدمی با یه قلم نامرئی دنبال خودش میکشونه. بخواد یا نخواد! از این بابت نگرانی ندارم. ولی خب. فکر نمیکنم نوشته هام کلا ارزشی داشته باشن که کسی،هرچقدرم مغز خر خورده باشه،به فکر کپی کردنشون بیفته😂😂


آیا شبکه‌های اجتماعی را دشمن وبلاگ‌نویسی می دانید؟ به نظرتان چه تاثیری گذاشتند ؟ خوب بوده یا بد؟
نه! چون بنظر من هرکس که ذره ای خونِ وبلاگ نویسی تو رگهاش باشه،با شبکه های اجتماعی جذاب تر به وبلاگ خیانت نمیکنه. واین باعث میشه که فقط آدمای اصیل اینجا باشن:)))
محیطِ دوستانه ویه جورایی خصوصی وامنش،انگار که همه اینجا از خودمونن وهم جنس خودمون خیلی آرامش بخش وزیباست~


وبلاگ‌نوشتن چه تاثیری روی زندگی شخصی شما گذاشته؟
تاثیر های بیشمار. یه جورایی انگار توی مسیر زندگی من یه جاده ی جدید باز کرد. راستش نمیدونم،واقعا نمیدونم توی اون دنیای موازی ای که من هیچ وقت با وبلاگ نویسی آشنا نشدم،همین الان کی هستم وچجوری دارم زندگی میکنم.
اینهمه آدمای با ارزش رو نمیشناسم. با اینهمه موضوعات فوق العاده آشنا نشدم. پیشرفت های الانمو نکردم. پس احتمالا از الانمم افسرده ترم -__-


 نقطه اوج وبلاگ‌نویسی تون چه زمانی بوده؟ آیا هنوز هم در نقطه اوج هستید؟ اصلا با چه خط‌کشی این را اندازه می‌گیرید و نقطه اوج را حساب می‌کنید
به قول نرگس،من هیچ وقت توی اوج نبودم. البته نمیدونم منظور از نقطه اوج دقیقا یعنی چی.اما اگه نقطه ی اوج توی زندگی خودم رو بخوام بگم،همون روزهای پر از تباهیت بلاگفا،اون روزا هرچقدرم تباه بودن،بهرحال نقطه ی اوج بودن و واقعا فوق العاده!
خط کش من شور واشتیاقه!!


چقدر نظرات ، مخاطب و آمار وبلاگتون مهمه براتون؟ آیا برای آمار می‌نویسید؟
میتونم بگم حدود 40%
نه! من دوست دارم خواننده های مشتاق داشته باشم. حتی دوتا از این خواننده ها، اونایی که نوشته هام رو‌صادقانه دوست دارن،با این دوست داشتنشون بهشون ارزش میدن واین کلماتِ بینوا رو بیشتر از خودشون درک میکنن،به پنجاه تا خواننده ی سطحی وسرسری وگذرا ترجیح میدم.جدی جدی.
دوست ندارم ایگنور بشم(کی دوست داره!؟) اما همیشه وهرجایی که باشم،از اینکه مرکز توجه باشم متنفر بودم. پس همین که وبلاگم یه کلبه ی دور افتاده وسطِ جنگله وچند تا مهمون همیشگی و واقعی داره برام خیلی با ارزشه.
ولی میدونید موضوع چیه؟ دلم میخواد نوشته هام ارزش توجه رو داشته باشن. اینکه به نوشته های من به اندازه ی ارزششون توجه نشه مهم نیست. اینکه نوشته هام ارزش نداشته باشن که بهشون توجه بشه،اینه که دیوونم میکنه.
-چرا یه آدمِ بی ارزش وبی خاصیت باید اصلا زنده بمونه وفقط اکسیژن حروم کنه؟
+نکته ی دیگه ای که باید اضافه کنم اینه که،نظر دادن زوری نیست. بدم میاد وقتی کسی نظر نداره خودشو مجبور به نظر دادن کنه. توقعیم ندارم. اما،وقتی هم از پست خوشتون اومده وهم حرفی برای گفتن دارید ومن رو از شنیدن ودونستنش محروم میکنید،جا داره بهتون بگم بترکید-_- والا!!
از ارواح وبم بدم میاد=))))))


وبلاگ‌نویسی به شما چه داد و چه گرفت؟
بیشتر از اینکه بگیره داده،پس راضیم درکل.🍃


شده وبلاگ‌نویسی باهاتون بدرفتاری کنه و یا توی این فضا اذیت بشید؟
بله.بله.


مشکلاتی که سر راه وبلاگ‌نویسی هست چیه به نظرتون؟
مشکل،همون مقایسه کردنه بنظر من. برای خودم همین بوده همیشه. که به خودم بگم،بقیه در سطح نویسنده های جهانی ان(😂) یه مشت استعدادِ کشف نشده،تو دیگه بشین سر جات. لازم نکرده با این چرت وپرتات این وسط بزنی تو ذوق:////
اینکه حالا این مزخرفات تو به درد کی میخوره و..
این مشکل من هیچ وقت قرار نیست حل بشه.


جذابیت وبلاگ‌ها و وبلاگ‌نویسی رو توی چه چیزی می‌بینید؟
اینکه کلی آدم،با شخصیت های تازه وجذاب،پشت همه ی این وبلاگ ها هست. میتونی باهاشون دوست بشی.کشفشون کنی. واز داشتنشون احساس غرور کنی✨


دوست خوبی از دنیای وبلاگ پیدا کردین؟ چقدر باهاش صمیمی شدین؟
خیلی زیاد. ودر حد دوستای دنیای بیرون باهاشون صمیمی شدم^-^ حتی با دوتاشون داریم به مرحله ی ملاقات از نزدیک هم میرسیم.(وبذارید از این موضوع بگذریم که من اکثر مشکلات رو ایجاد میکنم وهنوز آمادگیشو ندارم هرچند به شدت هیجان زده م وبراش مدام رویا پردازی میکنم^-^)


آرزو و ایده‌آلتون رو از وبلاگ و وبلاگ‌نویسی تون بنویسید
روزی که دیگه استرس نداشته باشم. به نوشته هام شک نداشته باشم. نوشته هام انقدر بی ارزش نباشن. وبطور کل،با اینجا کاملا راحت باشم. درست مثل خونه.


تاحالا به وبلاگی حسودی کردین؟ بنویسید.
وای لعنتی این دیگه چه سوالیههههه!! اون روز به غزل میگفتم مردم میرن اینستا زندگیای لاکچریو میبینن افسردگی میگیرن،منو هم دنیای وبلاگ نویسی ودیدن نویسنده های محشرش افسرده میکنه😿


تاحالا از وبلاگی متنفر بودین؟ بنویسید.
در اون حد یادم نمیاد. ممکنه وبی رو دوست نداشته باشم یا بهم حس بدی بده ولی تنفر نه.


تاحالا وبلاگی شما را به وجد آورده؟
البته!!


چند‌تا از وبلاگ‌هایی که خیلی دوست داشتید رو به ما معرفی کنید.
واقعا خیلی سخته هشت تا. به خدا انصاف نیست.

روناهی.
آقای عینک.
وایولت.
ویلی ونکا.
هلن.
نرگس.
غزل.

مونی

(دلم میخواست یه بار مثل آدم وب های مورد علاقمو معرفی کنم. این اصلا خوب نیست.درباره شون هیچی نگفتممم!)

واینکه ببخشید اگه بعضیا جا افتادن. اجازه نمیده! :((

 

یه سوال خودتون از خودتون بپرسید که فکر می‌کنید توی این لیست خالیه و پاسخ بدین.
خواهشا ولم کنین. اون قسمت خلاقیت مغزم خیلی ادا اطوار در میاره تازگیا.


سوال از سوال شماره ۲۰ بقیه شرکت کنندگان پیدا کنید و پاسخ بدین
_


احساس خوشحالی در کل در دنیای وبلاگ‌ها می‌کنید؟ بیشتر توضیح بدید.
اوه معلومه.
وقتی خسته م،از دنیای واقعی وآدماش،یادم میاد یه گوشه از این دنیا آدمایی هستن که هنوز ارزش دوست داشتن دارن،که میتونم براشون از رویا،فانتزی،افکار وحتی روزمرگیام بگم،مثل دوستای صمیمی. وباهاشون راحت باشم.
یجورایی انگیزه بخشه~


جمله آخر.
نمیدونم منظورش دقیقا چیه ولی خواستم بگم نوشتن اینجل باعث شد چوی زینب دمدمی رو بهتر بشناسم. وباوجود همه ی نفرتم ازش دوستش دارم. دوستش دارم. توی همه ی اتاق های این خونه صدای خنده هاش مونده،گوشه کنار هارو که بگردم اون شور واشتیاق همیشه چرخ میزنه،وبازم منو شارژ میکنه. خودمم که به خودم نیرو وانرژی میدم. واین عالیه. میدونم گفت یه جمله ولی من انشا نوشتم. اما من از هیچ قانونی پیروی نمی‌کنم ^--^


کلمه آخر.
والا چی بگم؟

چای زعفرون^^(چون بوش داره میاد:)))

  • ۷
  • نظرات [ ۵ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • پنجشنبه ۱۷ شهریور ۰۱

    دینگ دانگ!!!

    خب از اونجایی که من فعلا نمیتونم بنویسم(یعنی میتونما،ولی اعتماد به نفسشو ندارم چیزی اینجا بذارم.یا چیزی که مناسب اینجا باشه..آره) گفتم بذار دلو بزنیم به دریا ومنم تو این چالشه شرکت کنم. تا حداقل هم یکم با این فضا راحت تر شم،هم به زحمات نرگس برای آتیش زدن غارم یه جوابی داده باشم😂نمیشه که آدم همش از چالش فراری باشه؛اگه هر روز..تقریبا..وظیفه داشته باشم یه چیزیو پر کنم،اتفاق خوبیه:)
    میدونم که من نمیتونم مثل آلبا یا میتسوری؛ کیوت بنویسم ولی؛میخوام تلاشمو بکنم که بنویسمش.
    +با هیچ قانون خاصی نمیرم جلو. یهو دیدین یه روز پنج تاشو جواب دادم پنج روزم هیچی جواب ندادم •-• 

    ​​​​​​

  • ۶
  • نظرات [ ۴۱ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • جمعه ۷ مرداد ۰۱

    Mbti challenge

    اطلاعات بیشتر درمورد چالش این جا.
    درکل باید کارکترای مورد علاقه مون از هرکدوم تایپای mbti رو معرفی کنیم •-•

    منبع هم مثل همیشه مانامی D:
    خیلیم عالی. میتونم کارکترای مورد علاقمو بهتون معرفی کنم(ها نه که خودم اصلا ازشون حرف نمی زنم هیچ وقت😂)
    بزرگواران همشونو می شناسید دیگه لازم نمی بینم زیاد درموردشون توضیح بدم که چرا دوستشون دارم وحوصله ی تکرار مکررات هم ندارم:| فقط درباره ی اونایی میگم که قبلا حرف نزدم یا کمتر حرف زدم.
    +گریزی به سوی کتاب..به خدا همین یه کتابو تموم کنمممم میذارمش..قول قول میدم.آخه تموم نمیشن که لعنتیا D: !

  • ۴
  • نظرات [ ۴۶ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • جمعه ۲۶ فروردين ۰۱

    سوالات میتسوری..

    این سوالای میتسوری چقدر سبک من بودن..(خبر دارید که رو این دختر کراشم دیگه..مخصوصا داستان های عاشقانه ش😔💔)
    ~
    نسبت به غروب آفتاب چ حسی دارین؟
    خب من غروب آفتاب رو اصلا دوست ندارم. همه میگن زیباست..ولی من..زیبا نمی بینمش.جالبه که خودم هم لحظه ی غروب به دنیا اومدم ولی نمیتونم دوستش داشته باشم.به شدت حس غم انگیز وتلخی داره.نه از اون غم ها که با زیبایی عجین شده یه جور غم دوست نداشتنی.شازده کوچولو رو تو این یه مورد اصلا درک نمی کنم.باید عاشق طلوع آفتاب میبود نه غروبش‌.
    در کل به اون لحظه حس بدی دارم،و..اصلا اون موقع وایب خوبی نمیگیرم از محیط،منی که عاشق همه ی جزئیات همه چیز هستم،توی این یه رقم واقعا نمیتونم چیز خوبی پیدا کنم واینکه من واقعا اون لحظه ها حالم خوب نیست.
    حالا نه اینکه فکر کنید متنفرم از اون ساعتا یا بهشون حساسیت دارم نه نه.فقط حس خوبی بهم نمیدن برعکس اعصابمو خورد می کنن حالا اینکه چرا خدا میدونه.
    .برعکس طلوع آفتاب که اون لحظه ی مقدس اصلا بنظر من مال این دنیا نیست..و خب بخاطر همینه که خیلی از آدما در اون لحظه خوابن. فقط انسان های برگزیده می تونن اون لحظه رو درک کنن وهمه ی آدما لیاقت حس کردنشو ندارن.
    به قول یکی از بچه هام؛کلا زمان های ارزشمند،وقتایین که اکثر آدمها اون دور وبر نیستن. 
    ~
    نظرتون راجبه مایکل جسکون؟
    راستش من اونقدرا نمی شناسمش پس نظری ندارم.
    ~
    بنظرتون چرا قضاوت کردن آدما،کار نادرستیه؟؟
    هعی خدااا..راجبه این موضوع میتونم بشینم یه طومار بنویسم.
    درمورد نادرست بودنش،بنظرم نه تنها نادرست بلکه یکی از نفرت انگیز،رقت انگیز ومبتذل ترین چیز های دنیاست.
    واضحه دیگه چرا.کار های اشتباه،کاملا مشخصه که اشتباهن وذات آدم درک میکنه زشت بودنشون رو. خوب رو بد رو حتی حیوونا هم تشخیص میدن.
    واقعا کی دوست داره قضاوت بشه؟
    میدونید قضاوت کردن یه امر اجتناب ناپذیره خب.نمیتونیم ادعا کنیم که ما،هیچ وقت توی عمرمون قضاوت نکردیم کسیو.نه نمیتونیم.ولی خود من شخصا میتونم به این مفتخر باشم که هر وقت نزدیک قضاوت شدن رفتم یه حسی بهم تلنگر زده که تو حق این کارو نداری دخترک!! حواست رو جمع کن. 
    پس این موضوع خیالمو راحت میکنه که با آدم هایی که ازشون متنفرم فرق دارم.چون اونا وقتی با خیال راحت قضاوت می کنن کوچکترین احساس گناهی بهشون دست نمیده وحتی یه درصدم فکر نمی کنن دارن کار اشتباهی می کنن وشاید احتمالات دیگه ای هم وجود داشته باشه. من تا به اونا رسیدن خیلی فاصله دارم.
    پس چیزی که پیشنهاد می کنم اینه که فقط برای خودتون زنگ خطر بذارید و درمورد هر آدمی کلی احتمالات در نظر بگیرید.یه حدیث داریم میگه کاری که یه نفر میکنه ومنظورشو نمی فهمی رو براش ۷۰ تا توجیه خوب در نظر بگیر.
    مثلا بهت سلام نمیکنه.
    تو بگو..شاید منو ندیده..شاید حواسش نبوده..اصلا دیده حواسشم بوده ولی شاید حالش خوب نیست در حال حاضر..شاید فلان اتفاق براش افتاده..شاید هرچی..من خودم وقتی مردم قضاوتم می کنن با خودم میگم می بینی شون؟حتی یه ذره به خودشون زحمت نمیدن احتمالات رو بررسی کنن. پس تو،هیچ وقت،کسیو انقدر شدید سرزنش نکن.حالا که تو موقعیتش قرار داری می تونی بهتر درک کنی چه اتفاقاتی ممکنه برای کسی تو این شرایط پیش بیاد. اصلا هر اتفاق برای من یه تمرینیه برای بهتر شدن؛ توی قضاوت نکردن.
    اما اینکه چرا بده..بخاطر اینکه تو وطرف مقابلت،هردوتون مثل همید.هیچی نیست تورو بر تری ببخشه به اون.پس چی بهت اجازه میده در جایگاه قاضی بشینی؟؟کی به تو گفت حق داری درموردش نظر بدی؟؟
    هرچیزی که تو داری اونم داره.اگر تو بنده ی یه خدا هستی..اونم هست..پس همون خدا..می تونه جواب کارتو بده.
    تو هیچ وقت نمیتونی کامل از همه ی ابعاد زندگی یه نفر باخبر باشی وبفهمی واقعا دلیل رفتاری که داره چیزی که تو فکر می کنی هست یا نه.پس..سعی کن بهتر بشناسیش تا اینکه قضاوتش کنی.
    وقتی قضاوت نادرست می کنی خسارت های جبران ناپذیری به طرف مقابلت می زنی وفکر نکن این فقط برای اونه یه روزی یه جایی حتما یقه ی تورو هم میگیره وهمچنان تکرار می کنم یه خدایی هست که اون بالاست.
    حتی یه قاضی اگر بدون تحقیق وبدون شرایطش بطور اتفاقی حکم درست رو هم بده،مستحق مجازاته...چون قضاوت امر بسیار مهمیه.چه برسه من وتویی که فقط یه انسان معمولی هستیم.
    وقتی میری طرف قضاوت آدما،وبه خودت حق این کارو میدی،داری بطور جدی به شخصیت یک انسان توهین میکنی پس کم کم تبدیل میشی به یه موجود نفرت انگیزی که حتی قابل بخشش نیست.
    آه آه راستی..این جمله خیلی خوبه..منو به شدت یاد یوجین میندازه‌..
    *اون زمان که بالاخره فهمیدی که رفتار هر کسی به خاطر مشکلات درونیش با خودشه نه مشکلش و درگیریش با تو..اون‌جاست که معنی رحمت و بخشندگی رو فهمیدی*
    (اهم.البته درمورد همه ی آدما صدق نمیکنه.. بعضیا واقعا مرض دارن)
    ~
    چرا فیلم وکتابهای کلیشه ای معروف ومحبوب میشن؟؟
    خب بنظرم یه دلیلش میتونه این باشه که کلیشه ها،موضوعات جذابی بودن اولش.ولی بس که تکرار شدن،روانی کننده شدن.
    یه دلیل دیگه ش هم میتونه این باشه که مردم کلا اکثریتشون از چیزای مفید تر وبا ارزش تر خوششون نمیاد وهمون کلیشه های بی خودیو ترجیح میدن.بخاطر همین معمولا چیزای عامه پسند ارزش چندانی ندارن.
    دلیل دیگه ش اینه که خب نو آوری یکم..چطوری باید گفت..یکم ریسکه.مردم همون اول یه چیز جدید،چیزی که بهش عادت ندارنو نمی پذیرن. وتا بیاد جابیفته خودشم تبدیل به کلیشه شده😂
    میدونید دیگه الان تقریبا همه ی موضوعات کلیشه ای شدن.به عنوان یه نویسنده یکی از بزرگترین مواردی که میتونست رو اعصابم رژه بره همین بود که هرچیو بهش نگاه میکردم اگه عمقی نگاه میکردم تهش تکراری بود..اما چیزی که خوشحال کننده ست اینه که توی دنیای نویسندگی همیشه میشه کلیشه هارو تغییر داد وهمون کلیشه هارو به یه ایده ی ناب تبدیل کرد.
    بنظرم دلایل دیگه ای هم میتونه باشه.نظر شما چیه؟
    ~
    یه عاشقانه ی کلیشه ای شاد یا یه عاشقانه ی واقع بینانه ی غمگین؟
    صد درصد دومی از اولی حالم به هم میخوره وبرای دومی حاضرم بمیرم*~*(خود آزاری ومازوخیسم که قابل درمان نیست)
    البته عاشقانه ی غیر کلیشه ای شاد هم میتونه خوب باشه ها..مثلا زوج های پلی لیست بیمارستان یا زوج ملیک شیکی قشنگمون:))😍
    ~
    فیلم یا کتاب؟ چرا؟
    هردوشون به شدت دوست داشتنی وبا ارزش وخوبن وهردوشون در جایگاه خودشون باید باشن ولی اگه بخوام انتخاب کنم قطعا کتاب✨
    کتاب یه دنیای دیگه ست.خب؟ لمس کردن وبلعیدن کلمااات..من حتی دوست ندارم کسی برام کتاب رو بخونه،خودم باید بخونمشون وبا روحم لمسشون کنم وبنوشمشون.
    توی فیلم وسریال ،تخیلات باز هم راه داره ولی به هرحال چیزیه که برات ترسیم شده وداخل یه چهارچوبه ولی توی کتاب تو باید خودت تصورش کنی.هرچیو که میخوای.
    واصلا یه حس وحال دیگه داری.تو فرو میری توش.
    کتاب ها روح دارن.
    ~
    چرا مردم وقتی غمگینن،آهنگ غمگین گوش میدن نه آهنگای شاد؟؟
    بخاطر اینکه باید با احساسات خودشون روبه رو بشن.بپذیرنشون وقبولش کنن.آدما میخوان درک بشن ویه موسیقی غمگین یایه داستان غم انگیز انگار زخم های قلبشونو لمس میکنه،این حسو دارن که،پس یعنی تو می فهمی غم چه حسیه نه؟؟
    واینکه وقتی آدم ناراحته اگه موسیقی شاد یا فیلم وسریال کمدی ببینه حس میکنه به خودش داره توهین میکنه یا لااقل برای من که همینطوره.
    آره منم می تونم وقتایی که ناراحتم چیزای کیوت وشادی ببینم که به خودم یاد آوری بشه دنیا هنوز زیبایی هاشو داره ولبخند وجود داره اما اونم بستگی داره که چیه.
    انیمیشن Inside outرو به شدت پیشنهاد می کنم ببینید اگر ندیدید. جدای از اینکه به شدت انیمیشن خلاقانه وجالبیه؛درمورد اهمیت احساس غمه توی زندگی وآخ که من چقدر بهش افتخار می کنم:))اینکه نباید غم رو پس زد و وقتی ناراحتی،پس بذار ناراحت باشی بپذیریش یه موقع هایی لازمه.

    چرا حس می کنم خیلی مسخره جواب دادم؟ •-•


    +میدونید من واقعا عاشق اوناییم که وقتی ازشون سوال میپرسی یه جواب طولانی میدن(خب شاید نه همیشه..جایی که طولانی جواب دادن آزار دهنده نباشه)معمولا همintjهستن(ازجمله جذابیت های فانکشنni)یه سوال کوچیک ازشون میپرسی و بعد اونا یه متن بلند بالا برات مینویسن واز جنبه های مختلف بررسیش می کنن وخدایا اینا ذاتا نویسنده به دنیا اومدن چطور میتونن وقتی فقط دارن جواب یه سوالو میدن شاهکار ادبی خلق کنن؟پیچش کلماتشون..بازی با لغاتشون..افرای منم یه نویسنده یintjعهT_T
    آره خب به هرحال‌.وقتی اینجوری جواب میدن حس  می کنی بهت احترام گذاشتن که بنظرشون سوالت ارزش اینهمه وقت گذاشتن رو داره.
    حانیه میگفت رفتم یه سوال از خانمRپرسیدم نیم ساعت برام حرف زد تهشم گفت نفهمیدی نه؟تو واتساپ برات میفرستمXD
    داشت میرفت برگشت پرسید خطمو که میتونی بخونی؟؟(دستخط که نیست آثار باستانیه://)
    😂😂😂
    یکی از استادامون هست که با خانمRهم فامیله.طرز صحبت کردنش واقعا جالبه.اینطوری حرف میزنه مثلا میگه:هدف ما از درس دادن این نیست که من یک سری مطالب رو بگم وشما در ذهن شریفتون انبار بکنید..(در باب اینکه سر کلاس باید پرسش وپاسخ باشه چالش فکری باشه وغیره)..
    اصلا خیلی خوشم میاد از حرف زدنش.کاملا ادبی..محترمانه..احترام به شنونده..خود کتابا هم این جوری حرف نمیزنن.منو یاد آقای کتاب فروش میندازه واقعا. البته جای تعجب نیست.شوهرش که ناشره دخترشم لیسانس ادبیات داره.خب انتظار چی میره از مادر همچین خانواده ای.بعدش..فکرشو بکنید..این بشر دختر عموی خانمRعه وتوی حرف زدنشون تفاوت از کجااااااا تا کجااااا..
    اون وقت سر کلاس خانمRچه خبره؟
    خانمR:بچه ها شنیدید میگن خفه خون مرگ بگیری؟؟
    _همه میخندن
    خانمR:نه جدی میگم.واقعا همچین چیزی وجود داره!!
    میگه سل بگیری بهتر از اینکه بیماری روانی بگیری.سل بگیری فوقش به دونفر دیگه هم میدی سه تاتون باهم میمیرید تموم میشید دیگه!!
    ولی بیماری روانی بعد مرگتونم اثرش از بین نمیره.
    سر کلاس داره یه مقاله رو از رو گوشیش برای ما میخونه بعد میگه عه اینم جالبه..نه ولش کن نمیگم باشه جلسه ی بعد این جلسه چیزای جالب زیاد شنیدید😂
    بیاین خانمRرو بذاریم کنار من بابش حرف زیاد هست.حانیه وفاطمه رفیق فابریکن(از اون رفیق فابریکایی که به خون هم تشنه ن وهمزمان هم رقیبن وهم رفیق ودعواهاشون دیدنیه واینا)بعد تفاوت نمراتشون:
    حانیه:20
    فاطمه:16 😐😐😐
    یکی از افتخاراتم تو این زندگی این بوده که همیشه وهمیشه وهمیشه نمراتم یه نمره از بانوی اعظمم وملکه ام فاطمهhبالاتر بوده😅منم17.
    فاطمه میگفت من که از نمره م خیلی راضیم.فقط ناراحتم از اینکه حانیه بیست شد://
    بقیه:به این میگن دوست!!
    ز.داشت به حانیه میگفت ازت بدم میاد. از فاطمه خوشم میاد. حانیه گفت خب چرا ؟؟گفتش چون این فقط ادای فهمیده هارو در میاره ولی هیچی نمیفهمه😂😂
    من:فاطمه با خاک یکسانت کرد!!
    حانیه: دقیییقاااا..من برعکسم.ادای خنگارو در میارم ولی باهوشم.

  • ۵
  • نظرات [ ۳۶ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • يكشنبه ۱۹ دی ۰۰

    چالش سوفیا=))

    این چالش خیلی خیلی خیلی...سوکیوت والبته سخت بودش*--*ولی دلم میخواست جوابای چوی زینب دمدمی روبدونم!
    خیلی نیاز داشت روشون فکر کنم.ولی دوست داشتنی بودن!❤
    بالاخره منم توش شرکت کردم^-^

    1. دوست داری چه چیز دنیای مجازی واقعی بشه؟
    اصلا نمیدونم باید چه جوابی بدم!
    (مسئله یی که درخودم میگم آزار دهنده ست دقیقا همین بودXD)

     2. کدوم شخصیت تو فیلم ها یا برنامه کودکاست که اداشو در میاری یا صداشو تقلید میکنی؟ 
    زیادن اینا.توتقلید صدا خوبم البته فقط از نظر خودمXDولی خب صدای اونایی که گنگشون بالاست رو نمیتونم تقلید کنم!
    *وی خودش را تیکه تیکه کرده است ونتوانسته ذره ای شباهت به صدای وایولت اورگاردن درخودش به وجود بیاورد وکلا شکست عشقی خورده است از این مسئله:///*
    اصلا مگه میشه صدای ویس اکترهای ژاپنی رو تقلیدکرد؟
    *اونایی که وایولت رونمیشناسن...همون صدای میکاسا رومیگمTTولی این صدافقط به وایولت من میاد وبس!

    3. چه ساعت یا ساعت هایی توی طول روز حس بهتری بهت میده؟
    لحظه ی طلوع آفتاب....اون زمان دوست دارم همه ی دنیاروبغل کنم*--*
    و در درجه ی بعدی شب.پرستاره وباشکوه.


     4. تا حالا پیش اومده توی حال خودت باشی و یه کاری کنی بعد یکی ببینه و خجالت بکشی؟ ( تعریف کن ) 
    آره آره آره.هزار وپونصد باااااار.اه خدای من.
    نخیر.میشه تعریف نکنم؟؟

    5. وقتی بچه بودی اغلبا کجاها بازی می کردی و چجوری؟بازی هایی که تو بچگی می کردی رو تعریف کن. 
    بچگیممممم...باورتون میشه یادم نمیاد؟•--•خیلی وقته بع بچگیم فکر نکردم!
    اون اوایلش که اصفهان بودیم که هیچی.همش توخونه بودم تواتاق خودم تنهایی‌.
    بعدش که برگشتیم شهرخودمون...اممم بیشتر با پسرخاله م بازی میکردم.آره اون موقع ها خیلی صمیمی بودیم.بازی های اختراعی از خودمون درمیووردیم بدجوری هم احمقانه وخنده دار بودن.چه کنیم خب بچه بودیم دیگه.
    من میخوام اون موقع ها روTTباورتون میشه حتی یک درصد هم تغییر نکردم؟

    6. آسمون توی ذهنت چه شکلیه؟ 
    انواع مختلفی داره:)
    یه آسمونی بارونی...ازهمون بارون بهاری ها هستا که از پشت شیشه ی خونه ی مامان بزرگم توی اصفهان دارم نگاهشون میکنم...آخ آخ!
    یه آسمون صاف وپهن وآبی بعد از ظهری...با چند تا ابر یکدست...باشکوه وآروم*-*
    ویه آسمون پر ستاره،وجادویی وخیال انگیز!!!نیلی رنگ!

    7. سه تا وسیله یا چیز ( شیء) که دوست داری داشته باشی؟
    خب....کتاب فروشی شب خوب وآقای کتاب فروش رو=)))دوست دارم برم باهاش حرف بزنم❤
    یه کیوت کوچولو(تورو خدا...میخوام!منظورم بچه نیست.یکی از همین کیوت کوچولو ها که چشمای درشت دارن،که جون هم داشته باشه)
    نمیدونم چرا الان چیزی یادم نمیاد.یعنی من هیچی واقعا نمیخوام؟انقدر قانع تاحالادیده بودید؟انقدر راضی؟انقدر خوشبخت؟•---•
    اومممم استعداد نویسندگی هم میشه؟یا اعتماد به نفس؟یا یدونه دوست؟
    چراخب‌.بچه.این هم حسابه؟آخه این زیاد فرقی با مورد قبلی نداره.بهرحال من همه ی اون لیست طوماری بچه هایی که میخوام به فرزندخوندگی بگیرمشون باکتاب و میخوام!


     8. خودتو با چند تا اتفاق یا چیز ساده توی زندگی توصیف کن. 
    خنده های ازته دل
    اشککککککککک
    اشعه های صبحگاهی ورگه هایی از نور که توی خونه پاشیده شده...
    شبنم روی گلبرگ...
    لحظه ی بیرون اومدن خورشید.
    گلخونه ی ساکت.

    صدای هیس هیس چای توی قوری.
    صدای چک چک آب.
    آسمون شب وستاره ها.
    سکوت.
    وبازهم گریه.
    تازه چیزای خیلی بیشتری هم هست ولی بنظرم همین قدر کافیه.


    9.اغلب اتاق یا لباست بوی چی میده؟
    اتاقم که بوی هیچی نمیده...ولباسام هم‌...نه من از اون آدمایی نیستم که بوی مخصوص خودمو داشته باشم.یا بوی عرق میدن یا بوی شوینده همین:///آره همین قدر عادی ومعمولی وخسته کننده!


     10. کدوم شخصیت تاریخیه که براش ارزش زیادی قائلی؟
    اهل بیت^___^
    غیر از اوناهم خیلی زیاد هستن ومن فعلا نمیدونم از کجاشروع کنم.چون از شرق وغربن.


     11. تا حالا شده توهم بزنی و یه چیزی رو یا اشتباه بشنوی یا حس کنی یا ببینی؟ ( یکیشو تعریف کن ) 
    انقدر زیاد پیش اومده که...همش فکر میکنم دارم دیوونه میشم!


    12.اغلب همراه با غذا چی میخوری؟
    هرچی باشه آقا.ماست وترشی خیلی میچسبه.شربتم همین طور.سالاد...کلا پاسفره ای خیلی بهتر ازخود غذاست😋


     13. اگه بتونی یه جای دیگه زندگی کنی اون کجاست؟ 
    اممممم همین جارو دوست دارم چون هیچی رو با اصفهان عوض نمیکنم ولی بجز اون...سرزمین قصه ها^-^


    14. یه جمله به یک آدم فضایی توی یه سیارۀ دیگه بنویس! 
    راستش عاشق جمله ی موچی شدم:سلام آدم فضاییD:
    ولی خب غیر از اون...چون بعضی آدم فضاییا شخصیت های خودم وبعضیاشونم شخصیت های هما[دوستم]هستن...خیلی حرفا باهاشون دارم.
    آهان یکیش اینه: باورت میشه پایان داستانتو یادم رفت؟چقدر خوب بود ولی چرا هیچیش یادم نیست؟قرار بود به عشقت برسونمت؟یا یه جدایی زیبا؟یا اصلا بمیره؟^--^


    15. آخرین آهنگی که گوش دادی؟ 
    اسمشو بلد نیستم باورتون میشه؟
    ولی مگه من چیزی به جز بیلی آیلیش گوش میکنم؟


    16. اولین پیامی که توی بیان برای کسی نوشتی ( خصوصی یا عمومی فرقی نمی کنه - اگه دوست داشتین اسم شخص رو هم بگین )
    صد درصد اولیش برای نیلوفر بوده ولی به خدا جزئیاتش یادم نمیاد:///راجبه دونگی بود.


     17.آخرین چیزی که به خاطرش ذوق کردی؟
    آهای شخصیه:/
    عام نه اون موقعی که اینو نوشتم شخصی بودالان فرق کرده‌.خب آخرین چیزی که بابتش ذوق کردم این بوده که به خانمmهدیه مو دادم بالاخره^^وازش خوشش اومد وخیلیم ازش تعریف کرد.منم رفتم توهوا‌.خیلی دلم میخواست یه بار تشکرمو بهش نشون بدم‌!مووووچ!مبارکت باشه استاد اصلا هم قابل یه تارموت رونداره.


     18. اسم چند تا از وسیله هایی که خیلی ازشون استفاده میکنی؟ 
    تبلت،عاااااام خودکار ودفترام وکتابام.آره به غیر از اینا وسیله ی دیگه ای نیست معتادش باشم!


    19. یه اعتراف به دنبال کننده های وبت کن!
    هیچ اعترافی ندارم!


     20. چقدر طول کشید تا چالش رو جواب بدی؟
    چندروز!


    حالا بریم سراغ چالش دوم[سوم]
    این یکی کیوت تره*----*


    1. خودت رو از لحاظ چهره و ظاهر توصیف کن. 
    اممم خب چطوری باید بگمممم...موهام کوتاه ومواج وتابالای شونه ست...مدل وحالتشو دوست دارم ولی جنسشو نه.چشمام قهوه ایه.خوشگلن دوسشون دارم ولی متاسفانه همیشه قرمزن:////دماغم:||مدلشو دوست ندارم ولی خب بعضی وقتا حس میکنم کیوته.
    لبهام*---*عضو موردعلاقه م توی بدنم.مامانم میگه خیلی زشتن منم اصلا برام اهمیتی نداره.
    لبهای صورتی خوشگل ودوست داشتنیم!
    صورتم هم خیلی جوش داره.اما برای من مهم نیست.
    قدم کوتاهه.البته میشه گفت متوسط.ولی بازم مامانم همش میگه کوتاه(چرا مامانم انقدر علاقه داره منو تخریب شخصیتی کنه؟من محکم تر ازاین حرفامXD)
    خب دیگه.درکل یه ظاهر کاملا معمولی ولی خودم راضیم بابتش فقط ای کاش دماغم از اون دماغ ایده آل هام میشد وجنس موهام نرم ولطیف تر ترجیحا قدمم یکی دوسانت بلندتر دیگه محشر میشد!😂😍

    2. تا حالا کسی رو توی بیان آنفالو یا پستی رو دیس لایک کردی؟
    نه!

     3. معنی اسمت چیه؟ ( کسایی که اسم اصلیشون نیست بگن چرا این اسم آلان شون رو برای خودشون انتخاب کردن )
    زینب.درلغت یعنی:درخت خوشبو^-^
    دراصطلاح: یعنی زینت پدر


     4. از بین مزه ها کدومی؟ ( تند یا شیرین یا تلخ یا ترش )
    همه ش باهمXD
    شایدم ملس به قول آرتمیس.


     5. اغلب به خاطر چی وب های دیگه رو دنبال میکنی؟ 
    خب اگه خوشم بیاداز مطالبشون یا خود نویسنده ش دیگه.
    اون وب هایی که از قبل اینکه بیانی بشم میشناختمشون ودوستشون داشتم رودنبال میکنم یا اونهایی که دوست دارم بیشتر باهاشون آشنابشم!


    6. چند تا از عادت های روزانه ات که پیش پا افتاده ان رو بگو .
    عاااامممم...نمیدونم به خدا😂


    . 7. اگه معلم یا استاد می شدی ، کدوم درس رو برای تدریس انتخاب می کردی و معلمش می شدی؟ چرا؟
    نمیدونم.جدا بهش فکر نکردم.نمیدونم خداوکیلی.


     8. چه رنگی روحت رو توصیف میکنه ؟ 
    سبزززززززززز


    9. چه چیز هایی توی بیان خوشحال و ناراحتت کرده؟ 
    خیلی چیزا.
    یکیشم آیامه چان*___*
    ناراحت؟بازم یکی دوتا چیز بودن...


    10. فرزند کدوم بخش از طبیعت هستی؟ 
    خاک!خاک!خاک!از هیچ چیزی درمورد خودم تا این حد اطمینان ندارم^_____^آه خااااک!


    11. دوست داری چه چیز ( ویژگی ظاهری یا باطنی ) از اعضای بی تی اس رو مال خودت کنی؟
    من اصلا نمیشناسمشون😂


     12. چه کتاب یا فیلمی روی زندگیت خیلی تاثیر گذاشت؟
    اینا که خیلی زیاد بودن.گزینه ی اول بدون شک انیمه ی شاهکار وایولت اورگاردنه.همه ی اونایی که منو میشناسن میدونن شدت علاقه ی من به این انیمه ودلیلش رو.
    غیر از اون...عامممم...بزنین اینجا شما.


     13.چجوری با بیان آشنا شدی؟
    قبل از همه ی همه ی شما من یه دوست بیانی داشتم به اسم نیلوفر ازهمون موقع هم همش به من میگفتن پاشو بیا بیان بیان بهتره😂


     14. دوست داری کجا قرار بزاری؟ ( قرار دوستانه یا عاشقانه هرکدومو که گفتین )
    وای چه سوال سافتی جوابشم دارم. قطعا شهربازی یا کتاب فروشی*---*
    وای وای وای وای وای.دوتا شخصیت دارم ازگوگولی هم گوگولی ترن اون وقت یکیشون که خیلی نازه همش میگه بریم شهربازی یا کتاب فروشی؟
    اون یکی هم هیچ وقت محل قرار رو خودش انتخاب نکرده همش اون:/😂


     15. یه چیزی که خیلی توی دلت مونده رو بگو . 
    چراااااااا چراااا چرااااااااااچرااا آدم هارو قضاوت میکنید؟
    آاااااه


    16. شکلک مورد علاقه ات چیه؟ ( میتونه ایموجی یا شکلکی ساختگی توسط خودتون باشه ) 
    همه شکلکا😐
    مخصوصا این کیوت*-----*یا این•---•وای این دومی خیلی خیلی موده!


    17. نرم افزار هایی که بیشتر از همه ازشون استفاده میکنین؟
    اینستا...گوگل وهمین دیگه فکر کنم!
    مگه نمیدونید من منزوی ام؟هیچ جا نیستم!


     18. کار یا کارهایی که ازشون متنفرین؟ 
    ای بابا الان من چطوری این همه چیزو یادم بیاد وبگم ؟
    توضیح دادن.
    توصیف کردن.
    به یاد اوردن.
    صحبت کردن با مردم.
    قانع کردنشون.
    مخصوصا صحبت کردن جلوی جمع.
    توضیح دادن خودم واحساساتم(سخت ترین کاردنیاااااا)
    عروسی رفتن(چیه خب متنفرم•---•)
    نشستن توجمع های زنانه ودخترای نوجوون.حرفای خاله زنکی.چرت وپرت.غیبت کردن:////
    اینکه بهم بگن چرا قاطی جمع نمی شی.
    آهااااای دفعه ی دیگه اینو بهم بگن بی رودرواسی قراره بهشون بگم چون حالم بهم میخوره از حرفاتون.به تمام معنی حالم بهم میخوره تازه از اخلاق وافکارتون نیز.
    هروقت درمورد یه مسائل درست حسابی وبه درد بخور ومفید که حال آدمو بهم نزنن نشستین صحبت کنین،ویکم فرهنگ حرف زدنم یاد گرفتین اون وقت اگه منو دیگه منزوی ودرونگرادیدین!
    شما بیاید منو توجمع هایی که دوستشون دارم ببینید باورتون نمیشه این همون من باشم.
    پس مشکل خودتونید من منزوی نیستم‌.
    اه قشنگ معلومه دلم پر بود ها.


    19. حست نسبت به عید و سال جدید چیه؟ 
    وااااااااااااااااای عید*----*حسم نسبت بهش عالیه چون همیشه،همیشه،همیشه،همیشه،نوروز ها بهترین وفوق العاده ترین خاطرات توی زندگی من بودن وحتی یک دونه نوروز بد هم ندارم من توی دفتر خاطرات زندگیم.وامکان نداره نوروز ها برام پر از شیرینی وحس خوب نباشن،حتی نوروز پارسال(امسال؟)که همراه باکرونا بود هم بی نظیر ومحشر بود.
    اصلا هر نوروز بهتر از سال قبل واقعا!
    وای الانه که اشکم در بیاد از این همه قشنگی نوروز ها😭💙
    الان فکر نکنید همش میرم عید دیدنی ودید وبازدید ها...نه ازاین کار متنفرم-__-
    منظورم خود خود خود نوروزه واون فرقی که کل دنیا میکنه.یا لا اقل دنیای من*-----*


    20. علت زندگی کردنت چیه؟
    علت زندگی...
    پیدا کردن خود واقعی م.وکمک کردن به آدم های دیگه.وصد درصد...نوشتنTT
    من بخاطرهمه ی شگفتی هاش دارم زندگی میکنم+_____+
     


    سوفیا جان❤مرسی بابت این چالش های...سوکیوت والبته سخت😂
    [جدی نگیرید کلا جواب دادن به هر چیزی برای من سخته]

  • ۴
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • سه شنبه ۱۹ اسفند ۹۹
    بعضیا توکل زندگی شون نگرانیاشونو درمیون نمی ذارن.
    مثلابگن خیلی سخته...
    یازیادی دردناکه..
    هیچ وقت همچین چیزایی نمی گن وتوخودشون می ریزن.
    شاید...تاروز مرگشون..
    کلبه شون روداخل قلبشون می سازن...وتوکل زندگی شون ازکلبه شون بیرون نمی یان.
    حتی وقتی احساس تنهایی می کنن،هیچ وقت بهش اعتراف نمی کنن.درواقع،ترجیح میدن توتنهاییشون زندگی کنن.
    بیشترازخونواده شون دوستش دارن...
    ...
    آدم ها این حقیقت رافراموش کرده اند اما تونباید فراموشش کنی ...توتاوقتی زنده هستی نسبت به آنکه اهلی کرده ای مسئولی ...

    ..
    درد های بشری من رو میخکوب میکنن ولی زیبایی،اشک به چشمانم میاره..💚~