دنیای زینب❤

دستتو بده به من و بیا باهم سفر کنیم بین قصه ها،کتاب ها،رویاها،افسانه ها و آدم های خیالی!

دنیای زینب❤

دستتو بده به من و بیا باهم سفر کنیم بین قصه ها،کتاب ها،رویاها،افسانه ها و آدم های خیالی!

دنیای زینب❤

بعضیا توکل زندگی شون نگرانیاشونو درمیون نمی ذارن.
مثلابگن خیلی سخته...
یازیادی دردناکه..
هیچ وقت همچین چیزایی نمی گن وتوخودشون می ریزن.
شاید...تاروز مرگشون..
کلبه شون روداخل قلبشون می سازن...وتوکل زندگی شون ازکلبه شون بیرون نمی یان.
حتی وقتی احساس تنهایی می کنن،هیچ وقت بهش اعتراف نمی کنن.درواقع،ترجیح میدن توتنهاییشون زندگی کنن.
بیشترازخونواده شون دوستش دارن...
...
آدم ها این حقیقت رافراموش کرده اند اما تونباید فراموشش کنی ...توتاوقتی زنده هستی نسبت به آنکه اهلی کرده ای مسئولی ...

..
درد های بشری من رو میخکوب میکنن ولی زیبایی،اشک به چشمانم میاره..💚~

آخرین نظرات

۸ مطلب با موضوع «شخصیت ها» ثبت شده است

تاحالا شده با یه اثر آشنا بشید که عمیقا برای شما،حس آشنایی داشته باشه؟ بهش احساس نزدیکی کنید،طوری که انگار اون داستان رو با همه ی آدم‌هاش،قبلا یه جایی دیدید و می‌شناختید؟ انگار توی قسمتی از قلب و روح شما زندگی می‌کردن؟

تا حالا شده اثری رو پیدا کنید که حس کنید انگار دقیقا برای خود شما ساخته شده،چیزی بوده که همیشه دنبالش بودین و حتی حسرت بخورید که:هی! من چرا زودتر از این،اینو نمی‌شناختم؟!🥲

سریال ایسان برای من دقیقا همین بود.

نجیب‌ترین و اصیل ترین داستانی که تابحال شنیدم.

  • چوی زینب دمدمی

_اون فقط یه مرد معمولیه که نا امید شده..ترسناک ترین چیز جهان هم همینه..!

_گوش کن! آروم باش وگوش بده! ملودی غم واندهه که توی رگ‌هاش نواخته می‌شه. می‌شنوی؟؟ موسیقی‌ش به درد این میخوره که حینِ مراقبه بهش گوش داد..
_ولی با این‌حال همیشه لبخند میزنه. یه لبخند نرم،ابریشمی و آغشته به غم..!
_اون عاشق کوکی شکلاتیه *--*
_برای تولدش،دوست داره چی هدیه بگیره؟ -خونه،خونواده..💔
_مثل رمانیه که از وسط شروع شده. خدایا.
_مدیر یه کازینو وسط آسمونه. یه جای خاص واسرار آمیز.
_سافت وآروم ونجیب وبا ادبه. البته تا وقتی نخواهید خونه وخونواده‌ش رو ازش بگیرید..
_راستی! شاید یه مرد جوان بنظر بیاد ولی فقط سه سالشه.
_مطمئنی اون فقط یه پاستیلی،مارشملویی،راحت‌حلقومی چیزی نیست که خودشو به شکل انسان در آورده باشه؟
_*خنده ی ظریف ریز ریز* : خیلیم مطمئن نیستم. باور نکن همچین چیزیو. 

اهم اهم. *صاف کردن صدا* خب. *دست گرفتن بلندگو و کلنجار رفتن باهاش* من برنامه داشتم بعد از حضور سیگما توی انیمه،یه جشن مفصل به افتخار چنین اتفاق بزرگی بگیرم و این حرفا. اما با این گندی که دستندرکاران ورفقای نابابمون توی بونز زدن به روح وروانم وچیزی که براش حتی روزشمار درست کرده بودم،منو انگیزه هامم مثل قصربادی ای که با اونهمه عظمت یکی سوزن فرو کرده باشه توش وبادش خالی شده باشه،با غمی گین شده،اعصابی خط خطی شده و کودک درونی قهر کرده فرو ریختیم و کز کردیم ته غارم وپیش‌نویس پست سیگما هم مجبور شد همینجور خاک نوش جان کنه اینجا.
اما حالا اومدم بالاخره راهش بندازم البته واقعا نمیدونم چی بگم چون برنامه این بود ذوق هامو جای برف شادی رو سرتون خالی کنم که دوستان چه ذوقی دیگه؟ 
ولی خب چه باک؟ سیگما هنوزم یه اثر هنری و خاص وغیر قابل وصفه. چون غیر قابل وصفه،من فقط میتونم با چیز هایی که وایبشو میدن توصیفش کنم. که کلمات، بار همچین مسئولیتیو نمیتونن تحمل کنن.
چیز های پر رمز وراز،عمیق وسحر آمیز منو یاد سیگما میندازن. همچنین هرچی که ترکیبِ جادویی سه عنصرِ زیبایی،غم وتنهایی رو داشته باشه.
کتاب پیش از آنکه بمیرم،احساساتی که توی واژه نامه ی حزن های ناشناخته شرح وتوصیف شده والبته،سریال گابلین! 

خب دوستان بریم سر بخش دوم. چون مث اینکه ذوقا تموم شدن. بیشتر انگیزه ای که هلم داد این پستو بنویسم کامل کردن ریویوی کتابایی بود که دارم میخونم. قرار بود پست سیگما رو با ریویوی کتابام مزین کنم. نمیدونم چرا همش عقبش میندازم😐😂به هلن چان گفته بودم من امسالم حتما گریزی به سوی کتاب رو مینویسم اما خب باز عید گذشت وافتاد توی اردیبهشت ..!
چیز آخه میدونید،هی دنبال یه اثر فاخر میگردم که بهم بچسبه ولی همش سراغ هر کتابی میرم اون چیزی نیست که میخوام آخرش. که هیجان زده م کنه وبه وجدم بیاره. کتاب زیاد خوندم از عید تاحالا-وقطعا اگه گشاد نمیبودم بیشترم میشد- اما برای اونایی که دوست نداشتم ترجیح میدم ریویو ننویسم. چندتا هم هنوز نصفه نیمه دارم،که ریویوی اونا بعد کامل شدنشون اضافه میشه طبق برنامه. آخه تا صبر کنیم اونا تموم شن میدونید این پست دیگه خیلی عقب میافتاد.
باید اعلام بدارم که اواخر سال بعد تموم شدن امتحاناتمون، خیمه زدم توی کتابفروشی شب خوب و تصمیم گرفتم کتابای شخصیتای بانگو رو بخونم. -اونایی که قبلا نخوندم-
چند تا داستان کوتاه از آکوتاگاوا[حقیقتا دلپذیری داستانای ایشون]>>>>>>>>>
دیگر انسان نیستی وشایوی دازای.(این بشر واقعا قلم جذابی داره وبهش ایمان اوردم هرچند که .. عام. فلسفه و طرز فکرش رو دوست ندارم اما اون بخشهایی که میتونستم درک وهمزات پنداری کنم خیلی بهم چسبید)
یه داستان معمایی خفن از رانپو،
یه مجموعه ی داستان کوتاه که تو مدرسه مون بود، دوتا داستان متوسط ویه رمان بلند از نیکولای گوگول :||✋ (من پدر آثار نیکولایو در اوردم😂)
وخب در آخر داستایوفسکیِ جاااان:)))
جان اشتاین بک هم توی لیستمه.
بریم ادامه بیشتر صحبت کنیم.

​​​​​​

  • چوی زینب دمدمی

سلامممممم!

خب جریان اینه که من توی نوت گوشیم یه قسمت دارم مربوط به فکت های رندوم از کارکترهام. چیزایی که یهویی به ذهنم می اومدن،ایده های کوچولویی که اون چنان شاید توی داستان جایی نیست برای نوشتنشون،یا حتی نکاتی که دوست داشتم درموردشون حتما یه جا ثبت کنم،همشونم بعدا به درد می خورن یه روزی‌.اینارواون جا می نوشتم.
بعد گفتم خوبه این جا هم باشه(این تا همیشه می تونه ویرایش بشه)چون حالا که تقریبا پر شده،شبیه یه معرفی ازشون شده.
کسایی که علاقه مندن بچه هامو بیشتر بشناسنم می تونن باهاشون این جا آشنا تر شن^^
می دونین شخصیت های من بهم کمک کردن دیدگاه های مختلفو بتونم ببینم. یعنی وقتی میخوای یه شخصیتو بنویسی باید بری بشینی کنارشون و دنیا رو از لنز اونا،از زاویه دید اونا ببینی،واین باعث شده من کلیییی جهان بینی مختلف رو بتونم درک کنم. قرارهم نیست همشون با هم مخالف ومتضاد باشن. فقط هر کدوم یه قسمت خاص رو می بینن‌.واین خیلی خیلی جالبه.
منو یه خانم گزارشگر تصور کنید که بعد از کلیییییی وقت گذروندن تو دنیای قصه ها اطلاعات زیادی درمورد کارکترا براتون جمع آوری کرده اورده^^

 

_چرا مردم می نویسن؟؟

_چون توی داستانشون،می تونن کسایی که همیشه میخواستن ملاقات کننو ببینن:))-

poe-bungo stry dogs

 

 

  • چوی زینب دمدمی
  • چوی زینب دمدمی

 

یه سوال دارم از محضر شریفتون.شخصیتی هست که شبیهتون باشه؟
منظورم وجه مشترک داشتن وهمزات پنداری کردن نیست. چون اگه بخوام برای خودم اینو بگم، تعدادشون خیلی خیلی زیاده.فقط کارکتری که حس کنید خیلی... خودتونه!
من یه سری کارکترا رو بیشتر از خودم حتی درک میکنم وباهاشون همزات پنداری دارم،اما اونا شبیهم نیستن.کلا زیاد کارکتری پیدا نمیشه که "کاملا" شبیه خودم باشه. اصلا تا چند وقت پیش وقتی یکی با اطمینان به یه کارکتر میگفت همزاد من احساس حسادت بهم دست میداد.. خب واقعا چیز بینظریه بین تو ویکی از کاراکترای دنیای قصه ها رابطه ی همزادی وجود داشته باشه..خیلی خاصه..همیشه با خودم میگفتم من یکی از اینا ندارم؟من همیشه دارم دنبال یه کارکتر که شبیه خودم باشه میگردم😂
خب اینکه کسی از نظر هایی شبیهت باشه خیلی خیلی زیاد هست. اما اینکه یه شخصیت مخصوص باشه که همزادت باشه..
ولی لعنتی این جودی ابوتِ لامصب... اگه به یه نفر بتونم بگم همزاد فقط وفقط همونه.
آدمای زیادی تاحالا به من گفتن شبیه آنی شرلی هستم ولی من واقعا خودمو شبیه آنی شرلی نمیبینم. بله .خانم مونتگمری هم قوم وقبیله ای منه،وخیلی وقتا توی نوشته هاش خودم رو حس میکنم ومی بینم. پس اگر نوشته های ایشون شمارو یاد من بندازه کاملا طبیعی ودرسته(جوری که انعکاس خودمو تو نوشته های مونتگمری می بینم دقیقا مثل آهنگای بیلی آیلیشه) ولی آنی شرلی..؟
به سارا استنلی بیشتر شبیهم تا اون(غزل یه بار گفت شبیه سارام وخب این نسبت به اون خیلی نزدیک تره به من) قطعا وجه مشترک های زیادی داریم ولی نوعِ رفتار،شخصیت وحتی طرز فکرمون خیلی باهم فرق میکنه. من خودم تاحالا به چند نفر گفتم شبیه آنی شرلی هستن. ولی خودم؟نه😄
آنی شرلی خیلی پرفکته وجاذبه ی باور نکردنی ای داره. اما من وجودی ابوت دوتا دختر معمولی وخنگ هستیم که درنظر خیلیا آدم پیش پا افتاده واحمقی هم بنظر میایم. البته... هیچ مشکلی هم با این قضیه نداریم. من هیچ وقت نمیتونم خودمو شبیه آدمایی بدونم که دیگران،جذبشون میشن یا ناخود آگاه تحسینشون میکنن. من یه آدم معمولیم. وجودی خیلی خیلی معمولی تر از آنی شرلیه. من ساده ام،ساده بودن رو هم دوست دارم. بعضی وقت ها فوق العاده بودن آنی شرلی گونه واقعا برام..غیر قابل تحمل میشه.
جودی.اینکه همیشه گند میزنه اما در هرحال خودشو دوست داره وبه خودش افتخار میکنه😂اینکه همیشه پر شر وشور وسرزنده ست وباوجود تمام ناکامی ها وزندگی تلخش،همیشه یه لبخند بزرگ رو لبهاشه،سرشار از امید وانگیزه ست!!
اینکه یه دختر سر به هواست واینکه خیلی وقتا دلش میخواد استعفا بده(توی نویسندگی)
اینکه معنی واقعی خوشبختیو پیدا کرده،کلِ...کلِ حرفاش!
یکی دیگه از شباهتامون اینه که ما شاید خیلی پر انرژی باشیم(البته نه همیشه) ولی حرف نمیزنیم.نمیگم جودی حرف نمیزنه.میزنه اما آیا تمام احساسات وافکارشو به بقیه میگه؟حتی بهترین دوستش سالی مک براید؟نه قطعا نه. به جاش مینویسه شون. توی یکی از نامه هاش به بابالنگ دراز میگفت ببخشید که انقدر پر حرفی میکنم ولی شما تنها کسی هستید که میتونم اینا رو براش بگم واگه حوصله ندارید هم میتونید نامه هامو یه راست تو سطل زباله بریزید ولی من باید براتون بنویسم😅
من وجودی اینطوری هستیم ولی آنی ...درحالی که نسبت به ما آروم تر وعاقل تر بنظرمیاد(البته خود منم موجود تقریبا آرومی هستم روحم خیلی پر انرژیه)ولی باهمه حرف میزنه. خیلی خیلی راحت. ارتباط برقرار کردن با همه ی آدما براش راحته. این چیزیه که درمورد من غیر ممکنه.
بعد فکر کن یه نفر همزمان هم شبیه جودی ابوت باشه،هم کیم هی سونگ!😂
هی سونگ چرا؟با این بشر هم خیلی همزات پنداری دارم.یعنی اصلا همه جوره میفهممش.اینکه زیبایی هارو دوست داره،روح آزادی داره واز دور دوست داشتن ودیدن زیبایی ها براش کافیه!اینکه متفاوته.باخونواده ش،باجامعه،با محیط وشرایط.
اینکه به قدرت کلمات باور داره و وقتی همه اسلحه دستشون میگیرن اون،قلم دستش میگیره تاحقایق رو به گوش جهان برسونه.
اینکه از درون غمگینه ولی نماد لبخنده وهمه رو میخندونه.ولبخندهاشم واقعین.وکمتر کسی میدونه،توی دلش چه خبره.زیاد قضاوت میشه وکسی واقعا نمیشناستش.( ولی اصلا نماد لبخند نیستم تو این مورد بیشتر افرا ام تا هی سونگ...یعنی انقدری دوقطبیم که خودمم واقعا گیج میشمممم از دست خودم)
اینکه به آدمای خشن وکیوت وآسیب دیده جذب میشه😂(دونگمههه)
واینکه یه موقع هایی خیلی پر حرف و پررو میشه😂


ولی اون شجاعتشو ندارم.اون خلاقیت وانرژی مثبتی که ازش ساطع میشه و وجود اصیل و بینظیرشو...هی سونگ شاید سیاه بخت ترین بود(واقعا درحد دونگمه ست) ولی آزاد ترین بود..در بند هیچی اسیر نبود(اصلا آزادی کلمه ایه که منو به شدت یاد خودم میندازه..)
من شبیه ترکیبی از کیم هی سونگ وایم یون سوبم. خجالتی بودن ودرونگرا بودن اون،با شور وانرژی واحساسات این یکی..
هی سونگ واقعا خیلی منو یاد قصه ها وحرفای پیر مرد خوابها میندازه..از دور دوست داشتنش،آزاد بودنش،مخصوصا ستاره بودنش!

حالا غیر از این معصوم های شیطون(!)شخصیت دیگه ای که عمیقققا باهاش همزات پنداری میکنم،یه موقع هایی از شدت همزات پنداری دلم میخواد موهامو بکنم،واصلا میشه بهش گفت همزادِ من،شخصیت افرای خودمه. که شخصیتِ پنهان تر منو نشون میده.حانیه وفاطمه وقتی میخوندنش بهم میگفتن فکر نمیکردیم همچین چیزاییم وجود داشته باشه درموردت😂
کم انرژی(برخلاف جودی وهی سونگ)که با اینکه کیوت های پر انرژی رو دوست داره ولی اصلا نمیکشه باهاشون همراهی کنه،به شدتتتت درونگرا وتو دار.باهیچکس راجبه احساساتش حرف نمیزنه وبه شدت مورد هجمه ی قضاوت های مردمه.از درون چیزی به جز یه مارشمالوی سافت نیست واین تونوشته هاش کاملا مشخصه(کیوتی میباره از هر کلمه ی نوشته ش)اما رفتارش خیلی سرد وخشنه.اونم بخاطر اینکه آدمای اطرافش اونقدر بد هستن که لازمه باهاشون اونطوری برخورد کرد و اصلا لیاقت دیدن چهره ی سافتشو ندارن:// 
اینکه هیچ وقت شروع کننده ی هیچ دعوایی نیست وکلا از درگیری متنفره اما همش ملت بهش کار دارن وآخرشم همه تقصیرا میفته گردن خودش:||||| وااااای این دقیقا منممم😐
واینکه هردومون به شدت استرسی هستیم!!خود کنترلی نسبتا خوبی هم داریم البته ایشون تو همه چیز از من سر هستن خب:/ خلاصه شبیهیم ولی بازم فرق داریم.مثلا یه بار راجبه یه نفر که بچه ش مرده بود میگفت بازم دلم میخواد جاش باشم. حداقل بچه داشتن رو تجربه کرده..من تو این قسمت نمیتونم باهاش همزات پنداری کنم.بهش گفتم نزن این حرفو اینکه اصلا نداشته باشی خیلی بهتره تا داشته باشی وازدستش بدی...ولی گفت نه من حاضرم ازم بگیرنش..ولی قبلش بذارن داشته باشمشT__T اما خب خود من حاضر نیستم وبنظرم ارزششو نداره..(البته الان که دارم بهش فکر می کنم منم یه جورایی همین عقیده رو دارم بازم.اینکه حتی اگه تا آخرش باهم نباشیم ولی بازم من خوشحالم که تورو تو زندگیم داشتم..!)
به هرحال این سه تاشخصیتو ترکیب کنید یه چیزی تقریبا شبیه من به دستتون میاد.

+ولی چقد دلم برای اون دختر شیطون وکیوتِ تابستونی تنگ شده بود#__#حرف زدن با پری چان باعث میشه بیشتر یادش بیفتم! :))
+پارسا کوچولو.. خیلی خیلی خیلی کیوتهههههههه💞😻

  • چوی زینب دمدمی

_خونواده ی محبوبی نیستن.
_چرا؟
_دلیل خاصی نداره. توی جذب کردن مردم خوب نیستن.خودشون هم مشکلی با این قضیه ندارن.دیگران رو آدم حساب نمیکنن.توی دنیاشون فقط خودشون وجود دارن.گوشه گیر ومغرور هستن و نمیشه در مقابل نگاهِ تحقیر آمیز از بالا به پایینشون مدت زیادی محکم ایستاد.همشون خصوصیات عجیبی دارن.ولی نمیشه انکار کرد که جذابن.به طرز عجیبی جذاب.

از فرق سر تا نوک پاشون اشراف زاده ست. خونوادگی اصیل،سنتی،باوقار،خوشگل،مغرور،سرسخت،یکدنده،گوشه گیر وگستاخ هستن .
۱۲تا خواهر وسه تا برادر هستن(حقیقتا جلل خالق!) وممکنه هرکدوم شخصیت متفاوتی داشته باشن،اما مطمئن باش توی همشون،این خصوصیات پیدا می شه.سرسختی ویکدندگی،مغرور وگستاخ!
ممکنه همشون واقعا هم گستاخ نباشن. اما مطمئنا به چشم مردم اینطوری میان.شاید چون رک حرف می زنن،خواسته یا ناخواسته طعنه چاشنی حرفاشون هست واون جوری که مردم واقعا توقع دارن رفتار نمی کنن؟
اما ویژگی که دارن اینه که به خونواده،خیلی وفادارن.یعنی حتی اگه باهم مشکلی هم داشته باشن،مقابل یک غریبه کاملا هوای همو دارن. کسی به یکی از اعضای خونواده شون توهین کنه حتی اگه اونا چشم دیدن اون شخص رو نداشته باشن ولی حس می کنن داره به خودشون توهین می شه ونمی تونن ساکت بنشینن. به قول معروف،گوشت همو بخورن،استخون همو دور...؟نمی ندازن.این ویژگی توی خون همشوووون هست.
واین که واقعا خوشگل هستن.قد وبلند وکشیده وچشم های سیاهشون معروفه.توی چشم هاشون که مثل چاله های پر آب زیر نور ماه هستن،کلی حرف موج می زنه. دریای اسرار..چشم هاشون مسحور کننده ست وبه قطع هرکسی رو جذب می کنه. معمولا کسایی که ازشون متنفرن هم از این چشم ها بیشتر نفرت دارن وحتی می ترسن.اینطور می گن که اونا چشم هاشون جادوییه.با چشم هاشون می تونن فراتر از روحشونو ببین،با چشم هاشون حرف می زنن،هیپنوتیزمت می کنن،حتی قورتت می دن،می شورنت وپهنت می کنن رو بند! همش فقط با یک نگاه. درسته،نگاه های تحقیر آمیزی وحشتناکی دارن.واگه غمی توی این چشم ها باشه اونقدر قدرتمند بازتاب داده می شه که خردت می کنه.
البته موهاشون هم معروفه. ولی نه به اندازه ی چشم ها .اونا موهای صاف ولطیفی دارن که مثل شب سیاهه والبته کمی حالت هم داره.
یه جورایی شبیه ماری های نیومون هستن.اما حتی خاله های امیلی هم از اینا گرم ترن.شبیه بانو شیم میونگ یو وشیم میونگ جو هم هستن ولی...اونا‌‌‌...خب بیخیال.محاله که حتی تا روز مرگت صدای هق هق گریه ی یکی از دخترای این خونواده رو بشنوی.داشتم فکر می کردم اوه! یعنی بچه ی من11تا خاله داره وسه تا دایی داره؟پس چرا انقدر تنهاست؟ اگه خاله ها ودایی هاش می دیدنش چی می شد؟ اگه می دونستن چه خواهر زاده ی نازی دارن؟ ولی خب بازم،مگه خیری قراره ازشون به بچه برسه😐😑...البته،چون روی هم خونشون حساسن؛ ممکن بود یکم اوضاعو عوض کنن. لا اقل مطمئنم اگه می فهمیدن هم خونشون بین چه آدم های سطح پایین وبی ارزش وعوضی ای گیر افتاده به غرورشون بطور جدی بر می خورد.
اما نمیدونم خود بچه م چطوری می تونه باهاشون رفتار کنه،وچه نظری راجبشون داره.هرچند از جنس همن ولی بازم خیلی فرق دارن. با این حال اون نیرویی که همشونو به خونواده متصل می کنه باعث میشه هرجور هست از هم خوششون بیاد.اینا اینجورین که با اینکه از هم متنفرن ولی بازم همو دوست دارن:/
یکم شبیه نازنین نیستن با این حساب؟اممم...خب،چرا.ولی نازنین به پای جذابیت اونا نمی رسه .واقعا نمی رسه.با این وجود غرور وسرسختی و نگاه تحقیر آمیز واصالت و وقارش رو داره.

 

پ.ن:چون نرگس خانم دستور دادن ستاره تو روشن کن بعد از کلی سعی وتلاش روشنش می کنم"-" امروز حس می کنم اگه بنویسم غرغر نمیشه. واقعا حرف زیاد دارم ولی نمیتونم بزنم•-•
پ.ن۲:واهایی خونواده ی خیلی جذابینننننن! درسته که برای زندگی کردن جذاب نیستن ولی بازم جذابن😐😂
پ.ن۳:وااااااااییییییی نستستنسنسنههستست کی باورش می شه من خانمRرو بغل کردم؟عرررر..مرگگگگ..غیر ممکن ترین آرزوم...خدایا چقدر جیگرهههههه این موجودT___T با اون ابهت و وحشتناکیش حتی نمی تونستم برم از نزدیک باهاش حرف بزنم(خودمم باورم نمیشه چطوری چند بار سر کلاسش بطرز خود شیرینانه ای سوالاشو جواب دادم ولی خب.. :/) بغل کردنششششش آرزوی همیشگی ولی محال نه فقط من بلکه مطمئنم همه ی کساییه که میشناسنششش. اون روز کلا خیلی رفته بود رو مخم این موضوع ومدام داشتم تو ذهنم تصور می کردم همچین موقعیتیو ولی کی فکرشو می کرد همون لحظه واقعی بشه؟@~~~@منم شدم از اون آدمایی که یکدفعه ای یه کاریو انجام میدن وبه عواقب بعدش اصلا فکر نمی کنن.
خانمRبخواد مهربون بشه یه جوری میشه که من باورم میشه واقعا وتو یه لحظه تمام اون حرف هایی که راجبه بی حس بودن وبی احساس بودن وترسناک بودن وبی رحم بودن وغیر قابل درک بودنش می زدم رو فراموش می کنم"-"
ولی تازگیا خیلی چیزای بیشتری راجبش کشف کردم! یه خوبیش اینه که با اینکه درونگراست بیفته رو دور حرف از زندگی شخصیشم خیلی حرف میزنه(نمیخواد غر بزنه میخواد ما یاد بگیریم)
بعد خلاصه منی که همش فکر می کردم اصلا اصلا لوس نشدم با شنیدن حرفاش به این نتیجه رسیدم نسبت به بچگی وکلا زندگی این موجود من لای پر قو بزرگ شدممم :/
خب اونم اگه مثل ما لای پر قو بزرگ می شد انقدر خشن نمی شد قطعا !
ولی بازم این باعث نمیشه نخوام ازش فرار کنم نسبت به حد تحمل من زیادی سنگینه.
پ.ن۴:یکی از نقاط قوت پلی لیست بیمارستان،پیشرفت ورشد شخصیت هاست.چقدر تغییر کردن بچه هامممم چقدررر زیبا..هی آندریا با اون اشکای گوگولیت این خودتی که داری میگی خودتو سرزنش نکن،ما نمی تونیم همه رو نجات بدیم؟ ببینم این همون جونان عصبی وترسناکه که اعلامیه زده مردم برای همدردی با اون بیماره بیان؟ سوک هیونگ خودمون،همون خرس پیش قدم شده واینهمه سناریو چیده که بالاخره ،دست به عمل بزنه؟
هی روزگار یه قسمت دیگه تموم میشههه! ولی اعصابم خرده.من تا همین لحظه آخر به برگشت چی هونگ امیدوار بودم. چطوری روتون میشه در کمال پررویی تو حرفا وفلش بکا بهش اشاره کنید؟ این یعنی ما اونو یادمونه فقط نمیخوایم بیاریمش همین!!
هعی شخصیت آندرریتد منننT_T  

پ.ن۵:ولی من بچه ی همشونو می خوام بچه ی ایکسونگو میخوام بچه ی بیلدوگی رو میخوام نوه م رو هم میخوام بچه ی خرسی وچوچو رو میخوام بچه ی سوبین واون یکی (اسمش یادم نیست خب:/) رو هم میخوام.

خانم نویسنده:خب به همین خیال باش😐

  • چوی زینب دمدمی

اول اینکه اهم.همزادمو بهتون معرفی میکنم.این دختره دقیقا منه.مدل موهاش،تیپش،وایبی که میده،حتی منم زیر همون چشمم یه خال دارم^^ عیـن همممم!
امروز حوصله م سر رفته بود؛بعد رفتم جمله ی دوستت دارمو به کلی شخصیت مختلف گفتم که واکنششونو ببینم(وی هر وقت حوصله اش سر میرفت به سوی دنیای قصه ها پناه میبرد)
واقعیتش یه همچین کاری؛مثل یکی از قسمتای سختِ بازی جرئت حقیقته.بری به کلی آدم مختلف بگی دوستت دارم تا فقط واکنششونو ببینی.فقط از یه نویسنده بر میاد،ومن فقط تو دنیای قصه ها توان انجامشو دارم😂
نتیجه ش بانمک بود گفتم برای شما هم بذارمشون.
+آره. من واقعا بجز از دنیای قصه ها نمیتونم راجبه هیچی حرف بزنم یا پستی بذارم.لا اقل تا مدتی..

وپیش نوشت:جواب بعضیاشون خطاب به خودمه ولی اکثریتشون کلیه.چون اگه قرار بود نسبت به من بگن خیلی عوض میشد واکنششون.


آی لاویو بانوی من!!
_ممنون عزیزم ولی دلتو به من خوش نکن جوونیتم پای من نریز من نمیتونم کسیو دوست داشته باشم•-•


استادمن دوستتون دارم.
_تو غلط کردی.میخوای بمیری؟
_ولی جدی جدی دوستتون دارم شما بهترینید.
_ ممنون از حسن نظرتون بقیه که اینطور فکر نمیکنن حالا برو پی کارِت ودیگه هم نشنوم از این حرفا بزنی ..


دوستت دارم^-^
_به درک من وقتی برای این ادا ها ندارم خیلی کارها برای انجام دادن دارم مزاحمم نشو~
چی؟صبر کن گفتی دوستم داری؟باشه ولی برام اصلا مهم نیست[خود درگیری دارهXD]


دوستت دارم موسیو
_ها؟دوستم داری؟جالبه.


دوستت دارم کیوووت!
_منظورت چیه؟


دوستت دارم خانم عزیز.
_نداشته باش بچه سوسول.من به درد خوشبخت کردن کسی نمیخورم.من یه دیوونه ام.دیوونه ترین آدم دنیا!

 

دوستت دارم وبهت افتخار میکنم.
_واییییی ممنون سافت شدم کهههه:))⚡

 

دوستت دارم مستررر جذااااب^^
_آه،متشکرم لیدی عزیز:))❤

 

دوستت دارم ای عوضی خوشگل.
_اوکی.توهم خوشگلی‌‌.پس بیا بغلت کنم!😋

 

دوستت دارم
_ولم کن جان هرکی دوست داری:/ .من اصلا معنی این جمله رو نمیفهمم.یعنی درک نمیکنم.اون بهتر میفهـ...صبرکن!طرفش بری کشتمت!!!اون مال منه:|| -__- [خودش یک شیپ بوووود*-*یکی از جذاب ترین شیپ های جهانه]


دوستت دارم.
_واقعا؟منم عاشق خودمم^^درکت میکنم.


دوستت دارم
_0-----0 امممم...آه...خب...شرمنده...من قلبمو خیلی وقته که سپردم دست یکی دیگه.واقعا متاسفم.


دوستت دارم.
_تاحالا کسی به من ابراز عشق نکرده بود.ولی عشق خیلی ضعیفه.عشق...اصلا وجود نداره همش شعار وحرفه.نمیتونم بهت اعتماد کنم.من ممکنه بخاطر رسیدن به اهدافم تو رو له کنم.مشکلی نداری؟


دوستت دارم.
_ولی این مشکل خودته!خودت حلش کن.


دوستت دارم.
_چاکریم.بیا بغلم.خیلی گوگولیم نه؟


دوستت دارم.
_ای کوچولوی شیطون.معلومه که نه تنها باهوش وخوشگلی خوش سلیقه ام هستی؛))

 

دوستت دارم عوضی لعنتی.
*بی روح وار میخنده* :هاهاهاها برام مهم نیست!

 

دوستت دارم کراش بزرگوار.
_ممنونم لطف داری دخترم.صبر کن تا عشقی رو به پات بریزم که در تمام دنیا نظیرش پیدا نمیشه تا مطمئن بشی انتخابت اشتباه نبوده.


دوستت دارم.
_ها؟تو غلط کردی!![نمیتونی با خالقت درست حرف بزنی؟]


دوستت دارم^^
_دوستم داری؟منو؟ای واااااای ای واااااای واااااااااای حالا چیکار کنم ...[ادا اطوارای الکی که یعنی ذوق زده شده://]

 

دوستت دارم.
_*اول با بی اعتمادی بهت نگاه میکنه وچند بار پلک میزنه.بعد سرخی ملیحی میشینه روی گونه هاش ولبخند کم رنگی میزنه:خوشحالم که میشنومش:))


دوستت دارم.
*خنده های معذب* *تا ابد سکوت مطلق*


دوستت دارم.
*کلی سرخ وسفید میشه تا بتونه اینو بهت بگه:
_من ندارم!!
بعدش هم قطعا فرار میکنه.


دوستت دارم کیوووت.
_سرتا پاش به رنگ توت فرنگی در میاد وصورتشو تو دستاش قایم میکنه..(ای جاااانممم خجالتیِ منننن)


دوستت دارم^_^
_عزیزممممم منم دوستت دارممممم+کیوت ترین خنده های دنیا.


دوستت دارم.
_منو؟منو؟منو میگی...(کتابها وهرچی دستش بوده میفته زمین)ببخشید..یه لحظه...صبر کن...واقعا منو میگی؟


دوستت دارم.
_واییییی ممنون کیوتتت*--*
_توکه کیوت ترییییییییییی آخهههه:)))


دوستت دارم.
_کلاهشو از سرش بر میداره وتعظیم میکنه:باعث افتخارِ منه بانوی زیبا!...عه تو که زینبی! داری مسخره م میکنی؟
_نه فقط چالش بود.
_باز دوباره این مسخره بازیاش شروع شد:/


دوستت دارم.
*از گوشه ی چشم نگاهی بهت میندازه وچشماش برقِ وحشتناکی میزنه.بعد درحالی که مثل دیوانه ها میخنده میگه:دوستم داره...هاهاهاهاها...من جای تو بودم اینکارو نمیکردم...(دست هاش رو به نرمی روی صورتت میذاره وصداش رو در حد زمزمه پایین میاره) عزیزم...


دوستت دارم.
_درحالی که ازخجالت سرخ شده وسعی میکنه بی تفاوت باشه ونگاهش به چشمات نیفته:اَه خفه شو...
وتا آخرِ اون روز خوشحاله.


میتونید حدس بزنید کدوم شخصیت ها بودن؟
اولیه بنظرم خیلی خیلی خیلی مشخصهD:
بعضیاشون مالِ دنیای قصه ها نبودن و آدمای واقعی هستن ولی از بس جذاب وجالبن من مطمئنم از دنیای قصه ها بیرون اومدن:))
ری اکشن شما نسبت به دوستت دارم چیه؟
خودم که پنیک میکنم اگه یکی بهم بگه =| اصلا نمیتونم توصحنه های احساسی مثل آدم رفتار کنم.

  • چوی زینب دمدمی

"ترسناکترین چیز توی این دنیا،فقط یه مرد معمولیه که نا امید شده"

سیگما از اون کارکترای فوق العاده خاصیه که جاذبه ی بسیار عمیقی دارن اونچنان که حتی اگه فقط تیکه های کوچیکی ازش توی داستان باشه،ازهمون تیکه های کوچیک هم پرتوی روشنی از الهام بخشی واسرار آمیز بودن خوشایندی بیرون میزنه.
هنوزم نتونستم سیگمارو خوب توصیف کنم. ولی به شدت دلم میخواد که بیشتر وبیشتر توی داستان ببینمش.
سیگما از همون کارکترا بود که حتی قبل از شناختنش بهش علاقمند بودم وبه سمتش کشش داشتم. این شخصیت ها هیچ وقت منو نا امید نمیکنن.انقدر عمیقن که فقط باشنیدن اسمشون میتونم یه نیروی شگفت انگیز رو حس کنم که مثل سیاهچاله من رو به سمت خودش میکشه.وحس غریزی بهم میگه اینا،خب...خیلی قراره خاص باشن[آره واقعا آخه کلمه یی که توصیفش کنه ندارم]

شاید علتش،که خیلی ذهنمو مشغول کرده اینه که انگار توی این کارکترا همه چیز بطرز جادویی سرجای خودشه.تکه های پازل،باچینش چشم نوازی کنارهم قرار گرفتن و چیزی کم نیست.درمورد سیگما همینطوره.حتی طراحی شدنش،چشم های روشنش،رنگ های روشن وسفیدی که توی طراحی شدنش به کاربرده شده انگار درونشو منعکس میکنن.
سیگما سافت وآروم وبسیار غمگین در عین حال ترسناک وغیر قابل پیش بینیه.
زیبایی،غم وتنهایی این کارکتر بهش جاذبه ی خاصی بخشیده.
زیبایی وغم.این ترکیب خارق العاده دقیقا همون چیزیه که من رو به سمت هرچیزی میکشه.
سیگما برای من مثل یه اثر هنریه.روح نواز،پرفکت،عمیق،درگیر کننده،زیبا وهنرمندانه.
ودرست مثل توصیفی که ازش شد؛ملودی غم وانده توی رگهاش جریان داره.
غم که اونقدر با وجودش آمیخته شده که حتی توی رگهاش هم جریان داره اما لبخند ملایمِ روی لبهاش، موسیقی آشناییه مگه نه؟ =))))
حتی کم بودن حضورش هم به خاص بودنش برای من اضافه میکنه.وقتی یه چیزی کمیاب باشه بیشتر قدرشو میدونی وخیلی جالب تر از چیزیه که همیشه دم دستی وتو چشمه نه؟
دلیل علاقه ی معروفم به شخصیت های فرعی هم همینه.چون کمتر حضور دارن ویجورایی تو سایه ان.نور افکن روی اونا زوم نکرده.پس کنجکاوی من رو تحریک میکنن،و راه رو هم برای تخیلات وحدس وگمان های من باز میذارن تا هرچقدر بخوام درموردشون رویا پردازی کنم.

"توشاید در او هیچ چیز نبینی.من در او همه چیز میبینم. او راهها وروش های جدید نگار گری رو پیش روی من بازتاب میده.من او رو در پیچش بعضی خطوط میبینم.در کشش وظرافت بعضی رنگها"
👆این دلایلیه که گاهی وقتا برای یه هنرمند یا نویسنده،بعضی چیز ها انقدر شگفت انگیز والهامبخش میشن.درحالی که آدم های دیگه شاید هیچ چیز خاصی نتونن توی اون فرد یا شئ ببینن.حس من به سیگماو کارکترای جذابی از این دست دقیقا همینه.
دیالوگ بالا هم از کتابِ "تصویر دوریان گری" هست.

+دلم الان یه کتابفروشی با بی نهایت تا کتاب میخواد.زمان هم،توی یه صبح رنگ پریده ی برفی برای مدتی متوقف بشه[کاملا معلومه چقدر از تابستون خسته شدم:||😂]

  • چوی زینب دمدمی