دنیای زینب❤

دستتو بده به من و بیا باهم سفر کنیم بین قصه ها،کتاب ها،رویاها،افسانه ها و آدم های خیالی!

دنیای زینب❤

دستتو بده به من و بیا باهم سفر کنیم بین قصه ها،کتاب ها،رویاها،افسانه ها و آدم های خیالی!

دنیای زینب❤

بعضیا تو کل زندگی شون نگرانیاشونو درمیون نمی ذارن.
مثلا بگن خیلی سخته...
یا زیادی دردناکه..
هیچ وقت همچین چیزایی نمی‌گن وتو خودشون می‌ریزن.
شاید... تا روز مرگشون..
کلبه شون روداخل قلبشون می سازن...وتو کل زندگی شون از کلبه شون بیرون نمی‌آن.
حتی وقتی احساس تنهایی می‌کنن،هیچ وقت بهش اعتراف نمی‌کنن.درواقع،ترجیح می‌دن تو تنهاییشون زندگی کنن.
بیشتر از خونواده شون دوستش دارن...
...
آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی ...تو تا وقتی زنده هستی نسبت به آنکه اهلی کرده ای مسئولی ...

..
درد های بشری من رو میخکوب میکنن ولی زیبایی،اشک به چشمانم میاره..💚~
---
چنل تلگرام:zeynabdamdami

آخرین نظرات

۴ مطلب در تیر ۱۴۰۰ ثبت شده است

این سوالو قبلا تو وبلاگ ویلی ونکای خسته دیدم...
دلتون میخواد تو زندگی بعدیتون چی باشید؟"

از آقای کتاب فروشم این سوالو پرسیدم،بدون هیچ تعللی پاسخ داد،امیدوارم که کتاب باشم!
خوش بحالش، ولی من هنوز به مرحله ای نرسیدم که مثل اون مطمئن باشم از تصمیماتم وبتونم قاطعانه وبدون تردید راجع به خودم حرف بزنم.
گفت میخواد کتاب باشه،توی قفسه ی یه کتاب فروشی مثل کتاب فروشی خودش،مهم نیست،حتی اگه محل سکونتش کنجِ یه کتابفروشی کوچیک ومعمولی ودور افتاده که سالی یکبار هم کسی از کنارش رد نمیشه باشه هم مهم نیست،فقط یه کتاب باشه،که مسیر زندگی یه آدمو عوض کنه،بایه نفر همراه بشه،دستشو بگیره ببرتش سفر،ماجراجویی،ممکنه یه روز خریده بشه.یه دختر رویا پرداز که درست مثل من موهای قهوه ای کوتاه ومواجی داره باچشمهایی به رنگ شکلات،بیاد وبرش داره.واون بشه بخشی از کتابخونه ی کوچیک دخترک.
.،بشه دوست همیشگیش وحتی دخترک حین خوندنش، روی بعضی صفحه هاش گوشه ای از افکارشو بنویسه(بعضیا میگن کار اشتباهیه،وخود آقای کتاب فروشم ترجیح میده به جاش دختره تو برگه های کوچولو نظراتشو بنویسه وبذاره لای صفحه هاش.اما من میگم کتاب خودمه،هرکاری بخوام باهاش میکنم)واینجوری حتی تو اون زندگی هم،آقای کتاب فروش میتونه شنونده ی حرف های مردم باشه...
میگه خوشحال میشه اگه اون دختره خود بعدیم باشم اما من میگم ممنون،نمیخوام تو زندگی بعدیم یه بار دیگه تکرار بشم!😂باید چیز جدیدی رو تجربه کنم.
یا میتونه برای همیشه بمونه توی یه کتابخونه،وآدمهای زیادی بتونن بخوننش.وبه مرور برگه هاش چروکیده بشن،زرد وخشک بشن وتبدیل به یه کتاب قدیمی دلنشین ونوستالژی بشه:)))
کتابهای قدیمی مثل پدر بزرگ هامیمونن.خردمندن وروح پیری دارن و خاطره های زیادی رو تودلشون نگه داشتن.
به هرحال اون اینو انتخاب میکنه.زندگی ای که براش ایده آله.
چیز های خیلی زیاد تری وجود دارن اما تاثیر گذار ترین چیز توی این زندگی براش،کتاب بوده.پس،میخواد که کتاب باشه.کتابی که یه نفر بادستهای خشکش لمسش کنه،بازش کنه وروحشو توش بذاره.این زندگی هم قراره یه ماجراجویی باشه.کی میدونه که قراره سرنوشت اون کتاب چی باشه؟
وهمانا آقای کتاب فروش فقط با کتاب توصیف میشود.

شما تو زندگی بعدیتون دوست دارید چی باشید؟
درمورد خودم هنوز ایده ای ندارم.چون هنوز چیزی رو پیدا نکردم که بتونه کامل"من"باشه! .حتی یه کتابم نمیتونه کاملا منو توصیف کنه.من نمیتونم برای یک عمر آروم وفرزانه گوشه ی یه کتاب فروشی بشینم ورسالتم فقط اضافه کردن چیزی به یه نفر باشه!
شاید بتونم یه قطعه ی موسیقی باشم.چون موسیقی ها اصلا دنیایی نیستن ومیتونن یه معنای کامل رو توخودشون جا بدن.شایدم نسیم،که میتونه سبکبال وآزاد هرجایی بره.چون الان تو این بدن زندانی ام حقیقتا=)))

پ.ن:از الان به بعد،هروقت کتاب میخونم باید به این فکر کنم که ممکنه تو زندگی قبلیش یه کتاب فروش بوده باشه؟همین الان میرم سراغ کتابخونه م وبایه دید نو بهشون نگاه میکنم.برم برای هرکدومشون یه سناریو بچینم!!😂💔
پ.ن۲:خب وقت بشه باید از آقای کتاب فروش بپرسم که میخواد چه ژانری باشه؟هرچند که مطمئنم جوابش اینه که براش فرقی نمیکنه چون ژانر های موردعلاقه ش اونقدر زیادن که نمیتونه یکیو بینشون انتخاب کنه😂
پ.ن۳:من اونطوریم نیستم که توهر صفحه ی کتابم بشینم چرت وپرتای بی ربط بنویسم.اگه کتاب زیبا وتمیز نباشه اصلا نمیشه ازش حس گرفت.فقط منظورم این بود که؛اگه یه موقعی یه روزی یه جایی لازم شد یه نکته ی کوچیک توش یادداشت بشه،از این سختگیری ها ندارم برای خودم:/

  • چوی زینب دمدمی

آجوما درباره ی فصل دوم پلی لیست بیمارستان گزارش نوشته.

من با دیدن اولین موردT_______________________T

فصل اول تازه مقدمهههههه بوددددد؟پس یعنی قراره فصل دوم چی باشه؟

همه برای فصل دوم نگران بودیم که بخاطر شروع عاشقانه رابطه ی دوستی وطنز وروابط انسانی کمرنگ یا کلا فراموش شه!

اینا چجوری انقدر میتونن خوب باشن؟نکنین اینکارو میخواستم صبر کنم وحالاحالاها فصل دو رو شروع نکنم خب!

و مورد دوم،وینتر گاردننننننننننننننننننن😭😍😭😍😭💚💚💚💚💚

من فقط یه درخواست دارم برای فصل دوم،نویسنده ی عزیز به آن چی هونگ توجه کن ولطفا ازش غافل نشو😭🙏

  • چوی زینب دمدمی

امروز داشتم یه داستان کوتاه میخوندم،که در واقع داستانم نبود سناریو بود بیشتر.
بعد باخودم میگفتم آقا این چیه واقعا؟چرا انقدر خشونت؟چرا انقدر وحشی بازی؟ چرا انقدر آهنگ نا امیدی؟قشنگگگگ نا امیدی تزریق شده بود توسلولهام به حدی که وقتی داشت طنز میشد میگفتم به چی میخندین لعنتیا!؟
اصلا چرا من نمیتونم ذهن اینجور نویسنده هارو درک کنم؟
بعد رسیدم به پایانش،شبیه ترین پایان به پایان بندی های خودم بوووووووودTT
انقدررررررر ذوق زده شدم سرش*___*قشنگ یکی از اون پایان بندی های خودم.تاحالا پایانی تو سبک پایانای خودم ندیده بودم اگرمممم دیده باشم فعلا یادم نمیاد.
دیگه چشمام ستاره ای واشکی شده بود اصلا من این صفحه ی آخرو نگه میدارم برای همیشه انقدر که خوب بودTT
آخه نویسنده شم اصلا یه درصد شبیه من نیست وهیچ وقت ازش انتظار نمیره بخشی از داستانهاش به داستان های من شباهت داشته باشه!!!!
من هرچققققدرم که افتضاح باشم تو یه مورد از خودم راضیم اونم پایان بندی هامه که خیلی دوستشون دارم یه جورایی نه هپی اندینگن نه سدی اندینگ.فقط یه سدی اندینگ توعمرم نوشتم که از هزار تا هپی اندینگ بیشتر دوستش دارم انقدر که شیرین بودTT

غزلم که داره منو میکشه با نوشته هاش!

  • چوی زینب دمدمی

_نگاه کنید!بهار چه بی سروصدا اومده!انگار هر چیزی که من دوست دارم امشب اینجاست*__*
_باید منو ببخشید!
_من مردی هستم که عاشق چیز های زیبا وبی فایده هستم.بهار،ماه،ستاره،گل،لبخندها،جوک ها،می تونی یه گلبرگو از وسط نصف کنی؟
_من دقیقا میتونم تورو از وسط نصف کنم!افقی دوست داری یا عمودی؟
_آخه تو چرا انقدر خشنی؟می تونی به یه گلبرگ در حال افتادن شلیک کنی؟
_قبل یا بعد از اینکه دونگمه نصفت کرد؟
_هوم،چه استعاره ی جالبی.مثل اینکه بین یه آمریکایی ویه ژاپنی،منه بدبخت هر روز دارم میمیرم.امروزم دلیل مرگم،این صحنه ی قشنگه...

 

+چندتا نکته هست که باید اشاره کنم.
اینکه من عاشق ابراز وجود دونگمه لعنتیم وقتی هی سونگ میگه هرچی من دوست دارم الان اینجاست.
وتاحالا به این فکر کردید که دونگمه ویوجین هم جزو چیزهایین که اون شب کنارشن؟
به قول اشین:هی!این الان ابراز عشق بود؟😂😂

دوم:وقتی میگه بین یه آمریکایی ویه ژاپنی من هر روز می میرم اشاره به این داره که چوسان وسط آمریکا وژاپنه وهیچ کدوم بهش کمکی نخواهند کرد...
کاری به معنی چیزی که میگه ندارم. فقط میخوام قدرت نویسندگیو تحسین کنم. مستر سان شاین بیشتر از مفهومش برای من کلاس نویسندگی بود(چون من کاری زیاد ندارم با اون بخشش)
پ.ن:لبخندهاشون^--^حبه قند های من.مخصوصا دونگمه که میخوام بغلش کنم😭💔

  • چوی زینب دمدمی