Yi san✨️
شب آرامی بود و جیرجیرک ها با ریتم یکنواختشان برای جنگل لالایی میخواندند.
شارلوت با یک بشقاب شیرینی مربایی، آرام کنار ایسان که تنها روی یک تخته سنگ نشسته بود نشست. دست زیر چانه اش زد و مسیر نگاه او را دنبال کرد. به ستاره هایی که بی اعتنا به رنج آدمیان با تمام وجود میدرخشیدند و ماه که محجوب و با وقار،از گوشه ای بر شب نور میپاشید.
_یکم از اون برام میگین؟
لبخندی گوشه ی لب پادشاه جمع شد. چنان عمیق که گویی شب کمی روشن تر شد. یاد سونگیون،همراه غمی که داشت،همیشه برایش مثل نسیم خنکی بود که برقلبش بوزد و با خود بوی شکوفه های بهار را بیاورد. شارلوت هم نتوانست لبخند نزند.
_از بچگی میشناختمش. ظریفترین دختر بود. مثل بنفشه ی کوچکی که نوک کوه روییده باشه. درخشش چشمهاش زلال ترین برکه ی عالم بود و چه لبخند شیرینی داشت. هروقت لبخند میزد احساس میکردم سختیهای دنیا نرمتر میشن. پر از شوق زندگی بود. هنوزم انگار میتونم ببینمش که یه گوشه نشسته و با صبر و علاقه نقاشی میکشه. برای لبخند زدن نیاز به بهونه ی بزرگی نداشت. به ندرت گله و شکایت میکرد. هیچ وقت برای کسی آزاری نداشت. با تمام ظرافتش از من قوی تر بود. اما برای این دنیا زیادی حساس و لطیف بود. زیباییها منو یادش میندازن شارلوت. دخترهای بانشاط و پراشتیاقی مثل تو! بهار هرسال عطرش رو با خودش میاره.
نسیمی معطر از بوی شبنم،از لای موهای شارلوت گذشت. شارلوت با چشمهایی که از هیجان و خیالپردازی کمی میلرزید گفت:چقدر حق داشتید که عاشقش باشید و چقدر دلم میخواست میتونستم ببینمش. میدونید اعلیحضرت،چیزی که برام جالبه اینه که شما با وجود دلتنگی و این غم ریشه دار،هنوزم از ته دل لبخند میزنید و با فکر کردن بهش انگار خوشبخت ترین مرد جهان میشید.
لبخند ایسان روشنتر شد و گفت:خوشبخت ترین مردم که زمانی عاشقش بودم. خوشبختم که هنوزم میتونم بهش فکر کنم و لبخندش رو تصور کنم. میدونی دخترم،تلخی بعد مدتی در گذر روزها محو میشه و فقط شیرینیِ یاد اون میمونه که همیشه زنده ست. صدای خنده ش رو در باد میشنوم. لبخندش رو در طلوع صبحگاه میبینم.
سونگیون زنده ست و یکبار دیگه خوشحاله. چطور میتونم لبخند نزنم؟


پ.ن:
ولی این زوووووجTT تا ابدددددددددد>>>>>>>>
برای تماشای ویدیو با کیفیت بالاتر کلیک