پخش کننده ی خاطرات

اون قدیم ترا که خاطرات کمتری داشتم،با خودم فکر میکردم چقدر گذشته هام خاص بودن.دیگه هیچ وقت مثلشون تکرار نمیشه وبه شدت ناراحت بودم از این فکر اما وقتی بیشتر زندگی کردم فهمیدم،نه اینطور نیست هر برهه ی زمانی ام وقتی میگذره تبدیل به یه تیکه یاقوتِ جذاب وناب میشه تو زندگیم.خاطراتش جوری فوق العاده ان که نمیتونم توصیفشون کنم(هرچند اگر بهشون نگاه کنید صرفا یه روز مرگی ساده میبینید.به هرحال عمقشو فقط منم که حس میکنم)ویه طعم،یه موسیقی،یه بو،یه کتاب،یه فیلم،فرقی نمیکنه به هرحال یکی از اینا مسئول نگه داشتن یکی از اون هزاران خاطره ی خاص توی خودشونن.ومن خیلی وقته یاد گرفتم دست از دلتنگی براشون بردارم.فقط برم وبا همون چیزی که اسمشو گذاشتم نگهبان خاطره ام،دوباره توشون زندگی کنم.
اون زمانی که فهمیده بودم اون خاطره ها تکرار شدنین ودرسته که مثلشون دیگه تکرار نمیشه ولی در همون سطح عالی دوباره ساخته میشن باخودم فکر کردم آخه چه فایده من الان حاضرم همه چیزموبدم،برگردم تو اون دوران زندگی کنم(حقیقتش هنوزم حاضرم هرچیییی دارم وندارمو بدم وبرم به سالهای۹۲.۹۳توی همون خونه)اما نمیتونم از الانی که قراره بعدا به یکی از همین خاطره های عسلی تبدیل بشه لذت ببرم.چون فقط وقتی مزه ی عسل میدن که تبدیل شده باشن به خاطره:///
اما خب به مرور زمان تونستم یاد بگیرم از همون حالش لذت ببرم.وهمین یکی دوروزه یه حالتی برام میگذشت که خودم حسش میکردم،اینکه این روزام قراره بشن یه خاطره ی خیلی خیلی خیلی شکلاتی.وحس میکردم الان دارم توی یه خاطره زندگی میکنم😅آراااامش،حس های ناب ورویا وحتی،یه چیزایی که نمیتونم توضیح کاملی براشون پیدا کنم.پیدا کردن مفهومی که خیلی وقته دنبالش بودم؟
من دلم برای همه چیز تنگ میشه حتی شاید باورتون نشه برای یکی از بزرگترین تنفراتم تو این دنیا،یعنی بیماری😐😅چون اونم خاطره های منو تو دلش جا داده.حتی برای دوران وحشتناک تابستون ۹۸.البته زیاد تنگ نشده.فقط بهش یه حسِ...مثل بخشیدن دارم.حس نرمی وسافتی.یاد شخصیتم میفتم.از بدترین خاطرات زندگیشم خوشش میاد.فقط چون،طعم شیرینی دارن!!! ما همینقدر عجیب وغیر قابل درکیم.
وفقط دلم برای اون روزگارِ وحشتناااااک ونفرین شده ی دبستانم تنگ نمیشه.به طرز خیلی خیلی عجیبی ازهمه ی اون سالها نفرت دارم حتی نمیتونم یه ذره حس خوب نسبت بهشون داشته باشم.احساس میکنم صفحه های اون قسمت از زندگیم سوختن!!! البته مهم نیست.به اندازه کافی خاطراتی مثل آبنبات دارم که برای اونا لازم نباشه حسرت بخورم.
ولی یه چیز دیگه هم یاد گرفتم.هرچند از آینده هنوزم خیلی میترسم ولی امید دارم آینده هم قراره پر از لحظاتی باشه که تبدیل میشن به *خاطره*
چون چیزی که باعث همه ی اینا شده فقط وفقط چوی زینب دمدمی بودن من بوده.وگرنه روز های من چیزی به جز روز های ساده و عادی نبودن.هرچند هیچکس نمیتونه تجربه شون کنه و واقعا هیچکس!این خیلی جالبه که هرکدومشونم حس وحال مخصوص خودشونو دارن.با طعم مخصوص. مثل یه منوی جالب و خوشمزه میمونن^^
فقط حیف که اصلا نمیشه نوشتشون.چون میگم که،ساده ن.هیچ چیز خاصی نیستن.وحس هارو،حس هارو اصلا نمیتونم بنویسم.تنها کاری که از دستم بر میاد همینه که توی همون نگهبان ها جاسازیشون کنم.
+خیلی حس خوبی داره که یه استاد رو تشویق کنی وایولت اورگاردن رو ببینهT__Tفقط مشتاقانه منتظرم بدونم تحلیلش روش چیه!!

  • ۳
  • نظرات [ ۱ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • پنجشنبه ۱۴ مرداد ۰۰

    قرصِ مسکنِ شما چیه؟

    چرا سریال پلی لیست بیمارستان لقب قرص مسکن رو داره؟
    خب،نگاه کنید،این سریال نه داستان خیلی پیچیده وپرهیجانی داره نه شخصیت پردازی اون چنان خاصی(شخصیت پردازی هاش خوبن منظورم از نظر پیچیدگی وتازگیه)
    پس برای خود من،اگه شیرینیش اونقدر منو وسوسه کنه که بخوام یه مدت پشت سرهم ببینمش اعصاب خرد کن میشه.از چه لحاظ؟بهرحال من دوست دارم داستانی که دارم دنبالش میکنم نیاز به تحلیل کردن داشته باشه.دوست ندارم چیزی که میبینم به حد مرگ نفس گیر وپیچیده وهیجان انگیز باشه اما دلم میخواد فکرم به چالش کشیده شه.حتی اگه داستان این خاصیتو نداشته باشه خودم مجبورم ازش در بیارم مثلا برای پلی لیست چیزی که فکرمو مشغول میکنه نظریه م راجبه جونگ وونه😂واینکه هی بشینم شباهتاشو به دونگمه در بیارم واحتمالات این نظریه یی که به شدت جدیش گرفتمو بررسی کنم:)))دیگه ماهم دلمون به همین چیزا خوشه دیگه.
    یا مثلا مگه این ذهن من بیکار میشینه؟دلش میخواد جانگ گیوول ویا آن چی هونگ،شخصیت های آروووووم ودرونگرای ما تو موقعیت های خطرناک وپر تنشی قرار بگیرن تا یه وجهه ی پنهان از شخصیتشونو رو کنن براش.تو ذهن خودش میبینه گیوول،بایه رقیب(که به دلایل نامعلومی خیلیم شباهت به هی سونگ داره😂مدیونید فکر کنید خودم دخالتی دارم تو این موضوع)باید برای به دست آوردن دکتر آن بجنگه.اونموقع هست که یه ساید دیگه از گیوول بیرون میاد.به شدت مصمم،ریسک پذیر وحتی شاید خطرناک!!!
    یا ذهن من آن چی هونگ رو توی موقعیتی قرارمیده که باید...عام،دست به یه کار پرخطر بزنه.حالا مثلا،جلوی کسی بایسته یاهرچی.اون موقع ما دیگه نباید چی هونگِ سافت وکم حرف رو داشته باشیم.مایه آدم جدی وخطرناک میخوایم.من دلم میخواد بدونم این چی هونگی که دوست ایکسونه وقبلا ارتشی بوده چند مرده حلاجه.همونی که یکی از خاصترین شخصیت فرعی های دنیاست:)))
    اما پلی لیست بیمارستان این آیتم هارو نداره.انتظاریم ازش نداریم.چون اصلا تو این فاز هانیست وسازندگانشم هدف دیگه ای از ساختش داشتن.هرچیزیو باید تو جایگاه خودش دید.
    پس پلی لیست بیمارستان به چه دردی میخوره وچه استفاده ای باید ازش کرد؟
    اون به حق یه قرص مسکنه که باید هر چند وقت یکبار وبا فواصل مشخصی مصرفش کرد.وقتی حال دلت خوب نیست،کمی بهونه میگیره،ناراحته،انگار یه چیزی سنگینی میکنه روی قلبت.پلی لیست بیمارستان برای این قسمت از زندگی من ساخته شده.
    یه فضای ساده،گرم وصمیمی وبه شدت دلنشین.باهاش گریه میکنی تا احساس سبکی بهت دست بده.وبعد میخندونتت تا برای لحظاتی مشکلاتتو فراموش کنی ویکم کامت شیرین بشه.خنده های از ته دلی که پلی لیست بیمارستان به من هدیه داده برای من مثل یه جعبه شکلاتن که با یه روبان بنفش تزئینش کردم و وسطشون عسل دارن.همینقدر خاص وبا ارزش وشیرین.وهمینقدر به یاد موندنی.اون حالمو خوب میکنه.با زمانی که بهم میده تا گریه کنم،بخندونتم،وبذاره برای چند لحظه از این معجونِ غیر زمینی ونایابِ یه عشق خالص بنوشم.درس های ساده ولی زیادی هم میتونم ازش بگیرم.از سونگ هوای سختکوش،از ایک جونِ باهوش وسرزنده،از جونگ وون با قلب گرمش،حتی از رزیدنت های خل وچل.
    سوک هیونگِ بانمک وساکت و وظیفه شناس،ایک جون پر انرژی ودوست داشتنی،جونانِ بداخلاقی که همه دوست دارن سربه سرش بذارن وسونگ هوای جذابی که احساس قدرت میده به آدم.ایک سونی که میتونه همزمان یه مارشمالو و یه ببر وحشی باشه وبرادر زاده ی خوش سر وزبونش که دست کمی از خودش نداره(خانوادتا خفننTT) مین ها وجه هاکِ دست وپاچلفتی با خنگ بازیاشون.یون بوک وهونگدوی کیوت واکلیلی وآن چی هونگِ درونگرا ودلنشین با لبخند ملیحش که حس یه فنجون چای گرم وخوش عطرو میده،جانگ گیوول با اون قیافه ی بی حالش واون عشق بانمکش و وینترگاردنشون*_*رزاو اون یارو مدیر بیمارستان،وهمدردی بامادری که یه بچه ی به شدتتتت کیوت داره(همدردی الان کلمه ی مناسبیه؟😅)
    کنار دختر کوچولوی درونِ من یه خانم پیر زندگی میکنه که از دیدن جوون ها وشور وشوق درکنار آرامششون لذت میبره پس این سریال دقیقا برای اونه!
    پس؛حرف آخرم،پلی لیست بیمارستان رو با شناخت انتخاب کنید.فقط اگر مخاطبش هستید وانتظار همچین چیز هایی رو دارید‌.علت اصلی اینکه خیلیها ازش خوششون نمیاد همینه.که توقع چیز دیگری رو ازش دارن واین سریال وهدفش رو خوب نمیشناسن.هدف سریال روایت یک داستان شگفت انگیز وعجیب نیست.میدونید که؟
    من واقعا به این سریال لقب قرص مسکن رو میدم‌.هم بیماری های جسمی هم روحی رو تسکین میده.

    ایک جون وجونان نمونه ی واقعیِ سخنِ :"مردا هرچقدر بزرگ بشن بازم بچه ن"هستن
    قسمت اول هم به اندازه ی کافی هم خنده برام داشت هم اشک واحساساتمو خوب در گیر کرد واقعا حس آرامش دارم هم حین دیدنش وهم بعدش^^چقد یه سریال میتونه خوب باشه

    ایک جون از اون آدمای خوش بینیه که همیشه نیمه ی پر لیوانو میبینه و وسط این دنیای پر از درد ورنج میتونه نشاط وخوشحالی به آدمای دیگه ببخشه...ودقیقا نشون میده آدمهای محبوب،پرطرفدار وبه ظاهر بی نقص هیچ وقت کامل نیستن وچه بسا اونا مشکلاتی بزرگ تر از ما داشته باشن توی زندگیشون.دقیقا بخاطر همینه که میگم این سریال رئاله.حتی باوجود آدمهایی که تو دنیای واقعی،سخت میشه پیداشون کرد.
    بنظرم یه آدم فوق العاده باهوش وعاقله👌وشرافتش مثال زدنی واعتماد به نفسی که داره واونو منتقل میکنه به آدم هم فوق العاده ست.

    جونگ وون تجلیِ عشقِ خالصه.همچنان هم نظرم اینه که این شخصیت میتونه یه قهرمان واقعی باشه!!خیلی خوشحالم که مشابه آدمهایی که تو سرزمین خیالاتم زندگی میکردنو توی این شخصیت می بینم^^خیلی خیلی دلنشینه وحس خوبی داره.این کارکتر هوش عاطفی بالایی داره وتوی درک کردن دیگران فوق العاده ست وقلب بزرگی داره که توی بخشیدن عشق ومحبت ولطافت خیلی سخاوتمنده.
    کارکتر خیلی کیوت وشیرینیه.همیشه بانمک وگاهی اوقات رومخ😂یویون سوک واقعا شبیه یه پسر بچه ست😅

    _رفیق عزیزم ایک جون،چطوری تو از همه ی موضوعات این عالم باخبری؟
    _رفیق عزیزم جونگ وون،چون من به تمام موضوعات این عالم علاقمندم!
    ایک جون محشره😂👌

    وقتی که دونگمه تو زندگی بعدیش،به شدت شبیه یوجین میشه!
    من مطمئنم تاثیر گرفته از یوجینه!!!!

    من به یه جونگ وون یا یوجین تو زندگیم نیاز دارم.
    صدای درونی:تو فاطمه h رو داری.
    من:سافت شدن*____*خیلی راست میگی!😍💫


    من هرچقدر بیشتر توسط جونگ وون سافت میشم بیشتر به این نتیجه میرسم که:
    من دونگمه رو از تو بیشتر دوست دارم!!!
    خودمم نمیدونم روش کارم چجوریه ولی عین حقیقت همینه‌.
    بهرحال انتخاب من دونگمه ست.قبلا نمیتونستم انتخاب کنم ولی الان خب...
    هرچند هردوشون یه نفرن پس فرقی نمیکنه در واقع.
    منننننن که نمیتونم باور کنم اینهمه ابهت واقتدار تو زندگی بعدیش سر اینکه چرا من همش باید وسط بشینم سر دوستاش غر میزنه ومیره رو مخشون😂نه اصلا شعورم قبول نمیکنه. تازه دوسالم از دونگمه بزرگتره‌.
    چرا جونگ وون همش غر میزنه؟😂

    چرا یویون سوک رو انقدر تو این سریال پیر کردن؟بچم۳۷سالشه ولی میگن ۴۱سالللل!اصلا بهش میاد آخههه؟یویون سوک درست مثل یه پسر بچه ست!مخصوصا اینجججججااااا
    مامانشم با من موافقه میگه بخور هنوز تو سن رشدی😂😂😂گفتم پسر بچه ست ولی انصافا نه دیگه انقدر کوچولو😅
    جونگ وون خوشبخت ترین شخصیت این داستانه.خونواده ش ک عالین.ماشاالله پولدارم که هستن.بچه آخریه وعزیز دردونه ی مامانشه،خواهر برادراشم که تارک دنیان بخاطر همین هرچی ارث ومیراث هست میرسه به خودش[برعکس واقعیت که خواهر وبرادرای بزرگتر حق اون کوچیکه رو ازش میگیرن)همه ی دوستاش تو مسائل عشق ورابطه یه مشکلی دارن.شکست خوردن،مجبور شدن کنار بکشن،بهشون خیانت شده،طلاق گرفتن،جونان بدبخت که حالا پارتنرش یه فرشته ست ازهم دورن،ولی این بشر،کلا علاقه ای به این چیزا از خودش نشون نداد نداد نداد تا وقتیم که نشون داد طرف قشنگ نیمه ی گمشده ی خودش بود وکوچیکترییییین مشکلییییی باهم نداشتن تا الان حداقل.
    همه هم ک دوسش دارن.خوشگله،موفقه،پولداره،باشخصیته وخیلی شیرین ودوست داشتنی یه...دیگه مگه میشه دوستش نداشت؟
    چی میتونه این همه خوشبختیو تو یه نفر توجیه کنه؟این که اون تو زندگی قبلیش دونگمه بوده واین زندگی جبران اون زندگیه😂تو اون دنیا از حق طبیعی هر انسانی هم محروم بود،اینجا حق داره همه چیز داشته باشه واقعا!
    چرا این ملت میخوان جونگ وونو بچسبونن به سونگ هوا جونگ وون جای پسرشه به خدا!!!هرچقدرم خودتونو بکشید که ماباور کنیم این بچه همسن دوستاشه قیافه ش داد میزنه که نیست خب😅اصلا فکرشم خنده داره جونگ وون رقیب ایک جون باشه(ولی تو مستر سان شاین رقیب لی بیونگ هان بود😐)جونگ وونو هرکارش بکنی فقط یه پسر بچه ست حالا چه مشکلی داره همسن دوستاش نباشه شما هم با این کاراتون.نه واقعا خب هم قیافه شو ور داشتین مثل پسر بچه ها کردین هم اخلاقش حقیقتا...اگه یکم شبیه دونگمه بود با اونهمه ابهت راحت تر باور میکردیم همسن بقیه شونه:||| (وی نمیتواند باور کند جونگ وون۴سال از دونگمه بزرگتره😐🤐)

    شیپِ حانیه وفاطمه😍😅💚

    شیپشون میکنم. خیلیییی حانیه وفاطمه ن خیلییییییی.شاید شخصیت مستقلشون در اون حد شبیهشون نباشه اما وقتی کنارهم قرار میگیرن بدون تردید خودشون میشن!

  • ۷
  • نظرات [ ۱ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • جمعه ۸ مرداد ۰۰

    کتاب

    خب به مناسبت اومدن جلد چهاردهم جودی(قلبممممم)که به کتابم مربوطه،گفتم تو این چالش هم شرکت کنم.
    حالا معلوم نیست کی میتونم بخونمش😭(میگم مگه از قبل کتابخون نبود خودش؟:/🤔)


    یادداشت ها:
    +منه بدبخت بچگیم اصلا کتاب نداشتم و راستش نمیدونم کتابی که بچگیم عاشقش بودم چی میتونه باشه.اگه کلاس شیشم هم بچگی حساب بشه،با جودی از همون موقع آشنا شدم وتا100سالگی هم عاشقش خواهم ماند:))))
    +چرا من هرچی فکر میکنم می بینم کم سر کتابا گریه کردم؟؟چرا واقعا؟مگه من همیشه نمیگم احساساتی که تو کلمات وجود داره هیچ جا دیگه پیدا نمیشه؟؟
    بهرحال...فکر کنم هیچ کتابی به اندازه ی هری پاتر منو جر نداد...من برای اسنیپ نابود شدم وهمچنان هم نابودمTT💔شاید اون اوایل زیاد گریه نکردم ولی مدتها بعدش که حتما گریه کردم واگه بخوایم اشکهای درونی ام رو حساب کنیم که...
    +قصه های خوب برای بچه های خوب...شاید بی ربط به این نباشه که تنها کتابیه که تو زندگیم هدیه گرفتم😂ولی انصافا کتاب خیلی شیرین وآموزنده ایه خوشحالم که هدیه گرفتمش^^
    +اون دوتا کتاب پیشنهادی،پیشنهادِ دوتا از دوست داشتنی ترین آدمای زندگیم بودن.آیریس وسانیا.و انقدر برام حس خوب داشتن که...😘😢هیچ وقت فراموششون نمیکنم وهرموقع بهشون فکر میکنم اون دوتا عشق بزرگ وپر رنگ میان تو ذهنم^^
    +نارنیا هم که واقعا یه شاهکاره...حس های شگفت انگیزشو که بیخیال شیم چنان احساس دلاوری وانسانیت وشجاعت به آدم میبخشه که...وخیلی حقه همیشه میگم جلد آخرش دقیقا دنیای الان ماست.
    +چرا نشد اسم خیلی از کتابای موردعلاقه مو بیارم اینجا؟😅
    منبع چالش

  • ۱۲
  • نظرات [ ۷ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • چهارشنبه ۳۰ تیر ۰۰

    eujene choi

    خب.فقط قسمت آخرِ لعنتی مونده تا دور سوم مستر سان شاین تموم شه!وقتی خیلی غمگینم تراژدی لازمم😂آدم عجیبی هستم.

    اول میخواستم یه پست مخصوص براش بذارم ولی،دیدم خیلی طولانی ودرهم برهم میشه.این سریال انقققققدر حرف برای گفتن داره وانقدر کامله که واقعا نمیدونم از هر نظر بخوام بهش نگاه کنم کم کاری میشه در حقش.توهمه چی عالیه آخه لعنتی👌
    بخاطر همین تصمیم گرفتم پستا رو تفکیک کنم.میخوام یه تحلیل جامع تر راجبه شخصیت ها بنویسم چون واقعا این شخصیت ها جزو فوق العاده ترین وتکرار نشدنی ترین شخصیت هایین که تاحالا باهاشون آشنا شدم،وخیلی حیفه که سرسری ازشون گذشت.این کاراکترا نظیرشون تو هیچ داستان دیگه ای وجود نداره.احتمالا چهار یا پنج تا پست داریم.درباره ی سه تا مرد داستان وشایدم اشین(اگه نه توی یکی از پست ها درباره اشینم میگم.نمیخوام زیاد از اشین انتقاد کنم ولی حتما باید یه بار نظرمو درست حسابی درموردش بگم) وپست آخریم در مورد روابط وبرومنسشون وصحنه های خیره کننده ودیالوگاشونه و احتمالا فان هم هست😅.خب،پست امروز درمورد گل سرسبدمون وآقای آفتابمون یوجینه.یکی از کامللللللللللللل ترین ومتفاوت ترین و ایده آل ترین کارکتر ها.که من کمتر کارکتریو تاحالا دیدم،به این دلنشینی،به این منطقی بودن وبه این کلیشه شکنی و...چی بگم واقعا.
    درحق یوجین کم لطفی میشه. واقعا و واقعا.همه یا بخاطر جذابیت وجنتلمنی بازیگرش دوستش دارن،یا کلا به لطف دونگمه بهش توجهی نمیکنن😅به خود شخصیتش اون چنان دقت نمیشه که چقدر ساختار شکن وعالی وپر از درسه👌یه نفر بود میگفت من یوجینو ازهمه بیشتر دوست دارم چون انگلیسی حرف میزنه:||| ودهل؟؟؟اینم شد دلیل؟انگار بچه هیچ چیز دیگه ای نداره که آدم بخاطر همچین چیزی باید ازش خوشش بیاد‌.خب اگه اینجوریه دونگمه هم ژاپنی حرف میزنه حالا شما چون به جذابیت زبان ژاپنی پی نبردین شیفته اون نمیشین!😅یا اصلا هینا چهار زبون حرف میزنه پس چرا اونارو بیشتر دوست نداری اینکه نشد دلیل خواهر من!!!
    یه چیزی بگم بچه ها دونگمه وهی سونگ هردوشون خیلی باهوش هستن،ولی الحق والانصاف یوجین از هردوشون باهوش تر وتیز بین تره.یه عده میگن هی سونگ باهوش تره.اینطورنیست واقعا.هی سونگ خیلی آدم زیرکیه،ولی به پای یوجین نمیرسه.البته خب...نظر هرکس میتونه فرق داشته باشه.
    تازه از اونطرفم یه عده میگن دونگمه بین هر پنج تا کارکتر باهوش ترینه...ولی بازم قبول ندارم.میدونید،دونگمه نوعِ هوشش متفاوته بایوجین.یه جورایی میتونم بگم منطقه یا دنیا بینی...آره.خیلی میفهمه.دنیا رو خوب میشناسه.ازهمون بچگیش.مثلا قصد ونیت آدما وذاتشونو میتونه تشخیص بده.اما یوجین توی استراتژی چیدن،کشف کردن نکته های ریز،برنامه های بی نقص چیدن،تا جایی که من دیدم کارش از هر پنج کارکتر بهتر بوده.بماند که هوش عاطفیش هم خیلی بالاست.درک کردن افکار واحساسات مردم..
    یوجین،یه شخصیت کامله.ومتفاوت؟آره‌.اون یه شخصیت خوبه،اما متفاوت با اون خوبی که ما می شناسیم واکثرا تو شخصیت های مثبت می بینیم.
    غزل میگفت بعضی چیزا،معنیشون عوض شده.خوبی هم یکی از اوناست.ازخوب بودن تفسیرهایی میشه که واقعا هیچ شباهتی به خوبی نداره.اما خوب وقهرمان داستان از نظر من یه مقدار متفاوته.
    یوجین واقعا برای من خاص بود،چون شبیه دونگمه واشین وهی سونگ ممکنه پیدا بشه (هرچند تو نوع خودشون بی نظیرن)اما تاحالا شبیه یوجین تو هیچ داستانی ندیده ام.

    ویژگی های براق شخصیت یوجین:
    ۱.استراتژیست فوق العاده ایه و واقعا صبوره اکثر شخصیت های سریال دلشون میخواد عجولانه وبی فکر دست به عمل بزنن واگه یوجین جلوشونو نگیره خرابکاری به بار میارن اما اینکه یوجین تا این حدمنطقی ومتعادله واقعا زیباست.همیشه بهشون کمک میکنه نقشه های عالی بکشن.همین صبر کردن وزود تصمیم نگرفتنش،نکته سنج بودنش،باهوش بودنش...واقعا عالیه این مرد😭قوی،باهوش،منطقی،با احساس،باشخصیت وانسان.کی واقعا همه شو باهم داره؟
    ۲.اون به تک تک شخصیت های سریال درس داده.تک تکشون.حتی شخصیت منفی ها.اشین،دونگمه،هی سونگ،سفالگر هوانگ،لی جونگ مون،امپراطور،موری تاکاشی،لی وان ایک...تنها کسی که از این بشر هیچی یاد نگرفت گوساهونگ بود:||||
    ۳.درک کننده ست وبا احساسه برخلاف شخصیت های منطقی کلیشه ای که هیچ بویی از احساسات ودرک کردن دیگران نبردن یوجین احساس ومنطق رو در کنار هم داره واز این نظر واقعا برای من الگوعه من به همه ی کسانی که میگن احساس جلوی منطقو میگیره واحساسات ضعفه ودر مقابل کسایی که میگن منطقی ها خشک وبی احساسن یوجین چوی رو معرفی میکنم تا این رو ثابت کنم که احساس ومنطق مکمل همن.مکمل.وهرکدوم بدون اون یکی فاجعه به بار میاره وآدمها باید یاد بگیرن بینشون تعادل ایجاد کنن.
    یوجین خدای درک کردنه.
    قبلا تو پست نقد مستر سان شاین گفتم.ما انواع درک کردن داریم.ساده ترین نوع درک کردن اینه که ما چیزی که تجربه ش کردیمو درک کنیم.یا شخصیتی رو می بینیم که تو موقعیت خودمونه خب درکش میکنیم.اما قدرت درک یوجین چویی چندین پله بالاتره.اون کسانی که رو درک میکنه که باهاش متفاوتن.طرز فکر های مختلف رو درک میکنه.طرز فکر دونگمه صد وهشتاد درجه با یوجین متفاوته وبنظر من حتی هی سونگم خوب نمیتونه درک کنه دونگمه رو اما یوجین میتونه.یوجین از منظر دونگمه به دنیا نگاه میکنه.به این فکر نمیکنه که دونگمه باید مثل خودش باشه چون با اینکه درد هاشون مشترکه اما زندگی یکسانی نداشتن درسته؟آدمهای معمولی غالبا نمیتونن کسی رو به این شکل درک کنن.کسی که جاش زندگی نکردن اما قدرت فکر یوجین خیلی بالاست وخب چه بگویم.کاملا دونگمه رو میفهمه وهیچ وقت قضاوتش نمی کنه وقتی همه اونو یه مجرم وگناهکار میدونن یوجین بهش اعتماد داره وهدفشو میفهمه.معنی پشت تک تک کلماتش وادبیات مخصوصش.انگار یوجین یه دفترچه ی راهنما داره برای معنی پشت هر حرکت وهر حرف دونگمه.همین درک عمیقش باعث میشه دونگمه بهش جذب بشه و...دوستش داشته باشه.برای پسرم خوشحالم که همچین آدمی سر راهش قرار گرفته.دونگمه کسیه که دیگران حتی به عنوان یک انسانم درکش نمی کنن اما یه نفر وجود داره که به عنوان یه سامورایی درکش میکنه=)))


    یوجین هیچ وقت زود قضاوت نمیکنه حتی برای رئیس گروه موشین(قضاوت کردن حقیقتا چیز خیلی نفرت انگیزیه.فکر نکنم از هیچی به این اندازه نفرت داشته باشم).که به چشم همه یه خیانتکار،وحشی ایه که برای پول هرکاری میکنه وگناهکاره.از اشین وهینا درموردش میپرسه تا بتونه منطقی نتیجه گیری کنه درموردش.که بفهمه اون چرا به چنین آدمی تبدیل شده وچراباهاش مشکل داره میدونید منطقی بودن سنگی بودن وازجنس آهن بودن نیست منطقی بودن به بهتر شدن روابط انسانی کمک میکنه اگه یوجین بخواد مثل بقیه با دونگمه از روی احساساتش رفتار کنه پس دونگمه رقیبشه،دونگمه باهاش مشکل داره بهتره یوجینم باهاش مشکل داشته باشه وبجنگه نه؟اما یوجین اینکارو نمیکنه تا کامل نشناختتش تا داستان زندگیشو نفهمیده قضاوتش نمیکنه(کاملا برعکس اشین)وهمین طرز کارش قلب دونگمه رو گرم میکنه وباعث میشه پسر سرکش ما رامش بشه=))*هق اشکهایم💔*

    یوجین کاملا منطقیه ومنطقی بودن نادیده گرفتن احساسات و مثل عوضی هارفتار کردن نیست.میخوام به سکانسی که دونگمه موی اشینو برید دقت کنید.خب فکر میکنید احساسات فقط احساسات مثبت ومهربون ودلسوز بودنه؟عصبانیت هم یه جور حسه.اگه یوجین بخواد اونجابر اساس احساساتش رفتار کنه نتیجه اینه که،من از دستش شدیدا عصبانیم پس باید برم وحالشو جابیارم.اما منطق میگه اون یه انسانه ویه انسانِ سالم بی دلیل کاریو انجام نمیده.درسته که من خیلی عصبانیم ولی تا زمانی که بهش اجازه ندادم حرف بزنه وازخودش دفاع کنه حق ندارم قضاوتش کنم وتصمیمی بگیرم درموردش!
    همه بدون هیچ سوالی فقط گرفتن بچه رو کتک زدن وتهدیدش کردن.دونگمه هم میدونست نتیجه ی این کارش،"نفرت"تمام آدمها ازشه!!! اما یه چیزیو پیش بینی نمیکرد.یوجین ازش متنفر نشد!
    یوجین تنها کسی بود که قبل از اینکه دست به هرکاری بزنه از دونگمه سوال کرد:"چرا این کارو کردی؟" واین سوال کردن دوتا چیز رو مشخص کرد.انسان بودن خودش،وانسان دونستن شخص مقابلش😭
    بله.باور کنید که بقیه دونگمه رو یه آدم نمی بینن.فقط یوجین،هی سونگ وهینا بودن که تو این کشور،دونگمه رو به چشم یه آدم میدیدن(حالا بماند یه سری افراد که روی واقعی دونگمه رو دیده بودن ودیگه ازش نمیترسیدن نمونه ش اون صاحب شیرینی فروشی فرانسوی😂)
    وقتی دونگمه جوابشو داد یوجین گفت اومده بودم باهات مبارزه کنم ولی فکر کنم بی حساب شدیم!!!!بعد میدونید اینکه ازش سوال کردبه کنار،دلیل دونگمه رو هم خیلی خوب میفهمید.اگه یوجین خودش جای دونگمه بودخب قطعا این کارو نمیکرد اما اون میفهمه دونگمه دونگمه ست ویوجین یوجین.ممکن بود اگر پدر بزرگ اشین،خود اشین وهی سونگ هم از دونگمه دلیل کارشو سوال میکردن وجوابشو میشنیدن بازم اهمیتی نمیدادن.چون نمیتونستن طرز فکر دونگمه رو درک کنن.روششو.اینکه چرا اون از این روش استفاده میکنه واصلا چرا باید بکنه.اما یوجین میتونه.خب...تعجبی نداره که چرا باید،احساس علاقه واحترام نسبت به رقیب در وجود دونگمه شکل بگیره.فکرشو بکنید برای کسی که هیچ وقت تو زندگیش درک نشده پیدا کردن همچین آدمی چقدر میتونه لذت بخش باشه؟ =))) تا چه حد بهش احساس امنیت وگرما میده که اون بیخیال رقابت وجنگ ونفرت میشه واین رابطه رو تبدیل به رابطه ی دوستی میکنه؟خیلیا از اینکه چرا سه تارقیب باید اینقدر باهم دوست باشن خوششون نیومده،اما واقعیت اینه که همه چیز توی مستر سان شاین دلیل منطقی داره.
    مورد دیگه اینه که یوجین ازنشون دادن احساساتش هیچ وقت ترسی نداشته.هیچ وقت احساساتشو سرکوب نکرده چون اون یه آدم قوی ومحکم ومنطقیه،هیچ وقت همچین طرز فکری نداره که احساساتم منو ضعیف جلوه میدن.یوجین میدونه که احساسات قوی رو فقط آدمهای قوی دارن.کسی که حتی جرئت ابراز احساساتشو نداره،اون ضعیفه[چی؟یه لحظه صبر کن!منظورم درونگرا هانیست که بخاطر درونگرا بودنشون معمولا بی احساس خطاب میشن.اونا بحثشون فرق میکنه.بعدم درونگرا ها هم دیگه یه حد واندازه یی دارن واقعا)
    یه چیزی بگم،اشین آدمیه که زیاد به احساسات بها نمیده اما احساساتش میتونن راحت کنترلش کنن.اینم یکی از مواردیه که توشخصیتش رو مخمه.اما یوجین به احساسات بها میده،واحساسات هم کنترلش نمیکنن.یوجین کاملا متعادله.
    داشتم با یه نفر حرف میزدم که میگفت من از شخصیت های منطقی متنفرم!ودرکشون نمیکنم.اما نمیدونم چرا انقدر یوجین رو دوست داشتم.یوجین منطقش خیلی احساسی بود.بهش گفتم احتمالا شخصیت های منطقی که تودیدی از اون کلیشه ایاش بودن.ودرسته.حقیقتا آدم عجیبه این یوجین.کسی که منطقو با احساس وعشقو با انتقام ترکیب کرده...و واقعا بجز کیم اون سوک کی میتونه این شخصیت ها رو خلق کنه؟من که خودم آدمای منطقی رو خیلی دوست دارم. حس احترام درمن به وجود میارن وعاشق آدماییم که میتونم براشون احترام قائل باشم!
    باید اینو بگم که یوجینم یه آدمه اگه بعضی جاها اشتباه نکنه آدم بودنش میره زیر سوال.سر مسئله ی هی سونگ بعضی وقتا تحت تاثیر احساساتش رفتار میکرد و واقعا هم نمیشه ازش انتظار داشت مثل یه ربات همیشه کامل وبی نقص رفتار کنه.اما اگه همون درک بالا ومنطقی بودنش نبود،هیچ وقت نمیتونست همچین تصمیم سخت ولی شجاعانه ای بگیره،وباهی سونگ کنار بیاد.تصمیم یوجین برای دوستی با هی سونگ وگذشتن از پدر ومادرش به خاطر اون حتی از تصمیم دونگمه برای دوست شدن با رقیبش هم سخت تر بود وتصمیم هی سونگ هم برای دست کشیدن از عشقش،بخاطر احساس دینی که به یوجین داشت...هرسه تاشون به اندازه ی هم باشعور وفهمیده بودن وهمین خاصیتشون باعث شد بتونن همچین رابطه ی سالم وجذاب ودیدنی ای رو بسازن.


    ۴.این مورد رو خیلی دوستش دارم.همه ی این ویژگی های خاص شخصیتی یوجین دلنشینن اما این یکی،واقعا جالبه‌.انتقامجو بودنش!
    یوجین آدم انتقامجوییه وبنظر من این واقعا یکی از نکته هاییه که جذابش میکنه.اولا که متوجه میشیم یوجین همیشه قرار نیست خوب وبزرگوارباشه.اینکه از یه آدم اسطوره ساخته بشه برای من غیر قابل تحمله حتی اگه یوجین باشه.
    دوما من آدمای انتقامجو رو دوست دارم چون خودم موافق انتقامم.دونگمه هم همین انتقامجو بودنش جذابه.این باعث میشه بهش احساس نزدیکی بیشتری داشته باشم.
    خب،.یوجین میتونه آدم بخشنده ای باشه.مثلا درمورد دونگمه میتونه خیلی وقتا به دل نگیره کارهاشو.یاپدر ومادر هی سونگو نبخشید.تاکید کردکه نمی بخشم امابخاطر دوستیش با هی سونگ از جونشون گذشت.اما باید مراقب باشید.اگه کاری میکنید یوجین بهتون برش میگردونه پس منتظرش باشید.چه کاری که میکنید خوب باشه،چه بد.
    انتقامی که از لی سه هون گرفت،کاری که موری تاکاشی کردو عملا سر خودش اوورد(آویزون کردنش از بالای پل)،وحتی تو مسائل کوچیکم انتقام میگیره.مثلا وقتی اشین به سمتش اسلحه گرفته بود یه مدت تنبیهش کرد که من خیلی کیف کردم از کارش😂👌
    انتقام گرفتن باعث میشه بعضی آدما حساب کار دستشون بیاد،ویاد بگیرن حدو اندازه ی خودشونو بدونن ویوجین همین کارو میکنه.
    ۵.قدرشناسی درست مقابل انتقام جو بودنش قرار داره.یوجین یکی از قدر شناس ترین شخصیت هاییه که دیدم طوری که کوچیکترین خوبی ای که کسی درحقش کرده رو یادش میمونه وباتمام قدرتش سعی میکنه جبرانش کنه.درسته که کشورش بهش آسیب زد،پدر ومادرشو ازش گرفت وباعث شد فرار کنه،اما همونایی که بهش کمک کردن هم هم وطنش بودن.سفالگر هوانگ وشکارچیای برده.واین قدرشناسی یوجین،باعث شد دوباره به سمت کشورش برگرده...چون،چطوری بگم،محبت اون هم وطن هاش ناخواسته توی قلبشه ولطفی که درحقش کردنو هیچ وقت یادش نمیره.دیدید آخرش یوجین قبول کرد که چوسانیه؟وقتی که تو آمریکا اون یارو ازش اسمشو پرسید،به جای یوجین چوی گفت چوی یوجین!!!
    ۶.آدم ها وشخصیت هایی که زیاد سختی می کشن،به این نتیجه میرسن که از خودشون بدبخت تر،مصیبت زده تر ومظلوم تر وجود نداره. فکر می کنن تنها کسی که درد کشیده خودشونن،کسی بیشتر از اونا رنج نکشیده وکسی درکشون نمیکنه.
    اما منطقی بودن یوجین یه جای دیگه هم نمود پیدا میکنه.یوجین به این حقیقت واقفه که با وجود همه ی سختی هایی که کشیده کسانی وجود دارن که از اون رنج کشیده ترن.یه عده شدید تر از خودش مورد تبعیض واقع شدن و...
    درسته یوجین درمورد خودش دیالوگی داره که میگه:
    ممکنه هرکس فکرکنه مشکلات خودش بزرگتره...
    ولی وقتی مقابل مردی ایستادی که قلبش تیکه تیکه شده...دیگه نباید ازآسیب دیدن خودت حرف بزنی...چون نهایت بی شرمیه.
    اما میدونه ممکنه کسی باشه که حتی از مردی که قلبش تیکه تیکه شده هم،وضعِ قلبش بدتر باشه!
    اون موقعی که داشت به اشین میگفت برده بوده،یه چیزی گفت که باعث شد احترامم نسبت بهش چندین درجه بالاتر بره.
    "این کشوری که سعی داری ازش محافظت کنی،
    جایی برای زندگی یه باک جونگ هست؟
    جایی برای زندگی یه برده هست؟"
    اینکه اسم باک جونگ رو قبل از خودش اورد،شاید برای بقیه ساده وبی اهمیت بنظر برسه.ولی اتفاقی نبوده.اونم تو دنیای مستر سان شاینی که یه واو هم اتفاقی وبی منظور نوشته نمیشه:///یوجین_باک جونگ هارو_ازخودش_بیشتر_موردظلم_واقع شده_میبینه!وبنظرش اونا مقدم ترن.
    یاد دیالوگ دونگمه افتادم^^ به یوجین میگه:از بین همه ی رعیت زاده هایی که تاحالا دیدم تو از همه شون با ادب تری😂😅
    خلاصه که من به این شخصیت کامل وبی نظیر افتخار میکنم و واقعا آقای آفتاب بودن برازنده شه اکثر شخصیت اصلی ها یا آدم های بی مصرفین یا خود محور و حال بهم زن...اما یوجین یکی از معدود شخصیت اصلی هاییه که واقعا لایق جایگاهشه.کسی که اگه نبودکل داستان به هم می ریخت.شخصیت اصلی باید همچین کسی باشه وگرنه به درد نمیخوره.حالا میفهمم چرا اشین شخصیت اصلی نیست.یوجین چوی یه کلیشه شکن واقعیه.یه قهرمان که نه اسما بلکه حقیقتا قهرمانه.یوجین چوی کسیه که نشون میده انسان های شریف همشون ضعیف واحمق وماست نیستن.وبنظرم،بیایید انسانیت واقعیو از یوجین چوی یاد بگیریم.

    خب خب درحق یه شخصیت دیگه واقععععا کم لطفی میشه.تا حالا ندیدم جایی کسی از جوزف بزرگوار حرفی بزنه.بنظر من جوزف همون کسی بود که یوجین رو اینجوری تربیت کرد.شخصیتش منو به شدت یاد جان مردیت توی آنی شرلی میندازه😅اگه کسی خونده باشه حتما متوجه میشه چرا.یوجین یه بچه ست.یه بچه ی آسیب دیده.چی باعث شده یه بچه ی بی پناه ومورد ظلم واقع شده تبدیل به همچین انسان بزرگی بشه؟چیزی به جز جوزف؟شرایط زندگی یوجین توی آمریکا گل وبلبل نبود. ولی من از یه چیزی مطمئنم.تفاوتی که یوجین با دونگمه داره دقیقا تو همین جاست.یوجین برخلافِ دونگمه از نظر معنوی وتربیتی وعاطفی،ساپورت میشد.وهمون فلش بک های کوتاه وکمی که از جوزف ویوجین توی آمریکا دیدیم تاییدش میکنه.جوزف به این بچه پدر داشتنو داد،خانواده رو،ونذاشت حس های منفی وانتقام از وجودش سر ریز کنه و دیگه نتونه به خوبی ها فکر کنه.یوجین توی سنی بود که هرچی توش میکاشتی همون جوونه میزد و واقعا زمینش آماده ی پذیرفتن هر بذری بود مخصوصا تو اون موقعیت خطرناک وتو اون کشور غریب...سرنوشت میتونست به بدترین جاها بکشونتش اما جوزف بهترین بذر هارو توی این زمین کاشت وبهترین محصولو هم دریافت کرد..💫
    به جوزف کبیر،پدر حقیقی یوجین،احترام بگذارید!!!!آدم فوق العاده ایه.

    می میرم برای این سکانسش انقققققدر که غم داشت وتلخ بود...و واقعا اون نگاه یوجین بعد از شنیدن جواب دونگمه...دلم میخواد از یوجین یه چیزیو بپرسم،وقتی کسیو انقدر خوب درک میکنی پس حتما میتونی دردشو هم حس کنی...زیادی دردناک نیست این حس لعنتی؟؟؟
    از نظر من با اختلاف،دردناک ترین سکانس کل مستر سان شاین.
    ⬇⬇⬇⬇
    دونگمه:اگه میخوای توهم بیا منو بزن.با اینکه بدجوری کتک خوردم ولی بازم میتونم تحمل کنم.
    یوجین: چرا این کارو کردی؟
    دونگمه:بهت نگفتم؟لازمه که در امان بمونیم(چرا منظورشو نمیفهمم؟😐)
    یوجین:ازت دلیلشو پرسیدم!!!
    دونگمه:لی وان ایک...داشت دنبال اصل ونسبش میگشت.
    ..
    _اومده بودم باهات مبارزه کنم.ولی انگار بی حساب شدیمTT💔


    یوجین:تریاک مصرف میکنی؟
    دونگمه: تو همیشه مچمو میگیری!برای اینکه دیگه رازهام لو نره دیگه نباید ببینمت.
    یوجین:ولی من دوست دارم ببینمت.اگه کمک لازم داشتی به من بگو.من تو هواوولو میمونم.بعد کارت برمیگردی هواوولو؟
    دونگمه:(لبخند)تو واقعا همه چیزو درمورد من میدونی!!!
    همه چیزو درموردش میدونه از اینکه کجا بوده چیکار میکرده چه حسی داره به چی فکر میکنه اقدام بعدیش قراره چی باشه و...
    ترسناکه نه؟ولی خب دوست داشتنی یه!

    من چقدرررر این قسمت رو دوست داشتم وچقدر خیره کننده وزیبا بود...یوجین حتی درجایگاه یه استاد هم فوق العاده ست وچه سرباز هایی رو تربیت کرد!سخنرانی آخری که براشون کرد،شیر باشید!!! واون دیدار دوباره با شاگردش توی قطار ودیالوگش؛
    راستی،دلم برات تنگ شده!!!💔

    راستی من از یه چیزیم خیلی بدم میاد همه هرچقدر دلشون بخواد از این بشر استفاده میکنن وآخرشم میگن تویه خارجی هستی نمیتونیم تو گروهمون قبولت کنیم:///کاش یه ذره قدر شناسیو ازش یاد میگرفتین!

    باید چندتا دیالوگ هاشو بنویسم.یوجین دیالوگ های عمیق زیاد داره ولی چرا من الان یادم نمیاد؟😂
    _هی سونگ من هیچ کار اشتباهی نکرده!گناه اون فقط اینه که تو خونواده ی ما به دنیا اومده.
    +اون وقت من چه کار اشتباهی کردم؟بجز اینکه تویه خونواده ی برده به دنیا اومدم گناه من چی بود؟؟

  • ۸
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • دوشنبه ۲۸ تیر ۰۰

    می خوام یه کتاب باشم=)))

    این سوالو قبلا تو وبلاگ ویلی ونکای خسته دیدم...
    دلتون میخواد تو زندگی بعدیتون چی باشید؟"

    از آقای کتاب فروشم این سوالو پرسیدم،بدون هیچ تعللی پاسخ داد،امیدوارم که کتاب باشم!
    خوش بحالش، ولی من هنوز به مرحله ای نرسیدم که مثل اون مطمئن باشم از تصمیماتم وبتونم قاطعانه وبدون تردید راجع به خودم حرف بزنم.
    گفت میخواد کتاب باشه،توی قفسه ی یه کتاب فروشی مثل کتاب فروشی خودش،مهم نیست،حتی اگه محل سکونتش کنجِ یه کتابفروشی کوچیک ومعمولی ودور افتاده که سالی یکبار هم کسی از کنارش رد نمیشه باشه هم مهم نیست،فقط یه کتاب باشه،که مسیر زندگی یه آدمو عوض کنه،بایه نفر همراه بشه،دستشو بگیره ببرتش سفر،ماجراجویی،ممکنه یه روز خریده بشه.یه دختر رویا پرداز که درست مثل من موهای قهوه ای کوتاه ومواجی داره باچشمهایی به رنگ شکلات،بیاد وبرش داره.واون بشه بخشی از کتابخونه ی کوچیک دخترک.
    .،بشه دوست همیشگیش وحتی دخترک حین خوندنش، روی بعضی صفحه هاش گوشه ای از افکارشو بنویسه(بعضیا میگن کار اشتباهیه،وخود آقای کتاب فروشم ترجیح میده به جاش دختره تو برگه های کوچولو نظراتشو بنویسه وبذاره لای صفحه هاش.اما من میگم کتاب خودمه،هرکاری بخوام باهاش میکنم)واینجوری حتی تو اون زندگی هم،آقای کتاب فروش میتونه شنونده ی حرف های مردم باشه...
    میگه خوشحال میشه اگه اون دختره خود بعدیم باشم اما من میگم ممنون،نمیخوام تو زندگی بعدیم یه بار دیگه تکرار بشم!😂باید چیز جدیدی رو تجربه کنم.
    یا میتونه برای همیشه بمونه توی یه کتابخونه،وآدمهای زیادی بتونن بخوننش.وبه مرور برگه هاش چروکیده بشن،زرد وخشک بشن وتبدیل به یه کتاب قدیمی دلنشین ونوستالژی بشه:)))
    کتابهای قدیمی مثل پدر بزرگ هامیمونن.خردمندن وروح پیری دارن و خاطره های زیادی رو تودلشون نگه داشتن.
    به هرحال اون اینو انتخاب میکنه.زندگی ای که براش ایده آله.
    چیز های خیلی زیاد تری وجود دارن اما تاثیر گذار ترین چیز توی این زندگی براش،کتاب بوده.پس،میخواد که کتاب باشه.کتابی که یه نفر بادستهای خشکش لمسش کنه،بازش کنه وروحشو توش بذاره.این زندگی هم قراره یه ماجراجویی باشه.کی میدونه که قراره سرنوشت اون کتاب چی باشه؟
    وهمانا آقای کتاب فروش فقط با کتاب توصیف میشود.

    شما تو زندگی بعدیتون دوست دارید چی باشید؟
    درمورد خودم هنوز ایده ای ندارم.چون هنوز چیزی رو پیدا نکردم که بتونه کامل"من"باشه! .حتی یه کتابم نمیتونه کاملا منو توصیف کنه.من نمیتونم برای یک عمر آروم وفرزانه گوشه ی یه کتاب فروشی بشینم ورسالتم فقط اضافه کردن چیزی به یه نفر باشه!
    شاید بتونم یه قطعه ی موسیقی باشم.چون موسیقی ها اصلا دنیایی نیستن ومیتونن یه معنای کامل رو توخودشون جا بدن.شایدم نسیم،که میتونه سبکبال وآزاد هرجایی بره.چون الان تو این بدن زندانی ام حقیقتا=)))

    پ.ن:از الان به بعد،هروقت کتاب میخونم باید به این فکر کنم که ممکنه تو زندگی قبلیش یه کتاب فروش بوده باشه؟همین الان میرم سراغ کتابخونه م وبایه دید نو بهشون نگاه میکنم.برم برای هرکدومشون یه سناریو بچینم!!😂💔
    پ.ن۲:خب وقت بشه باید از آقای کتاب فروش بپرسم که میخواد چه ژانری باشه؟هرچند که مطمئنم جوابش اینه که براش فرقی نمیکنه چون ژانر های موردعلاقه ش اونقدر زیادن که نمیتونه یکیو بینشون انتخاب کنه😂
    پ.ن۳:من اونطوریم نیستم که توهر صفحه ی کتابم بشینم چرت وپرتای بی ربط بنویسم.اگه کتاب زیبا وتمیز نباشه اصلا نمیشه ازش حس گرفت.فقط منظورم این بود که؛اگه یه موقعی یه روزی یه جایی لازم شد یه نکته ی کوچیک توش یادداشت بشه،از این سختگیری ها ندارم برای خودم:/

  • ۷
  • نظرات [ ۶ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • جمعه ۲۵ تیر ۰۰

    آدم بدا زودتر میمیرن~

    _من می میرم.من آدم بدیم.آدمای بد باید زودتر بمیرن.اینجوری آدمای خوب،میتونن بیشتر زندگی کنن.
    +من از توهم بدترم.پس قول بده قبل من نمیری!!!


    این صحنه ها انقدر قشنگه که ...هیچ حرفی برای گفتن ندارم در مقابلشون واقعا.
    وقتی یه دختر غمگین،یه دختر تنهای تنها،دختری که همه ی زندگیشو سعی کرد قوی ومحکم بمونه،اما حالا دیگه واقعا شکسته،پابرهنه داره روی شنهای ساحل راه میره...یه مرد سامورایی با گرمترین قلب دنیا،پشت سرشه،داره دنبالش میاد.اون این دختر تنها وشکسته شده رو تنها نمیذاره.دختری که به یه پناهگاه امن ویه آغوش گرم احتیاج داره...دیدن دونگمه تو این قاب چقدر دلگرمی میده به آدم=))

    _یه کولی بهت بدم،لی یانگ هوا!؟

    _این روزا دیگه پشت سرم راه میری؟
    _اگه دوست داری میتونم روبه روت راه برم! ^~^

    _حالا دیگه...یتیم شدم!
    _من خیلی سال پیش یتیم شدم(💔😭)...
    خیلی خب.امروز یه دل سیر گریه کن.از فردا باید بایه رویای جدید شروع کنی.زندگیت به عنوان لی یانگ هوا رو فراموش کن،ودیگه مثل کودو هینا زندگی نکن.به جای اسلحه تو کیفت لوازم آرایش بذار، تو اتاقت به جای شمشیر یه نقاشی خوشگل آویزون کن،یه مرد خوب رو ملاقات کن،ولباسایی بخر که به خوشگلی خودتن.گریه نکن وناراحت نباش.فقط رویای همچین زندگی نرمالی رو داشته باش.

    _چرا یه جوری حرف میزنی،که انگار میخوای بری بمیری؟
    _چون من آدم خوبی نیستم.من مرد بدیم.آدمای بد باید اول بمیرن.اینجوری آدمای خوب میتونن بیشتر زندگی کنن.
    _من از توهم بدترم.پس قول بده قبل من نمیری!


    نه عزیزم.تو آدم بدی نیستی.تو فقط آدم خوبی هستی که اتفاقا ی خیلی بدی براش افتاده.
    به قول یه دوستی اگه آدم بدای این قصه شما بودین،پس باید موری تاکاشی ولی وان ایکو زنده زنده بسوزونن.
    چقدر آخه مظلومن اینا...هیچکسو ندارن.به معنای واقعی کلمه تنها وازهمه جا بریده ن.ولی خوشحالم که همو دارن.خوشحالم که پناه همدیگه ن!!!

  • ۸
  • نظرات [ ۶ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • چهارشنبه ۲۳ تیر ۰۰

    پایانی در خورِ یک شاهکار..❤

    یکی از معدود شاهکار های زندگیم به پایان رسید...❤

    [هشدار:پست پایان داستان وایولت اورگاردن رو تاحدودی اسپویل میکنه]
    کی درامای تاریخی و کتاب و وایولت اورگاردن!قشنگ حس وحال آقای کتاب فروش وبچه هاش فضا رو پر کرده...
    منم همراهشونم در حال حاضر.
    وقتی فهمیدم سینمایی جدیدش اومده،اولین جایی که رفتم کتاب فروشی شب خوب بودوآقای کتاب فروش بهم گفت باهم ببینیمش؟^__^
    ومنم همونجا بین سکوت وآرامش ورایحه های خوش ورگه های نور رد شده از وسط گل گیاها وقفسه های رنگارنگ کتابها،شروعش کردم.
    واقعابهترین موقعیتش بود!هرچند هروقت دیگه هم میومد میگفتم بهترین موقعیتش بود😂
    داشتم باخودم فکر میکردم،حتی اگه یه آدم80ساله هم بودم وزندگیم پر از بد بیاری بود،بازهم اومدن سینمایی وایولت خوشحالم میکرد؟؟؟
    درعین اینکه مثل کسی که گنجیو پیدا کرده خوشحال بودم وبه این فکر میکردم که حالا میتونی مثل بار اول احساسش کنی،این یه قسمت جدیده،یه زمزمه یی هم زیر گوشم میگفت اگه تمومش کنی برای همیشه تموم شده=)))))ودیگه وایولت اورگاردنی درکار نیست...بخاطر همینم کشمکش همیشگیم سر چیز های فوق العاده شروع شد.دوراهیِ زودتر ببینش وحالشو ببر یا یواش یواش ببینش یه وقت تموم نشه😭💔


    البته اگه بخوام صادق باشم این سینمایی از سریال وسینمایی قبلی ضعیف تر بود و برخلاف اونا به این یکی نمیتونم عنوان شاهکارو بدم.
    اما خب وایولت اورگاردن در هرصورتی وایولت اورگاردنه.چیزی ازحس های خوب،شیرینی،درخشندگی وزیبایی،حیرت انگیز بودن وآرامش بخشی شدید وغم های دلنشینش کم نمیکنه.
    داستان دقیقا اونطوری که پیش بینی میکردم پیش نرفت ویکمم از سرگرد دلخور بودم چون دقیقا اون هدف فوق العاده یی که من تو ذهنم بودو نداشت.همچنین شروع یکمی کند بود وخیلی رو گذشته مانور میداد.داستان عملا از وسط شروع شدوخب منم رو این موضوع حساسم که داستان تیکه های اضافه نداشته باشه.واینجاصحنه های خیره کننده،میخکوب کننده ودرگیر کننده خیلی خیلی کم داشتیم.
    .اما،اگه بخوام از نقاط قوت بگم،
    نقطه عطف سینمایی جدیدکه منو بازم سر ذوق اورد شخصیت پردازی ها بود.من همیشه گفته بودم شخصیت پردازی های وایولت اورگاردن شاهکارهستن هرچند که خیلیا قبول ندارن اینو.اما نکته ی بسیار جالب تواین داستان پیشرفت همیشگی شخصیت هاست.شخصیت ها درکنار پتانسیل فوق العاده ودرون مایه ی عمیقی که دارن،هیچ وقت راکد نمیمونن وهمواره درحال رشدکردنن.
    ما تو سینمایی یک با بندیکت بیشتر آشنا شدیم واینجا هم کسی که خودش رو عمیق تر به ما نشون داد دیتفرید بوگِنویلیا،برادر سرگرد بود.بنظرم مرکز این داستان اینجا همین شخصیت بود.کسی که داستان ازش استفاده ی خوبی کرد وبرای جلو رفتن ازش کمک گرفت.
    یادتونه من اوایل نظرم درمورد برادر سرگرد چی بود؟مرتیکه ی بی همه چیز!😂حق داشتم وبه خودمم حق میدم چون واقعا بی رحم وغیر قابل درک بود.هرچند همون موقع هم گفتم رابطه برادرانه ش با سرگرد بی نظیر بود.اما واقعا اینجا تبدیل شد به یکی از کارکترای استایل من.چقدر گاردش پایین اومده بود این آدم.واقعا آدم سرد وخشک وبی رحمیه.ولی اونم آدمه.اونم احساسات داره ومیتونه فداکار وحتی،یه دوست خوب باشه.آه تازه موهاشم بلند وسیاه هستن(ویژگی کراش😅😂)شورشی بودنش صفتیه که برای من جذابش میکنه.خلاصه اینجا احساسات دفن شده وسرکوب شده پشت یه چهره ی سرد وبی رحم رو می بینیم وچقدر این موضوع برای من جذابهههه.لبخند زدنش وملایم شدنش با وایولت،کوتاه اومدن در مقابل هاجینز،احساس پشیمونی ش و..همین جا هم رفت رو مخم البته با اون حرف مسخره ش"تو مگه احساسات آدمیزادی رو متوجه میشی؟"
    نمیدونم چرا نمیتونه وایولتو آدم ببینه بابا تو اشکاشو دیدی وفاداریشو دیدی عشقشو دیدی هنوزم تعجب میکنی چته تو مرررررررد؟هنوز باورم نمیشه نسبت به اون آدم وحشتناک احساس خوبی پیدا کردم.همونی که تو جریان قطار...اما خب هیچکدوم از کارکترای این داستان هیچ وقت وهیچ وقت اغراق شده نبودن.


    شخصیت وایولت هم که همیشه در حال رشده و واقعا یه کارکتر فوق العاده ست،همیشه باحضورباشکوهش باعث میشه بهش افتخار کنم.اینجا هم اوج بالغ شدن احساسی وروانی خودشو به نمایش گذاشت.وایولت اورگاردن الحق که یه شخصیت کامله.نویسنده یه شخصیت بی حس وحالت رو برداشته،کسی که فکر میکنیم خیلی بی نقصه،وتک تک احساسات رو توش بهمون نمایش داده.تو موقعیت مناسب ودرستش.
    غم،درد،همدردی،خوشحالی،نا امیدی وامیدواری،تحت تاثیر قرار گرفتن،یاد گرفتن،ترس،واین اواخر،استرس...چقدر خوب تونسته شخصیت رو در دل داستان شکوفا کنه وبپرورونه ودرست یه آدم واقعی ازش بسازه.وقتی دیدم که میگه:سرگرد همین که زنده وسالمید برای من کافیه واگه نمیخواید منو ببینید اصرار نمیکنم،هرچند که ته دلم میخواستم وایولت ا‌ون در کوفتی رو بشکنه وبه اون گیلبرت احمق یه کتک مفصل بزنه وبعد همدیگه رو بغل کنن ...ولی گفتم بهت افتخار میکنم دختر قشنگم که انقدر خوب معنای عشق،احترام و وفاداریو فهمیدی ودرک میکنی...
    همچنین خود سرگرد اینجا خیلی عمیق تر از قبل شده بود وبه بعد دیگه ای ازش پرداخته شده بود.
    وایولت اورگاردنو باید به افرادی که احساساتشونو مخفی میکنن نشون داد.آدمایی که گارد گرفتن جلوی همه چیز ویه دیوار یخی ومحکم دور خودشون کشیدن.
    داستان اون پسری که میگفت نمیخوام ببینمت اما میخواست در حقیقت،نماد خود وایولت وگیلبرت بود...ومیخواست یه جورایی بگه که حرف دل گیلبرت هم این نیست..داستان میخواست با استفاده از این پسر درون گیلبرت رو بهمون نشون بده.واقعا تحسینش میکنم که روش هاش انقدر خلاقانه وجذابه.
    نکته ی خیلی خیلی خیلی جذاب وتحسین برانگیز این بود که نویسنده از همه ی داستان های فرعی که تو سریال برامون تعریف کرد اینجا برای جا انداختن قصه ی اصلی استفاده کرد...ازهمشون.اون داستان های کوتاه وفرعی در اصل چه نقش مهمی تو قصه ی ما بازی میکردن وچطوری یه آدم میتونه اینجوری تیکه های پازلو کنارهم بچینه.‌وایولت اورگاردن قدرت کلمات وقدرت داستان سرایی رو به نمایش میذاره.برای کسانی که به قدرت قلم باور ندارن(مثل اشین خانم😂)عالیه.وبرای کسانی که باور دارن(مثل خودم)به شدت دوست داشتنی والهام بخشه.
    چقدرم حرص خوردم از دستشون انقدر که اینا ماست بازی در اوردن اینجا.من هی داشتم این طرف خودمو پر پر میکردم که،بگو دوستت دارمممممم...بگو دیگههههه...بغلش کن لعنتی.گیلبرت پیرم کردی با این کارات حتی بغلشم مثل آدم نکردی ....بعد اینهمه سال...بعد اینهمه دوری...بعد اینهمه عشق و احساسات عمیقی که بهمون نشون دادین...بعد اونطور دویدن آدم نباید انقدر ماست باشه ها😐😂
    پایان داستان یه هپی اند واقعی وبرازنده بود خوشحالم خیلی دلم شور افتاده بود نویسنده بزنه سد اند تمومش کنه اما نمیدونم مشکل از کجا بود حقیقتش.اینکه پایان اونچنان تاثیر گذاری عمیقی نداشت.نه از جنس وایولت اورگاردن.یه ضربه ی نهایی مناسب نداشت!و اینکه باوجود هپی اند بودنش نمیدونم چرا انقدر غم انگیز بود برام.احتمالا بخاطر اینکه آینده رو نشون میداد وهمش باخودم میگفتم وایولت الان مرده واصلا دوست نداشتم اینو ببینم.از خود پایان با وجود ضعف هاش راضی ام اما اینکه صحنه ی احساسی زیادی کش اومد،اغراق آمیز شد یکم و اون تاثیر گذاری ویژه رو نداشت...توحال آدم میزد.ولی باهمه ی اینا خیلی خیلی از این پایان خوشحال وراضی ام=))))))))💖💖💖

    من نظرم عوض شد.وایولت ولئون نه.وایولت وگیلبرت فور اورررررررررررررررر ویکی از واقعی ترین ومتفاوت ترین،تاثیر گذار ترین،آموزنده ترین وقشنگ ترین عشق ها^___^

    +ببخشید که نظراتم خیلی پراکنده بود.بهتر از این نمیتونستم بنویسم.آدم رسما فلج میشه در مقابلش.

    +چققققققدر خوشحال شدم که اریکا شد دستیار اسکار وبستر*___*واقعا براش خوشحالم.زیاد از شخصیتش خوشم نمیومد ولی خب دوست داشت نویسنده بشه و واقعا هم به اسکار وبستر علاقه داشت این عالیه که شده دستیار نویسنده ی مورد علاقه ش از طرفی اسکار وبستر هم،باوجود اریکا جای خالی دخترشو کمتر حس میکنه!

    +هاجینز سان نظرش عوض شد پسر میخواااااد نسنسنستسنسنخیتیتیتی نهههههههTTتو دختر میخواستیییییی ینیهیننینینین.ولی واقعا پدر فوق العاده ای میشه.موندم کی میخواد بچه دار شه فقط😂داستان تموم شد واین بشر پدر نشد:/

    +سرهنگ هاجینز(با اینکه خیلی وقته ارتشی نیست ولی نمیتونم جز این صداش کنم)خیلی رو وایولت غیرت داره🤔بیش از حد.کلا آدمیه که حس پدرانه تو وجودش زیاده مخصوصا درمورد دختر ها...ولی چرا انقدر از دیتفرید بدش میاد؟TTبه خدا این بدبخت داره آدم خوبی میشه.راستش واقعا ازش خوشم اومده.هعی باورم نمیشد یه روزی از دشمنم خوشم بیاد!😅
    اون لحظه ای که سر سرگرد داد زد احمقِ بی شعور خیلی بامزه بود😅^^

    +در آخر تکمیل شدن شخصیت وایولتو به شدت دوست دارم.وایولت اورگاردن برای همیشه یکی از خاص ترین وفوق العاده ترین،متفاوت ترین وناب ترین شخصیت های زندگیم میمونه.یه شخصیت بارشد شخصیتی بی نظیر.یه شخصیت وفادار،عاشق واقعی،مسئولیت پذیر وسرسخت وبسیار دلنشین.درست به اندازه ی یوجین چوی برای من کامل و ویژه ست!
    فقط گذشته ش که همچنان یه معما وعلامت سوال بزرگ باقی موند•-•

    +منی که قبل از دیدن سینمایی کلی عکسای اسپویلی تو پینترست دیده بودم وفکر میکردم همه ی اینا فن آرته😂😂😂😂😂😂😂😂

    _چون نامه های زیادی تا الان نوشتم،کم کم متوجه شدم که،کلمات ورفتار واحساسات،همه هم ظاهر دارن وباطن.وبه چیزایی که چشم میبینه محدود نمیشن.ولی احساسات واقعی زیادی هم هستند،که تا به زبون جاری نشن وبه طرف مقابل نرسن درک نخواهند شد.

    +اگه چیزیو واقعا از ته دل بخوای بهش میرسی.
    _برای آرزو هایی که با از ته دل خواستن هم براورده نشن،باید چیکار کرد؟
    پ.ن:بمیرم برات💔

    _چه انگشت های سردی،حتی از پشت دستکش هم میتونم متوجه شم.قبل از اینکه زمستون برسه،منم سرد میشم!
    +ولی نامه هایی که از شما میمونه،قلب پدر ومادروبرادرتونو گرم میکنه😭💔🙏

    _یوریث ساما،شما میخواید مورد لطافت قرار بگیرید ولی با کلماتی که از قلبتون بیرون نمیان خودتونو محروم میکنید.

    _انسان موجودیه که به این راحتیا باخودش رو راست نمیشه!
    {چقدتوصیف خودشه}

    نهههه نهههه من به این شیپ قشنگ خیانت نمیکنمTTنباید خیانت کنمممم


    چی بگم برای خداحافظی؟*آریگاتوووووووو*"تعظیم تمام قد کردن"
    تبریک میگم بهتون وممنونم برای خلق این شاهکار.شاهکاری که تاثیر غیر قابل توضیحی روی زندگی من گذاشت.شاهکاری که هیچ وقت فراموشش نمیکنم وهیچ وقت اون حس های خوب وعمیقی که به من بخشید از بین نمیرن...یکی از بهترین وبی نقص ترین ها.یکی از افتخارات زندگیم اینه که تونستم با این اثر ویژه آشنا بشم وخوشحالم که تونستم به عنوان یه هدیه ی با ارزش به خیلیها تقدیمش کنم💚🙏

  • ۶
  • نظرات [ ۵ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • پنجشنبه ۱۷ تیر ۰۰

    من چقدر گنجایش دارم آخه؟؟

    آجوما درباره ی فصل دوم پلی لیست بیمارستان گزارش نوشته.

    من با دیدن اولین موردT_______________________T

    فصل اول تازه مقدمهههههه بوددددد؟پس یعنی قراره فصل دوم چی باشه؟

    همه برای فصل دوم نگران بودیم که بخاطر شروع عاشقانه رابطه ی دوستی وطنز وروابط انسانی کمرنگ یا کلا فراموش شه!

    اینا چجوری انقدر میتونن خوب باشن؟نکنین اینکارو میخواستم صبر کنم وحالاحالاها فصل دو رو شروع نکنم خب!

    و مورد دوم،وینتر گاردننننننننننننننننننن😭😍😭😍😭💚💚💚💚💚

    من فقط یه درخواست دارم برای فصل دوم،نویسنده ی عزیز به آن چی هونگ توجه کن ولطفا ازش غافل نشو😭🙏

  • ۵
  • نظرات [ ۳ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • دوشنبه ۱۴ تیر ۰۰

    ~زندگی هوشمندانه ی دکترها~

    سلام.بعد مدتهاطومار@__@طومار ها تو این وب افتضاح میشن.نسخه ی خیلی قشنگتر این پست توی اون یکی وبم هست^^

    خب یه نکته بگم:این معرفی اسپویل خاصی نداره چون سریالش کلا جوری نیست که چیزی برای اسپویل شدن داشته باشه.پس کسانی که سریالو ندیدن هم میتونن بخوننش وبه راه راست هدایت بشن که برن ببیننش😂❤فقط تو معرفی شخصیت هاممکنه یه اسپویل های ریزی داشته باشه که علامت زدم براشون.
    خب بالاخره فصل اول پلی لیست هم تموم شد.باهمه ی قشنگیاش.ومنی که الان لبریزم از احساسات رنگارنگ وباطراوت واقعا نمیدونم چطوری میتونم راجبه این همه حس خوب بنویسم~سعی خودمو میکنم.
    از بعد مستر سان شاین رفتم سراغش تا الان وفکر میکنم نزدیک یک سال شده که دیدنشو طول دادم(بله فکر کنم رکورد خودمم زدم!همیشه طولانی ترین زمانی که یه سریال یا انیمه رو تموم میکردم سه ماه بود.تا الان کوتاهترین مدت میرسه به مسترسان شاین در۱۶روز،وبلند ترین مدت به پلی لیست که نزدیک یک سال😆نمیدونم چندقسمت از فصل دومش اومده ولی این اواخربه معنای واقعی کلمه با خودم کشتی میگرفتم که نرم قسمت بعد!چون اصلا دلم نمیخواد تموم شهههه)پلی لیست یه تجربه ی متفاوت وبینهایت دوست داشتنی بود.از سریاالای پزشکی خوشم نمیاد ولی بعد مستر سان شاین فقط بخاطر دیدن یه چهره ی کیوت وعاشق بچه از یویون سوک رفتم یه قسمت از این سریالو ببینم وعاشقش شدم.اون موقع ها نمیخواستم ادامه ش بدم چون به شدت نسبت به سریالای کره ای گارد دارم و مستر سان شاین هم یجورایی خداحافظی من از کی دراما بود اما انقدر این سریال لطیف،آرامش بخش وپر از حس خوب بود که هر از چندگاهی وقتی حالم خوب نبود دلم بدجوری هوسشو میکرد ومیرفتم یه کپسول مینداختم بالا.یجوری این سریال حس خوب داشت که حتی اسمش هم حالمو خوب میکرد ...همه میگن بعد از سان شاین تامدت طولانی هیچ کی درامایی به دلتون نمیشینه اما منی که قبل سانشاین هم کی دراما به دلم نمی نشست خیلی خوش شانس بودم که درست بعد اون سرنوشت تصمیم گرفت پلی لیست رو برام بفرسته وباعث بشه نسبت به سریالای کره ای دیدگاهم فقط یکم بهتر بشه😉😂
    خب.مقدمه چینی دیگه بسه.
    پلی لیست بیمارستان یه داستان روزمرگیه واقع گرایانه ودلنشینه،پراز شادی وغم.
    یه جمع دوستانه ی پنج نفری داره وسرشار از احساسات خالص ومختلفه.
    دنیای سریال پلی لیست بیمارستان دنیای رویاهای منه=))))نه،اونجا خبری از آبشار های موزی وتک شاخ هایی که هرجا میبرنت وشکلات هایی که باعث کم شدن کالری میشه نیست.اونجا یه زندگی عادی وروزمره جریان داره با کلی مشکل وبیماری وحتی مرگ.
    ولی این چیزیه که من دوست دارم‌.درست مثل لی جانگ وو...یه زندگی عادی روتینه که توش محبت،صمیمت،انسانیت،دوستی وهمکاری موج میزنه.چیز هایی که هیچ وقت کنارخودم نمیتونم ببینم،چون دنیای اطرافم پره از خیانت ودروغ وچشم وهم چشمی ودورنگی.
    این سریال چرخ وفلکی از احساسات واقعیه.شاید عجیب باشه اما از نظر هایی برای من شبیه وایولت اورگاردنه.همیشه میگفتم اگه نیاز دارید گریه کنید اما نمیخواید بهتون فشار بیاد،وایولت اورگاردن رو ببینید.اجازه بدید حالا پلی لیست بیمارستانو هم کنارش قرار بدم.احساسات شفاف وخالص،وجه مشترک بین وایولت اورگاردن وپلی لیست بیمارستانه.
    تو این سریال لحظات زیادی از اشک ها ولبخند ها وجود داره واونقدر ملموس و واقعین که شما از ته دلتون باهاشون میخندین وبه حدی تحت تاثیر قرار میگیرین که شماهم اشکتون در میاد.می ترسید،عاشق میشید،عصبانی میشید...
    من همیشه یه چیزیو گفتم،تراژدی های بزرگ شاید نتونن به راحتی اشکمو در بیارن،اما غم های کوچیکتر وساده تر به راحتی منو وادار به گریه کردن میکنن.
    البته وقتی میگم کوچیک وساده،منظورم بی اهمیت بودنشون نیست.اتفاقا بنظرم عمیق ترن.غم های بزرگتر،عجیبترن ودرسته که سنگین وناراحت کننده ن اما راحت نمیشه باهاشون همزات پنداری کرد. برای مثال بعضی نویسنده که هممون میشناسیشمون که عادت دارن بدبختی وبلا ومصیبت رو سر کارکترهاشون مثل سیل نازل کنن..شایدم انقدر سنگینن که نمیتونم گریه کنم اما وقتی می بینم یه مادر وپدر نگران بچه ی کوچولوشونن ونمیدونن قراره زنده پسش بگیرن یانه...
    وقتی پدر ومادر جوونی رو می بینم که بچه ی کوچیکشون رو از دست دادن...
    وقتی مادر بزرگ های حبه قندیو می بینم که...آه..حقیقتش زیباست وغم دلنشینیه.
    راستش همه ی اشک های من سر این سریال از روی غم نبوده.اتفاقا حالا که فکرشو می کنم می بینم خیلی موارد کمی بوده که از سر ناراحتی گریه کرده باشم.بیشتر اشک هایی بوده که تحت تاثیر اینهمه انسانیت وقشنگی وگرمی پایین چکیده..
    مثل لحظه ی جذابِ به دنیا اومدن یه نوزاد.‌.لحظه ی گذر یه بحران وبرگشتن یه نفر به آغوش خانواده...تلاشی که آدمها برای نجات همدیگه میکنن بدون اینکه همو حتی بشناسن...ودیدن فرشته ای مثل جونگ وون=))))))))))
    یه مدت پیش وقتی داشتم نوشته های قدیمی مو میخوندم خنده م گرفته بود از اینکه همیشه به خودم میگفتم بی احساس.دلیلشم این بود که نمیتونستم سر غمگین ترین وخرد کننده ترین داستان ها گریه کنم! اگر فکرمیکنید بی احساسید،باید پلی لیست رو ببینید واگر واقعا اشکتون در نیومد،مطمئن میشید که بی احساسید😂من،سر پلی لیست همونجوری گریه کردم که سر وایولت میکردم و میدونید اشکهایی که برای وایولت ریختم از الماس برام با ارزش ترن.اینم شباهت دیگه ی پلی لیست و وایولته❤اینو فهمیدم که نقطه عطف احساس هرکسی فرق میکنه ونباید اینطوری به خودم برچسب بزنم:||
    چیزی که توی سریال جالبه اینه که شخصیت ها باهمه ی تفاوتهاشون باهم کنار میان.علتشم اینه که از نظر شخصیتی این آدمها تو سالم ترین ونرمال ترین وضعیت قرار دارن.توی این گروه پنج نفره هیچکدوم شبیه دیگری نیستن وهرکدوم اخلاق وعلایق وسلیقه های متفاوتی دارن.اما مدتهاست که باهم دوستن.همو درک میکنن.به هم کمک میکنن.این سریال بصورت خیلی خیلی جالبی،آدمای متضاد رو که میتونن همدیگه رو کاملتر کنن کنارهم قرار داده بود.سوک هیونگِ تودار ودرونگرا با مین های به شدت برونگرا وپرانرژی،جونگ وون سرشار از احساسات با گیوول به ظاهر بی احساس،جونان با رزیدنتش و...اینجا آدمها همدیگه رو کامل میکنن.هیچ کس کامل نیست.ما به همدیگه نیاز داریم.واین خیلی خوبه که نویسنده ی داستان انقدر خوب روی درونگرا ها وبرونگرا ها شناخت داره ومیتونه از هر دو دسته سالمشون رو بهمون نشون بده.ازنظر اجتماعی وروابط پلی لیست بیمارستان برای همه یه کلاس درسه.
    اگر مثل من به شخصیت های متنوع علاقه ی زیادی داشته باشید این سریال خیلی براتون لذتبخشه بخاطر اینکه بجز پنج تا کارکتر اصلی،به تک تک شخصیت های فرعی به یک اندازه پرداخته شده وشما می تونید انواع واقسام آدمهای مختلفو تو این سریال شاهد باشید.
    طیف شخصیت توی این سریال خیلی گسترده س و چیزی که منو خیلی خوشحال میکنه اینه که شخصیت پردازی اینجا هم پخته ست وهم کاملا رئال .البته شخصیت ها اون چنان متفاوت،پیچیده وکمیاب نیستن،اما به شدت شبیه آدمای واقعی هستن(وقتی میگم آدم های واقعی،لطفا به کلمه ی"آدم"دقت داشته باشید)
    مهمترین نکته توی شخصیت پردازی اینه که واقع گرا باشه ونه اغراق آمیز وافسانه ای.
    شما تو این سریال زاویه های مختلفی از شخصیت هارو میبینید.قرار نیست اونا فقط با یه ویژگی بولد شده شناخته بشن.همه شون میتونن احساساتی بشن،بترسن،خشن بشن،خودشونو ببازن،لوس بشن،خسته بشن،نا امید بشن،و و و..
    شما فکر میکنید سونگ هوا بی نقص وهمیشه کامله،ولی می بینید که اونم یه موقع هایی میشکنه،یه موقع هایی می ترسه ودو دل میشه ونمیدونه چیکارکنه.
    شما فکر میکنید جونان یه بداخلاقِ خودخواهه که احساسات دیگران به یه ورشم نیست ولی می بینید چقدر میتونه با احساس باشه وبا مریض هاش همدردی کنه..
    شما فکر میکنید ایک جون یه آدم شوخ طبع وبیخیاله که هیچیو جدی نمیگیره ولی خواهید دید که یه پدر مسئولیت پذیره،بخاطر دوستهاش حاضره کلی ازخود گذشتگی کنه.همیشه لبخندشو نگه میداره حتی تو شرایط بسیار سخت...شاید بخاطر بچه ش باشه.
    شاید فکر کنید جونگ وون خیلی ملوس وکیوت وعزیز دردونه ی مامانشه ولی همین جونگ وون ما اگه بی عدالتی ببینه میتونه ساید دونگمه ای خودشو آشکار کنه و وحشتناک بشه!
    پس اینو یاد میگیرید که آدمهای دور وبر خودتون رو فقط با دیدن یک وجه شون نباید قضاوت کنید وفکر کنید کاملا میشناسیدشون چون اونا قرار نیست تمام ابعاد شخصیتی خودشونو به شما نشون بدن.
    من خودم علاقه ای به سریالای پزشکی ندارم بخاطر صحنه های جراحی وخون وخونریزیشون اما پلی لیست زیاد رو این بخشا مانور نداده .پس اگه شما هم مثل من رو خون وجراحی حساسید نگران نباشید.تمرکز سریال بیشتر روابطه‌.
    از بخش کمدیِ پلی لیست بیمارستان نباید غافل شد.بیشتر بار کمدی رودوش ایک جونه ولی اینطور نیست که بقیه نقشی توش نداشته باشن مخصوصا جونان وسوک هیونگ وحتی جونگ وون.تاحالا مست شدن دونگمه رو دیدین؟ای دیوونه ی لعنتی!من که جر خوردم فقط نذار هی سونگ این صحنه هارو ببینه!خدایا این موجود چطوری انقدر بانمکه؟
    ورمنس سریال.سریال اون چنان روی عشق وعاشقی مانور نمیده.اما بهرحال رمنس چاشنی همیشگی سریالای کره ایه وخوشبختانه رمنس این سریال،درست مثل ویژگی های دیگه ش،به شدت شیرین وپخته،وخارج از کلیشه ست.بعدم این که عاشقانه ی اصلی هنوز شروع نشده واحتمالا تو فصل دوم زیاد داریم امامن براش ناراحت نیستم وخیلی عجیبه که حتی هیجان زده م! یو یون سوکِ عوضی تمام قوانین منو برعکس کرده.به جز یه صحنه هیچ چیز دیگه ای از کاپل وینتر گاردن توی فصل یک نیست اما من فقط یه سکانس از وقتی شپیشون ریل میشه تو اینستا دیدم به علاوه ی همون صحنه ی آخر کاری تو فصل یک وحقیقتش بذارید جیغغغغغغغغغغغغغ بزنم نشمنشمستشنشمنشنشنشنشنشنشنشنشنشنشنشنشنشنمشنشنشنشن ای کیوووووووووووت لعنتیییییی چطوری میتونی انقدر شیرین باشییی چطوری میتونی انقدر سافت باشی چطوری میتونی اینجوری با قلب آدم بازی کنی بجز مستر سان شاین عاشقانه ای به این شیرینی تو کی دراما ندیده بودم که اینجوری به دلم بشینه وبله قاطعانه میگم منتظرشم وبراش هیجان زده م واز بابت سلامتی ام هم نگرانم چون قبل از مواجهه با جونگ وون وکارهایی که میخواد بکنه،واقعا باید خودتونو آماده کنید که پس نیفتیدددد!
    ودرنهایت پلی لیست بیمارستان پر از درس های ساده ولی شدیدا ارزشمنده.
    چیزی که تو کره ای ها دوست دارم همینه.واقعا دنبال جادادن مفاهیم ودرس های عمیق لابه لای سریال هاشونن.من توی آثار کشورها مختلف به اندازه ی کره این رو ندیدم.هدفشون صرفا داستان گویی نیست.آموزشم هست.
    فقط یه اشکالی که میتونم از این داستان بگیرم اینه که عزیزان حتی اگه میخواین بجای مریض ها عروسک بذارین دیگه نباید انقدر ضایع باشه که بیننده هاتونو چی فرض کردین واقعا؟
    اوه راستی،یادم رفت از بازیگرا بگم.همشون بازیگر های سرشناس کره ای هستن ولی من بجز یویون سوکِ خودم وجانگ کیونگ هو بقیه شونو نمیشناختم واین اولین آشناییمون بود^~^دیگه نیاز به تعریف نداره که تک تکشون کارشونو به نحو احسن انجام دادن اما خودم شخصا بازی یو یئون سوک رو بیشتر از بقیه مورد لطف قرار میدادم ویه جورایی بیشتر بهش توجه میکردم چون هدف اصلیمم از رفتن سراغ این سریال دیدنِ دونگمه تو قالبِ یه دکتر احساساتی و کیوت وعاشق بچه بود و واقعا هرکس مثل من یه نقش خاکستری ویه نقش منفی قبلا ازش دیده بود اینجا قدرت بازیگری این کیوت تازه براش رونمایی میشه(برای من اولین نگاهش تو مستر سان شاین کافی بود تا تحسینش کنم حتی باوجود اینکه هنوز کارکترشو دوست نداشتم)خلاصه بنظرم خیلی در حقش کم لطفی میشه وخیلی کمتر از چیزی که شایسته شه بهش توجه میشه اینکارو نکنید قلب من میشکنه به پسر کیوت من توجه کنید😭💔
    پایان سریال ....انقققققققققدرررررررررر شیرین بود که نمیدونم چطوری باید توصیف کنم.ممنونم.واقعا ممنونم بخاطر لبخندهای از ته دل واشک های با ارزشی که بهم هدیه دادید ^~^فوق العاده اید✊✊✊✊✊
    بریم سراغ معرفی شخصیت ها:
    میدونین جذابیت این سریال به اینه که بازیگراش هرکدوم نقش اصلی های سریال های محبوبن وشخصیت هاش جورین که انگار رفتن شخصیت اصلی پنج تا داستان با پنج تا ژانر متفاوتو بر داشتن واوردن تو یه دنیای روزمرگی ومدرن^__^😂

    جونان:
    خب اول برای شروع ازتوصیفاتی استفاده میکنم که بقیه درموردش میگن:
    یکی از دکتراشون میگه:
    جونان بهترین جراحه!
    ولی خیلی عوضیه!😐😂
    بیننده ها میگن:
    اسم:کیم جونان.
    جسم:انسان
    رفتار:گاو!😐
    بعد میگن جراح قلبه وبراش مهم نیست خونواده ی مریض سکته کنن اول موارد منفی رو ردیف میکنه واسشون:/
    اخلاق درست حسابی هم نداره سختگیر وغرغروعه وبه زیر دستاش خیلی سخت میگیره:|||||
    ولی هممون می بینیم با وجود همین اداهاش چقدر سعی میکنه به مریض ها دلگرمی بده وقانعشون کنه که خوب میشن وهمدردیش خوبه کلا!همونطور که گفتم،خواهیم دید که یه شخصیت قرار نیست فقط بی اعصاب وبداخلاق باشه.یه انسان پراز ابعاد مختلفه.
    از بازیگرش کلا خوشم میاد.این غر زدناش چاشنی همیشگی نقشهاشه.همه کاراشو ندیدم ولی نگید نه میدونم هست😂وبنظرم اخلاق تند وتیز جونان یه بخش بزرگی از طنز داستان بود. خودمم که از آدمای بداخلاق خوشم میاد(بداخلاق مثل ایشون که بانمک باشه نه بعضیا که مثل برج زهرمارن)مطمئنم کارگردان به این فکر کرده که؛خب،کی میتونه هر لحظه غر بزنه و قیافه بگیره درعین حال بامزه ودلنشین ودوست داشتنی باشه؟خودشه،جانگ کیونگ هو😆
    هممممم.چقدر توصیفی که کردم منو یاد حانیه ی خودمون میندازه.دختری که اگه یه روز غر نزنه،شکایت نکنه وایراد نگیره روزش شب نمیشه،بداخلاقه اما همه میدونیم منظور بدی نداره وهرکسی که میشناستش بینهایت عاشقشه!هرچند حانیه ی ما رگ هایی از مظلومیتم داره که نمیشه خیلیم باجونان ترسناک مقایسه ش کرد ولی نکته ی جالب اینجاست که تایپ هردوشونentjعه.خب!متوجه شدید این تایپ چجور آدمایی هستن دیگه!
    جالب ترترشم اینه که این بشر زیاد باجونگ وون کل کل میکنه جونگ وونمenfj عه مثل فاطمه ی ما^^لعنتی چقدر حانیه وفاطمه ن آخهTT
    میدونین ایشون و زیر دستش مکمل های واقعی هستن.اولش دلم برای رزیدنتش میسوخت که گیر این وحشی افتاده اما بعد به این نتیجه رسیدم آدم متزلزلی مثل اون به فرد قاطعی مثل جونان نیاز داره تا بتونه پیشرفت کنه وسختگیری جونان هم براش مفیده در مقابل اینکه خودش به جونان طرز رفتار کردن صحیح با بیمارها رو یاد میداد وجونان هم قبول میکرد که ازش یاد بگیره وحرفشو گوش میکرد،خیلی جذاب بود!
    یبار به سوک هیونگ گفت:به فلانی بد وبیراه گفتیو فرستادیش بره؟
    انگار همه مثل خودش رفتار میکنن😐😂😑
    شخصیتشو خیلی دوست دارم.از اون بداخلاق های باحال ورومخ ومیتونید ببینید توی رابطه ی عاشقانه میتونه چقد ماه باشه و خل وکیفشو ببرید😂
    من واقعا باید این شخصیتو به حانیه نشون بدم😂

    ایک جون:
    ~آدمهای خوشحال بدون درد ورنج نیستن.فقط یاد گرفتن اجازه ندن درد ورنج زندگیشونو به دست بگیره~
    میشه به این شخصیت باحال وسرشار ازحس خوب گفت،تلاشی برای پیدا کردن شادی=))
    وحقیقتا عجب آدم شریفی.ایک جون اوجِ اوجِ رفاقته=))
    یه شخصیت پرانرژی،محبوب،خوش برخورد،اجتماعی،شوخ طبع وپر از احساس فداکاری ومایه گذاشتن از همه چی برای خونواده ورفقاش!
    🚫مقادیر اندکی اسپویل🚫
    ایک جون بدون مشکلات نیست.توی زندگی عاطفیش یه آدم شکست خورده ست اما همیشه سعی میکنه سرحال وپر نشاط باشه.شاید بخاطر پسرش باشه ولی کلا این روحیه ی محشرشو تحسین میکنم.وهمچنین اینکه خیلی خوب با مشکلاتش برخورد میکنه ویه آدم باهوش وعاقله.بله‌.این شخصیت برای من یکی از باهوش ترین وعاقلترین کارکترهاست.برخوردش باخیانت...عالی بود❤👌کسی که خیانت میکنه واقعا ارزش کوچکترین چیزارو هم نداره وایک جون براحتی ازش دست کشید.چون برای خودش ارزش واحترام قائل بود.خودشو بی خودی زجر نداد وشروع کرد که زندگیشو از اول بسازه.میتونم افکارشو بخونم"خب دنیا که به آخر نرسیده.من یه آدم بی لیاقتو از دست دادم واین غصه خوردن نداره تازه اتفاق خوبیه.من هنوز پسرمو دارم.پس چه دلیلی برای ناراحتی هست؟میتونم از اول شروع کنم.بیا بریم تا به مردم کمک کنیم وبادوستامون حال کنیم.همه تو زندگی شون اشتباه میکنن وزندگی هیچکس بی نقص نیست.من میتونم جبرانش کنم وهمه چی درست میشه"
    ^____^درستههه.ایک جون یه پکیج کامل انرژی وانگیزه ست!!!وصد درصد اگه آدم باهوشی نبود اینطوری برخورد نمیکرد.طرز فکرش شبیه منه اما معلوم نیست من توی عمل چجوریم•--•
    وخدای من عجببببب پدری عجبببب پدری.آرزوی همه ست یه همچین پدر مهربون ومسئولیت پذیر وباحالی!ولی خدایی اگه بخوام راستشو بگم روششو تو تربیت بچه نمیپسندم بچه ش بیش از حد داره لوس میشه:| برای آینده خودش خوب نیست آخه.
    بطور کلی میشه گفت از اون کارکتراییه که کلی باهاشون حال میکنم وازشون اعتماد به نفس میگیرم.
    _وقتی بین قلب ومغزت قرار میگیری،حرف قلبتو گوش کن!اون همیشه درست میگه!
    هرچند نمیشه گفت بطور کلی باهاش موافقم ولی زیباست^-^

    سوک هیونگ:
    یک موجودِ سافت و گوگولی*--*
    آره،ایشون بخاطر درونگرا بودنش رو مخ خیلیاست.اما برای من اهمیتی نداره.میتونم حسابی باهاش بخندم.یه آدم درونگرا تو خلوت امن خودش،میتونه بانمک ترین وفان ترین چیزی باشه که میبینید.واینکه من به صورت کلی،برای همه ی مردهایی که خانم هارو درک میکنن احترام زیادی قائلم.
    🚫عام خب اسپویللل🚫
    بنظرم این شخصیت خیلی گناه داشت.اول اینکه چون درونگرا بود همش قضاوت میشد ودوم اینکه بدجوری خجالتی هم بود(آخه درونگرا وخجالتی فرق میکنن باهم این دوتاش بود) با این حال رفت عشقشو اعتراف کرد درحالی که من که وضعیتم وروابط اجتماعیم خیلی خیلی قوی تر ازاونه کراش که میزنم فقط دلم میخواد ازشون فرار کنم.
    اون رفت اعتراف کرد اما رد شدTTخیلیییی بی انصافیه هرچند ترجیحم نمیدادم بهش برسه😂

    جونگ وون:
    _جونگ وون کجاست؟
    +تو بخش مراقبت های ویژه ی کودکانه.میدونی که اونجا زندگی میکنه!
    بالاخره نوبت قند عسل من شد؟؟؟
    عااااو،بنظر من این شخصیت اگه شخصیت اصلی یه داستان حماسی ودلاورانه بود،میتونست یه قهرمان واقعی باشه.
    وقتی راجبه یه کارکتر زیاد حرف میزنم عذاب وجدان میگیرم.ولی منو ببخشید.نمیتونم این عزیز دلو فقط باچندخط مختصر توصیف کنم.
    جونگ وونِ به ظاهر کیوت وگوگولی وعزیز دردونه مامانش،که هنگام مواجهه با ظلم وبی عدالتی میتونه به شدت قاطع وخشن باشه!!
    براش مهم نیست عواقبش میتونه چی باشه اون محکم وبدون هیچ ترسی جلوش می ایسته و از ضعیفتر ها حمایت میکنه! زیادی یاد دونگمه نمیندازه شما رو؟
    آخه یویئون سوک چطوری میتونه در آستانه ی چهل سالگیش به این شدت کیوت باشههه؟
    بی اغراق وصادقانه میگم،یه موقع هایی صرفا از شدت کیوت بودن وقلب خالصِ این بشر میشستم از ته دل گریه میکردم😍😭*چشمهای براق*اونم منی که ...برای تراژدی های سنگین هم به سختی گریه میکنم.خلوص وسادگی محاله اشک رو به چشمهای من نیاره.
    ازاون دسته شخصیت هاییه که انگار از یه تیکه ی قلبِ من کنده شدن.بخاطر همین بود که احساساتم اینجوری سرش شره میکردن.قبلا گذاشته بودمش تو لیست شخصیت های فوق العاده خاصم؟به هیچ وجه پشیمون نیستم.من یه سری کارکتر دارم که مشابهشونو تو هیچ داستانی ندیدم.ولی آن جونگ وون خیلی شبیهشون بود‌.خیلی.عشقِ بی نهایتش وصافیِ قلب بزرگش وصداقتِ توی اعمالش...همه برام آشنا بودن.‌‌انقدر این بشر شیرینه که حتی پدر ومادر بچه ها هم وقتی می بیننش چشم هاشون قلبی میشه.نمیشه این شیرینی مربایی خوشمزه رو دوست نداشتتت.دوستاشم همیشه با یه لبخند شیرین بهش نگاه میکنن.حتی جونان بداخلاقمونم یه موقع هایی که یواشکی داره نگاهش میکنه ذوق میکنه*--*
    بعدشم من کلا به هرکسی که عاشق بچه باشه جذب میشم!!!چقدررررر این آدم بچه مذهبیه آخه.می بینمش خنده م میگیره😂😂😂😂😂😂این بشر یه برونگرای واقعیه.برونگراییم دردسره ها!نمیتونه هیچیو مخفی کنه هر حس وحالی داشته باشه دوستاش واطرافیانش میفهمن.
    سونگ هوا:باهات موافقم.باچیزی که الان داری بهش فکر میکنی موافقم.
    جونگ وون:ای خدا.مگه میتونی فکرمو بخونی؟😅
    .این که یویون سوک این نقشو بازی کرده هم تاثیر غیرقابل وصفی روی دوست داشتنی شدن این کارکتر برای من گذاشته.باعث میشه برای هر لحظه یه رویا پردازی شیرین داشته باشم،اونم اینکه این دونگمه ست توی یه زندگی دیگه.یکی از سرگرمی های موردعلاقه ی من اینه که به این فکر کنم شخصیت ها اگه تویه محیط دیگه ویه شرایط دیگه به دنیا میومدن وبزرگ میشدن چقدر تغییر میکردن وچجور آدمی میشدن.دونگمه و جونگ وون یه مقدار متفاوتن از این نظر که دونگمه ذات سرکش تری داره درواقع یکی از جذابیتاشم همینه اما من میخوام اینجوری فکر کنم که همون گودونگمه اگه تو محیطی سرشار از عشق ومحبت بزرگ میشد ولوسشم میکردن شاید درست مثل جونگ وون میشد.نمیدونم باید بگم چی چون دونگمه همینجوریشم تمام خصوصیت های جونگ وونو داره کیوتی مهربونی قلب خالص پتانسیل انجام دادن کارای خوب فقط تو دنیای وحشتناکی قرار گرفته وحسابی زخم خورده مجبوره بخاطر محافظت ازخودش ترسناک باشه...اونجا پر از بی عدالتیه ودونگمه نمیتونه جلوشو بگیره بخاطر همینه که این قدر آدم سرکش ولجبازیه.
    یعنی تـو همین دنیایی ک من دارم زندگی میکنم،یه آدمی مثل جونگ وون وجود داره؟اگه وجود داشته باشه واقعا باعث دلگرمیه! واگه وجود داره امیدوارم وارد زندگی من بشهTT
    هعی خدا به معنای واقعی کلمه میخوام مامانش باشم💔😭
    کجا می تونم یه دونه ازاینا سفارش بدم؟


    آه ای خالق کیوتی ها!!!!!!!!!

    سونگ هوا:
    بله میرسیم به تک دختر جمعمون که یه دختر سختکوووووش،بی نقص،وکاملا باصلاحیت وکارآمده.جوری که ده تا مردو میذاره توجیبش!همچنین،جذابه.کسی که وقتی کل گروه رد میدن جمعشون میکنه!!! و واقعا قیافه ش خیلی شبیه یکی از استادامون،خانمFهست!!!واقعععا!
    بعضی وقتا همینطوری که نگاهش میکردم با خودم میگفتم این دختر موردعلاقه ی منه!!! نه؟دلم میخواد دختر آینده م شبیه سونگ هوا بشه؟البته شاید در اون حدددد ایده آل من نباشه ولی ازش خوشم میاد❤احساس میکنم میتونه یه دوست خوب ودلسوز باشه. مثل یه خواهر بزرگتر...و وقتی به آدمای موفقی که با تلاششون به جایی که هستن رسیدن ولایق این موفقیتشون هستن نگاه میکنم واقعا حس خوبی میگیرم و سونگ هوا مصداق بارزی از این آدمای موفقه.

    بجز شخصیت های اصلی از چندتا شخصیت فرعی هم خیلی خوشم میاد که باید بهشون اشاره کنم.اولیش رزیدنت سونگ هواست.همونی که دوستش داشت.ارتشی بود وبخاطر بیماریش از ارتش اومد بیرون.آن چی هونگ.خییییللللیییی آدم با شخصیت ودلنشینی بود.ازهمون آروم ومتشخص های استایل من.با اون لبخندهای شیرینش.INFJخالصه.دقیقابه همون گرمی،محترمی ودلنشینی تایپ موردعلاقه ی من!ولی نمیدونم چرا همش حس میکردم معذبه پیش همه.خیلی درونگراست.یه موقع هایی واقعا اعصابم خرد میشد از اینکه چرا حرف نمیزنه؟چرا فقط یک کلمه گفتن انقدر سخته براش؟ولی بعد به خودم گفتم مگه خودتم همینطوری نیستی؟بهرحال اینجور آدما هستن.ولی من اگه جای نویسنده بودم این آدمو تو یه موقعیت خطرناک وجدی قرار میدادم تا ببینم چطور آدمیه دراون لحظه.یه نفر میگفت این بشر رومخشه وهرجور فکرشو میکنم تو کتم نمیره همچین آدم سافت ودل نشینی رو مخ کسی باشه آخه این بچه مظلوم به کی کار داره که بخواد رو مخ باشه•-•اگرم بخاطر ایک جونه که هیچ تهدیدی حساب نمیشه انقدر که این آدم عاقل وپخته وباشخصیته.نویسنده واقعا چرا میخواد اذیتش کنه😭من عاشق ایک جونم ولی ای کاش ایکجون رقیب این نبود...واقعا لایق بهترین هاست امیدوارم یه پارتنر عالی براش پیداشه.اصلا مظلومیت میباره از سر وروش.

    _احیانا...ازم خوشت میاد؟
    _آره،دوستت دارم. میخواستم خیلی وقت پیش بهت بگم.ببخشید(بابت دوست داشتن معذرت خواهی میکنه ای خدااااااTT)
    _ای بابا...این حرفا چیه...نکن این کار‌و...خواهش میکنم.دوستم نداشته باش!
    _خب...من که نمیتونم کنترلش کنم.

    خب من ذوب شدم که برای این بشر!از دوست داشتنی ترین نقش فرعیهای دنیا!!!

    ودومی ایک سون خواهر ایک جونه💫آره،این حتی بیشتر از سونگ هوا دختر موردعلاقه ی منه^_^یه دختر جذااااب کیوت قوی شجاع جسور وحشی باحال با دل وجرئت ورزمی کار!
    با اینکه یه موقع هایی خل وچل بازیاش رومخم بودولی میشه نادیده گرفت چون واقعا دختر دوست داشتنی وقشنگیه وتعجبی هم نداره چونESTJعه😂اینکه شجاع بودن به جای خودش مستقل بودن به جای خودش وکیوت بودن ودخترونه بودن هم به جای خودش بود وتعادل داشت بینشون رو دوست داشتم.بعد این دختر خیلیم منو یاد هان جی مینم میندازه لبخنداش مدل موهاش کیوت بودنش شیطون بودنش صدای کلفتش😂اوپا گفتناش خیلی کیووووت بوووددد*__* میانههه اوپاااا!
    باجونان شیپش میکنم شدید اوایلش میگفتم اَاَاَ چه لوس اما بعد که کاپل شدن تبدیل شدن به دومین کاپل موردعلاقه م💚وحقا که فقط وفقط یهESTJمیتونه یهENTJرو آدم کنه😂

    ترتیب موردعلاقه های من بین پنج تا کارکتر اصلی:
    جونگ وون(جراح اطفال)
    ایک جون(جراح عمومی)
    جونان(جراح قلب)
    سونگ هوا(مغز واعصاب)
    سوک هیونگ(متخصص زنان)

    پلی لیست بیمارستان باغم وها وشادی ها ودرسهاش وآدمهاش،یه سریال متفاوت،پر ازحس خوب ودلچسبه که به کسانی که عاشق روتین وجریانات آرومن،ومثل خودم عاشق سادگیهان،واز دیدن صداقت وانسانیت لذت میبرن ودلشون برای این احساسات تنگ شده،کسانی که از افسانه های رنگارنگ وغیر واقعی خسته شدن ودلشون یه داستان رئال تر،اما شیرین وحال خوب کن میخواد پیشنهادش میکنم💚
    یکی از دوستام چیز خیلی جالبی میگفت.میگفت اگه کتاب خون حرفه ای هستید واز کتاب خوندن لذت میبرید حتما می تونید از پلی لیستم لذت ببرید اما اگه کتاب براتون حکم قرص خوابو داره پلی لیست هم احتمالا همون دقایق اول دلتونو میزنه.
    واقعا درست بنظر میاد شاید برای همه نه ولی حالا فهمیدم سریال هایی مثل پلی لیست و وقتی هوا خوبه رو چه طیف آدمایی میتونن ازته قلب باهاشون ارتباط برقرار کنن.آدمای ملودرام وعاشق کتاب!
    اما توصیه ی من به همه ی شما اینه که این سریالو پشت سرهم نبینید.نبینید.چون لذتشو برای خودتون کم میکنید وممکنه احساس کسلی بهتون بده.سریالش داستانی نداره که بخواید دنبالش کنین ببینین چی شد پس اگه هر وقت حالتون بد بود یا نیاز داشتین بهش،یه قسمت برای خودتون تجویز کنین اون وقت میتونین نهایت لذتو از این سریال جذاب ببرید^__^
    بقیه رو نمیدونم ولی خود من با اینکه آدم کاملا ملویی هستم اگه اینو پشت سرهم میدیدم اصلا لذت نمیبردم.

    کارگردان شین وونهو هم رگ وریشه ایمههه^^چون به کیوت ها میگه بچه هام!

    البته فاطمه وحانیه ی ما اینجورین که

    حانیه:ترسناک بنظر میاد ولی مهربونه.

    فاطمه:مهربون بنظر میاد ولی ترسناکههههXD


    یه تحلیل درمورد فانتزی من که جونگ وون همون دونگمه توی زندگی بعدیشه:
    آخه همه میگن دونگمه وجونگ وون خیلی باهم متفاوتن ولی کسی تا حالا از زاویه ی من به قضیه نگاه نکرده که هردوشون میتونن یه نفر باشن.این ایده وقتی به ذهنم رسید که داشتم به این فکر میکردم جدای از همه چیز این دونفر ذاتشون یکیه.
    هر آدمی فارغ از خونواده ش،تربیتش ومحیط زندگیش ودوستاش،یه سری ویژگی های ذاتی داره.برای مثال آدمی که رویا پرداز به دنیا میاد،این ربطی به تربیت خونوادگی ش یا محیط زندگیش داشته آیا؟نه.ازهمون لحظه ی تولد این صفت تو وجودش بوده.یامثلا کسی مثل هی سونگ که کاملا متفاوت با تمام خصوصیت های خونواده ش به دنیا میاد،خب این از ذاتشه دیگه پس از کجاشه.
    با درنظر داشتن این قضیه اگه بخوایم ذات دونگمه وجونگ وون رو یکی درنظر بگیریم،اینکه دونگمه وجونگ وون میتونن یک نفر تو دوتا زندگی متفاوت باشن برامون قابل قبول تر میشه.
    بهرحال هر آدمی تو وجودش یه ساید دارک ویه ساید انسانی داره.دونگمه و جونگ وون هم همینطور.ولی خب بسته به شرایطشون ازشون استفاده میکنن.دونگمه تو شرایطی بود که مجبور بود مدام از ساید دارکش استفاده کنه.این به معنی اشتباه بودن کارش نیست چون همه ی دلیل دونگمه محافظت ازخودش وآدمهای با ارزش زندگی ش بود.
    ولی جونگ وون تو محیطی نیست که لازم باشه اون ساید دارکشو آشکار کنه وبایه تربیت خیلی خوب بزرگ شده،تویه خونواده ی مرفه ومذهبی اونم به عنوان ته تغاری وعزیز دردونه ی مامانش😂خب ما وقتی اینهمه ملایمت ولطافتو وازش میبینیم زیاد نباید تعجب کنیم.اون تویه محیط لطیف وملایم بزرگ شده.بله.اونم یه بخش خشن تو وجودش داره ولی موقعیتی وجود نداشته که اون قسمت وجودش پرورش پیدا کنه.
    اما دونگمه کسیه که تو بدترین و وحشتناک ترین شرایط ممکن بزرگ شده که حتی گفتنشم منو بی اندازه ناراحت میکنه...فکر کن یه بچه ی بی گناه وازهمه جا بی خبر باشی،اما باهات مثل یه آشغال رفتار کنن.درحد حیوونم ندونتت.اصلا نجس بدوننت.پدر ومادرتو همیشه وهرلحظه جلوی چشمت تحقیر کنن. فکرشو بکن هرشب شاهد این باشی که به مادرت تجاوز میشه.آره.تو از بچگی باید اینا رو تحمل کنی.دونگمه خیلی معصوم بود.کاملا مشخص بود که نمیتونه بفهمه معنی این نوع رفتار چیه.چرا واقعا. از پدرش میپرسید باک جونگ یعنی چی؟اگه قرار بود اینجوری باهام رفتار بشه چرا منو به دنیا اوردی؟
    تو این شرایط حتی اگه آن جونگ وونم باشی دیگه وقتشه خشن بشی.برای محافظت از خودت.اونا تورو نه لایق زندگی میدونن نه لایق داشتن چیزی.تو باید کسی بشی که همه ازت بترسن تا بتونی از خودت وجون عزیزانت محافظت کنی.وگرنه با قوانین اونا تو از همه چیز محرومی.
    خب تو از این دنیا که اینهمه بی عدالتی ودرد ورنج رو بهت تحمیل کرده متنفری.بخاطرهمینه که باهمه چیزش سر لج ولجبازی داری.بخاطر همینه که آدم سرکشی شدی ولی اگه قلبت گرم وخالص نبود،اگه ذاتت مثل جونگ وون کیوت نبود آقای آفتابی مثل یوجین به این راحتی میتونست توی سرکشو رام کنه؟
    لازم نیست آدم زیاد به خودش زحمت بده تا کیوتی وقلب مهربون دونگمه رو ببینه.این واقعا یه چیز واضحه.احساسات شاعرانه وشکننده همه چیز دونگمه رو تشکیل میدن.
    خب گو دونگمه همون آن جونگ وونه اما با این شرایط وبا این وضعی که توش بزرگ شده،ساید دارکش تقویت شده،روحیه ی خشنش،و...اون دیگه دلش نمیخواد تحقیرش کنن.نمیخواد اون اتفاقا براش تکرار بشن.خیلی دردناکه که تو حتی حق نفس کشیدنم نداشته باشی...کاربعضی کارکترا رو نمیشه توجیه کرد...ولی دونگمه هیچ جا اشتباه نکرد...بنظر من هیچ وقت انتخاب غلطی نداشت.دوراه بیشتر نداشت دونگمه. یا بمیره یا زنده بمونه وحق خودشو بگیره واون دومی رو انتخاب کرد.راه سومی این وسط وجود نداشت.
    اون سختیای خیلی زیادی کشیده.بخاطر همین خیلی محکم وسرسخت شده.تو اونهمه سختی رشد کرده ویه شخصیت فوق العاده قوی ومقام داره.
    ولی تصور کنید دونگمه بعد از مرگش برای یه شروع دوباره جای جونگ وون به دنیا بیاد.
    از نظر معنوی اون هیچ کمبودی نداره وباعشق کافی بزرگ میشه.مهربونی وقلب گرم وبزرگش تو این شرایط بی هیچ مشکلی میتونه خودشو نشون بده وساید دارکش یه گوشه برای خودش می خوابه.اون جراح کودکان میشه.یه آدم موفق‌.عاشق بچه ها.اهل کمک به دیگران وکارهای خیر.
    خب اون مسلما سختیایی که دونگمه کشیده رو نکشیده پس نباید ازش انتظار استقامت وسرسختی دونگمه رو داشت. این بخاطر تفاوت ذاتیشون نیست.شخصیت اون یکی تو درد ورنج محکم تر شده وخود جونگ وونم جای اون بود همینقدر قوی میشد.
    بنظرتون آن جونگ وونی که تو شرایط دونگمه باشه دیگه میتونه لوس بازی در بیاره یا برای مرگ یه بچه گریه کنه ونا امید بشه؟
    دونگمه با مرگ خیلی خوب آشناست.مرگ براش چیز عادی ای نشده که روش تاثیری نذاره.مرگِ دوستانش از درون خردش میکنه.مخصوصا سرمرگ هینا که دیدیم چقدر براش دردناک بود.ولی قبولش کرده.اون به این دنیای کثیف وظالم کوچکترین امیدی نداشته که وقتی کسیو از دست بده یکدفعه بخواد نا امید بشه.
    جونگ وون خیلی چیزا داره.اما دونگمه چیزی برای از دست دادن نداره. بخاطرهمینه که...رفتاراشون باهم اینقدر متفاوته.
    من واقعا دونگمه رو تحسین میکنم.کسی که باوجود اینهمه ظلمی که درحقش شده،بااینکه کسی نبوده که بهش عشق ومحبتو آموزش بده،هیچ تربیت اخلاقی بالای سرش نبوده وهمه ی چیزی که از وقتی چشم باز کرده دیده خشونت وظلم وبی عدالتی بوده،...یه انسان واقعیه.درک داره،یه قلب گرم داره،درسته که روش ابراز محبتو خیلی خوب بلد نیست یاشایدم از قصد اینطوری رفتار میکنه با شخص موردعلاقه ش(نمیشه بگیم روش محبت کردنو بلد نیست چون برخوردش با هینا وهوتارو عالیه.قطعا ازقصد اینجوری رفتار میکنه)ولی اون یه عاشقه،یه حامیه،کسیه که میشه بهش تکیه کرد،بهش اعتماد کرد،وکسیه که دوستانشو خیلی دوست داره.اون هیچ وقت حق مظلومی رو نمیخوره وازشون حمایت میکنه.نسبت به این موضوع خیلی حساسیت داره که،به کسی بدهکار نباشه.چون اون یه انسان شریفه وهمونطور که حق خودشو بی کم وکاست میگیره،نمیتونه بذاره حقی رو گردن خودش باشه.
    بعضی افراد عقیده دارن چون خودشون قبلا خیلی سختی کشیدن وظیفه ندارن دیگه به کسی که توشرایط خودشونه کمک کنن،سامانتا توی کتاب پیش از آنکه بمیرم میگه:
    "قبلا من اون پایینه بودم وحالا بالام وخب کسی تاحالا نگفته زندگی عادلانه ست"
    درحالی که این نوع طرز فکر باعث میشه این چرخه ادامه پیدا کنه.پس آخرش کی باید اعتراض کنه به ظلم؟وقتی خود کسایی که مورد ظلم واقع شدن هم کاری نمیکنن باید توقعی از آدمای دیگه داشت واقعا؟
     شاید اگه کس دیگه ای جای دونگمه بود به کل انسانیتشو از دست میداد اما دونگمه اینطوری نشد...من مطمئنم حتی بخاطر اشین هم هیچ وقت حاضر نبود انسانیتشو از دست بده...اصلا مگه دست خود آدمه؟من یه شخصیت دارم که میخواست دیگه قلب نداشته باشه وبی احساس باشه تادرد نکشه مثل بانوجانگ.یه مدت طولانی هم تظاهر میکرد که موفق شده اما وقتی قرار نیست بشه یعنی قرار نیست.چه بخوای چه نخوای تو داریش.هرچند دونگمه به خواست خودش بود ...قلب دونگمه با ارزش ترین داراییشه.
    این بخاطر اینه که ذات خوبی داره وهیچ چیزی نمیتونه ذات یک نفرو تغییر بده.حتی خودش.واقعا میگم.حتی خودش.
    فقط دلم میخواد واکنش هی سونگو وقتی بفهمه دونگمه تو زندگی بعدیش یه کاتولیگ به شدت مذهبیه ویه بچه مثبت کیوت ببینم😂دیدن داره واقعا.
    ونکته ای که در آخر باید بگم باور کنید این فقط فانتزی ذهن رویا پرداز منههه وقرار نیست قبولش کنید حتما وهمچنین لازم نیست بیاید ردش کنید چون چه من به این باور داشته باشم چه نداشته باشم چیزی عوض نمیشه پس خواهشا رویای شیرین منو خراب نکنید.بهرحال هیچ کدوم ما نمیدونیم حتی خودمون توی زندگی دیگه میتونستیم چطوری باشیم وفقط میتونیم حدس هایی که ثابت نمیشنو بزنیم.نه لازمه این فانتزیو قبولش کرد نه زیاد جدیش گرفت فقط من عاشقشم ومیخوام باهاش حال کنم.یکم برای دونگمه کیوتم خوشحال باشم(چون به عدالت اعتقاد دارم)وهمین دیگه^-^

    +یکی از آهنگ هایی که جونگ وون تو پلی لیست بیمارستان میخونه،متنش میتونه خیلی خیلی از طرف دونگمه خطاب به اشین باشه.

    🎶تو عشق یکی یه دونه ی منی🎶
    🎶من بی صدا قول میدم🎶
    🎶که ازت محافظت کنم🎶
    🎶تاوقتی که اشکات خشک نشده🎶
    🎶توکل این دنیای بزرگ🎶
    🎶برای مدت طولانی🎶
    🎶ازبین همه ی این آدما🎶
    🎶من فقط تورو دوست دارم🎶
    🎶تو کل این دنیای بزرگ🎶
    🎶برای یه مدت خیلی طولانی🎶
    🎶ازبین همه ی آدما🎶
    🎶ممنونم که تو رو دیدم🎶

  • ۴
  • نظرات [ ۵ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • يكشنبه ۱۳ تیر ۰۰

    پایان بندی؟؟😑😍👌

    امروز داشتم یه داستان کوتاه میخوندم،که در واقع داستانم نبود سناریو بود بیشتر.
    بعد باخودم میگفتم آقا این چیه واقعا؟چرا انقدر خشونت؟چرا انقدر وحشی بازی؟ چرا انقدر آهنگ نا امیدی؟قشنگگگگ نا امیدی تزریق شده بود توسلولهام به حدی که وقتی داشت طنز میشد میگفتم به چی میخندین لعنتیا!؟
    اصلا چرا من نمیتونم ذهن اینجور نویسنده هارو درک کنم؟
    بعد رسیدم به پایانش،شبیه ترین پایان به پایان بندی های خودم بوووووووودTT
    انقدررررررر ذوق زده شدم سرش*___*قشنگ یکی از اون پایان بندی های خودم.تاحالا پایانی تو سبک پایانای خودم ندیده بودم اگرمممم دیده باشم فعلا یادم نمیاد.
    دیگه چشمام ستاره ای واشکی شده بود اصلا من این صفحه ی آخرو نگه میدارم برای همیشه انقدر که خوب بودTT
    آخه نویسنده شم اصلا یه درصد شبیه من نیست وهیچ وقت ازش انتظار نمیره بخشی از داستانهاش به داستان های من شباهت داشته باشه!!!!
    من هرچققققدرم که افتضاح باشم تو یه مورد از خودم راضیم اونم پایان بندی هامه که خیلی دوستشون دارم یه جورایی نه هپی اندینگن نه سدی اندینگ.فقط یه سدی اندینگ توعمرم نوشتم که از هزار تا هپی اندینگ بیشتر دوستش دارم انقدر که شیرین بودTT

    غزلم که داره منو میکشه با نوشته هاش!

  • ۷
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • چوی زینب دمدمی
    • جمعه ۱۱ تیر ۰۰
    بعضیا توکل زندگی شون نگرانیاشونو درمیون نمی ذارن.
    مثلابگن خیلی سخته...
    یازیادی دردناکه..
    هیچ وقت همچین چیزایی نمی گن وتوخودشون می ریزن.
    شاید...تاروز مرگشون..
    کلبه شون روداخل قلبشون می سازن...وتوکل زندگی شون ازکلبه شون بیرون نمی یان.
    حتی وقتی احساس تنهایی می کنن،هیچ وقت بهش اعتراف نمی کنن.درواقع،ترجیح میدن توتنهاییشون زندگی کنن.
    بیشترازخونواده شون دوستش دارن...
    ...
    آدم ها این حقیقت رافراموش کرده اند اما تونباید فراموشش کنی ...توتاوقتی زنده هستی نسبت به آنکه اهلی کرده ای مسئولی ...
    کلمات کلیدی